?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
چهرهی ناآشنایم را از نگاه تو میشناسم؛
لبهای غنچهایِ آغشته به رنگِ لبهای تو
تا دو چشمِ همسو با گوشه تا گوشهی چشمانِ از حقیقت نشأتگرفتهات...
همه را از تو، به خودم، بر گردنِ پایبند به سرِ سوداگرمان مدیونم!
من، برای منِ درآغوشگرفتهشده از وجودِ امنِ تو
تا بهپروازدرآمده در آسمانِ بیانتهایمان
همه را از مهرِ قلبِ زنده و مردهیمان مدیونم...
تو، با همهی تضادهای عالم،
مرا از نقطهای در جهانِ وجودت با مهرِ ستارهی نگاهت نعمت میدهی؟
مرا، آن دخترِ از تو تکاملیافته را در ناکجاآبادِ درونِ بینهایتت، عمرِ دراز میدهی؟
من، تو و ما که در میان انگشتانِ ماست؛
عشقِ زنجیرشده به پاهای زخمی و بهرقصدرآمدهمان بر زمین و آسمانِ جهان،
ای همدمِ دیوانگیام
همهشان را پذیرا میشوی؟
هیلدا
این تَنهای تنها، تنها تنهاییِ مرا به یادم میآورند.
چه روزها که خواستم ؛
جهانم را بسازم اما تنم
در حصار بود.
و
چه شب ها که خواستم ؛
رهایش کنم، غرورم در عذاب.
چِ
نازنینم!
کاش میتوانستم نامهام
را با آهنگ برایت
پست کنم...
دلم را گرم میکند
آدمهایی که جای هردویمان
نامهها را میخوانند.
چِ
نازنینم!
امروز روز ملال انگیزی بود. خورشید از وقتی که بالا آمد تا وقتی که خداحافظی کرد، هیچ فعالیتی از من ندید. غیر از اینکه ساعتی در روز نشسته بودم و زل زده بودم به روبرویم بدون اینکه بدانم به چه چیز نگاه میکنم، غیر از اینکه ساعتی را دور اتاق چند متری قدم میزدم، بدون اینکه بدانم دارم قدم میزنم. اما در ذهنم، در ذهنم، آخ از ذهنم. آشوبی بود آن تو. تمامش تو بودی. امروز در ذهنم با تو حرفهای زیادی زدم. با هم ناهار خوردیم، رفتیم بیرون قدم زدیم، نشستیم روی جدولهای کنار اتوبان و بلند بلند گریه کردیم و آنقدر سرعت ماشینها زیاد بود که گریههایمان را نشنیدیم. بعد از ظهر که شد ؛ دوتایی رفتیم یک کافه، من یک چایی سفارش دادم، تو یک قهوه خواستی. آنجا از آینده حرف زدیم، از گذشته حرف زدیم، تو شعر خواندی، من جوک تعریف کردم، تو خندیدی، من به میزهای اطراف نگاه میکردم که به خنده تو نگاه میکردند، تو خندیدی، من خندیدم. از در کافه که زدیم بیرون هم نتوانستیم جلوی خندهمان را بگیریم و توی کوچه چند دقیقه داشتیم به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم. خندهمان پسربچه گل فروش توی خیابان را کشاند توی کوچه و من چشمم به نرگسهایش خورد، تمام نرگسهایش را برایت خریدم و یک بغل نرگس در دستانم داشتم که میخواستم آنها را مثل بچهای که میخواستیم داشته باشیم به آغوش تو بسپارم اما تو نبودی. هر طرف کوچه را که نگاه کردم نبودی. پسرک متعجب بود از رفتارم اما مطمئن هستم که تا همان لحظهای که داشتم کیف پولم را میگشتم تا پول نرگسهایش را بدهم، تو بودی و صدای خندههایت را میشنیدم. در راه برگشت، نرگسها را گذاشته بودم روی داشبورد ماشین و هر بار که به سمت راستم نگاه میکردم، امیدوار بودم که تو در حال بو کردن نرگسها باشی و بعدش هم به من نگاه کنی و لبخند بزنی و در همان سکوت دست چپت را بیاوری بگذاری روی دست راستم که روی دنده ماشین بود و دست مرا لمس کنی. پشت چراغ قرمز بودم که ناگهان بالاخره بغض آسمان هم ترکید. قبل از اینکه برفپاککن ماشین را بزنم، ضبط را روشن کردم. این یک اصل نانوشته است برای سرنشینان ماشینهای تنها، وقت باران باریدن، موزیک اَرجح است تا برفپاککن؛ مثل وقتهایی که برف میبارد و چایی ارجح است تا زنجیر چرخ. مهدی یراحی شروع به خواندن کرد و من مُدام چشمم به نفر سمت راستیام بود که قرار بود تو باشی. خیس میشم با تو هر شب زیر بارونی که نیست. بوق ماشینهای پشت سری که داشتند میگفتند چراغ سبز شده پسرِ حواس پرت. کجایی؟ معلوم هست؟ کجا بودم؟ معلوم هست؟ حرکت کردم، دستم را آرام آرام از روی دنده برداشتم به امید اینکه دست تو مزاحمم باشد اما نبود. دستتو محکم گرفتم تو خیابونی که نیست. به نرگسها نگاه میکردم که در نبود تو داشتیم خیلی زود خشک و پلاسیده و پژمرده میشدیم. باشم و عاشقم نباشم کار آسونی که نیست. به صندلی سمت راستم نگاه کردم، خالی بود. عاشقت میشم دوباره، عاشق اونی که نیست. یک قطره اشک از گوشه چشمم آویزان شد. زیر لب شروع کردم به خواندن، یراحی بلند بلند میخواند و من آرام. من، هنوز امید داشتم که لای صدای خودم و یراحی، صدای تو را بشنوم که زیر لب میخوانی؛ من خدایی با تو اینجا از تو میسازم که نیست، باید هر شب روی رازی پرده بندازم که نیست. به دستانم نگاه کردم، رها بودند، کسی نبود که بگیرشان. تو منو به بند کشیدی توی زندونی که نیست. عاشقت میشم دوباره عاشق اونی که نیست. حالا دیگر از نرگسها هم بویی نمیآمد. این همه تصویر زیبا تو زمستونی که نیست. با جنونه هر شب من جز تو مهمونی که نیست. به این فکر کردم ک وقتی نامهام را میخوانی به این سطور هم میرسی یا توی همان کوچه که داشتیم نرگس میخریدیم خسته میشوی و نامه را رها میکنی؟ نامه هامو پاره کردم وقتی میخونی که نیست. هرچی اینجا با تو ساختم خوب میدونی که نیست. به این فکر کردم که کاش بودی، شالت را از روی سرت برمیداشتی و میانداختی روی شانههایت، شیشه ماشین را پایین میکشیدی و دستت را میبردی بیرون تا باران هم از حضورت بینصیب نماند. غرق میشم تو سیاه موج موهایی که نیست. دور تو میگردم اینجا دور میدونی که نیست. شیشه را میدهم پایین، دستم را میبرم بیرون، به خیابان نگاه میکنم. تو یه روزی برمیگردی از خیابونی که نیست. باران میبارد و یراحی همچنان میخواند و تو همچنان نیستی. اما عاشقم میشی دوباره عاشق اونی که نیست. اما عاشقت میشم دوباره عاشق اونی که نیست...
چِ
کسی از دوستان هست
که خورهی رُمان باشه؟
اعلام حضور کنید توضیح میدم⚘️
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1907276318
درد ؛
سُرخرَگی پاره ، زیرِ سینهام.
چِ
فروغِ من
اشکال که ندارد به تو بگویم فروغ من؟ حرف جدیدی ندارم. بسنده میکنم به خود فروغ که در یکی از نامههایش مینویسد: «دوستت دارم. قربانت بروم، دوستت دارم. میخواهمت. با پوست تنم میخواهمت. توی رختخوابم که میغلتم همهاش انتظار دارم که چشمهای تو را نزدیک چشمهای خودم پیدا کنم، اما نگاهم پر از سفیدی ملافهها میشود.» همین. این نصفشبها روی رختخواب غلت زدنم بدون اینکه مواظب باشم بدنم روی دست تو نیوفتد، آزارم میدهم. اینکه سر میز شام، سر سفره صبحانه، توی اتاق خواب، توی حیاط نمیبینمت، اذیتم میکند. اینکه موهای تو را توی برس مو نمیبینم، اینکه کفشهایت توی جاکفشی نیست، اینکه روسریات را تو، خودت و پیراهنم را من، خودم باید اتو کنی و اتو کنم، اینکه وقتی در میزنم قرار نیست تو در را برایم باز کنی، عذابم میدهد. در کل جای خالیات کم از شکنجه ندارد. حتی در این نامه که بجای اسمت نوشتم فروغ. توی همین نامهای که از فروغ برایت نوشتم، یک جایش نوشته: «دلم میخواهد یک نفر را پیدا کنم و با او از تو حرف بزنم. یک نفر که تو را به اندازهی من و مثل من بشناسد». همین. ولی نیست کسی. نمیشود.
چِ
شِش ماهِ اخیراِ سال
سطح تنشم با اجتماع رو به زیر ۱۰٪ رسوندم و توی بازیابی سلامت روانم نسبتا مفید بوده. اما همچنان دارم تقاص آسیب خوردن از اجتماع در شِش سال گذشته رو میپردازم. قبلا تصور پنهان ذهنم از درونگرا بودن، مطلقا منزوی شدن بود! اما حالا به خوبی درک میکنم که درونگرایی یا برونگرایی به خودیِ خود آسیبزا نیست بلکه تغییر نوع ارتباط بیرونی با این خصلت ذاتی به صورت متناقض مشکل ایجاد میکنه. به کَرّات شنیدیم ؛ از درونگراهایی که به اجبار سطح تنششون با اجتماع و محیط افزایش دادن و مشکلاتی که براشون ایجاد شده. اما خب خیلی کمتر بهش پرداخته شده یا لااقل در مباحث محاورهای کمتر شنیدیم از اشخاص برونگرایی که با تحمیلِ محیط، ارتباط خودشون رو با اجتماع کم کردن و منزوی شدن. از بیان کردن اینکه منم جزو این دسته قرار میگیرم اِبایی ندارم و عمیقا افرادی که سرنوشت مشابهی داشتند رو درک میکنم.
چِ
عقل مجنون شده و در پی صحرا رفته ای بسا فتنه که از عشقِ تو با ما رفته نه همین خاک زمین خورده به تنگ آمده است آب از آبیِ چشمانِ تو بالا رفته چهقدر آینه در خواب تماشا مانده چهقدر ابر که آبستن دریا رفته آمد و رفت جهان، گور وَ گهواره یکیست قابله…
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago