°•آرامش برهان•°

Description
سر اغاز هر نامه نام خداست
که بی نام او نامه یکسر خطاست



نویسنده:اسمائیل نسب
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت نهم
گوشیم رو در آوردم و شماره سوگند را گرفتم 2بوق نرسیده جواب داد

_آرامش

_چیزی نیست بیداری؟

خمیازه ای کشید و گفت:

_داشت خوابم میبرد ولی یه مگس نذاشت

_بی تربیت.دارم میام خونه اونجا میخوابم گفتم که یه وقت فکر نکنی دزدی چیزی اومده خونه

_برای چی تو که میخواستی بری خونتون داری نگرانم میکنی

نگران بود او همیشه نگران بود برای همه حتی پدر خودخواهش
میدونی شباهت ما در چیست اره پدرمان!پدرهایی که پدری نکردند....

با مهربانی گفتم:

_نگران نباش فقط یک بحث بود

پوف کلافه ای کشید
خسته بود
خسته تمام عالم و ادم

گفت:

_زود بیا

جوابی ندادم قطع کردم
منم خسته بودم
خسته این کره خاکی

سوگند نخوابیده بود و منتظر من بود
وقتی رسیدم با نگرانی فقط نگاهم میکرد
ساکت بود و عمیق در فکر
در این 10دقیقه فرق کرده بود و خدا میداند چه اتفاقی اوفتاده بود

ای امان از این اتفاق که تک تک عزیزانم را غربت گیر کرد........

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت هشتم عشق چه ها که نکرد با مادر من عشق آن مرد هوس باز....... گفتم: _کاشکی زود تر بهم خبر میدادی نمی یومدم اخم کردو تند به طرفم برگشت و گفت: _خجالت بکش او پدرته هر چی ام باشه سایه سرمونه اگه اون نباش میدونی چی میشه..... حرفش را و خورد نمی تونست بگه…

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت هشتم
عشق چه ها که نکرد با مادر من
عشق آن مرد هوس باز.......

گفتم:

_کاشکی زود تر بهم خبر میدادی نمی یومدم

اخم کردو تند به طرفم برگشت و گفت:

_خجالت بکش او پدرته هر چی ام باشه سایه سرمونه اگه اون نباش میدونی چی میشه.....

حرفش را و خورد نمی تونست بگه من میمیرم.........بدون آن مرد میمیرم

عصبانی شدم و گفتم:

_اره مامان اون
مهربونه
فداکاره
اقاس
سایه سر همه است
ولی به جز زن و بچه اش
به خودت بیا مامان.........اون واسه ما سایه سیاهه

منتظر جوابی نموندم و در و محکم کوبیدم و رفتم
قدر شناس خوبی نبودم میدانم حتی قدر ان زمان و روز ها.........

4 Jahre, 1 Monat her

"قبل همسر خانه است.....آری او مادر است قابلمه اش روی اجاق گاز در حال قولوپ قولوپ است........غذایش در حال جا اوفتادن است.........آری او مادر است" مادرم حیف بر او اخر من چه کنم با این غم که پدرم اوست من چه کنم که پدرم عیاش است..... گونه چروک شده اش را با…

4 Jahre, 1 Monat her

"قبل همسر خانه است.....آری او مادر است
قابلمه اش روی اجاق گاز در حال قولوپ قولوپ است........غذایش در حال جا اوفتادن است.........آری او مادر است"

مادرم حیف بر او
اخر من چه کنم با این غم که پدرم اوست
من چه کنم که پدرم عیاش است.....

گونه چروک شده اش را با عشق بوسیدم.مادرانه نگاهم کرد و گفت:

_آرامش جان من مگه نگفتم به این مهمانی ها نرو
شرم زده دستمال کاغذی از جیبم در اوردم و رژ لبم را پاک کردم و گفتم:

_تولد بود یگانم تولد سوگندم چه کنم خوب تو که عشق مرا به سوگند میدانی

_میدونم میدونم ولی مگر خانه را گرفتن مگر جمع دخترانه را گرفتن

(مامان سوگندم اینجوری دوست دارد ومن حق ندارم به او بگویم نه)
مادرم زنی مذهبی بود حتی یکی از تار ماهایش را به جز پدر کسی ندیده بود و من چه افتخار میکردم.....

دلم نمیخواهم بحث کنیم پس جو را عوض کردم و گفتم

_به به ببین مادر کت بانویم چه کرده
دلمه.آش دوغ چه خبره؟مهمون داریم

خندید
ارام و زنانه
من به قربان خنده هایت!خب!

_بابات زنگ زد گفت شب میاد خونه منم دست و دلم باز شد شروع کردم دیگ ولی نگرانم خوشش نیاد

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت ششم
_من....من ای وای آرامش اخه من چطوری این لطفتو جبران کنم

خنده ام گرفت بود
فقط یک قاب عکس بزرگ بود
کل دیوار بالا سر اتاقشو گرفته بود
من و سوگند
کنار هم
و چیزی که زیاد در دید چشم بود لبخندمان بود
لبخندی که رفته رفته پر پر میشود......
پر پر کردی گل باغم را........

_من دارم میرم خونه تو اینجا میخوابی یا میری خونتون

دستش را زیر شال بردو کلیپسش را برداشت موهایش باز شد

_نه عزیزم من اینجا میمونم امیدوارم فردا باز ببینمت

دردناک بود!
برای یک دختر دردناک بود پدرش شب تولدش عزا بگیرد
بگوید:
سلمازم ای کاش پاش میشکست و به دنیا نمی اومد
ای کاش وجود منم اتیش میگیرفت وقتی وجود تو را پر میکردم......

به نظرمن همه متهم هستند جز سوگندم
گناه او چیست که شب تولدش بخاطر سهل انگاری پدرش مادرش چشم بست و از این دنیا رفت

گفتم:

_منم امیدوارم شب خوبی داشته باشی

میدانی امید چیز بدی است مخصوصا
امید داشته باشی یکی برمیگردد.......

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت پنجم
_اوه سلام بر میسیز موهبی

سوالی به چشمان سوگند چشم دوختم
لبخندی تحویلم داد
(قوی است لبخندش میگوید خواهر من قوی است)
گفت:نامزد فریباجان خودت که میشناسی اقا هادی من فریبا رو دعوت کردم گفتش سوپرایز داره واسم منم که مشتاق سوپرایز.وقتی دیدم خیلی خوشحال شدم و از صمیم قلب ارزو میکنم همیشه خوشبخت باشن

این خواهر بود آری سوگندم بود با تحسین می کاومش
اما امان از بغز ریشه کرده در گلویم امان از لرزش صدایم

_خوشبخت باشین اقا هادی

کیک را می آورند با هم ارزو می کنیم و فوت می کنیم

(فوت کن عزیزم ارزوهایت را فوت کن)

همه کادوهایشان را تحویل میدهند و می روند سوگند با ذوق بچه گانه یکی یکی بازشان می کند و نگاه می کند و اخر سری منتظر کادوی من است

_بریم خونه بدم

_میشه الان بدی

_نه نمیشه یعنی اصلا اینجا نیست خونس بریم خودت ببین باشه؟

قبول کرد

وقتی رسیدیم ارام و قرار نداشت

_سوگند جان اروم

با حرص گفت

_زود باش دیگ دارم میمیرم از فضولی اخه

وقتی در اتاقش را باز کردم از حیرت زبانش بند امده بود
ارزویش بود
و من ان شب بار دیگر به یک ارزوی کوچکش رساندم

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت چهارم
سوگند عزیزم کاش دنبالت پا تند می کردم جلویت قد علم میکردم و می گفتم:
امشب را بگذر
بیا خوش باشیم بدون این همه جمعیت بیا برویم و دخترانه هایمان را با هم شریک شویم
تو بگویی من بگوییم و خنده هایمان گوش فلک را کر کند
اما من ان روز ها بی انصاف ترین دختر کره خاکی بودم.......

_آرامش چرا تنها نشستی مثلا تولد عشقته پاشو ببینم
منم میدونم تند رفتم ببخشید پاشو پاشو

دل جویی میکرد
خواست دستم را بگیرد اما مانع شدم با تحیر نگاهم کرد او توان این را نداشت........
لبخندی زدم

_خودم میام عزیزم پس این کیک چیشد مردیم از گشنگی

نمی دانم چرا اما هردو بی اختیار خندیدیم
او گفت:

_اومدم که تورو ببرم باهم فوت کنیم و ببریم

من لیاقت نداشتم لیاقت چنین مهربانی را نداشتم
مظلومانه ادامه داد:

_میای بخدا دیگه نیای قهر میکنم

خواهرانه نوازشش کردم

_میام

دوشادوش راهی دیدار مهمان های عزیز سوگند شدیم
همه را معرفی کرد
و چیزی که ان جا برایم دردناک بود دیدار دوباره ان مرد با سوگندم بود
او انجا چه میکرد
سوگند من وقتی با این مرد وارد رابطه عاطفی شد
خوب بود
عالی بود
اما بعد چند ماه بدون درک و توضیح این رابطه را به هم زد و رفت...گگ
هادی اولین تجربه سوگند با یک مرد بود
حال و روز خوبی نداشت....سوگند را می گویم
روزی فشارش می اوفتاد روزی چشمانش از فرط گریه باز نمی شود
باورم نمیشد جدایی از یک مرد برای یک دختر چنین درد ناک باشد
و من نمیدانستم روزی این جدایی برای من دردناک تریت درد دنیا می شود......

4 Jahre, 1 Monat her

#پارت سوم
خنده کجی تحویلم داد

_اخه یه دخی خوشگه دیدم دین و ایمانمو از دست دادم

در حال روشت کردن سیگارش با ان فندک قرمز رنگش بود

_واغن خوشگل شدی واغن واغن

خواستم جوابش را بدهم اما عمدن دود سیگارش را جلوی صورتم گرفت

_می کشی دخی

با حرص دود را از جلوی صورتم تکاندم و گفتم:

_برای یک دختر خوب نیست سیگار بکشه سوگند جان

اخمی کرد مثل یک پسر رفتار میکرد و این مرا میترساند.....

_و برای یک دختر خوب نیست غم بکشه آرامش جان

رفیق 3 سالم عجب مرا میشناخت عجب از برم بود
گفتم:

_باز شروع کردیا من نمیخواستم بیام خودت خواستی

_یعنی ازت نمیخواستم نمی یومدی تولد من!؟سوگندت

رو برگرداند و به طرف دوستانش رفت
قهر کرده بود
خواهرم قهر کرده بود و چه بی انصافانه با خود گفتم
(سوگند است بگذار یکم بگذرد خودش به پایم می اوفتد)

4 Jahre, 2 Monate her

#پارت سی و چهارم
در حال بگو و بخند بودند و مامان تسبیه در دستش را تند تند تکان میداد معلوم بود استرس دارد
وقتی متوجه من شدند به طرفم پا تند کردند

_سلام دورت بگردم خوبی چیشد خوبی دادی مامان ایشالله که خوب میدی اون بالایی حواسش به ما است

به نگرانی های مامان لبخند زدم

_سلام سلام خوبم مامان جان نگران نباش تو چطوری عطییه جان؟چطور بود

پشت چشمی نازک کرد

_خوبم عشقم مرسیییی....خوب دادم تو چطور میمونک

چشم غره مامان از دیدم دور نماند ولی عطییه متوجه نشد

_نمیدونم زیاد بهش فکر نکن حالا کجا میریم به نظر من که بریم یکم بگردیم

_نه نه ناهار مهمون من الانم داشتیم با عطییه سر کجا بریم بحث میکردیم عطییه گفت بریم خونه اونا ولی من قبول نکردم گفتم اول تو بیای ببینیم پیشنهاد تو چیه

خوب کاری کردی مامان
از دادش عطییه خوشم نمی امد هیز و هول بود بزاری با همه میریزه رو هم من نمیدانم این بشر به چه کسی رفته عطییه پدر و مادرش که اینجوری ادمی نیستن

_اخه من کجا بیام مامان و بابام تو ماشین منتظرن باید برم یعنی ناهار مهمون داریم اونام عجله دارن گفتن به شماام بگم که قبول نکردین با اجازتون من برم

با هردومان دست داد و دور شد
پدر و مادرش را نمیدیدم شاید پشت مدرسه بودن

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••