داستان هاي بابك زماني

Description
شباهت نام ها و مكان ها با واقعيت اجتناب ناپذير بوده است
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

3 years, 2 months ago

بِه تخت نگاه كرد " ببين تخت خودته خودت اين تشك را انتخاب كردي يادت ميياد ؟ يادت ميياد ؟ "
زن لبخند زد هيچ چيز نگفت سرش را بِه آرامي بر گرداند چشم ها اندكي بعد از سر بِه حركت در آمدند
" مهين مهين منو ببين . ماتيك را بردار آرايش كن .نياز نداري ولي بكن خواهش ميكنم . آرايش كن "
مهين همانطور كه با عشوه نگاه ميكرد ماتيك را بر داشت بِه لب هايش ماليد اما بخش بزرگي از صورتش را هم صورتي كرد . خسروي گفت " عيب نداره عيب نداره خودم پاكش ميكنم " و با دستمال گونه هاي زن را تا روي لب ها پاك كرد بعد اندكي از ماتيك دستمال را بر گونه هاي زن ماليد ؛ " آره اينجوري خوشگل تر ميشي !"

وقتي بِه در آپارتمان رسيدند هر دو كاملا آماده شده بودند آقاي خسروي كت سورمه اي با علامت چرخ بِه رنگ زرد روي جيب بالا ، پوشيده بود با شلوار فلانل خاكستري ، پيراهن راه راه آبي درشت و كفش هاي قرمز نوك تيز . خانم پيراهن قرمز ي پوشيده بود كه جلوي آن درست تا وسط سينه ها باز بود و شال بلند مشكي با گل هاي ريز كه روي سينه ها را ميپوشاند . خسروي نتوانست ترتيبي براي موها بدهد در نتيجه روسري زيباي صورتي كوچكي بست كه تنها پشت سر را ميپوشاند اما چهره زن را تا حدي كه ميتوانست آرايش كرد . خم شد كفش هاي همسرش را پايش كرديد پاي خودش را جلوي پاي زن گذاشت تا از روي آن سريع تر حركت كند .آسانسور درست كنار در آپارتمان بود كليد اسانسور را زد اسانسور كه در همان طبقه بود با سرعت باز شد و او زن را تقريبا در آغوش گرفت و قبل از آنكه در آسانسور بسته شود هر دو در اسانسور بودند .
" تمام شد ! ميريم مهموني مثل قديم "
خاتم خسروي مدني ميخكوب بِه جلو خيره شد .آنجا كه زير عكس خانمي نوشته شده بود در صورت خطر اين دكمه را فشار بدين . زمزمه كرد " كدوم خطر ؟ "
آقاي خسروي گفت "ولش كن بيخود نوشته كدوم خطر "اسانسور كه راه افتاد زن چرخيد و بِه ديواره روبرو آنجا كه آيينه بود خيره شد . چند لحظه به آيينه خيره شد .بعد اهسته صداي ظريفي از گلويش بيرون آمد .لبخند بي حالت چهره اش تبديل بِه بغضي غضبناك شد .بعد فرياد گريه ناگهان از گلويش تركيد " بيشرف …بيشرف" خسروي گفت " چي شده چي شده ولش كن .اينطرف نگاه كن .اونجا رو نگاه نكن "
" بيشرفا بي ناموسا كجا ميرين ؟ زنيكه پتياره چه آرايشي هم كرده سليته چه پيراهن قرمزي هم پوشيده !"
خسروي در حالي كه بغضش ميشكست گفت " مهين اين خودتي اين خودتي "
" تو خجالت نميكشي با اين سن و سالت ؟ "بعد هق هق گريه امانش را بريد
خسروي ميگفت " اين خودتي اينم منم ما زن و شوهريم "بعد با صداي بلند گريه ميكرد و با صدايي بلند تر داد ميزد
" اين خودتي اين خودتي "
زن شروع كرده بود با مشت هاي باز بر سر وصورت خسروي ميزد و فرياد ميكشيد و ناله ميكرد . خسروي كوشيد اورا در آغوش بكشد اما موفق نشد .تمام صورتش سرخ و چشم هايش مثل دو كاسه خون شده بود .اين بار در حالي كه داشت فرياد ميزد
" اين خودتي اين خودتي " سرش را با شدت تمام بِه ديواره آسانسور كوبيد .اسانسور در حال حركت صداي مهيبي كرد و در همين حال بِه همكف رسبد . در هايش كه باز شد خسروي بيرون جهيد و زن را هم بيرون آورد .
نگهبان ساختمان بِه خاطر سروصدا نزديك اسانسور آمده بود . داشت با نگراني آنها را مينگريست . خسروي زير لب غريد ؛
" مرد حسابي صد دفعه نگفتم اين آيينه اسانسور را بردارين ؟"

https://t.me/dastanbz

Telegram

داستان هاي بابك زماني

شباهت نام ها و مكان ها با واقعيت اجتناب ناپذير بوده است

بِه تخت نگاه كرد " ببين تخت خودته خودت اين تشك را انتخاب كردي يادت ميياد ؟ يادت ميياد ؟ …
3 years, 2 months ago

آيينه
آقا و خانم خسروي آن شب شام ميهمان بودند .
آقاي خسروي گفت : مثل قديما ، ميريم يك مهموني شام درست و حسابي . توي باغ كنار استخر .همونجا چه بساطي هم لابد چيدن … عروسي نه ..مهموني "
خودش از عصر آماده شده بود حمام رفته بود موهاي كم پشتش را كه ديروز اندكي هاي لايت كرده بود ژل زده صاف بالا شانه كرده بود موها برق ميزد .سبيل ها را هم بِه خوبي مرتب كرده بالا زده بود . چهره اي سيه چرده چشم هايي نافذ اندكي رنگي و بيني عقابي بلند داشت كه بِه صورت مردانه اش حتي در اين سن جذابيت ميبخشيد گفت ؛
"يادت ميياد ؟ نذاشتي اين دم اسبي را يك خورده بلند كنم روبان بزنم .راستي چرا نذاشتي ؟ بگو ديگه "
خانم خسروي روي تخت نشسته بود و بِه او مينگريست .ساكت بود و مثل هميشه لبخند كم رنگي بر لبهايش نقش بسته بود . قد بلند و لاغر بود . با موهايي سياه . صورت سفيد و لب و دهان كوچك و بيني عمل شده اي كه با اين صورت تناسب داشت عليرغم سالخوردگي هنوز زيبا بود .
آقاي خسروي پيراهن بلند قرمز رنگ جلو بازي را از كمد لباس ها بيرون آورد و گفت ؛
" اين چطوره ؟ اينو يادت ميياد خودم از فرانسه آوردم با اون شال مشكي گلدار كه جلوي سينه ات را ميپوشاند ميپوشيدي . چقدر خوشگل ميشدي ! راستش يك مدتي قايمش كرده بودم نپوشي حسوديم ميشد كسي ببينه . واستشو بگم فقط يك بار پوشيدي . همون روز هم دعوامون شد چه دعوايي "
خانم خسروي نگاه ميكرد و چيزي نميگفت .
آقاي خسروي گفت ؛"يك چيزي بگو ديگه يك چيزي بگو "
خانم خسروي گفت "چي بگم آخه " و خنديد .خنده اش معناي خاصي نداشت .شادي از آن احساس نميشد . تمسخر هم نبود . خنده بود اما هيچ چيز از خنده نداشت .
"بيا بپوش ديگه معطل نكن " خانم خسروي از جايش تكان نخورد .
"پاشو ديگه پاشو برو اون شال مشكي را از اتاق بچه ها در بيار بپوش پاشو ديگه پاشو "
خانم خسروي آهسته بلند شد و مثل كسي كه در خواب راه برود از اتاق خواب خارج شد در اتاق باز بود . از آنجا كه بيرون آمد . اهسته اهسته از كنار ايينه قدي اي كه كنار در ورودي اتاق خواب قرار گرفته بود عبور كرد هيچ نگاهي بِه آن نينداخت .
آقاي خسروي داد زد " مهين كجا ميري ؟ چرا داري ميري طرف آشپزخونه ! بابا اونجا آشپزخونه است بر و اتاق بچه ها " تلاش كرد فقط بِه چشم هاي خاتم نگاه كند و نه بِه اتاق ها . خانم خسروي وارد اتاق كنار اتاق خواب شد .سالها بود كه دخترها ديگر آنجا نميخوابيدتد هر دو ازدواج كرده و حالا در خارج از كشور بودند .دختر بزرگ در لندن و دختر كوچك تر در تورنتو . خانم خسروي وسط اتاق ايستاده بود و تكان نميخورد .
"ببين شالت كجاست درش بيار ديگه "
بازهم خاتم خسروي از جايش تكان نخورد
" يالله ديگه زود باش دير شده بايد بريم "
و بعد ادامه داد
" مثل قديما . تو هميشه دير ميكني . هميشه دير ميكني هميشه بايد نيم ساعت توي ماشين بشينم تا بيايي. هي اين لباس نه اون لباس ، هي آرايش هي آرايش .حسين من خوبم ؟ حسين خوشت ميياد ؟ بابا خوبي خوبي ديگه ! "
دستي بِه موهاي صاف مهين كه ارام ايستاده بود كشيد ان را مختصري نوازش كرد . اندكي مكث كرد بعد بوسه اي ملايم بر روي سرش كه درست تا شاته او بود گذاشت .
مهين نگاهي بِه صورت او انداخت خنديد و به سمت كمد لباس ها رفت بدون آنكه جستجوي زيادي بكند شال مشكي با گل هاي كوچك را برداشت روي شانه هايش انداخت آن را مرتب كرد بعد با شال نيم چرخي زد و از كنار چشم بِه آقاي خسروي نگريست ؛
" الهي قربونت برم . دلبري ميكني ؟ دلبري لازم نداري خوشگلي خيلي خوشگلي "
بِه اتاق خواب برگشت كنار ميز ايستاد خنديد .
" حالا اينجا بيا …اين اتاق بيا ديگه ….بيا ….من اينجاما بيا ديگه يه خورده آرايش هم بكني بد نيست ها "
خانم خسروي آرام آرام از اتاق بچه ها بيرون آمد قدمهايش كوتاه بود وقتي جلو مي آمد كف پايش را روي زمين ميكشيد .سينه كف پايش هيچگاه زمين را ترك نميكرد . وقتي ميخواست بِه سمت در اتاق برگردد چند بار درجا زد آقاي خسروي فرياد كوتاهي زده بود ؛پايت را بلند كن حالًا برگرد . زانو را خم كن قدم بردار و او در حالي كه براي چند لحظه آن لبخند بيرنگ حالت اضطراب بِه خود گرفته بود بِه سمت در اتاق برگشته بود . اما خسروي امان نميداد ؛ بيا ديگه بيا و او دستش را بِه نرده اي كه بِه ديوار كشيده شده بود گرفته بود و چند قدم تا دم در آمده بود . حالا داشت بِه سمت ميز آرايش مي آمد . كنار ميز آرايش رسيد . خسروي گفت ؛ بشين ! دست هايش را روي شانه هاي خانم گذاشت تا او را بنشاند . زن تلاش كرد بنشيند اما چرخيدن دشوار بود . خسروي با دست هاي قدرتمندش زن را در مسيري كه بايد بنشيند هدايت كرد .
" مهين جون حالا بايد آرايش كني آرايش كني همونطور كه هميشه ميكردي ببين ماتيك را ببين ! همين ماتيك صورتي را بردار بِه لُب هات بزن . لب هات هنوز قشنگه . چقدر ظريفه . " خم شد بوسه اي كوچك بر لب هاي زن گذاشت .

3 years, 2 months ago

از آنجا كه گردان ما فعلا در يك پايگاه مستقر شده بود جايي براي تخريب وجود نداشت پس فرمانده گروهان تخريب قرار نبود جايي را تخريب كند به همين دليل وظايفش محدود ميشد به جلوگيري از تخريب يا همان مين يابي كه البته اين كار مهمي بود ولي خود او هميشه نيمي شوخي نيمي حدي شاكي بود كه "بابا من أيشيم تخريب د " وآليته مين يابي هم كاري دشوار و پر اهميت بود چراكه ارتش فقط تا ساعات ٤-٥ بعد از ظهر روي جاده هاي پيرانشهر -مير أباد و مير أباد -سردشت كنترل داشت بقيه شبانه روز جاده در دست احزاب كومله و دموكرات بود كه صبح ها جاده را گل كاري شده تحويل ميدادند تا همین چند ساعت روز هم به مين يابي بگذرد . وظيفه گروهبان اسد زاده مین روبی جاده بود باید هرروز صبح برای مین یابی روی
جاده بود باید هرروز صبح برای مین یابی روی جاده میرفت. یک میله بلند داشت که وقتی به زمین می‌رسید یک دایره هم به آن وصل میشد مثل دستگاه هایی که برای یافتن گنج استفاده می‌کنند دو تا سرباز داشت که با او می‌رفتند . مین یاب را به دست سرباز اولي ميداد و بِه سرباز دومي مبگفت پشت سر اولي راه بيفتد و خودش چند متر عقب تر از آن ها ميرفت . او شعاع تخريب مين ها را بخوبي بلد بود . وقتي دومين سرباز در عرض سه ماه روي مين رفت سرهنگ پريزاد فرمانده گردان ما با عصبانيت دم در سنگر بهداري امده بود به در شكسته آن ميكوبيد وفرياد ميزد "اسد اشك گل ايشيه هاردان يخيليپ سن ؟ من اون گوتونه ……"
صداي سرهنگ تا آن سر پايگاه ميرفت . چند نفر از درجه دارها با سرعت دور سرهنگ را گرفته بودند ووتلاش ميكردند آرامش كنند اما تا اسد بيرون نيامد ارام نشد
" جاب سرهنگ نه اولوپ ؟ باشوا دولانام سنين اذيت المه "
بعد نزديك تر رفت سرهنگ را در آغوش گرفت خيز برداشت دست سرهنگ را ببوسد كه سرهنگ نگذاشت بعد در حالي كه دم گوش سرهنگ حرف ميزد با هم دويست سيصد متري راه رفتند . ميشد حدس زد كه چه ميگويد گردان كه جز او مين ياب ديگري ندارد اگر او خودش روي مين برود چه كسي سرباز ها را براي مين يابي آموزش بدهد ؟ تا مسيول تخريب بعدي بياد گردان ناكار ميشه .در ضمن لابد يادش آورده كه دختر سرهنگ هم در سلماس همان مدرسه اي ميرود كه سه دختر موبور و بسيار زيباي اسد .يعني اينها چه ميشوند ! حتما يك اشاره اي هم كرده كه بِه هر حال تنه درخت مهم تر است تا شاخ و برگ !! تفسيرش بماند .
آن شب شام ساچمه پلو را ترب هاي تازه صحرايي مير آباد همراهي ميكرد ترب ها را آن موقع سال خود اسد از صحرا ميچيد و ميدانست من هم دوست دارم .نميدانم ميتوانست پدر من باشد يانه ولي فاصله سني در همين حدود داشتيم شايد داشتن پنج تا دختر كه بزرگترينشان اندكي از من كوچك تر بود و دختر بسي كه اخري بود اما نامش به كار نيامده بود باعث شده بود در من پسري ببيند .من هم البته پدري داشتم كه خيلي به او علاقه داشتم اما هر گز گمان نميكردم بشود نسبت به اين ديوي كه تازه از همه نظر شبيه گروهبان هاي امريكاي جهانخوار در ويتنام هم بود و همين الان هم بِه كاري شبيه همان گروهبان ها مشغول بود هيچ احساس عاطفي پيدا كرد اما نوعي سادگي بچه گانه براي او جاذبه اي احساسي آفريده بود . حتي امروز كه علي الظاهر باعث مرگ ساده لوح ترين سرباز پايگاه هم شده بود . كسي ديگر حاضر نشده بود بعد از شهادت سرباز قبلي ان مين ياب را دست بگيرد .
من چيزي نگفتم اما اسد شروع كرد
" دهتور باخ ! ترب بخور . چرا ترب نميخوري ؟ همين الان چيدم تازه است ترب مير آباد ."
بعد به بابا عبدالهي روكرد و گفت " منن دانشمير ؟"
نميدانست تا اين حد تركي را ميفهمم نخواستم بداند كه ميفهمم چيزي نگفتم . ساكت شد . كاسه بزرگ حلبي اش را فقط يك بار ساچمه پلو كشيد معمولش دو تا بود گاهي هم حتي سه تا .جز آن شب يادم نمي آيد هيچ وقت ديگري كار با يك كاسه تمام شود .
آن شب از صحبت هاي دور و دراز و هجده سال به بالاي او با بابًا عبدالهي هم خبري نبود . روي تخت خودش رفت و دراز كشيد و رو بِه بالا بِه سقف خيره شد . وقتي روي تخت ميخوابيد فكر ميكردي همين الان تخت خراب ميشود ولي بِه سرعت به تخت هاي ارتش كه بقاياي اركان ارتش شاهنشاهي بودند ايمان مي آوردي .
ديگر هيچ تلاشي براي صحبت كردن با من هم نكرد همانطور دراز كشيده بود و هربار كه از گوشه كتاب بزرگ كارنت كه آن زمان ميخواندم و روي پا گذاشته بودم چشم ميچرخاندم او را در همان حال ميديدم . سابقا هر وقت ميخواست دلي به دست بياورد از ظفار از جو لان يا از فرودگاه مهر آباد كه در فرمانداري نظامي تهران سال ٥٧ تحت فرماندهي او بود سخن ميگفت . بارها وبارها داستان دختري را كه به هنگام اعلاميه چسباندن گرفته بود تعريف ميكرد كه چطور رهايش كرده و باعث شده ديگران هم او را نگيرند .

3 years, 2 months ago

فغان زجغد جنگ و مرغواي او

هفت : گروهبان اسد زاده

درست مثل درجه دارهای امریکایی بود .همانطور قد بلند تنومند ،با شانه هایی فراخ اما شکمی نه چندان بیرون زده ،چشم هایی آبی درست به رنگ دریا ، سری بزرگ با موهایی ریخته و تاس با بقایایی اندک از مو در کناره ها که کاملا بور بودند .آن موقع این جور سرها را کاملا نمیتراشیدند یا گروهبان اسد زاده نمیتوانست در این خط ها باشد . وقتی که خاطراتش از ظفار یا از فرمانداری نظامی تهران را تعریف می‌کرد هرچه بیشتر یاد درجه داران امریکایی در ویتنام یا فیلم های حکومت نظامی امریکای لاتین می افتادی اما اگر به لهجه ترکی اطراف سلماس و زحمات او در ادای کلمات فارسی دفثقت می‌کرد ی تردیدی در ایرانی بودنش نمیگذاشت .
گروهبان اسد اسد زاده پنج دختر داشت چند سال پیش یا یک قاطعیت نادر نظامی موفقیت امیز به زنش که همچنان خواستار پسر بود گفته بود “ باخ ! نه منه دييرم ، من دختر بس ایستمیرم “ اما فی الواقع در خانه اصلا آدم سلطه گری نبود بلکه برعکس بسیار هم زن ذلیل بود .این را از خریدهای دقیقی که از بازار سردشت قبل از مرخصی ماهیانه میخرید می‌شد فهمید .یک بار نزدیک بود برای تعویض قاشق هایی که مطابق میل همسرش نبود در راه سردشت با یک تیر قناسه پیشانیش را زینت دهند .ان روز هراسان در حالی که به سخت گیری زنش فحش و‌ناسزا میداد وارد پایگاه شد . “خاشق لر گوتمه گدیپ “
اما این اولین باری نبود که او از آن جاده تنگ و پیچ پیچ و‌مرگ بار بدون گلوله ای از قناسه بر پیشانی به پایگاه برمیگشت .و این خیلی عجیب بود خودش با خنده میگفت “کورت لر منن یولداشیم لر “ .
گروهبان اسد اسدزاده سلماسی مسیول دسته تخریب گردان ۱۰۹ سلماس مستقر در پایگاه میرآباد خودش به تنهایی یکی از ارکان گردان بود اما چون‌در ارکان گردان کنار سنگر فرماندهی جای مورد سلیقه اش را پیدا نکرده بود در سنگر بهداری کنار دوستش ستوان بابا عبدالهی جانشین فرمانده گروهان بهداری (یعنی جانشین من ) اسکان گزیده بود و همه این القاب خلاصه شده بود در دو اتاق از یک کلبه نیمه ویران که در یک اتاق آن سه تخت سربازی به زور کنار هم چپانده بودیم و در اتاق دیگر وسایل بهداری و مهمات و یک تخت شکسته برای سرباز نویذی گذاشته بودیم .پنجره ها را نایلون و پارچه پوشانده بودیم و اتاق را یک بخاری هیزمی گرم می‌کرد روی یکی از تحت ها من و روی یکی از تخت ها ستوان بابا عبدالهی و روی تخت سوم دسته تخریب گردان اسد اسدزاده اقامت کرده بود .لابد اسد فکر می‌کرد بهداری کنار دکتر بابا عبدالهی جای راحت تر و‌مطمین تریست بابا عبدالهی هم لابد فکر کرده بود این ژنرال بی ستاره غول پیکر خیلی جاها به درد خواهد خورد و شاید هم در تاریخچه دور و دراز این گردان اتفاقاتی افتاده که بر این تصورات و این اتحاد مهر تایید زده بود اتفاقاتی که این آخرین فرمانده گروهان بهداری از آن بی اطلاع بود .از سال های دور که به عنوان بخشی از نیروهای سازمان ملل از طرف ارتش ایران در بلندی‌های جولان ماموریت داشتند تا آن زمان که در ظفار ماموریت گرفتند تا همین اواخر (اواخر آن زمان) که مامور حکومت نظامی تهران در سال ۵۷ شده بودند .و این ماموریت اخیر محور پیرانشهر سردشت که این جوانک فارس این تازه دکتر به گروهان اضافه شده بود .ماههای اول در آن اتاق کوچک که نامش سنگر بود اما از سنگر های کیسه شنی محل اقامت راحت تری بود بیشتر اوقات را هر سه روی تخت دراز کشیده بودیم .در آن جبهه ای که مابودیم البته خطر زیاد بود اما استراحت و بیکاری خیلی بیشتر بود .ماههای اول تلاش می‌کردند صحبت هایشان فارسی باشد اما به سرعت خسته میشدند احساسات که بالا می آمد ترکی هم بیشتر می‌شد و من هیچگاه نفهمیدم دقیقا از چه زمانی شب يا روز خواب یا بیداری ترکی را به خوبی خودشان یاد گرفتم همیشه بنا بر عادت ، یادگیری را تنها آسان با سخت می‌دانستم و این البته اولین تجربه یادگیری اجتناب ناپذیر و خودبخود من نبود بقيه را كه مربوط به دوران شيرخواري و قبل از آن ميشد بِه ياد نمي آورم .راستی باید چکار میکردم اگر نمیخواستم ترکی باد بگیرم؟ و اگر ترکی یاد نمیگرفتم جز با همین همدم غول پیکر که معلوم شد قلبی مثل قلب یک گنجشک دارد با چه کسی باید همکلام میشدم.
گروهبان أسد زاده ساعات كارش طولاني نبود .

3 years, 2 months ago

فغان زجغد جنگ و مرغواي او

١-أمنه
زمستان ٦١ زمستان سخت سرد و پر برفي بود .ارتفاعات
الواتان در سردشت سراسر در برف فرورفته بودند و رفت و امد به سختي جريان داشت .برف همه چيز را پوشانده بود الا !جنگ را
گردان ما در مجاورت روستايي قرار گرفته بود كه اكثر ساكنين ان به خاطر جنگ منطقه را ترك كرده بودند .من كه پزشك عمومي و أفسر وظيفه بودم در يكي از كلبه هاي هنوز بر پامانده" ميراباد " هم اقامت داشتم وهم روزها بيماران را ويزيت ميكردم روستاييان هم به من مراجعه ميكردند وًمن هم با همان داروخانه كوچكي كه مربوط به گردان بود در حد توان كمك ميكردم
ان شب كه أمنه را اوردند ساعتي از نيمه شب گذشته بود .پدرش كاك عمر -تنها بقالي بازمانده ميراباد- كه او را روي دست گرفته بود مدتي كوتاه در ورودي پايگاه معطل ماند تا نگهبان ها متوجه موضوع بشوند و راه را باز كنند وقتي او را در اتاق كناري روي تخت خواباند ديدم دخترك كاملا در كوماست عضلات بدنش سفت بودند و از همه جا از چشم و دهان ترشحات فراوان سرازير بود نبض نامنظم و به اصطلاح فيلي فورم بود و مردمك به قدر سر يك سوزن .علايم در تشخيص مسموميت ارگانو فسفره ترديد نميگذاشت .جنگ ، سرما برف نا اگاهي و مهم تَر از همه تخريب حمام ده باعث شده بود سم درخت به جنگ جنگل شپش ها برود
اين دختر نه ده ساله بسيار زيبا را بارها ان سوي حصار ها ديده بودم با چند كودك هم سن و سال خود بازي ميكردند و با خنده هاي بلند و شادكامانه خود همزمان جنگ و زمستان و برف را هم به ريشخند ميگرفتند .وقتي صبح ها افتاب بر برف ها مي افتاد منظره كودكان شاد در كوهستان برفي ميتوانست جنگ و دوري و سرما را از يادت ببرد .
روزهاي عادي و بدون برف هم تنها پنج شش ساعت در وسط روز امكان عبور و مرور تا سردشت يا پيرانشهر وجود داشت چه برسد به ان نيمه شب برفي ! بنابراين اي سي يوي كوچك ما شد همان اتاق كوچك ، كنار جعبه كمك هاي اوليه جعبه تفنگ ها و جعبه نارنجك ها ! بستر ان زيباي خفته برانكاري بود سبز رنگ و خون الود روي زمين ! .بعد از شستشوي سر و تن چند تا سرمي را كه داشتيم وصل كرديم و تنها جعبه اتروپين موجود در سنگر بهداري را كنار دست مان گذاشتيم با شمارش نبض اتروپين ها را تزريق كرديم .اما به نظر ميرسيد اين انتي كولينرژيك در مقابله با درياي كولينرژيك كارساز نيست البته به همراهش استروييد هم تزريق كرديم .نميدانم چه مدت در همين حال بوديم اما انچه در خاطرم مانده مدتي بسيار بسيار طولاني است كه يك شب تا صبح در برابر ان كوتاه است اگر چه ممكن است تا اين حد هم نبوده نباشد .
اخرين اتروپين موجود در كوهستان الواتان را زماني تزريق كرديم كه ديگر ان تنفس پرسرو صدا از ان حنجره پرشور داشت از كار مي افتاد . مدتي كوتاه همه در سكوت بر جاي خودمان ميخكوب شديم .و به ان زيبايي كه ديگر براي هميشه خفته بود خيره مانديم . تنها همين سكوت كوتاه كافي بود تا ان شيون و فغان هاي دلخراش از ان سوي در تا ميان كوهستان " چاكو " انسوي "گوزيله " تا ميان برف ها تا كوه ها و تا اسمان انعكاس پيدا كنند

3 years, 2 months ago

شهادت دردناك سربازان مرزبان ايراني داستان خدر را كه واقعيت محض است يادم آورد

3 years, 4 months ago

تهران ۱۴۱۰/ بخش دوماز در منزل تا ایستگاه مینی‌بوس را پیاده طی کردم. پیاده‌روی برای آدم‌های سن‌بالا مثل من که حالا هفتاد ‌سالم شده، مفید است. مینی‌بوس پر بود از مردانی که سر کار می‌رفتند. جای نشستن در اتوبوس نیست و از طرفی هم سرپاایستادن آسان نیست. ولی می‌دانم و می‌دانید که به هر چیزی می‌توان عادت کرد.
سال‌ها پیش وقتی‌که آخرین اتوبوس‌ها از کار افتاد، مینی‌بوس خانم‌ها از آقایان جدا شد. با تنگ‌ترشدن حلقه تحریم‌ها، نه‌تنها قطعات اتوبوس، که قطعات ماشین‌های چینی هم وارد نشد. بااین‌حال، خیابان‌ها پر است از ماشین‌های چاپری یا سرهم‌بندی‌شده. منتها من دیگر با این سن‌وسالم نمی‌توانم برانمشان. ماشین‌های لوکس هست، ولی فقط در اختیار مقامات و برخی افراد ثروتمند است و تنها آن‌ها هستند که امکان دسترسی به این وسیله‌‌ها را دارند. در مینی‌بوس، کاغذ مچاله‌شده‌ای را بیرون می‌آورم و شروع به خواندن می‌کنم؛ نامه رئیسی به رئسای سه قوه است.
مدتی است راه ارتباطی با جهان آزاد مسدود شده و هیچ وی‌پی‌انی حریف محدودیت‌های اینترنتی‌ای که هدیه کشور دوست و برادر شمالی‌مان به مسئولانمان است، نمی‌شود. درنتیجه، موبایل‌ها به کارکرد جد خود یعنی تلفن برگشته و بیانیه‌ها هم به‌شیوه سنتی «شب‌نامه» که من هنوز در خاطرم مانده، منتشر می‌شوند. با این دیواره بلند و محکم فیلترینگ، حالا دیگر تقریباً مطمئنیم که فیلترینگ‌های قبلی بسیار ناکارآمد بودند و هدفش بیشتر فروش وی‌پی‌ان بوده تا بستن شاهراه‌ ارتباطات. گذشته از اینکه تعدادی از مسئولان دولت قبل را در گیرودار بگیروببندها دستگیر کرده‌‌اند، اینترنت هم بیشتر به‌درد کارهایی مثل پخش بیانیه‌های دولتی و شنیدن سبک‌های مختلف نوحه‌خوانی و نظایر آن می‌خورد. آیت‌الله رئیسی در این شب‌نامه از روند سخت‌گیری‌ها و ردصلاحیت‌ها به رئسای سه قوه شکایت کرده و خواستار رعایت حقوق مردم در انتخابات شده است. او تا شش ماه آخر ریاست‌جمهوری‌اش همان حرف‌های موقع انتخاب‌شدن را می‌زد. گویا در این چند ماه آخر فهمیده ریاست‌جمهوری چیست و چه مسئولیتی دارد و همین شد که حرف‌های نیش‌دار می‌زد و نقد‌های تند‌وتیزی به دیگران وارد می‌کرد. درنتیجه این رفتارها، شورای نگهبان در دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری‌اش، رد‌صلاحیتش کرد و این شد که او هم به صف تحریم‌کنندکان انتخابات پیوست. از آن سو، اپوزیسیون خارج از کشور و مخالفان داخل کشور هم که حالا طرفداران رئیسی هم به آن‌ها اضافه شده بود، انتخابات را تحریم کردند. همه‌چیز درنهایت به‌نفع رئیس کانون مداحان تهران تمام شد. او که جزء یکی از متنفذترین گروه‌های سیاسی است، با ۵۰۰،۰۰۰ رأی به‌راحتی به پاستور راه یافت.
رئیس‌جمهور منتخب در اولین نطق خود بعد از انتخاب‌شدن اعلام کرد کلیه سالن‌های سخنرانی در همه مؤسسه‌ها و بیمارستان‌ها باید به مراکز مداحی تبدیل شوند. او در دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش هم به‌دلیل کاهش جمعیت و رشد قابل‌توجه تحریم‌کنندگان انتخابات، با ۳۰۰،۰۰۰ رأی به آسانی برای چهار سال دیگر انتخاب شد که هنوز هم در حال کار است .
مینی‌بوس به اولین ایستگاه مترو می‌رسد. مترو فقط تا «میدان ولیعصر» کار می‌کند. بالاتر، واگن‌ها از کار افتاده. با سرعت خودم را به یکی از واگن‌ها می‌رسانم و به توده گوشت متراکم می‌پیوندم. داخل مترو بوی دهان و بازدم نفس‌ها و عرق و دود و اندکی بودی ادرار و بوهای عجیب دیگر، ترکیب ناخوشایندی ایجاد کرده است. در ایستگاه «بهشت زهرا» پیاده می‌شوم تا خود را به مینی‌بوس دیگری که به فرودگاه امام خمینی می‌رود برسانم. این تنها مینی‌بوس خلوت شهر است. دیگر کسی زیاد به خارج نمی‌رود. ساعت ۸:۰۰ نشده، خودم را به درمانگاه می‌رسانم. مسئول درمانگاه جوانکی است که طبق آخرین آیین‌نامه‌ ابلاغی مسئولان درباره پوشش، موها و ریشش را مرتب شانه زده و لباسی تماماً سیاه اما تنگ به تن دارد. او نگاه تندی به من می‌اندازد و می‌گوید: «بالاخره تشریف آوردین استاد؟»

ادامه دارد ??

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago