?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
قصیدهٔ طنزیمیه!
باد امشب داد را تنظیم کرد
بی صدا فریاد را تنظیم کرد
در مجازی می شود با چند لایک
عشق مادرزاد را تنظیم کرد
جوّ دنیا را غبارآلود ساخت
سرفه های حادّ را تنظیم کرد
در سجل بی پدرها دست برد
ریشه و اجداد را تنظیم کرد
می شود فردی که ما را می کند
دم به دم ارشاد را تنظیم کرد
اتهاماتی خفن وارد نمود
بعد هم اسناد را تنظیم کرد
...
رفت یک مسئول با فیلتر شکن
در توئیتر «شاد» را تنظیم کرد!
گفت: با قول مجازی می شود
درصد اولاد را تنظیم کرد
می شود با قطع وب هر مشکلی
می شود ایجاد را تنظیم کرد
بعد هم با وعده هر پیش آمدی
از قلم افتاد را تنظیم کرد!
...
پول بن سلمان که آمد می شود
سطح استبداد را تنظیم کرد!
می شود بعد از فلسطین و لیبی
انقلاب چاد را تنظیم کرد
ای سعودی جنگ را آرامکو!
چون یمن پهباد را تنظیم کرد
وعدهٔ ها صادق شد و قلاده ی
دشمن شیاد را تنظیم کرد
در اینستا از سلیمانی نگو
چون که او موساد را تنظیم کرد
...
باز ساقی توی لایو آخرش
عده ای معتاد را تنظیم کرد
بعد آمد دست در تاریخ برد
انقراض ماد را تنظیم کرد
یک سلبریتی نوشته در سه سوت
می شود غمباد را تنظیم کرد
می شود با اسم و القاب درشت
حضرت استاد را تنظیم کرد
یک عروس زشت را قالب نمود
خاطر داماد را تنظیم کرد!
رفت شیرین پی وی خسرو نوشت:
می شود فرهاد را تنظیم کرد؟
...
بادبان ها را بکش نوح عزیز!
چون سلیمان باد را تنظیم کرد
ای معلم! اين مجازی آمد و
هر چه دادی یاد را تنظیم کرد!
باز هم دادت درآمد قیصری
باید امشب باد را تنظیم کرد...
عبدالرضا قیصری
@naftinashi
«یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود»
روی بام خانه ام یک مرد چاق افتاده بود
یک صدای دلخراشی ناگهان آمد: گورومپ!
من دویدم دیدم آنچه اتفاق افتاده بود
مطمئنم گر نمی کردم پریشب ایزوگام
مرد چاق الانه رویم در اتاق افتاده بود!
جای نقش هیکلش در جا در آمد روی بام
روی یخ انگار که یک جسم داغ افتاده بود
توی دست راستش می شد ببینی یک رسید
در کنارش هم که یک قبضه چماق افتاده بود
مردک بیچاره گویی نغمه خوانان در چمن
ناگهان لرزیده بود و از الاغ افتاده بود
من رسیدم چون که بالای سرش، فرمود: آخ!
مثل فیلی که هم اینک از دماغ افتاده بود
گفتمش اصلا بگو سرکار عالی کیستی؟
گفت: کِ... کتری سرش از اُج... اجاق افتاده بود!
من رَ رفتم بِ ببینم تا تا تا، چی چی شده
روی با... با مم یه یک مَ... مرد چاق افتاده بود...
گفتم ای بابا تو هم؟!...
یک گربه ای فرمود: یس!
یک دو جامش این سحرگه اتفاق افتاده بود!
رفته بوده تا کند خودروی ملی ثبت نام
پول او اندازهٔ یک قالپاق افتاده بود!
....
راستی دنبال مستی گر میآید پس چطور
آن همه دور و بر حافظ نفاق افتاده بود!؟
قیصری هم وقتی این نظم پریشان می نوشت
تایر طنزش به جوب! اشتیاق افتاده بود!
عبدالرضا قیصری
@naftinashi
امروز خبر شدیم دکتر محمود مدبری استاد تمام دانشگاه شهید باهنر کرمان، قالب خاکی را واگذاشتند. رحمت خدا بر ایشان.
از محضرشان بسیار آموختیم.
دانشجوی ارشد ادبیات پایداری بودیم سال ١٣٨٧ دورهٔ نخست این رشته.
ایشان تکلیفی دادند و از هر یک ما خواستند منابع معتبر فارسی را برای یافتن اصول و تعاریف ادبیات پایداری بکاویم. من را کاوش در فهرست مقالات فارسی جناب ایرج افشار فرمودند. به کتابخانه دانشگاه شهید باهنر رفتم. نیافتم. مسؤول کتابخانه هم نتوانست کمک کند. خدمتشان رسیدم در دفترشان و عرض حال کردم. ایشان برخاستند و فرمودند برویم تا نشانتان بدهم!
در مسیر به دنبال ایشان با افتخار قدم بر می داشتم. می دانستم زیاد پیش نمی آید استادان معظم، دانشجویی را اینچنین همراهی کنند.
مسؤول کتابخانه به پا خاست و عذر خواست. ایشان به بخشی دور از نظر در کتابخانه رفتند و مجموعه کتاب ها را نشانم دادند. با کمال مهربانی و فروتنی حاصل از دانایی.
از نگاه به آن کتاب ها بود که پی به وجود یک شاعر همشهری ام نیز بردم. ابوالمعالی عباسعلی بینش حق جو عماد آبادی مرودشتی شیرازی، صاحب کتاب هزار رباعی.
چه یادی و چه یادگاری!
یادش گرامی
عبدالرضا قیصری
شعری به نقد و به طنز
خبر درگذشت شاعری پیشکسوت را شنیدیم که اشعار طنز هم می نوشت. مقدمه ای نوشته بودم برای کتاب مجموعهٔ اشعار طنزآمیز ایشان که به نظرم خواندنش لطفی خواهد داشت. اگر مقدور بود فاتحه ای هم برای شادی روح ایشان بخوانیم.
⬛️
«هدایت الله طهرانی نوبندگانی» شعر طنز می نویسد. خوب در ایشان بنگرید! البته منظورم نامش است چون الان که دارم این مقدمه را می نویسم نمی دانم تصویری از ایشان جلوی چشمتان هست یا خیر.
نام کامل ایشان خودش یک مطلب متناقض نمای هدایت کننده است. طنز مگر جز همین است؟ باور بفرمائید!
اما من جرأت نمی کنم همین را هم بنویسم. دست کم توضیح بیشتری نمی دهم ولی حاضرم دلیل این که چرا توضیح نمی دهم را برایتان بگویم.
یک زمانی می گفتند پایت را جلوی بزرگتر از خودت دراز نکن! ما هم نمی کردیم. یعنی پاچهٔ شلوارهای مان هم یک جوری گشاد بود که دراز کردن پا همان و... بگذریم. این البته یک بیان تمثیلی یا کنایی هم به حساب می آمد و لزوماً به امر مذموم دراز کردن پا محدود نمی شد. پشتش یک فرهنگ تربیتی بود. یعنی حد خودت را بدان و جلوی توپچی ترقه در نکن و غوره نشده مویز مشو و پایت را از گلیم خودت دراز تر نکن و این ها.
آن وقت ها بزرگ تر ها دربرابر پای دراز شدهٔ یک جوان، سه نوع برخورد ممکن بود از وجود مبارکشان بروز کند. یک وقت هایی آن بزرگتر به روی مبارک نمی آورد و زیر سبیلی قضیه را رد می کرد و می گذاشت به حساب جوانی و خامی و یک چیزهای دیگری. یک وقت های دیگری گویی به اسب شاه گفته ای یابو، به تریج قبای آن بزرگتر بر می خورد و خشم و دلخوری و تاسف و ترحم توی یک وجبِ مربع! به هم می آمیخت و چهرهٔ بزرگتر مزبور را عین کتری به جوش می آورد و آخرش هم کمِ کمش به بیانات مشعشعی ختم می شد که به مفاهیمی اشاره داشت مثل بی صاحابی، انتساب نژادی به جن و استبعاد از ادب و شعور و این چیزها که اگر مقاومتی هم دیده می شد بعید نبود کار به داد و هوار بکشد و پرتاب لنگه کفش و کمربند و...
یک حالت سوم و خطر ناک تر هم وجود داشت و آن هم برخورد با بزرگتر هایی بود که مسلح به زبان تند و تیز و طنزآمیز بودند. در این موارد، غیر از این که طعن و تیغ داخل و بیرونِ حرف را باید تحمل می کردی، آبرویت هم همراه با خندهٔ حضار به حراج می رفت و یک اسمی رویت می ماند که تا سال ها و بلکه هم تا بعد از موت ول کنت نبود.
حالا ماییم در محضر بزرگتری که هم اسمی و هم رسمی از دستهٔ سومی است.
آخر با این حساب چرا من باید روی شعرهای طنز عزیزی حرف بزنم که هم طهرانی است هم نوبندگانی. هم آدم نمی داند معنی اسم کوچکش این می شود که از سوی خداوند هدایت یافته یا این که به سمت خدا هدایت می کند!
این را بگذارید کنار دیسیپلین ظاهری ایشان با آن کت و شلوار و آن کلاه و آن جذبه و نگاه طنزکاو!
خودم از اوایل دههٔ هشتاد و در انجمن طنز فارس زیارتش کردم ولی خبر دارم که؛
از سال ١٣١۴ بنای زندگی گذاشته و تا حالا یکسره فرهنگ ورزیده و راه دوستی سپرده است. از نویسندگی برای رادیو تا پژوهندگی در فرهنگ عامهٔ استان فارس بگیرید و بیایید تا راه اندازی صندوق های قرض الحسنه در شهرستان فسا و شهر نوبندگان. ردّ دست به خیری اش بر دستِ کم سی هزار فقره وام قرض الحسنه دیده شده است.
حالا همین مرد، هنر واژه پردازی و شاعری اش را در دو کتاب منعکس کرده و گذاشته روی پیشخوان تاریخ ادبیات فارسی. کتاب «سوغات»، شعر های او و کتاب «دیار من نوبندگان» نوشته هایش را در آغوش گرفته اند. فرزند برومند ایشان شاعر توانمند عرصهٔ شعر آیینی کشور جناب محمد جواد خان هم سندی شیواست بر برازندگی ایشان در فرهنگ و ادب نوبندگان، فسا، فارس و ایران. ایشان درباره فرزند شاعرش هم می تواند این عنوان را بگذارد: «سوغاتِ دیار من نوبندگان»
حالا این کتاب که در دستان شماست می گويد که این رشته سرِ دراز دارد. طنزهای ظریف و با بیان عفیف ایشان، به نحوی یادآور طنز گل آقایی است و تنوع و تناسب اشعار ایشان نوازشگر چشم و جان شما خواهد بود.
فقط برای این که به حال و روز من نیفتید، در هنگام خواندن اشعار ایشان پایتان را دراز نکنید هر چند پاچه هایتان تنگ باشد!
عبدالرضا قیصری، تابستان ١۴٠٢، شیراز
کانال بیشوخی در ایتا
https://eitaa.com/bishookhi
بله
https://ble.ir/bishookhi
روبیکا
https://rubika.ir/@bishookhii
تلگرام
https://t.me/bishookhiii
Eitaa
ایتا - بی شوخی!
پیام رسان ایرانی ایتا Eitaa
مدرسه راهنمایی حافظ در خیابان فرهنگ درست بغل کارخانهٔ قند بود. صبح با شنیدن صدای آژیر کارخانه راس ساعت هفت از تُل سبز راه می افتادیم و درست هفت و پانزده و با دومین آژیر وارد مدرسه می شدیم.
آژیر یا بوق یا هر چیز دیگر در واقع برای تغییر و تحویل شیفت به صدا در می آمد و بوی چغندر پخته فضایمان را شیرین می کرد! شاید شیرینی آن چغندرها هم در طنز دوستی ام بی تاثیر نبود! به خصوص که گاهی برای سرگرمی یواشکی از پشت تریلی های حامل چغندر که توسط تراکتورها از مزارع به سمت انبار کارخانه می رفتند آویزان می شدیم و غیر سواری و هیجان بعضی ها چغندری هم - ترجیحاً قرمز- به پایین می انداختند.
می ترسم سرتان درد بیاید وگرنه می گفتم که چطوری همان وقت ها مشتری پر و پا قرص مجله های طنز شدم! ولی شدم.
راستش ما برای بازی فوتبال گل کوچیک یا به قول آن وقت ها گل فنّی! بعضی شب ها که ماشینی یا موتوری جور می شد، می رفتیم کنار تخت جمشید. درست پای پله های دروازه ملل، همانجا که بعدها در فیلم ها دیدیم که رژه جشن ٢۵٠٠ ساله برگزار شده بود! همان جا دروازه هایمان را می گذاشتیم و با توپ پلاستیکی دولایهٔ دست ساز بازی می کردیم تا نزدیک صبح. آن جا روشنایی اش بد نبود. خیلی خوب یادم هست که تیم سوم که بودیم و منتظر نوبتمان برای ورود به بازی، روی لبه یکی از ته ستون های تخت جمشید می نشستیم!
آن وقت ها مثل الان نرده و نرده بان! و اینجور چیزها نبود. ما که بچهٔ مرودشت بودیم وقتی می خواستیم وارد مجموعه تخت جمشید بشویم، کافی بود بلند بلند و با لهجهٔ مرودشتی با هم حرف بزنیم تا مامور بلیط گیر! با لبخند بگوید: «خیلی خوب، فهمیدم بیاین برین داخل!» می دانستند که ما بلدیم و حالش را هم داریم که برویم مجموعه را دور بزنیم و از بالای کوه رحمت برویم توی محوطه.
خوب اینجا هم چیزهایی در راستای طنزنویسی یاد گرفتم. بعد ها شدم راهنمای تخت جمشید. بعدتر ها هم یک داستان کوتاه طنز تاریخی نوشتم که در جشنواره سراسری طنز و کاریکاتور بم در استان کرمان مقام اول را گرفت. سال ١٣٨۴ بعد از زلزله برگزار می شد و داور بخش داستان هم مرحوم منوچهر احترامی بود. دبیر جشنواره هم آقای علومی. با امید مردانی پسر دایی ام آمدیم برای اختتامیه. امید دانشجوی دانشگاه شهید باهنر کرمان بود و راه بلد! بلیط سخت گیر می آمد و رفتیم پای اتوبوس تعاونی ده عدل در ترمینال کاراندیش شیراز و یک جوری رفتیم کرمان و از آنجا هم بم. امید عاشق سینما بود و آنجا دیدیم مرحوم استاد عزت الله انتظامی هم در مهمان سرا تشریف دارد و...
بحث کجاها رفت
یک روز حین گل فنی، رفتم دنبال توپ و کنار یک مجلهٔ بدون جلد پیدایش کردم کف یک جوق خشک (در فارس به جوب می گوییم جوق و به چوب، چوق و...)
بردمش خانه و چند بار خواندم. عاشقش شدم. ماهنامه «طنز و کاریکاتور» بود. ستون جوانان زیر آفتاب داشت و یک کاریکاتور که موضوعش یادم هست. یک داور عربستانی بعد از گل ژاپن به ایران داشت عربی می رقصید!
رفتم روزنامه فروشی گندمکار کنار پمپ بنزین و شماره جدیدش را خریدم و خواندم. ماهنامه سیرابم نمی کرد. پسر آقای گندمکار، هفته نامهٔ گل آقا را معرفی کرد و... دانش آموز راهنمایی بودم.
ادامه دارد
عبدالرضا قیصری
@naftinashi
شعر خوانی عبدالرضا قیصری در پنجاه و ششمین محفل طنز قمپز
@qompoz?
٢
دبستان شهید عبدالرضا خلیفه با حیاط بزرگ و پوشیده از ریگ و سقف شیروانی و حدود ۶ یا ٧ کلاس! کلاس اول که بودم یک روز که شیفت بعد از ظهر بودیم من زودتر رفتم و وقتی حیاط مدرسه رو خلوت یافتم، به گمان تاخیر دویدم توی کلاس. آنجا بود که دیدم آقای دبیری - که به نظم و سخت گیری شناخته می شد - دارد آخر کلاس مشق دومی های شیفت مقابل را خط می زند و پشتش به من بود. چند ثانیه طول کشید تا نگاه متحیر دانش آموزان و حساب و کتاب ها را جمع و تفریق کنم و تصمیم به فرار بگیرم! خوب این برایم آموزنده بود و فهمیدم چقدر سرعت تحلیل و به خصوص گریختن از شرایط در طنزنویسی مهم است!
یا یک وقتی قانونی من در آوردی مصوب شد در مدرسه و اعلام و اجرا هم شد مبنی بر این که «چه معنی می دهد دانش آموز در زنگ تفریح دست خالی و بدون کتاب در حیاط بچرخد!» راستش فلسفه این قانون را نفهمیده بودیم و نمی دانستیم وقتی به توالت می رویم یا می خواهیم آب به صورت بزنیم باید با آن کتاب چه کنیم. یک روز بعد از تمام شدن زنگ استراحت، ناظم ترکه در دست و معلم ورزش همه را گوشه حیاط قرنطینه کردندبرای جا انداختن قانون شروع کردند به رسیدگی. هر کس کتاب داشت نشان می داد و می رفت کلاس! ماندیم ما بقی که باید کف دستی می خوردیم. بعضی ها پیش می رفتند تا زودتر خلاص شوند و بعضی ها پس می رفتند شاید فرجی شود.
بالاخره پیش رفتم. ناظم که به نظرم خسته هم شده بود از اعمال قانون، زیر گوش معلم ورزش گفت: ضامنشون شو!
من کمی پس رفتم و منتظر شدم. وقتی کتک نخورده می رفتم کلاس یاد گرفتم که قانون های الکی شاید الکی هم اجرا بشوند!
راستش توی آن فضای بزن بزن دو تا نکته نهفته بود. یکی این که سه سال اول ابتدایی یک معلم داشتم یعنی ایشان با ما پیش آمد هر سال و حتی یک بار هم من را تنبیه نکرد! مرحوم فرج الله مردانی که یادش گرامی. یک شعر هم برای ایشان و مرحوم قباد حقیقت گفتم که یک بیتش این است:
چه کرده ای که الف با غرور و خرسندی
به احترام تو از سر کلاه را برداشت؟
نکتهٔ دوم هم عدالت آموزشی بود. یعنی کلاس پنجم و در مدرسهٔ سیزده آبان، من که بابایم کارگر بود به همراه پسر مهندس کارخانهٔ قند مرودشت راهی مرحله نهایی امتحان ارزشیابی شهرستان شدیم. در یک کلاس بودیم. بعدها مدارس طبقه بندی شد و غیر انتفاعی! شد و خاص و این چیزها....
ادامه دارد
یک عاشقانه جنگی!
از عشق تو عین الاسدم، اربیلم
در پای تو ضربه مغزی ام تعطیلم
تو نقطه زنِ سپاه عشقی من هم
مخروبه ی پایگاه اس.را.ئیلم!
عبدالرضا قیصری
@naftinashi
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago