????'???.

Description
داستان حال نوشته میشود.
من مینویسم آنچه بر سرم گذشت و تو میخوانی آنچه بر دلم گذشت و این تازه شروعِ ماجراست.
?????'? ??=http://t.me/HidenChat_Bot?start=5043166238
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

3 years ago
3 years ago
3 years ago

ما ز اندوه پُریم و راهی برای فرار نداریم، ما در چنگالِ خود گرفتاریم و دستی برای نجات نداریم، ما زبانی برای گفتنِ حرف هایمان و گوشی برای شنیدنشان نداریم؛ ما با خود بیگانه تر از آنیم که بیگانگانند، قفسی به دورِ خود کشیده ایم، در آن میچرخیم و زخمی میشویم، فریاد میزنیم و صدایی از حنجره‌ی مان بیرون نمی آید، اشک میریزیم و سیلی جاری نمیشود، خدا را فرا میخوانیم و پاسخی دریافت نمیکنیم، نفسی میکشیم و زندگی نمیکنیم، ما در خود حبسیم و پر زدن برای پرواز هنگامی که درونِ قفسیم چیزی جز زخم بر بال هایمان باقی نمیگذارد، اما ما با وجودِ تمامِ اینها و دانستنشان همچنان امید به پیدا شدنِ کلیدی برای باز شدنِ قفلِ قفس و رهایی از افکارِ خویش داریم.

3 years, 1 month ago
3 years, 1 month ago
3 years, 1 month ago

او با تمامِ جانی که در بدن داشت در تلاش بود تا چاله هایِ عمیقِ روحش را پر کند، میخواست حال خودش را بهتر کند ، دوست داشت انسانِ مفیدی باشد، بهترین باشد؛ او دائم در تلاش برای بلند شدن و فرار کردن از تالابی بود که هر روز بیشتر از روزِ قبل در آن فرو میرفت، اما مسئله این بود که او تمامِ تلاشش هم کم بود، هیچ روزنه ی امیدی در وجودش نبود.. تمامِ جوانه هایش خشک شده بودند، صبرِ نداشته اش تمام شده بود و مغزش مدام در حالِ جست و جو برای تمام کردنِ این زندگی بود؛ هر روز بیشتر در کنجِ دنج خود کز میکرد؛ او حتی نوازش کردنِ روحه خودش را هم بلد نبود، تصمیم گرفته بود خودش را هرطور که شده از این مخمصه خلاص کند اما راه و چگونگی اش را بلد نبود.. شاید او پا به جهان گذاشته بود تا فقط روحش را درحالی که درد هایش همچو مذاب بر آن میریختند تماشا کند و نتواند قدمی برای نجاتش بردارد. موضوع این نبود که او نمیخواست بهتر شود؛ او میخواست اما نمیشد.. هربار که میخواست تلاش کند چیزی ماننده ریسمان به دورِ پاهایش میپیچید و او را محکم تر از قبل به زمین می انداخت، طوری که حتی نفسانش به پایان میرسید و چشمانش رو به سیاهی میرفت اما هربار در لحظه ی آخر نوری به چشمانش میخورد و به او یادآوری میکرد هنوز جان دارد ، او فقط به اجبار نفس میکشید تنها چیزی که او را مجبور به ادامه ی حیات کرده بود، قولی بود که به زبان آورده بود، قولِ زنده ماندن و نجات یافتن. او ماندن بر سره قولش را قول داده بود.

3 years, 1 month ago
3 years, 1 month ago

- فور کنید دوتا پست آخرتون رو فور کنم یکی دوساعت‌ بمونه جذب داشته باشید!

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago