غرقه در نیل

Description
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را...
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

▪️زن شدن

"زن‌ها" را همه دوست دارند. اما هیچکس "زن شدن" را دوست ندارد. هیچکس دوست ندارد ببیند دخترها تبدیل به زن می‌شوند. نه خود دخترها دوست دارند، نه مردها. منظورم از زن شدن را نمی‌توانم درست توضیح دهم. چیزی‌ست شبیه به "بوی مرد". دخترها بیشتر می‌فهمند چه می‌گویم. مردهای کاربلد هم که خواهربزرگه ما هستند‌ البته، خوب می‌دانند. زن شدن صرفا به معنی مزدوج شدن یا پراندن تشتک پلمپ یک دختر نیست. یک وضعیت است، یک صفت است. یک دختر می‌تواند رخ کیر را نبیند و زن بشود. یک دختر می‌تواند دنیا را در کصش جا دهد و زن نشود. یک‌جور خاصی‌ست زن شدن. یک‌جور پختگی و افتادگی و مغز پیدا کردن است. شبیه پیر شدن وقتی هنوز پوستت آنقدرها چروک نخورده. نزدیک‌ترین عبارتی که می‌توانم بهش پیدا کنم "جاافتادگی" است. یک جاافتادگی بدون آن عشوه و انرژی و حشر دخترانگی. از آنها که دختران دبیرستانی دارند که به صرف اینکه یک جنبنده، نر است پکیج لاپاشان داغ می‌کند و ریزریز می‌خندند و در گوش هم پچ پچ‌ می‌کنند و اسم کیر که می‌آید لپشان گل می‌اندازد. یک جرقه‌ای در صورت دخترها هست که در زن‌ها خاموش شده. همه اینها در زن‌ها مرده و چیزهای دیگری زنده شده. چیزهایی که کاربردی‌ترند ولی دیگر جذاب نیستند مگر اینکه فتیش خاصی داشته باشید. من زن شده‌ام. دقیقا خودم نمی‌دانم کی زن شدم. اگر بخواهم همینطور یک حدس سرپایی بزنم می‌گویم از لحظه‌ای که خودم را برای یک نفر دانستم زن شدم. از آن لحظه که دیگر اغواگری و چشم‌چرانی و لوندی نکردم زن شدم. محبتم برای یک نفر شد و آن محبت دیگر به قصد مخ زدن نیست. بلکه یک چیز عمیق و آرام و همیشگی است. یک جوی همیشه روان است. طوفان ندارد. قلابی در دستم نیست تا شکار را به سمت خودم بکشم. شکارم را کرده‌ام. دیگر همیشه هست. برای خودم است و من برای اویم. برای من "زن شدن" از این لحظه اتفاق افتاد. وگرنه وقتی دخترانگی‌ام را تحویل دادم حس زن شدن نداشتم. چون هنوز فکر نمی‌کردم برای این یاروام. آن لحظه هنوز در حال شکار بودم. من زن شدم و حالا مدام می‌شنوم که آدم‌ها به طرق مختلف این را به رویم می‌آورند و هرکس تعبیر عجیبی دارد. یکی می‌گفت «بالغ شدی و بیشتر می‌شود رویت حساب کرد.» یکی می‌گفت «بوی زن می‌دهی شبیه بوی لوازم آرایش». یکی می‌گفت «حیف! زود بزرگ شدی. شبیه زن‌ها شدی». من همیشه از زن شدن فراری بوده‌ام. نمی‌دانم بخاطر این حرف‌ها و نگاه جامعه که زن شدن را معادل استفاده‌شده و پیرشده می‌داند یا بخاطر این بود که در اعماق وجودم می‌دانستم زن شدن برای من یعنی پایان اغواگری و من اگر اغوا نکنم که هستم؟ برای همین حتی در روز عقدم دستی به ابروهایم نزدم که شبیه زن‌ها نشوم. بعد هفت‌هشت‌سال، یک ماه پیش برای عروسی یک نفر دیگر -آن هم به اصرار رییس آرایشگاه- ابروهایم را برداشتم. خط تمیز زیر ابروهایم جیغ می‌زد که زن شده‌ام. یک عمر موقع خرید لباس، در دوگانگی آنچه دوست دارم بپوشم و انچه یک "خانم" می‌پوشد مردد ماندم و گاهی چیزی خانمانه خریدم که خودم را به دست خودم زن کنم، پیش از آن که اجباراً زن شوم و نهایتا لباس را دست‌نخورده تحویل خیریه دادم تا زنی که از زن شدنش راضی است آن را بپوشد.
حالا نمی‌دانم باید خوشحال باشم که زن شده‌ام یا ناراحت. انتخاب خودم بین زن و دختر، همیشه زن است. حوصله خامی و خیال‌پردازی و حشرِ پریشان دختران را ندارم و از کاربلدی و پختگی و آرام و قرار زن‌ها خوشم می‌آید. اما معنایی که زن شدن برایم دارد کمی دردناک است. نمی‌دانم. فرقی هم نمی‌کند. دیگر کاریش نمی‌شود کرد. همین است که هست. زن شده‌ام.

.

1 year, 6 months ago

.

بعضی‌ها به طرز عجیبی شجاعند. می‌گویم «شجاع» چون می‌خواهم مودب باشم. درواقع منظورم این است که بعضی کسمغزهای خودگوزپندار گاهی اقداماتی انجام می‌دهند که از سایز تخم‌هاشان بزرگ‌تر است. به اینها حسادت می‌کنم. این‌ها جلو می‌روند. مثلا چون من به‌نظر خودم عدد کیفیت ایده‌هایم از ده، چهار است و عدد کیفیت قلمم از ده، سه به خودم اجازه نمی‌دهم آنها را بپرورانم و روی کاغذ بیاورم. می‌گویم ایده‌ای که عددش چهار است پروردن ندارد و قلمی که عددش سه است لایق پرورش ایده‌ شماره چهار نیست. حالا بعضی‌ها پیدا می‌شوند که بواسطه دافِ دروغ‌گوی کودنِ سکه‌لیسی که دربرشان است و هر ایده‌ای که برایش مطرح می‌کنند، واکنش جیغ‌جیغی شعفناک نشان می‌دهد و یا بواسطه رفقای مست و منگلشان که می‌دانند اگر از ایده تعریف کنند، یارو میز را حساب می‌کند یا شاید هم راهکار تراپیستشان که گفته هربار شلوارت را کشیدی پایین ده بار به خودت بگو: دولم کوچک نیست دولم کوچک نیست دولم کوچیک نیست ... یا هر چیز دیگر، به خودشان اجازه می‌دهند لای کتاب تالکین را باز کنند و درباره مساله‌ای که خود حضرتش صلاح دیده در چند صفحه به آن بپردازد، یک کسشر دوساعت‌ونیمه تفت دهند و نامش را بگذارند اثر اقتباسی و در عنوانش از نام مقدس کتاب تالکین استفاده کنند. چه تخمی آقایان!
اصلا اینها را ول کنیم. لحظه‌ای فراموش کنیم که آن تخم سگ به خودش اجازه داده چنین گهی قرقره کند و از کیر تالکین بمکد. می‌خواهم خود اثر فاخرش را مستقلاً نگاه کنم. از اینجا به بعد حاوی اسپویل است. اگر انقدر کافرید که حاضرید چنین اهانتی به حضرت را تماشا کنید، این یادداشت را نخوانید. War Of Rohirim داستان دوتا حاکم است که یکی کشکی‌کشکی آن یکی را می‌کشد و پسر حاکمی که مرده و خاستگاری‌اش از طرف دختر حاکمی که نمرده رد می‌شود، میفتد پی انتقام و همه پسران حاکم قاتل را می‌کشد و مملکتش را بگای سگ می‌دهد و تهش دختر حاکم، همه‌کس را نجات می‌دهد و همه‌چیز را اوکی می‌کند. فیلم همه زورش را زد که بگوید این دختر چقدر باهوش و قدرتمند و شایسته واقعی پادشاهی است اما من از این جنده‌خانم چیزی جز کسکلک و دردسرسازی ندیدم. اولین دردسری که این شاهدخت مثلا-شایسته تخت پادشاهی بار آورد این بود که نگذاشت پدرش پسر آن حاکمی که کشت را بکشد. حتی من که پدرم شاه نیست و همه‌اش در آشپزخانه‌ام و کابوس فمینیسم محسوب می‌شوم می‌دانم وقتی کسی را می‌کشی، همه کسش را باید بکشی. خصوصا پسر ولدزنایش را که همانجا اعلام می‌کند قرار است خارتان را بگاید. مهربانی و دل‌رحمیِ کاراکتر (که مثلاً نشان‌دهنده حفظ ویژگی زنانه در عین قدرتش است) یک امپراتوری را بگا داد. زنک نمی‌فهمد وقتی قاشقت را به گه می‌زنی باید تا تهش بخوری و بشقاب را تمیز کنی. اخ و اوخ و وای این بو میده معنا ندارد. اصلا این هیچ. اگر این زن نماد هوش و قدرت است چرا هر بار که گیر افتاد، یک مرد آمد و نجاتش داد؟ یا سازنده نمی‌فهمد دارد چه کصی تفت می‌دهد یا ما را کص گیر آورده. یک چیزی از زن قدرتمند شنیده! قامت رعنا و موی نه خیلی بلند که زنانگی دست و پا گیر داشته باشد، نه خیلی کوتاه که زنانگی‌اش کم بیاید. سینه‌های نه خیلی بزرگ که پلنگ شود، نه خیلی کوچک که در دست نیاید. کمر خیلی باریک، چون هرچقدر هم داستان حول محور هوش و قدرتش می‌چرخد باید طوری باشد که آدم خوشش بیاید نگاهش کند. خلاصه که یارو نه زن را فهمید نه تالکین را. کاش اصلا اثری راجع به زن نسازند. بگذارند همینطور در مطبخ پیاز خرد کنیم و برای کبودی‌های حاصل از کمربند شوهرِ سه‌زنه‌مان گریه کنیم. ولمان کنید. اصلا ما کصی بیش نیستم.‌ هوش و قدرت چه می‌دانیم چیست. همه هوش‌ها و قدرت‌ها را شما برداشته‌اید و با همان هوش و قدرت این آثار فاخر را می‌سازید. بروید این هوش و قدرت را جاهای دیگر خرج کنید. زن را ول کنید. تالکین را هم.

.

1 year, 6 months ago

فحش دادن به یک نِرد اینجوریه که سر صبح به شوهرم گفتم «کیری». در جواب گفت «به لحاظ فنی، کیری تویی و من ذوکیر حساب می‌شم.»

1 year, 8 months ago

.
خسته و خواب‌آلودم اما نمی‌توانم بخوابم. تا چشم روی هم می‌گذارم تصویر آدم‌ها در ذهنم ظاهر می‌شود. لب‌ولوچه مرطوب و آویزانشان که تکانش می‌دهند و ازش کلمه خارج می‌شود. هی یادم می‌اندازد این‌ها آدم‌اند و وجود دارند و بخاطر این وجود، حقوقی بهشان تعلق گرفته و بخاطر این حقوق احمقانه، نمی‌توان صورتشان را از جا کند. چه کسی به این‌ها اجازه تکلم داده است؟ چرا هرکسی می‌تواند «کلمه»، این امر مقدس را روی زبانش جاری سازد؟ چرا نمی‌شود آدم‌ها پس از طی طریقی سخت، توانایی حرف زدن پیدا کنند؟ اصلا چرا بدون اخطار و کسب اجازه، من را مورد خطاب قرار می‌دهند و حرف می‌زنند و یادم می‌اندازند که وجود دارند؟ این خبر دهشتناک را نباید این‌طور بر سر کسی آوار کرد. نباید به دنیای شیرینِ انکارِ وجود که یک نفر برای خودش ساخته این‌طور یورش برد. صورت آدم‌ها جلوی چشمم می‌آید. انگار همین حالا جلوی رویشان ایستاده‌ام. به جزئیات صورت نگاه می‌کنم. هر عضو یک تیغ تیز است. یک تیر آماده که به صورتم پرتاب می‌شود و توی گوشتم فرو می‌رود. تکان‌های صورتشان خبر از زنده بودنشان می‌دهند. چیزهایی که زنده‌اند وجود دارند. چیزهایی که مرده‌اند هم وجود دارند. این ترسناک است. نمی‌توانم بخوابم. به این فکر می‌‌کنم که حالا کنج اتاق تنها هستم و این خوب است. اما چشمم به خودکار در دستم و کاغذ پیش رویم میفتد. این یعنی من هستم و وجود دارم. خودکار وجود دارد. کاغذ وجود دارد. یک چیزی که وجود دارد که یک چیز دیگری که وجود دارد را در دست گرفته و بوسیله آن روی یک چیزی که وجود دارد می‌نویسد. از این‌ها بدتر این است که وجود این خودکار در دست من یعنی یک آدم وجود دارد که آن را طراحی کرده. یک آدم دیگر آن را ساخته. یکی دیگر آن را حمل کرده. یکی دیگر آن را به من فروخته. یکی دیگر یکی دیگر یکی دیگر. همه این‌ها برایم ضرب در هزار می‌شود. هزاران وسیله‌ای که صرفا در همین یک اتاق کوچک وجود دارد خبر از وجود هزاران نفر دیگر می‌دهد. می‌خواهم همه‌چیز را دور بریزم. صدایشان بلند است. فریاد می‌زنند که وجود دارند. چشمم بهشان میفتد حالم بهم می‌خورد. صدای یخچال می‌آید. یخچال مجرم است. مواد غذایی را طولانی‌تر نگه می‌دارد. وجودشان را حفظ می‌کند. مواد غذایی طولانی‌تر وجود خواهند داشت و وجود انسان‌ها را طولانی‌تر می‌کنند. سازنده یخچال جنایتکار است. سعی می‌‌کنم به چیز دیگری فکر کنم. یک منظره را تصور می‌کنم. طبیعت زیبا. کوه‌های بلند و دشت‌های سرسبز. ناگهان چشمم به یک پلاستیک زباله میفتد. یک نفر اینجا وجود داشته و از وسیله‌ای استفاده کرده که توسط یک نفر دیگری که وجود داشته ساخته شده است و از آن وسیله تعداد زیادی وجود دارد برای تعداد زیادی مصرف‌کننده و مصرف‌کننده یعنی کسی که وجود دارد. خودم را به طبیعت دورتر و بکرتری می‌برم. مراتعی که انتهایش را نمی‌بینم و جنگل‌های تاریکی که کسی آن‌جا اطراق نمی‌کند. چطور به آن‌جا رسیده‌ام؟ یک وسیله نقلیه. راننده‌ای وجود دارد. خودم را پشت فرمان می‌نشانم. یک نفر این فرمان را ساخته است. تعداد زیادی آدم وجود دارند که قطعات کثیر این ماشین را تولید کرده‌اند. خودم را پیاده تصور می‌کنم. حتما کفش پایم است. این کفش را هم یک‌نفر ساخته. یک‌نفری که وجود دارد. می‌خواهم همه لباس‌هایم را دربیاورم. بدتر می‌شود. حالا بدون پرده با وجود مواجه می‌شوم. حالم بهم می‌خورد. رشته‌های توی سرم دارند کش می‌آیند. پنجه‌هایی روی صفحات مغزم کشیده می‌شود. گوشم پر از جیغ ممتد است. کاش الکل داشتم یا یک‌چیزی که هوشیاری را از من می‌‌گرفت. نمی‌خواهم به این وجود آگاه باشم. هیچ چیز ندارم. محکومم به این وجود. شکنجه‌ام آگاهی به آن است. می‌خواهم از جسمم دربیایم و لاشه‌ام را آتش بزنم تا دیگر وجود نداشته باشم. اما این «من» که از آن لاشه درآمده چه؟ این من وجود دارد. چطور از آن می‌شود بیرون آمد؟ حالم دارد بهم می‌خورد. یک چیز پشت گلویم هست که می‌خواهد بیرون بریزد. کاغذ پیش رویم مثل آینه است. می‌توانم خودم را لای کلماتم ببینم. چندشم می‌شود. سرم را برمی‌گردانم. سایه‌ام روی دیوار افتاده. وجود دارم. بدتر می‌شوم. حالا می‌دانم هرچقدر آینه‌ها را بپوشانم، باز نشانه‌ای از وجودم پشت سرم وجود دارد. کاش پیش رویم بود و می‌توانستم رویش تف بیندازم. اما تف هم وجود دارد. از من که وجود دارم وجود پیدا کرده است. باید در تاریکی بنشینم تا چیزی نبینم. باید دست‌هایم را قطع کنم تا اتفاقی لاشه‌ام را لمس نکنم. باید از زمین جدا شوم و معلق بمانم. سفتی زیرم یعنی وجود دارم. به این فکر می‌کنم که اگر شفاف و نامرئی باشم بهتر است اما نامرئی، ناموجود نیست. نمی‌خواهم ماده باشم. می‌خواهم هیچ باشم. بدون حافظه، بدون لاشه، بدون آگاهی. می‌خواهم بیشتر بنویسم تا خالی‌تر و ناموجودتر شوم. اما صدای خودکار روی کاغذ آزارم می‌دهد. صدایش می‌گوید خودکار وجود دارد، کاغذ وجود دارد، من وجود دارم.

.

1 year, 8 months ago

من با خودم حرف می‌زنم. حکایت نوشته‌هایم نیز جز نوعی سخن گفتن با خود نیست. دلیلش هم این است که در عمده مردمان، هم‌صحبتی درخور نمی‌یابم و به حکم تنِ انسانی به این گفت‌وگو[ی با خویش] محکومم. اینجا نیز جز با خود سخن نمی‌گویم. اگر نظمی یا سیاقی یا خطابی هست، پیشاپیش…

1 year, 8 months ago

من با خودم حرف می‌زنم. حکایت نوشته‌هایم نیز جز نوعی سخن گفتن با خود نیست. دلیلش هم این است که در عمده مردمان، هم‌صحبتی درخور نمی‌یابم و به حکم تنِ انسانی به این گفت‌وگو[ی با خویش] محکومم. اینجا نیز جز با خود سخن نمی‌گویم. اگر نظمی یا سیاقی یا خطابی هست، پیشاپیش آن را برساخته‌ای خیالین می‌نگارم. این جنون از دعاوی آدمیان برایم خوشایندتر است و البته خوب می‌دانم، میان این من و من، هزاران دیگری حائل است. این باعث می‌شود قضیه کمی بیخ پیدا کند...

1 year, 8 months ago

در طول شب انگار یک‌نفر تو مغز من ظهور می‌کنه و هر چنددقیقه وقتی چشمام گرم می‌شه داد می‌زنه: «هرکی شب‌ها بخوابه مادرجنده‌ست». برای همینم تمام سلول‌هام برای به خواب رفتن در شب انقدر مقاومت دارن. انگار احساس خسران دارم که در ساعات تاریکی خواب باشم. وقتی خورشیدخانومِ خایه‌مال بالا میاد و می‌بینم که یک روز دیگه هم دنیا نابود نشده و باید به این کثافت ادامه داد، تازه چشم رو هم می‌ذارم و خیلی راحت خوابم می‌بره. الانم یه ملاتونین انداختم زیر زبونم بلکه اثر کنه.

1 year, 8 months ago

*▪️ روز سی‌ام*

آن کسکشی که برای سیگار نکشیدن با هم قرار داشتیم، دیشب آمد و گفت که «تا همین‌جا کافی‌ست». اول حرفش را باور نکردم اما وقتی به «ناموس زهرا» قسم خورد فهمیدم جدی است. اگر بخواهیم واقع‌بینانه به ماجرا نگاه کنیم، یک‌ماه نکشیدنِ من، مساوی با هفت‌سال نکشیدنِ آدم‌های عادی است. از طرفی خودم هم حوصله‌ام سررفته. نه چون بخاطر سیگار نکشیدن درحال گسسته شدن هستم، بلکه برای نکشیدن، یک دلیل جدید لازم دارم. خیلی زود چیزها برایم کسل‌کننده می‌شوند. فقط کِرم تست کردن یا منع کردن دارم. وقتی از این مرحله عبور می‌کنم دیگر برایم جالب نیست. به همین دلیل خیلی‌ها از شنیدن خبر ازدواج من پشمهاشان ریخت و مثلا برادر لاشی‌ام با مادرم بر سر زمان طلاق من شرط بسته. خانوادگی دارکیم. خودم هم برایم عجیب است که چطور دو سال با محسن سر کردم و هنوز هم می‌خواهم سر کنم. من معمولا مردها را تا مرحله اغوا کردنشان دوست دارم. بعد از اینکه سپرشان افتاد دیگر برایم مزه‌ای ندارند. احتمالا برای همین پرتکرارترین جمله‌ای که دیگران به من گفته‌اند این بود که «خداروشکر تو کیر نداری». چون شاید مردها بدشان نیاید بعد از سکس رهاشان کنی اما دخترها ناراحت می‌شوند. اگر کیر داشتم یک امیر لاشی می‌شدم که هر هفته زید عوض می‌کرد و تشتک پلمپ خیل عظیمی از دختران را به آینه ۲۰۶ اش می‌آویخت. و هم اینکه اگر کیر داشتم به بلندترین قله عالم می‌رفتم و از آن‌جا بر دنیا ایستاده می‌شاشیدم. نشسته شاشیدن کار را درنمی‌آورد. چه می‌گفتم؟ حوصله‌ام خیلی زود از چیزها سر می‌رود. این را بعد از روشن کردن سیگار امشب فهمیدم که سیگار برایم دیگر آن طعم همیشگی را نداشته و آن کار همیشگی را نمی‌کند و اگر بخواهیم صادق باشیم هیچوقت کار خاصی نمی‌کرده است و این من بودم که به آن معنا می‌دادم و به عنوان تکمیل‌کننده فضاها و شرایط ازش بهره می‌جستم و اتفاق غم‌انگیزی بود که سیگار روی لب‌هایم انقدر غریبی می‌‌کرد. انگار داشتم مردی را می‌بوسیدم که نه‌تنها هیچ حسی بهش ندارم بلکه جذاب هم نیست و کیر خوبی هم ندارد و فهمیدم اگر بخواهم می‌توانم نکشم و این جنونی که از ممنوعیت این یک‌ماه به من دست داد، بیشتر بخاطر این بود که کسی به من گفته بود «نکن». من اساسا با نون مشکل دارم. نکن. نگو. نپوش. اگر کسی فعلش را با نون با من آغاز کند، همه اعضای بدنم بسیج می‌شوند تا کیر خود را روی آن نون بمالند و دقیقا آن کار را انجام دهند. بخاطر همین هم عبد خوبی از من درنمی‌آید. من دختر حوا-ام که آکله‌بازی درآورد و همه‌چیز را گردن شیطان انداخت وگرنه من و او خوب می‌دانیم وسوسه شیطان دخیل نبوده و صرف اینکه خداوند گفته بود «نکن»، او کردنش گرفته بود. بعد از یک ماه توانستم پس از تمکین از شوهرم سیگار بکشم. ملال پس از تمکین را هیچ‌چیز جز سیگار نمی‌تواند رفع کند. من نمی‌فهمم زن‌ها چطور بعد از سکس می‌توانند سیگار نکشند؟ رسما یک نفر تو را گاییده. دیگر چه اتفاقی باید بیفتد که دست به سیگار ببری؟ خلاصه که سیگار همچنان برای من عزیز و جزء لاینفک زندگی‌ام است و مثل معشوقی که از جنگ زنده برگشته خوشحالم که خدا او را به من مجددا پس داده و امشب تمام کام‌هایی که پس می‌دادم و در هوای هال کوچک خانه‌ام می‌رقصیدند را با دقت دنبال می‌کردم، مثل مردی که چشمش روی خط انحنای تن زنی غلت می‌خورد و قدرش را می‌داند. اما می‌خواهم از اینجا به بعد خودم با دست‌های خودم دیلدوی نکشیدن را در کونم فرو ببرم و کمی خودم را آزار دهم. فقط یکم. نه خیلی. آن هم فقط به این دلیل که آزار دیدن لذت دارد و اگر چیزها عادی باشند حوصله‌ام سر می‌رود و نه بخاطر سلامت و کس‌وشر. سلامت وقتی معنا دارد که فردایی وجود داشته باشد. نه برای ما که قاچاقی زنده‌ایم. وقتی از این آزار هم حوصله‌ام سررفت دنبال چیز دیگری می‌‌گردم. در این مدت و بخاطر یک شوخی و شرط‌بندی چیزهای زیادی درباره خودم فهمیدم که همه‌‌شان را مدیون آن کسکشی هستم که این سیرک را راه انداخت. الکی‌الکی خودش را در هیستوری زندگی‌ام جا کرد. حالا تا ابد در ذهن و زبانم می‌رود: آن کسکشی که آن سال شرط نکشیدن برایم گذاشت...
نوشتن از این وضعیت چشمم را به خیلی چیزها باز کرد. حتما این‌کار را ادامه می‌دهم اما تردید دارم که یادداشت‌هایم را اینجا بگذارم یا نه. از یک‌طرف بنظرم برای دیگران کسل‌کننده است که یک‌نفر هرروزش را توی صورتشان بپاشد و از طرفی اگر کسی از پاشیده‌شدن توی صورتش ناراضی است می‌تواند جایش را عوض کند و زیر کیر دیگران نخوابد. و از یک طرف دیگر همانطور که از وضع روانم مشخص است زندگی شلخته و کص‌آشفته‌ای دارم و نوشته‌هایم در دفترچه‌ها و تکه‌کاغذهای مختلف و نیوفولدرهای متعدد پخش‌و‌پلا است. کانال تلگرام حکم انباری بی‌انتها و مرتبی را دارد که می‌شود هرچیز را درش پرت و بعدا با یک سرچ پیدا کرد. از یک طرف دیگرِ دیگر هم، چه اهمیتی دارد؟ و درکل به‌کیرم.

[۱۰ آذر ۱۴۰۳]

1 year, 8 months ago

تفلسفی در کسکلک!

می‌خواهم بگویم کسکلک چه هست ولی پیش از آن، از باب تعریف چیزها به اضداد، باید بگویم کسکلک چه نیست!

کسکلک فحش نیست؛ توصیفی از یک وضعیت لزوماً منفی نیست؛ مرادف ابتذال و لودگی هم نیست؛ ارجاع دلالی به امر سخیف ندارد؛ فاقد ارزش معنایی و معرفتی هم نیست؛ و تلازمی با خارکصدگی و مادرقحبگی ندارد.

کسکلک یک سبک و منش و اپروچ به چیزهاست؛ یک شیوه بودن در جهان است؛ مبانی اونتولوژیک و اپیستمولوژیک خاص خودش را دارد.

کسکلک به همان اندازه که شیوه‌ای از بیان است، می‌تواند شیوه‌ای از فکر و حتی شیوه‌ای از بودن باشد. به همین ترتیب می‌توان از بیان کسکلک، فکر کسکلک و بودن کسکلک سخن گفت. منتها چون «اندیشیدن و بودن» به نحو کسکلک، مآلاً در بیان کسکلک ظاهر می‌شوند، آن را را به غلط مقوله‌ای صرفا زبانی در نظر می‌گیرند.

کسکلک برنامه جامع اقدام مشترکی است که عصیان و هوش و عزت نفس و بی‌خیالی و چند سوپرپاور منطقه‌ای دیگر با همدیگر تصویب کرده‌اند. کسکلک در درک خودآگاه یا ناخودآگاه آدمی از ابزوردیتی چیزها به نحو علی الاطلاق ریشه دارد.

کسکلک شورش روح پرشور آدمی بر تکرار و ملال است. کسکلک برای زندگی در حکم استنسیل پاته کالر است برای سینما؛ به یک چیز سیاه و سفید کیری که مجبور به تحملش هستیم رنگ و لعاب می‌دهد. کسکلک را از آدمی بگیرید؛ مانند این است که یک سامورایی را بدون شمشیرش به جنگ فرستاده باشید؛ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید.

کسکلک پیوندی هم با الوهیت دارد ولی از زاویه‌ای دیگر. کسانی هستند که چیزی را می‌آفرینند ولی کار را چنان که باید در نمی‌آورند. این‌جاست که کسکلک، آفریده معیوب دیگران را بازآفرینی می‌کند. آدم کسکلک، همچون خلیفه عباسی است که کودکان دشمن را به اسارت می‌گرفت و از آن‌ها سربازان و فرماندهان جنگی می‌ساخت که بر علیه قوم و ملت خودشان بجنگند.

کسکلک این طور است که گرچه من نیافریده‌ام اما خب اوپن سورس است و می‌توانم نسخه شخصی‌شده خودم را بیرون بدهم. اگر شک دارید به تاریخ فرقه‌های مذهبی و بدعت‌گذاری‌های دینی نگاه کنید. آری به کسکلک، جهان می‌توان گرفت.

البته این‌ها را برای توصیف خودم نمی‌گویم. من در لیگ دیگری توپ می‌زنم. درست است که فکرم بلیغ است و رایم بلند، نیابد دلیلم ز خصمم گُزند؛ ولی کسکلک همچو گُندآوران، بُوَد ختم بر فاطی خسروان. بله این وجیزه را که «در ستایش کسکلک» نام می‌نهم، اصلا و اساسا به گرامیداشت خُسی و خُس‌کلک‌هایش مکتوب کرده‌ام. قلمش مستدام.

۱۴۰۳/۹/۱۱

.

1 year, 8 months ago

ترکیب دمنوش‌هارو خودم پس از تحقیقات فراوان طراحی کردم. تست کردم. روشون اسم گذاشتم البته رییسم همه اسم‌هارو اهلی و آرام کرد. همه دمنوش‌ها چایی قاطی‌شونه فعلا.
رویکرد اینه چایی‌خورها دمنوش‌خور بشن و یکم چیز سالم وارد بدنشون کنن و دمنوش‌خورها مثل آدم‌های نرمال چایی بخورن و از زندگی بدمزه‌شون کمی فاصله بگیرن.
یک‌جور وسط‌بازی و آشتی احزاب.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago