?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
از ساندترکهای سریال سلب مسئولیت (Disclaimer) اثر Finneas O'Connell
Music: You Thought You Got Away With It
@Memorizzzz
مهربانىِ بچهها شفابخش است، دوستداشتهشدن شفابخش است. اما دوستداشتن مرا زخمی میکند عزالدین. برای همین به این بچهها پناه آوردهام. هر کس از فردا میپرسد، میگویم به خلوت نیاز دارم. به زندگی در دشتها، در کوهستان. عاقبت به یک غار پناه خواهم برد.
میگویم میخواهم بروم در یک غار زندگی کنم. استعاره و کنایه نیست. به کوهستان میروم، یه غاری پناه میبرم. هر وقت دنیا جای بهتری شد، خبرم کن.
حسین دریابندی | نامه به عزالدین ماهرویان
بارها و بارها تلاش کردم به حقیقت نزدیک شوم، به ایدهی ناب آن، حتی اگر شده فقط از راه سکوت. از راه هیچ. موفق نشدم. از سطح این تلاشها فراتر نرفت. همیشه انگار بین ما یک اقیانوس فاصله بود و من، به قول معروف، هیچوقت نتوانستم پیوندی قلبی با حقیقت برقرار کنم. همانطور که در همسو شدن با حقیقت ناکام ماندم، نتوانستم در این زندگی در هیچ زمینهای جز مرگ به توفیق برسم. هیچوقت آرزوی مرگ نداشتم، بااینحال، برای به دست آوردن هیچ چیز دیگری اینطور لجوجانه تلاش نکردم. تا جهان در من بمیرد و من در جهان و جریان همهچیز طوری متوقف شود که انگار از ازل هیچ اتفاقی نیفتاده. شب همچنان تاریکتر از ایدهی شب، تاریکتر از تصوری است که از آن داریم و روز فقط وققهای غمانگیز و طاقتفرساست.
یخبندان | توماس برنهارت | زینب آرمند | نشر بیدگل
از ساندترکهای مینیسریال "سلب مسئولیت" (Disclaimer) با آهنگسازی Finneas O'Connell
Music: Softly
سال کهنه با زمستانی از بادهای تند و یخبندانهای تیزتر از اندوه بارَش را بست و هیچِ هیچ ما را برای آن تابستان شکوهمندِ آخر مهیا نکرد که به چه سرعتی از پی بهار آمد. تابخوران رسید این تابستان... گویی از مختصات جغرافیاییِ فراموششدهای که پیشتر در خیالاتمان از باغ عدن جای داشت و معجزهوار میان افکارِ رخوتآلودِ آدمی از نو کشف میشد. مثل کشتیِ خیالیِ چندبادبانهی ممتازی بهسویمان راند و در کنارهی شهر پهلو گرفت و بادبانهای سپیدش را چون بالهای مرغی دریایی جمع کرد. آخ! استعاراتی میجویم تا شاید بشود ذرهای از خوشبختیِ ژرف و اندوهناکی را منتقل کرد که بهندرت نصیب دلباختگان میشود، اما کلمات که نخستینبار برای رویارویی با یأس ابداع شدند، زیاده نادقیقاند برای انعکاسِ خصایصِ چیزی چنان عمیقاً در صلح با خویشتن، در سازگاری با خویشتن. کلمات صرفاً انعکاس نارضایتیهای مایند؛ تمام تخمهای عظیمِ نَشکستهی اندوههای جهان در دل آنهاست. وگرنه شاید سادهتر بود تا زیرلب ابیاتِ پراکندهی شعری یونانی را مرور کرد که روزگاری در سایهی بادبانی، بر دماغهی عطشانی در بیزانس سروده شده بود. چیزی مثل:
نان سیاه، آب زلال، آسمان آبی.
صدای آرام و بیاندازه صاف.
ذهنی نشسته بر ذهنی دیگر.
چشمی آسوده بسته بر چشمی دیگر.
مژگانی لرزان و تنهایی عریان.
چهارگانهی اسکندریه: کلیا | لارنس دارل | خاطره کردکریمی | نشر برج
... مسئلهی درست و غلط ابداً مطرح نبود. حوری؟ الهه؟ خونآشام؟ بله، همهشان بود و هیچیک نبود. او، مثل هر زنی، همهی آن چیزی بود که ذهن مرد (بیایید «مرد» را شاعری بگیریم که مدام علیه خودش دسیسه میچیند)... که ذهن مرد آرزوی خیالش را داشت. تا ابد آنجا بود، اما هرگز وجود نداشت! در پسِ تمام این نقابها، فقط زنی دیگر، هر زنی، بود شبیه آدمکی چوبی در خیاطخانه، در انتظار شاعر تا لباسی به او بپوشاند و جانی در او بدمد. با فهمیدنِ تمام اینها برای نخستینبار ذرهذره و حیران به قدرت عظیم و بیارادهی زن پی بردم: انفعالی پُرحاصل که به یاریاش نورِ مستعمل خویش را، مثل ماه، از خورشیدِ مرد وام میگیرد. چطور میتوانستم در برابر این اطلاعات حیاتی جز قدردانی حس دیگری داشته باشم؟ دروغها، فریبها، حماقتها در قیاس با این حقیقت چه اهمیتی داشتند؟
چهارگانهی اسکندریه: کلیا | لارنس دارل | خاطره کردکریمی | نشر برج
... خودم را تصور میکردم که دلت را به دست میآورم، تقاص فریبم را میدهم، دِینم را میپردازم. اما... میدانستم که تو همیشه تصویر موهومت را به هر آنچه حقیقیتر باشد ترجیح خواهی داد، تصویری که حسهای پنجگانه به آن راه ندارند. اما خب حالا بگو... کدامِ ما دروغگوی بزرگتری بودیم؟ من تو را گول زدم، تو خودت را.
چهارگانهی اسکندریه: کلیا | لارنس دارل | خاطره کردکریمی | نشر برج
@Memorizzzz
... نویسندهای که به او بدل میشدم عاقبت داشت میآموخت در مکانهای متروکی سکنا گزیند که زمان از یاد میبردشان. بهقولی، داشت زندگی میان تیکتاکهای ساعت را آغاز میکرد. حالِ استمراری، که تاریخ واقعیِ آن حکایتِ جمعی است، ذهن آدمیزاد. آنگاه که گذشته میمیرد و آینده را فقط ترس و تمایل ترسیم میکند، لحظات اتفاقی، که نه میشود سنجیدشان نه نادیدهشان گرفت، به چه دردی میخورند؟ زمانِ بهاصطلاحْ حال را، انگار وعدهای مفصل و هزینهبَر باشد به میزبانیِ پریان، پیش از آنکه بشود حتی لقمهای از آن برداشت از کفِ بیشترمان درآوردهاند. امید داشتم مثل پرسواردن فقید خیلی زود بتوانم بگویم: «مخاطب من کسی نیست که این سؤال را هیچگاه از خود نکرده: زندگی واقعی از کدام نقطه شروع میشود؟»
چهارگانهی اسکندریه: کلیا | لارنس دارل | خاطره کردکریمی | نشر برج
نوری بیلگه جیلان در مصاحبهای که با پیتر برادشاو از نشریهی گاردین در سال ۲۰۱۴ داشت دربارهی این صحنه از فیلم «دوردست» (Uzak) چنین گفته است:
«در ترکیه، این صحنه را اشتباه فهمیدند. آنها فکر میکردند او کانالی که فیلم تارکوفسکی را پخش میکرد گذاشته تا آن مرد دیگر برود بخوابد. اما او این کار را کرد تا دوباره یک پیوند بین خود و ایدهآلهای از دسترفتهاش ایجاد کند.
فاصلهی زیادی بین تارکوفسکی و پورن نیست. هردوی اینها از نیازهای ما نشأت گرفتهاند. یک مرد حس میکند نمیتواند ارتباطی با آرمانهای از دسترفتهاش ایجاد کند، بنابراین دست به خودارضایی میزند.
بعضی وقتها معنی خودارضایی فراموش کردن دنیاست. اینکه عوارض جانبی این مسأله خودش یک کمدی است، آن را مفرحتر هم میکند. من اینطور فکر میکنم.»
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago