مشقِ داستان‌نویسی

Description
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 11 months ago

شیطان در جزئیات

آقای گونزالو که مُرد، بعد از سی و چهار سال، مدیریت مجموعه‌ی عریض و طویل شرکت‌هایش رسید به تنها پسرش، مارکوی بیست و هشت ساله.
آقای گونزالو سخت‌گیر و جدی بود. از یک‌صد و هفتاد و سه کارمند او، کم‌تر از بیست نفر او را از نزدیک دیده و با او صحبت کرده بودند.
علاقه‌ای به ارتباط مستقیم با کارمندان نداشت. آن کم‌تر از بیست نفر هم مدیران بخش‌های مختلف بودند که در جلسات هفتگی منظم، موظف بودند گزارشی کلی از بخش تحت مدیریت‌شان به آقای گونزالو بدهند. او کارهای هربخش را کاملا به مدیر آن بخش سپرده بود و خودش روی امور کلی و گزارش مدیران میانی نظارت می‌کرد.
در سی و چهارسال مدیریتش، مجموعه بالا و پایین‌های زیادی را تجربه کرده بود، اما هربار آقای گونزالو راه‌حلی برای مشکلات می‌یافت و با دیکتاتوری مختص خودش کارمندان را وادار به اجرا می‌کرد. راه‌حل‌ها ممکن بود در کوتاه مدت به ضرر کارمندان یک بخش تمام شود، اما همیشه منفعتی درازمدت برای کل شرکت داشت.
در نهایت این‌جور شده بود که در طی سال‌ها، کارمندان در عین احساس امنیت، همیشه از سختی کار و عدم‌توجه آقای گونزالو به شکایت‌های‌شان و عدم ارتباط نزدیک با آن‌ها شاکی بودند.

مارکو اما، آمده بود برای ایجاد تغییرات اساسی. او جوان و امروزی بود و دوره‌های زیادی درباره‌ی مدیریت گذرانده بود.
روز اول مدیریت همه‌ی یک‌صد و هفتاد و سه نفر کارمند را در سالن همایش‌های شرکت جمع کرد و ضمن پذیرایی برای آن‌ها سخنرانی پرشوری کرد.
با هیجان از گام‌های بلند پیش‌رو، از آینده‌ی درخشان، از جو صمیمانه‌ی موردنظرش، از روش‌های نوین و غیره حرف زد.
به چهره تک‌تک یک‌صد و هفتاد و سه نفر تماشا می‌کرد و لبخند می‌زد.
واضح بود، کارمندان دوستش داشتند.
حالا کسی آمده بود که آن‌ها را می‌دید و حتی گفته بود مدیران هربخش باید در اتاقی شیشه‌ای کار کنند تا کارمندان بر کار آن‌ها نظارت کنند.
به برابری و دموکراسی باوری عمیق داشت.
روش مدیریت او این‌طور بود که به‌جای این‌که در دفتر و پشت میز باشکوه پدر بنشیند و با مدیران بخش‌ها جلسه بگذارد، مدام در راهروها و بخش‌ها و اتاق‌ها در رفت و آمد بود. کارمندان اورا می‌پرستیدند و یکی از خودشان می‌دانستند.
مارکو به تک‌تک اتاق‌ها سر می‌کشید. مشکلات آن اتاق، شکایت‌های کاری، شکایت درباره مدیربخش و غیره را می‌شنید و فورا دستوراتی برای رفع آن‌ها صادر می‌کرد. در جریان تمام جزییات و وظایف کارمندانش بود. از هر اتاق که بیرون می‌آمد، کارمندان آن اتاق خوش‌حال و راضی بودند از رسیدگی فوری به خواسته‌های‌شان.
کمی بعد اما مشکلات شروع شدند.
راه‌حل‌هایی که مارکو برای رفع مشکلات یک بخش یا یک اتاق می‌داد، در تعارض بود با منافع بخش‌های دیگر. گاهی حتی دو راه حل او هم‌زمان قابل اجرا نبودند.
بین کارمندان بخش‌های مختلف اختلافات شدیدی پیش آمده بود و هربخش سعی داشت در این درگیری‌ها، مارکو را وارد تیم خودش کرده و از او دستوراتی بگیرد که به نفع بخش خودش تمام شود.
دفتر مارکو همیشه مملو بود از کارمندانی که با شکایت از کار و بخش‌های دیگر منتظر ملاقات با مدیرکل بودند.
مدیران میانی سعی می‌کردند با یک‌دیگر تعامل کنند ک مشکلات بخش‌شان را حل کنند، اما کارمندان اصلا از آن‌ها حساب نمی‌بردند و می‌خواستند خود مارکو به مسائل‌شان رسیدگی کند.
مارکو سردرگم و ترسیده بود و نمی‌دانست کجای کار اشتباه کرده است.
یک روز که برای انجام اموری به بانک رفته بود و با رئیس بانک، که از دوستان قدیمی پدرش بود، در این‌باره درددل می‌کرد، رئیس بانک با خنده گفته بود: شنیده‌ای شیطان در جزئیات است؟

مارکو از بانک بیرون آمد و توی دلش گفت: چه مسخره و بی‌ربط!

کم‌تر از دو سال بعد، مجموعه‌ی عریض و طویل شرکت‌های آقای گونزالو ورشکست شد.

پرستوامیری

https://t.me/mashgh_dastannevisi

2 years ago

زندگیِ علمیِ آلفرد نانوا

آلفردِ نانوا در یک مهمانی با پروفسور تولتز زیست‌شناس معروف آشنا شد. حضور پروفسوری به این معروفی در شهرستان کوچکی که آلفرد در آن زندگی می‌کرد، حقیقتا یک اتفاق باشکوه بود. پروفسور تولتز داشت برای جمع کوچکی از مهمانان مشتاق درباره‌ی آخرین یافته‌های علمی‌ تیم تحقیقاتی‌ش صحبت می‌کرد. آلفرد گویی با جهان جدید و شگفت‌انگیزی روبه‌رو شده باشد، با چشم‌ها و دهان باز محو سخنرانی دوستانه‌ی پروفسور شده بود.

فردای روز مهمانی که آلفرد از خواب بیدار شد تصمیم گرفت بعد از این براساس یافته‌های علمی زندگی کند.
او شروع کرد به جستجو کردن در اینترنت و جمع‌آوری آخرین یافته‌های علمی در هر حوزه‌ای؛ تغذیه، ورزش، شیوه‌ی طبخ غذاها، نگهداری از گل‌ها، کاشت سبزیجات، رسیدگی به حیوانات خانگی، نحوه‌ی حمام کردن، شست و شوی دست‌ها و ظروف و لباس‌ها، ساعت خواب و بیداری، نحوه‌ی برقراری ارتباط با همسایه‌ها و دوستان و اعضای خانواده و حتی درباره‌ی علمی‌ترین شیوه‌ی پخت نان.
در عرض چندروز آلفرد درباره هرآن‌چه در زندگی با آن روبه‌رو می‌شد یافته‌های علمی مفصلی جمع‌آوری کرد و بابت این‌که زندگی‌اش در مسیر درستی افتاده احساس آرامش و خرسندی می‌کرد.
او هرجا می‌نشست درباره‌ی این‌که چقدر مهم است آدم‌ها درست زندگی کنند و چقدر خوشبخت‌اند که در عصری زندگی می‌کنند که می‌توانند از یافته‌های علمی مدرن در زندگی‌شان بهره‌مند شوند نطق می‌کرد.
چندهفته‌ای گذشت و آلفرد مطابق دستورات علمی زندگی و کار می‌کرد. هرچند مشتری‌های نانوایی از افت کیفیت نان‌ها شکایت داشتند اما وقتی آلفرد درباره‌ی خواص بی‌نظیر این نوع پخت برای سلامتی‌شان توضیح می‌داد، اغلب قانع می‌شدند.
تا این‌که یک روز صبح خانم مارگارت معلم مدرسه موقع خرید نان، گفت دیروز در حین تحقیق کلاسی دانش‌آموزان‌ش به نتایج مقاله‌ای علمی برخورده‌اند درباره مضرات این نحوه طبخ نان.
آلفرد آشفته شد و فورا به سراغ کامپیوتر شخصی قدیمی‌اش رفت و شروع کرد به جستجو در پایگاه‌های علمی مختلف. بله! او با کوهی از یافته‌های متناقض روبه‌رو شد. احساس می‌کرد مورد خیانت و فریب قرار گرفته‌است.
چند روزی طول کشید تا حالش سرجا آمد و با خود فکر کرد: خب علم همینه! یعنی ما هرروز در حال پیشرفت و بهتر شدنیم! تا زمانی که به‌روزترین یافته‌های علمی در دسترس ما هستن جای نگرانی نیست!

از فردای آن‌روز آلفرد تقریبا هر چند روز، یا چند هفته یک‌بار، نحوه‌ی انجام کارها را مطابق آخرین یافته‌های علمی تغییر می‌داد. مشتری‌ها هر چند روز یک‌بار با طعم جدیدی در نان‌های آلفرد روبه‌رو می‌شدند.
کم‌کم صدای همه درآمد. لذت چشیدن طعم آشنا و خوشایند نان صبحانه از آن‌ها گرفته شده بود و هیچ یافته‌ی علمی ‌ای نمی‌توانست آن‌را جبران کند.
از این‌سو آلفرد در زندگی خودش دچار مشکل شده بود.
گل‌ و گیاهانش مثل قبل سرحال و پرثمر نبودند، برخی حتی کاملا خشکیده بودند.
حمام، ظرف‌شویی و دست‌شویی پرشده بود از انواع مواد شوینده‌ی خانگی و صنعتی که هر کدام از نظر علمی فواید و مضرات خاص خودشان را داشتند و آلفرد وسواس گونه آن‌ها را خریداری کرده بود.
ساعت خواب و بیداری‌ش به هم خورده بود، زیرا برای ترشح هورمون‌های موردنیاز بدنش مطابق آخرین مقاله‌ای که خوانده بود باید از ساعت ۷ عصر به رختخواب می‌رفت، اما خوابش نمی‌برد.
سگ باوفایی که همیشه جلوی در خانه‌ش بود و از باقی‌مانده‌ی غذای آلفرد تغذیه می‌کرد اورا ترک کرده بود زیرا آخرین یافته‌های علمی معتقد بود که نباید به حیوانات غذارسانی کرد. با چند همسایه قدیمی به مشکل برخورده بود، زیرا مطابق آخرین یافته‌های علم روانشناسی متوجه شده بود آن‌ها سمی یا احتمالا خودشیفته هستند.
برخلاف پیش‌بینی‌اش اوضاع زندگی آلفرد در میان کوهی از اطلاعات علمی سفت و سخت و گاهی متناقض بسیار به ‌هم ریخته و بی ثبات شده بود و آلفرد برای مقابله با این آشفتگی، هرچه بیش‌تر و بیش‌تر مطالعه می‌کرد، بیش‌تر و بیش‌تر آشفته و سردرگم می‌شد.
تا یک روز عصر که یک تاکسی قرمز جلوی خانه‌اش نگه داشت و مادربزرگ با چمدان‌ش از آن پیاده شد و وارد خانه شد و به‌جای سلام گفت راه خیلی خسته‌کننده بود و رفت توی آشپزخانه تا قهوه درست کند.
آلفرد مثل یک جوجه اردک به دنبال مادربزرگ رفت توی آشپزخانه.
مادربزرگ دست برد برای قهوه‌جوش قدیمی که از گیره‌ی بالای اجاق گاز آویزان بود.
آلفرد گفت: نه! از او استفاده نکن، تحقیقات نشون داده، دم کردن قهوه توی اون باعث می‌شه همه خواصش از بین بره.
مادربزرگ بدون نگاه کردن به آلفرد، قهوه‌جوش را پر از آب کرد و درحالی که آن را روی گاز می‌گذاشت گفت: تنها چیزی که می‌تونه خاصیت قهوه رو از بین ببره، حرفای توئه. برو توی سالن و بی‌صدا منتظر قهوه‌ی مادربزرگ باش.

آلفرد آرام و مطیع رفت روی کاناپه دراز کشید. بوی قهوه که پیچیده، چشم‌هایش را بست و لبخند محوی روی چهره‌اش نشست.

پرستو امیری

2 years, 4 months ago

اعداد

ساموئل مرد جوان، اما باتجربه و دنیادیده‌ای بود. اصولا برای تجربه ارزش زیادی قائل بود و البته نگرش بامزه‌ای داشت و آن هم این بود که جهان و تجارب برایش فقط در قالب اعداد معنا پیدا می‌کرد.
در واقع ساموئل علاقه‌ای ویژه به اعداد داشت.
شنیدن جملات این‌چنینی از ساموئل کاملا عادی بود:
تا به‌حال به سی و دو کشور سفر کرده‌ام ... چهل و یک تئاتر را تماشا کرده‌ام ... هفتاد و یک مجسمه ساخته‌ام ... روزی یک بیت شعر می‌خوانم ... با چهل و هشت نفر دوست هستم و با هفت نفرشان صمیمی‌ام ...

حتی آرزوهای ساموئل هم با اعداد تعریف می‌شد ... آرزو دارم پیش از مرگ هفتصد مجسمه بسازم و به هشتاد کشور سفر کنم و ...

نه که این اعداد، معنای خاصی داشته باشند و به روشی خاص به هر کدام از آن‌ها رسیده باشد، نه. فقط برای زندگی کردن به اعدا نیاز داشت!

یک شب ساموئل در منزل یکی از دوستان‌ش مهمان بود، -یکی از همان هفت نفر دوست صمیمی!-
با دوستان، مشغول معاشرت بودند که دختر سه‌ساله‌ی دوستش بدوبدو آمد سمتش و گفت: عمو من بلدم تا ده بشمارم.
و بدون آن‌که منتظر واکنش ساموئل بماند شروع کرد انگشت‌هایش را شمردن. شمارشش که تمام شد، پنج انگشت دست راست و انگشت اشاره‌ی دست چپش را روبه ساموئل بلند کرد و گفت: عمو من شما را شش تا دوست دارم.
بعد با چشمان گشاد و پرنشاط‌ش زل زد توی چشم ساموئل و پرسید: شما من را چندتا دوست دارید؟

ساموئل هاج و واج به دخترک نگاه کرد. هرچه بود بحث اعداد بود و ساموئل از این‌که با پدیده‌ای روبه‌رو شده که نمی‌توانست عددی برای آن تعیین کند، معذب و مضطرب شد.

مادر دخترک که گمان کرد دخترش دارد برای ساموئل مزاحمت ایجاد می‌کند، با صدای بلند صدایش کرد که عمو را اذیت نکند و او را از ساموئل دور کرد.

ساموئل در دم فکر کرد که هرگز نباید بچه‌دار شود، چون نمی‌تواند برای دوست‌داشتن‌ش عددی تعیین کند.

پرستو امیری

https://t.me/mashgh_dastannevisi

2 years, 4 months ago

نبودن

سه هفته از مرگ "او" گذشته بود و ناتالی در منزل‌ش میزبان دوستان نزدیکی بود که در این مدت برای آن‌که در این دوران رنج و سوگ تنها نباشد - یا شاید برای آن‌که خدا را شاکر باشند که هنوز نوبت آن‌ها نشده- مدام به ملاقات او می‌آمدند.

در سکوت عصرگاهی چای می‌نوشیدند و لابه‌لای آن برای برقراری ارتباط با یک‌دیگر و ابراز غم‌شان، نفس عمیق یا آهی می‌کشیدند.

این‌جور لحظات همیشه این لوئیس بود که با بی‌ملاحظه‌گی شیطنت‌آمیزی با گفتن یک جمله‌ی نامربوط، سکوت را می‌شکست. همه سرزنشش می‌کردند و در عین‌حال، ته دل‌شان خوش‌حال بودند که وضعیت معذب‌کننده را بر هم می‌زند.

این‌بار هم لوئیس با صدای نسبت بلند و بانشاطی گفت: شاید بد نباشه همگی این آخر هفته به سفر بریم.
و بعد بدون توجه به نگاه سرزنش‌گر دوستان‌ش، ادامه داد: این روزا هوا خیلی وسوسه‌انگیزه!

شارلوت که استعداد شگرفی در دادن معانی بحرانی به هر وضعیتی داشت، فنجانش را در نعلبکی گذاشت و در حینی که آن را روی میز سُر می‌داد، با کنایه گفت: آره خیلی وسوسه‌انگیزه! به‌خصوص که الان فصل سیلاب‌های خطرناک هم هست و فقط یه آدم کم‌عقل می‌تونه بزنه به جاده.

ناتالی، بی‌حوصله بلند شد و گفت: دیروز عصر کیک پختم، از کیک‌هایی که "اون" دوست داشت، میارم که با چایی بخوریم.
و بدون آن‌که منتظر تعارف یا تشکر باشد رفت به سمت آشپزخانه.

الینور نگاه چپی به شارلوت و لوئیس کرد و به دنبال ناتالی رفت توی آشپزخانه.
ناتالی، عین آدمی که گم‌شده و گیج و تندتند راه می‌رود، داشت تندتند نصفه‌کیکی را برش می‌زد و در بشقاب بزرگی می‌چید. الینور کارد را از دستش گرفت و گفت: ولش کن حالا، بیا بشین این‌جا.
ناتالی، پیدا‌شده، بی هیچ حرفی از دستورش تبعیت کرد و هر دو پشت میز گرد کوچکی در وسط آشپزخانه نشستند.
الینور عجیب‌ترین و در عین حال پیش‌وپا افتاده‌ترین سوال مخصوص چنین موقعیتی را پرسید: اوضاعت چطوره؟
ناتالی در حالی که به انگشت‌های گره‌خورده‌ش روی میز نگاه می‌کرد جواب داد: نمی‌دونم!

آن‌چه در درون داشت را نمی‌توانست به جملات تبدیل کند.
زبان عاجز از توصیف بسیاری از تجارب انسانی‌ست. بخش زیادی از انسان هرگز به کلام در نمی‌آید یا اگر درآید عقیم و ناقص است. کلام دست می‌یازد و تنها بخشِ کوچکی از تجربه‌ی زیسته را به چنگ می‌آورد. انسان تلاش ‌می‌کند به آن‌چه تجربه می‌کند جامه‌ی کلام بپوشاند، اما قبای کلام به تنِ تجربه کوچک است و همیشه گوشه‌های از آن بیرون می‌ماند‌.

با این حال، ناتالی ادامه داد: راستش دیگه دلتنگ نیستم، غم‌گین هم نیستم، به‌جاش یه حس سردرگم‌کننده و ترسناک دارم. میدونی من و "اون" خیلی وقت‌ها به‌خاطر شرایط زندگی و سفر، ماه‌ها دور می‌شدیم از هم.
این‌روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که من می‌تونم "دوری" و "جدایی" رو حتی به اندازه‌ی یه عمر تحمل کنم، اما "نبودن" یه چیز دیگه‌ست. نمی‌تونم با این حس عجیب کنار بیام که اون هیچ‌جایی در این جهان نیست!

موقع گفتن جمله‌ی آخر سرش را چرخاند و با چشمانش اطراف را نگاه کرد، گویی می‌خواست با یک نگاه، جهان را نظاره کند، جهانی که "او" در هیچ‌جای آن نبود.

با حالتی حیرت‌زده و کلافه ادامه داد: می‌دونی "اون" هیچ‌جا نیست و هرگز نخواهد بود. مرگ با هر جدایی دیگه‌ای فرق داره. وقتی بیرونم، "اون" تو خونه نیست! وقتی تو اتاقم "اون" تو سالن نیست! وقتی خوابم، "اون" سرجاش نخوابیده! اون هیچ‌جا نیست!

با نگاهی التماس‌آمیز به الینور نگاه کرد و گفت: می‌فهمی چی می‌گم؟
انگار التماس کند که: خواهش می‌کنم بفهم چی می‌گم.

برای آن‌که احساس دیوانگی نکند، نیاز داشت حداقل یک نفر در این جهان بفهمد که چه می‌گوید.

پرستو امیری

https://t.me/mashgh_dastannevisi

2 years, 4 months ago

آقای دامپزشک

استلا نشسته بود نوک صندلی چرمی، زانوهایش را جفت کرده بود، انگشت‌های گره‌خورده‌اش را روی پاهایش گذاشته بود و با حیرت به دست‌های ماهر آقای دامپزشک، که مشغول جراحی یک سگ بود، نگاه می‌کرد.
دست‌ها همیشه برایش عضو خیره‌کننده‌ای بودند. دست‌های آدم‌ها، انگشت‌های‌شان و حرکات‌شان در خاطرش می‌ماند.
انگشت‌های آقای دامپزشک کشیده و استخوانی بودند و ترکیب عجیبی از ظرافت و قدرت را هم‌زمان در آن‌ها می‌شد دید.
استلا انگار که با حرکت دست‌های آقای دامپزشک هیپنوتیزم شده باشد، پرت شد به اولین روزی که با بچه‌گربه‌ای در دست آمده بود به کلینیک دامپزشکی.
بعد از ظهر شلوغی بود و کلینیک پر بود از آدم‌ها و حیوانات خانگی مریض.
آقای دامپزشک، دستیاران و سرپرست‌های حیوانات، در تکاپو بودند.
استلا به عنوان یک غریبه‌ی تازه‌وارد کمی معذب بود و درحالی که بچه‌گربه‌اش را به سینه‌ش چسبانده بود، هیاهوی کلینیک و رفت و آمد خستگی ناپذیر آقای دامپزشک از این حیوان به آن حیوان را تماشا می‌کرد.
آقای دامپزشک، قدبلند بود و لاغراندام، با چشم‌های ریز، نافذ و جدی. لباس کاری به تن داشت که لکه‌ لکه روی آن رد خون تازه و ترشحات دیده می‌شد.
در همان حین که داشت آن نمایش هیجان‌انگیز زنده را تماشا می‌کرد، آقای دامپزشک در حین رسیدگی به حیوانی دیگر، پرسیده بود که مشکلش چیست و استلا گفته بود: می‌خوام واکسن‌هاشو بزنید لطفا.
چند دقیقه بعد آقای دامپزشک صدایش کرده بود که فورا بچه‌گربه را روی تخت بگذارد تا واکسنش را بزنند. بچه‌گربه ناآرام و پرخاشگر بود. آقای دامپزشک گفته بود گردنش را محکم نگه دارد و وقتی استلا گفته بود که دلش نمی‌آید، با جدیتی آمیخته به کمی خشونت گفت: اگر محکم نگهش ندارید نمی‌تونم واکسنش رو بزنم.

استلا محکم گردن گربه را گرفت و آقای دامپزشک در چند ثانیه سوزن را وارد ران گربه کرد و فورا بیرون کشید، زیر لب به سلامتی گفت و بدون کوچک‌ترین مکثی، رفت سراغ بیمار بعدی که یک توله سگ بود.

همان‌شب استلا به دوست‌ش گفته بود: این بهترین دامپزشکیه که می‌شه تو این شهر پیدا کرد.

استلا معتقد بود جدیت، انضباط و کمی خشونت در کار، از آدم‌ها یک حرفه‌ای می‌سازد. نمی‌توانست به کسانی که در کارهای جدی، زبان مهربانانه‌ای دارند اعتماد کند. در عوض با اطمینان کارها را به آدم‌های سخت‌گیر و جدی می‌سپرد.
همیشه به اطرافیانش می‌گفت: این‌روزها زیادی روی مهارت‌های کلامی تاکید می‌شه، مشتری‌مداری خلاصه شده توی زبون‌بازی! اما آدم‌ها رو نه با زبان، که با دست‌هاشون باید قضاوت کرد.

در مورد آقای دامپزشک، این باور استلا به مرور تایید شد. بعدتر‌ها زمانی که گربه‌‌اش به یک بیماری سخت و مزمن دچار شده بود و استلا از نظر فکری و عاطفی پریشان و آشفته بود، هیچ‌کدام از حرف‌های مهربانانه و آرام‌بخش اطرافیان فکرش آرام نکرده بود، بجز زمانی که آقای دامپزشک با لحن جدی گفته بود: نترسید، من هستم. هر اتفاقی بیفته من هستم ... و در تمام لحظات آن دوران، با سرسختی، دقت و جدیت در کنارش بود.

در همان‌روزهای سخت، استلا در دفتر روزنویس‌ش نوشته بود:
حقیقتا حضورِ دیگری، تحملِ آدم را برای کشیدن بار زندگی افزون می‌کند. می‌گویند رنج کشیدن سخت است و تنهایی رنج کشیدن، سخت‌تر. در لحظاتِ گرفتاری باید به چیزی، چنگ زد؛ چیزی راسخ، محکم و قابل اعتماد.

پرستو امیری

https://t.me/mashgh_dastannevisi

2 years, 6 months ago

خانم الف

خانم الف همیشه از وابستگی بچه‌ها و همسرش به خودش شکایت داشت.
هرجا می‌رفت، چندساعت بعد می‌گفت باید به خانه برگردد و به خورد و خوراک و کارهای بچه‌ها و همسرش رسیدگی کند.
بدون خانواده سفر نمی‌رفت، چون معتقد بود اگر یک روز در خانه نباشد، اوضاع خانه به‌هم می‌ریزد.
در خانه از این شکایت داشت که هر یک از سه فرزند و همسرش، عادت‌های غذایی خاص خودشان را دارند، و او باید به فکر همه این عادت‌ها می‌بود:
- همسرم غذا رو فلان مدل می‌پسنده، طور دیگه‌ای بپزم ایراد می‌گیره.
- پسرم فقط با فلان قاشق و چنگال غذا می‌خوره.
- دو تا دخترام هر کدوم ادا اطوار خودشون رو دارن. یکی‌شون غذا رو چرب باشه نمی‌خوره، اون‌یکی نباید رب تو غذاش باشه ... منم گرفتار اینام دیگه ...

خلاصه که، خانم الف حسابی به مادر فداکار و نمونه بودن معروف بود.

چند ماه پیش، دختر خانم الف، بچه‌گربه‌‌‌ای را به سرپرستی گرفته بود. هفته‌های اول خودش از او مراقبت می‌کرد. بچه‌گربه‌ی شیرینی که هر غذایی که سر راهش بود می‌خورد و هرجا که گیرش می‌آمد و راحت بود می‌خوابید.
خانم الف هم که هر موجود زنده‌ای را فورا در قلمرو مادری خود جا می‌داد، به بچه گربه‌ی شیطان عادت کرده بود و می‌گفت انگار که نوه‌ام باشد دوستش دارم.
امور مربوط به بچه گربه را دختر خانم الف انجام می‌داد، تا این‌که به مسافرتی چند هفته‌ای رفت و بچه گربه را به مادر سپرد.
بعد از چند هفته، هنگام بازگشت به خانه متوجه عادت‌های تازه و عجیبی در بچه گربه شد. گربه‌کوچولو دیگر هر غذایی را نمی‌خورد. فقط نوع خاصی از غذا، آن‌هم در ظرفی خاص. یا مثل قبل هرجایی نمی‌خوابید. فقط روی جایی که خانم الف برایش درست کرده بود می‌خوابید، آن‌هم به شرطی که رویش پتوی نازکی بکشند.
خلاصه بچه‌گربه در عرض چند هفته، عادات و بهانه‌‌های تازه‌ای پیدا کرده بود که قبلا نداشت.

عصر همان روز، دختر خانم الف شنید که مادر در گفتگو تلفنی با دوستش، داشت می‌گفت که:
نمی‌تونم بیام. فقط شوهر و بچه‌هام نیستن که. این گربه کوچولو هم همه زندگیش به من وابسته‌ست. هرغذایی نمی‌خوره. خودم باید براش غذا بپزم. خودم باید بخوابونمش. من نباشم کسی حوصله نمی‌کنه به این طفل معصوم برسه. مشکلات من که یکی دوتا نیست. منم و پنج‌تا بچه!

دختر خانم الف، شگفت‌زده فکر کرد که تمام زندگی مادر، در وابستگی اطرافیان‌ش به او معنا می‌شود. و مادر، برای این‌که زندگی‌اش بی‌معنا نشود، حتی قادر است در یک بچه گربه هم عادات خاصی بسازد که فقط خودش از پسش بربیاید.
کمی بعد رفت سر قابلمه‌ای که روی گاز می‌جوشید و ناخودآگاه گفت: اه! مامان! باز تو این غذا رب ریختی؟!
مادر وسط مکالمه تلفنی گفت: مامان جان غذای تورو بدون رب درست کردم.

پرستو امیری

کانال مشق داستان‌نویسی:
https://t.me/mashgh_dastannevisi

2 years, 6 months ago

آقا عبدلله

آقا عبدالله را در یک دکه‌ی غذافروشی در جزیره دیدیم.
صیاد بلوچی بود که برای کار آمده بود به جزیره. پنجاه و سه ساله بود اما کمی مسن‌تر نشان می‌داد. لاغراندام اما وزیده بود با موهای آشفته‌ی جوگندمی، و پوستی آفتاب‌سوخته که به سرخی می‌زد. چین و چروک‌ روی صورتش طوری نقش بسته بود که انگار دارد با چشم‌ها و لب‌هایش پوزخند می‌زند.
همان‌طور پوزخندزنان، ساعد یک دستش را موازی با سینه‌اش روی میز گذاشته بود و با دست دیگرش لیوان نوشیدنی‌اش را نگه داشته بود و گه‌گاه کمی از آن را می‌چشید.
خیلی زود با من و دو هم‌سفر دیگرم گرم گفتگو شد. بسیار خوش‌مشرب بود و در گفتگو، شنونده‌ای دل‌نشین. عجیب است که مردم اغلب صحبتِ گوینده را دل‌نشین می‌دانند و کم‌تر کسی به شنونده‌ی دل‌نشین بودن توجه می‌کند.
آقا عبدالله اما خوب‌شنیدن را خوب بلد بود. بسته به کلام گوینده، در چهره‌ش انواع احساسات متناسب را به ظرافت نمایش می‌داد. هرچند که پوزخند نقش ثابت چهره‌ش بود، یا حتی بخشی از چهره‌اش بود!

از دریا و صید برای‌مان گفت. تعریف کرد که دو هفته روی دریا به طرف محل صید می‌روند، یک هفته آنجا صید می‌کنند و دو هفته هم همان راه را برمی‌گردند. و گفت گاهی هم دوماه روی دریا می‌رویم، دو هفته‌ای صید می‌کنیم و بعد دوباره دوماه راه برگشت را دریانوردی می‌کنیم.

به هم‌سفرم گفتم آدمی که چهار پنج ماه روی دریاست، نگاهش به زندگی و مسائل با ما خشکی‌زی‌ها بسیار تفاوت دارد. دریا قواعد خاص خودش را دارد برای زندگی.
در همین گفتگوها بودیم که بحث رسید به امنیت در جزیره و اعتماد مردم به یکدیگر.
آقا عبدالله با همان پوزخند پنهانِ روی چهره‌ش، لیوانش را کمی‌چرخاند و محتوایش را، که مثل دریا مواج می‌شد، تماشا کرد، و گفت:《اعتماد هرکسی مالِ خودشه. آدم خودش تصمیم می‌گیره به کی اعتماد کنه، به کی نکنه. آدم خودش می‌دونه اعتمادش رو به کی بده، به کی نده.》

پرستوامیری
دی‌ماه ۱۴۰۲
@mashgh_dastannevisi

2 years, 7 months ago

باد

پیرزنی که اورا ماما صدا می‌کردند، با لب‌های کلفتی که دندان طلایش از لای آن پیدا بود، روبه پترونا گفت: باد به جانت افتاده‌ست.

پترونا دختر سرزنده‌ای بود. از آن‌ها که هربار تلفن را جواب می‌داد فکر می‌کردی همان لحظه یک خبر خوب شنیده و شادی‌اش هنوز ته صدایش باقی مانده است.
دیگران می‌گفتند محبوب و مهربان است. به‌آسانی می‌توانست در جمع‌ها جای خودش را پیدا کند.
از این طرف و آن طرف می‌شنید که روی هم رفته اورا به عنوان دختری که "زندگی بر او آسان گرفته" می‌شناسند.
اما پترونا یک روی تیره و متلاطم داشت که کم‌تر کسی آن‌را دیده بود. نه آن‌طور که گمان کنید مانند داستان‌های مرموز و تخیلی، زمانی که روی تاریک‌ش بیرون می‌آید دست به کارهای عجیب می‌زند؛ نه.
اما پترونا آشوب‌زده و بی‌ثبات می‌شد. نزدیکان‌ش می‌گفتند بی‌خودی عصبی یا هیستریک می‌شود. البته که در این لحظات پرآشوب خودش و دیگران را آزرده هم می‌کرد.
کلافه بود و نمی‌دانست با روی تیره‌ی بی‌ثباتش چه کار کند. فقط می‌دانست که در آن لحظات حتی می‌تواند عمیقا آرزوی مرگ داشته باشد؛ مرگ خودش یا نزدیک‌ترین عزیزانش.
خودش را نمی‌فهمید و در عوض در تلاش بود تا کسی را پیدا کند که درکش کند شاید این حال ناخوش، به واسطه‌ی معجزه‌ی درک شدن، کمی تحمل‌پذیر شود.

تا زمانی که در سفرش به یک روستای دورافتاده، پیرزنی سرخ‌پوست، که ماما صدایش می‌کردند، با لب‌های کلفت و دندانی از طلا به او گفته بود: باد به جانت افتاده است.

پترونا خودش را دختر منطقی می‌دانست و به این خرافات اعتقادی نداشت. محض تفریح و کنجکاوی با دوستان‌ش نزد ماما رفته بودند.
ماما یک مراسم آیینی خاص برگزار کرده بود. دست‌ها و بدن پترونا را بو کشیده بود و بعد گفته بود که: روزی در کودکی هنگامی که پترونا داشته زیر یک درخت استراحت می‌کرده، از آن درخت موجودی ماورایی از جنس باد، وارد جسم و روحش شده‌ و از آن زمان اورا ترک نکرده‌است.

پترونا با بدبینیِ تمسخرآمیزی پرسید: این موجودِ بادی با من چه کار می‌کنه؟
ماما با جدیت جواب داده بود که: کاریت نداره. فقط گاهی تورا عصبی و متلاطم می‌کنه. اطرافیانت ممکنه بگن بی‌ثباتی و سر مسائل کوچک عصبانی می‌شی.

پترونا و دوستانش با شوخی و خنده از پیرزن خداحافظی کرده بودند.
پترونا مثل همیشه سرزنده بود و می‌گفت و می‌خندید، اما درون‌ش احساسی از کشف کردن داشت. احساسی بین شگفتی، ترس، رضایت و آرامش.
فکر می‌کرد بالاخره فهمیده‌است که دلیل تمام آن لحظات تیره‌ی پرتلاطم چیست. حسی مانند دوستی با آن بخشِ ناخوشایند خودش پیدا کرده بود.
در سرش حرکت آرام باد را احساس می‌کرد.

پرستوامیری
https://t.me/mashgh_dastannevisi

2 years, 7 months ago

شهری مانند تمام شهرهای جهان

تازه آفتاب طلوع کرده بود که سه مسافر با کوله‌‌پشتی‌های بزرگ‌شان وارد قهوه‌خانه شدند؛ قهوه‌خانه‌ای محلی در شهری کوچک که شب قبل را در آن‌جا گذرانده بودند.
صاحب قهوه‌خانه مردی بود میانسال، قدبلند و چهارشانه که یک چشم‌ش از چشم دیگرش کوچک‌تر بود، طوری که اگر انسان با او چشم در چشم می‌شد، گمان می‌داشت که دارد با چشم تنگ‌ترش اورا موشکافی می‌کند.
قهوه‌خانه‌چی که خودش به ندرت از پشت دخل بیرون می‌آمد، یک آشپز داشت که در آشپزخانه‌ی کوچک در پستو کار می‌کرد و یک شاگرد نوجوان که پسرکی بود لاغراندام و قد بلند که سعی می‌کرد با باز نگه داشتن بازوان‌ش هیکلش را بزرگ‌تر از چیزی که بود نمایش دهد.
سه مسافر دور میزی نزدیکی بخاری نفتی نشستند و هر سه صبحانه‌ای محلی با چای سیاه سفارش دادند.
تا آماده شدن سفارش‌شان، یکی‌شان تلفن همراه، دفترچه و خودکاری از کیف‌ش درآورد و شروع کرد به حرف زدن. معلوم شد که دارد برنامه ادامه‌ی سفر را با هم‌سفران‌ش هماهنگ می‌کند.
هرچه می‌گفت دو هم‌سفر دیگر، واکنش‌هایی کاملا متفاوت نشان می‌دادند.
یکی از آن‌ها که معلوم بود، جهان‌دیده‌است و سفرهای زیادی به شرق و غرب عالم کرده‌است، هیچ پیشنهادی برایش جذاب و تازه نبود. برخوردش با همه پیشنهادها این بود که: آخر چه چیزش جالب است؟! جالب‌تر از این را در فلان شهر یا کشور دیده‌ام!
و وسط برنامه‌ریزی هی از خاطرات‌ش از سفرهای دیگرش یاد می‌کرد.
اما هم‌سفر دیگر، نه تنها با اشتیاقی وصف‌ناشدنی با هر برنامه‌ای موافق بود، بلکه سعی داشت دونفر دیگر را برای برنامه‌های بیش‌تر قانع کند. به نظر کم‌تر سفر کرده بود و برای کسب تجارب بیش‌تر، بی‌تاب بود.
مسافری که برنامه‌ریزی می‌کرد، تلاش داشت هردوی آن‌ها را به نوعی راضی کند.

صاحب قهوه‌خانه از پشت دخل با چشم تنگ‌ش آن‌ها را زیر نظر داشت.
به یادآورد که وقتی بچه بود، پدرش به شهرهای مختلفی سفر می‌کرد تا اجناس‌ش را بفروشد. یک‌بار که به یک شهر بسیار دور و معروف رفته بود هنگام بازگشت با شوق و ذوق ازاو پرسیده بود فلان شهر معروف چطور جایی‌ست؟ و پدرش با خونسردی گفته بود: شهری مانند تمام شهرهای جهان.
یادش نمی‌آمد چرا، اما یادش می‌آمد که با شنیدن این جمله، ترس و ناامیدی جهان به دل‌ش افتاده بود.
شهری مانند تمام شهرهای جهان ... این جمله‌ای بود که تمام این سال‌ها ملکه‌ی ذهن‌ش شده بود.

در این افکار بود که سه مسافر آمدند جلوی دخل تا حساب و کتاب کنند. مرد با دست‌های بزرگ‌ش اسکناس‌ها را گرفت و شمارد و گذاشت توی دخل و هم‌چنان با چشم تنگ‌ترش سه مسافر، که در حال بحث درباره‌ی برنامه سفر از قهوه‌خانه بیرون می‌رفتند را، تعقیب می‌کرد.
رو کرد به شاگردش که داشت میز صبحانه را تمیز می‌کرد و گفت: جهان را باید کشف کرد، اما نه آن‌قدر حریصانه که ناامیدت کند. برای دوام آوردن در زندگی، همیشه باید چیزهایی را از دسترس‌ تجربه‌ت دور نگه داری.

پرستوامیری

https://t.me/mashgh_dastannevisi

3 years ago

استاد شین

آقای شین، استاد درس فلسفه عقلی-تجربی بود. استاد بدعنق و سخت‌گیری، که دو نوع واکنش متفاوت در دانشجویان برمی‌انگیخت؛ تحسین و ترس.
عادات عجیبی هم داشت. مثلا هرگز امتحان نمی‌گرفت؛ بلکه بر اساس نظر و برداشت خودش به دانشجوها نمره می‌داد.
البته که خیلی‌ها شاکی و معترض می‌شدند، چراکه اغلب نمرات بسیار پایین‌تر از میانگین سایر اساتید بود. اما در عین حال همه ته دل‌شان می‌دانستند نمراتش منصفانه‌ست!
حتی دو سه باری، چندنفر از دانشجویان بر سر اعتراض‌شان ایستادگی کرده بودند و استاد شین گفته بود از آن‌ها امتحان می‌گیرم به شرطی که هر نمره‌ای گرفتند، بپذیرند. و تقریبا تمام دفعات نمرات امتحانی دانشجویان، کم‌تر از نمره اولیه‌شان بود! حتی آن‌ها که درس را حسابی خوانده بودند.

استاد شین، یک عادت دیگر هم داشت و آن این بود که موقع توضیح یک مطلب، هر سه چهار جمله یک‌بار از مخاطبش می‌پرسید: درسته؟ و به‌طرز گنگ و کنجکاوانه‌ای، زُل می‌زد توی چشم مخاطب.

یک روز دانشجوها داشتند در بوفه دانشکده راجع به این اخلاق استاد شین حرف می‌زدند.
بعضی‌ها نظرشان این بود که او به گفته‌های خودش اعتماد ندارد و با این سوال دنبال تایید مخاطب است و بعضی‌ها گمان می‌کردند استاد شین، به مخاطب‌ش اعتماد ندارد؛ عده‌ای هم می‌گفتند این، فقط یک عادت است، مثل تمام عادت‌های عجیب استاد شین.
یکی از دانشجوها اما فکر می‌کرد استاد شین از "فهمیده‌نشدن" وحشت دارد. البته که حرفش را توی دلش نگه داشت.

پرستو امیری

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago