عقل‌نگر، دل‌نگار|مهدیس اقبال

Description
با نوشتن رنگ زندگی را می‌توان تغییر داد.
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 8 months ago

ناآگاهی یا توهم؟

تا زمانی که میان گود نباشی همه‌چیز ساده، امکان‌پذیر و در حوزه‌ی توانایی‌هایت است.
دایره‌ که تو را در آغوش می‌کشد، سخت‌ترین‌ها کار توست، دیگران نمی‌فهمند.

#پاره‌نویسی
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

رابطه‌ی تنگاتنگ روزگفتار و خودآگاهی

دیروز خواستم بازهم شانسم را در ضبط کردن روزگفتار امتحان کنم. شروع به صحبت که کردم مدام خنده‌های گاه و بی‌گاه و بی‌دلیل، حرفم را قطع می‌کرد. موضوع ضبط صدا را تغییر دادم و در همان حال از خودم پرسیدم دلیل این خنده‌ها چیست؟ و بلافاصله بدون هیچ فکری گفتم خب معلوم است خجالت می‌کشم. این خنده‌ها پاسخ دفاعی بدنم در برابر خجالت است.

به‌خاطر آوردم هر زمان که در جمعی قرار می‌گیرم و احساس راحتی ندارم و بالطبع شرم و حیا و خجالت بر من مستولی می‌شود، خنده‌ها و لبخند‌هایم اوج می‌گیرند.

نکته‌ای که در این باب برایم جالب‌انگیز بود، عکس‌العمل بدنم پس از آگاهی یافتن نسبت به این موضوع بود. به‌محض آنکه متوجه شدم خنده‌ها از کجا نشأت می‌گیرند و دلیل به‌وجود آمدن‌شان نه تنها خوش‌مشربی نیست بلکه وسیله‌ای هستند تا خجالتم را بروز دهند، دیگر خنده‌ای درکار نبود. ادامه‌ی صدا را با جدیت ضبط کردم و حتی لبخند هم نزدم.

تصور کنید همیشه خجالت می‌کشیدم و بعد می‌خندیدم و بعد از خنده‌ام خجالت می‌کشیدم و این چرخه‌ی باطل تا ابد ادامه می‌یافت.

اگر بتوانیم نسبت به تک‌تک رفتارهای‌مان اینگونه آگاهی بیابیم شاید روابط اجتماعی بهتر و موفق‌تری تجربه کنیم و نسبت به خودمان نیز احساس بهتری داشته باشیم.

پ.ن: اگر سوال‌تان این است که چرا آن روزگفتار را منتشر نکرده‌ام، باید عرض کنم که در واکاوی ذهنم آنقدر پرت و پلا گفتم که مثبت ۶۵ سال شد و قابلیت انتشارش را از دست داد.

#یادداشت_روز
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

جهنم آزادی یا بهشت اسارت

گاهی گمان می‌کنیم در جهنمی گیر افتاده‌ایم و هر نسیمی برای‌مان نوید‌بخش بهشت است، غافل از آنکه نه بهشت معنای عام دارد و نه جهنم.
پندار و نحوه‌ی برخورد ما با جهانِ اطراف، واژه‌هایمان را معنا می‌بخشد.

در نمایشنامه‌ی رُوسْمِرسْهُلِم* داستان کشیشی را می‌خوانیم که نه آنگونه که باید به اعتقادش مطمئن است و نه آن‌طور که شایسته است مسیر آزادی را می‌شناسد.

در همان شروع داستان متوجه می‌شویم که او درگیر دوستی‌ای شده که به ظاهر برایش راه‌گشا است و او را از بند تفکراتی که در فراخودش**شکل گرفته، می‌رهاند، اما این تازه ابتدای داستان است.

شخصیت زنِ داستان، از آن دسته افرادی‌ست که گمان می‌کنند با تمام وجود به خواسته‌ی‌شان واقف‌اند و باور دارند که هدف وسیله را توجیه می‌کند.

او برای رسیدن به خواسته‌اش که به ظاهر همان آزادی‌ست، انسانی را قربانی می‌کند و درنهایت، زمانی که کشیش ضعف خود را در قالب عشق به او ابراز می‌کند، متوجه می‌شود آنچه درپی آن بوده نه آزادی نه عشق و نه توجه است، بلکه در تمام طول داستان به دنبال هویت گمشده‌ی خویش می‌گشته و زمانی که از دست‌یابی به آن ناامید می‌شود، خودش را پذیرای مرگ می‌بیند.

کشیش نیز پس از شنیدن پاسخ منفی دختر تمام انگیزه‌اش برای آزادی‌خواهی را از دست می‌دهد و دچار یأس و ناامیدی می‌شود. او متوجه می‌شود که تمام آبرو، اعتبار، عشق و زندگی زناشویی‌اش را از دست داده است و به این ترتیب احساس گناه و پوچی باعث می‌شود او نیز به مرگ رو آورد.

پ.ن: خواندن این نمایشنامه‌ باعث شد بیش از پیش به این نظریه‌ ایمان بیاورم: آنچه برای دیگری بهشت است ممکن است جهنم من باشد.نمایشنامه‌ی روسمرسهلم اثر هنریک ایبسن
*دیدگاه فروید در مورد بخشی از شخصیت انسان که در ۵،۶ سالگی شکل می‌گیرد.#یادداشت_روز@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

دگرگردی گواراتر از خودگردی

نمی‌شود سال‌ها آرزویی را با خود حمل کرده باشی و بعد دایره‌ی روزگار آنقدر بچرخاندت که درست در مرکز آن آرزو قرار بگیری و تو جو زده و از خود بی‌خود نشوی.
خب چه اشکال دارد؟
شاید بشود گاهی بیشتر از خود، خود بود.
حتی اصلن بی‌خود بود.
امروز در یکی از باخود‌ترین لحظات زندگی‌ام زیستم، با آدم‌هایی که همه از جنس نوشتن بودند. آدم‌هایی که آرزویم را زندگی می‌کردند. آدم‌هایی که در عین تفاوت، من بودند، منی دیگر در کالبدی دیگر. شاید یکی از معناهای دگرگرد همین باشد، جستجوی خویش در دیگری و پیروی از قدم‌هایی که بیش از من شکست و پیروزی را پیموده‌اند حتی به اندازه‌ی یک گام.
جای‌تان خالی، بسیار دلپذیر و چسبنده بود آغاز دگردیسی.

#یادداشت_روز
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

تک‌رنگی

دل‌گرم می‌شوی به حضور انسان‌ها
روان‌ت به آرامشی خیالی
آسودگی استشمام می‌کند
جان‌مایه‌ی روزهایت
ارتباطی می‌شود
فرح‌بخش
طرب‌انگیز
و ناگاه
لبریز می‌شود
جامه‌دان نقاب‌ها
تک‌نقاب‌ها که زمین می‌افتند
می‌فهمی
می‌فهمی آنچه روان‌آسای بوده
همان روان‌رنجی‌ست
که سال‌ها
گرچه کتمان بود
خال‌خالِ روحت را می‌آزُرد
و تو نمی‌دانستی
از کدامین سو
نیشیده می‌شوی
سیاهی باز می‌شود
رنگ‌ها جان می‌گیرند
و روزی
بیش از هر زمانی
تنوع رنگ
خواهی دید
آنگاه بپذیر
زخم‌ها و درمان‌ها
هر دو
بخشی از دنیای توست
بپذیر
بگذر
بگذار آدم‌ها
با نقاب یا بی‌نقاب
با هزار رنگ
نقش خویش بازی کنند
تو خود باش
خودی بی‌نقاب
خودی بی‌پشت
خودی یک‌رنگ
خودی یک‌رو

#قطعه_نویسی
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

نگران نباش آرامم
آنچه گلایه‌وار از زبانم جاری‌ست
تنها بخشی از دوستت دارم است

#قطعه_نویسی
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

ذهنم که درگیر می‌شود
قلمم
مثل چشم‌هایی که
به سرگیجه‌ای عمیق
متصل‌اند،
دو
دو
می‌زند.
می‌نویسم

خط می‌زنم

می‌نویسم

خط می‌زنم

می‌نویسم

خط می‌زنم

#یادداشت_روز
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

حلقه‌ی ادبی یا جایی برای خویش‌آشنایی

کاویدن روح و روان را این روزها از هم‌نشین‌هایی می‌آموزم که همداستانم* شده‌اند.

بخشی از روح‌مان بهم متصل و شباهتی اعجاب‌انگیز دارد.
و بخش دیگر سال‌ها فاصله را در خود هضم نموده.

رنگ‌ تفکراتمان رنگین‌کمانی ده رنگ ساخته، که نبود هر کدام نقصی است و لطمه‌ای.

به بودن‌تان افتخار می‌کنم هم‌سخنان دورِ نزدیکم
و می‌آموزم از تک‌تک‌تان چگونه زیستن‌ را.

*حلقه‌ی ادبی همداستان: مهین شریفی، منصوره بانام، فاطمه ایمانی، تابان، الهه افشار، فاطمه لطیفی، عاطفه عطایی، نرجس عظیمی، فائزه اعظمی.

#یادداشت_روز
@mahdiseghbal

1 year, 8 months ago

قلب

خارجی_ شب_خیابان

خیابانی ساکت. با آسفالتی خیس. مردی با پالتوی مشکی بلندی که تقریبن تا زیر زانویش می‌رسد لبه‌های یقه‌اش را بالا کشیده و گردنش را در آن فرو برده است. کنار شقیقه‌هایش تارهای موی سفید دیده می‌شود. رنگ چهره‌اش به زردی می‌زند و نوک بینی‌اش قرمز رنگ شده. گردنش را هر چند دقیقه یک‌بار به اطراف می‌چرخاند. گاهی دست‌هایش را جلوی دهانش می‌آورد تا با بخار دهانش گرم شوند.

باران نمی‌بارد اما قطره‌های آب اینجا و آنجا روی برگ‌های درختان چنار و صنوبر کنار پیاده‌رو به چشم می‌خورند. مغازه‌ها یکی درمیان بسته هستند و چراغ برق آنطرف خیابان خاموش است. تنها نوری که خیابان را روشن کرده نور تک و توک مغازه‌هایی‌ست که هنوز بازند. هوا گرفته و مه‌آلود است.

مرد چند قدمی به سمت راست خیابان حرکت می‌کند، می‌ایستد و دوباره بازمی‌گردد به همان جایی که اول ایستاده بود. روی جدول کنار خیابان می‌نشیند و پاهایش را در آغوش می‌کشد. مرد دیگری از گوشه‌ی ‌سمت چپ وارد می‌شود. مردی با قد نسبتن کوتاه و کت پشمی قهوه‌ای رنگی که برایش گشاد است. پای راستش را روی زمین می‌کشد و کلاه سیاهش را تا روی ابروهایش پایین کشیده.

مرد اول: بالاخره اومدی. معلوم هست کجایی؟ یک ساعته منتظرم، یخ زدم.
مرد دوم: سلام عرض شد جناب. دس ما نیس که. هر وخ بگن برو ما میایم.
مرد اول: خب، چی شد؟ قبول کردن؟ امضا کردن؟ آوردیش؟
مرد دوم: والا قبول که چی عرض کنیم. آقا گفتن هفتاد درصدش حله، فقط ننه‌ی بچه‌س که یوخده اشک تمساح نیاز داره. آقا گفتن باث خودتون تشریف ببرید عز و التماس، مگه اینکه...
مرد اول: یعنی چی؟ بعد از این همه ماجرا تازه خودم باید برم؟ پس شما چه غلطی کردین؟ اگه قرار بود خودم برم که از اول می‌رفتم.
مرد دوم: صب کن داداش دور ورندار بذا حرفم تموم شه. گفتن اگه نری مجبورن بازیگر تازه جور کنن. رو کردن این برگ تازه‌م مایه می‌طلبه.
مرد اول: خدا لعنتتون کنه. چندبار دبه می‌کنید؟ از هر خانواده چندبار پول می‌کَّنید؟ به قرآن اگه جون پسرم نبود همتونو به سیخ می‌کشیدم.
مرد دوم با لبخندی که تا چشم‌هایش سرایت پیدا کرده می‌گوید: جوش نزن شیرت خشک می‌شه. یه زنه هس عینهو ننه‌ی طفلون مسلم ضجه مویه می‌کنه. لامصب دل سنگو آب می‌کنه، اما خب نصف مایه رو می‌گیره. این یکی دیگه غول آخره. بعدش قلبه مال گل پسرت می‌شه. شک نکن.
مرد اول: از کجا بدونم بازم دبه نمی‌کنید؟ از کجا بدونم بازم بامبول جدید درنمیارید؟
مرد دوم: میل خودت. می‌تونی اعتماد نکنی، خود دانی.
رویش را برمی‌گرداند و قدمی به سمت مخالف جایی که ایستاده‌اند برمی‌دارد.
مرد اول تقریبن با فریاد: سگ خور. بهشون بگو می‌ندازم جلوشون. اما اگه بازم اون رئیس پوفیوزت انقلت بیاره قلب خودشو از سینه‌ش می‌کشم بیرون.
و هر کدام به سمت مخالف هم از صحنه خارج می‌شوند.

#داستانک
@mahdiseghbal

1 year, 11 months ago

ترجمه‌ی شعر زندگی چیست

زندگی چیست؟
نمایشنامه‌ی خواهش و اشتیاق
انگیزاننده‌ی شوق؟
نغمه‌ی افتراق

رحم مادران‌مان اتاقک تغییر تن‌جامه
جایگاه مهیا شدن برای کمدی کوتاه زمانه

جهان خاکی، صحنه‌ی تئاتر
سرای سپند، تماشاچی‌
بنشسته به انتظار
کژی‌ها را می‌کند شکار

گور، پاسداری می‌کند از آفتاب
پرده‌ها چون گور هستند در ختام

زین‌رو تا واپسین راحت
بازی ادامه دارد
وآنگه که نمایش تمام شد
بازی تمام می‌شود
و مرگ، بازی نیست

#تمرین_ترجمه
@mahdiseghbal

Allpoetry

What Is Our Life by Sir Walter Raleigh

Comments & analysis:

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••