?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
ده ساله که شبها نخوابیدم. یا به قول بابا ده ساله که شبهامو آدمیزادی نگذروندم. توی این مدت هر چیزی رو که بگید امتحان کردم: از شمردن گوسفند بگیر تا گوشدادن به موسیقی و خوردن ملاتونین و مدیتیشنکردن و چندتا چیز میمدار دیگه که احتمالا قراره باهاش خودت رو فراموش کنی تا راحتتر چشم روی چشم بذاری، اما هیچکدوم فایدهای نداشتن. تا دلتون بخواد چوبش رو هم خوردم: به خاطر پرخوریهای شبونهم چاق شدم، از کمخوابی میگرن گرفتم و از هرچهارتا شرکت قبلیم هم که شیفتشون صبح بوده، یا اخراج شدم یا استعفا دادم، اما گفتم که، هیچ کدوم از اینا فایدهای نداشته. یعنی هیچ وقت دست خودم نبوده که بخوام خودم یه جوری درستش کنم. از وقتی یادمه، شب که میشده همیشه انگار یه چیزی نرمنرم میدویده زیر پوستم. یه جور جنون. یه جور اشتیاق که توی روز خبری ازش نبوده. توی تمام این سالها، روز که میشده فقط بلد بودم تماشاگر باشم. یه تماشاگر توخالی که از دیدن اون همه تقلا و بدو بدوکردن بقیه احساس خفگی کرده و استرس گرفته. توی تموم این سالها از گمکردن خودم توی روز ترسیدم و دلم برای خودِ شبهام تنگ شده. برای خودی که شفافه. برای خودی که رقیقه. برای خودی که همهی سایهروشنهاش از دور هم پیداست. میدونید؟ بعضی وقتا با خودم فکر میکنم شاید خود خدا هم شبها رو بیشتر از روزها دوست داره وگرنه اون همه ستاره خرجش نمیکرد.
قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا
به پا خیز شب را مگر اندکی
سوره مزمل، آیه دوم
حجاج روی تخت لمیده بود که قنبر را کشانکشان آوردند. رد تازیانه روی صورت و پلکهای ورمکردهاش هنوز سرخ بود. حجاج فاتحانه دست برد روی ظرف میوه. دانهي درشت انگور را گذاشت بین لبهایش و قنبر را که زانوهای چوب خوردهاش تا میخورد ورانداز کرد. با اشاره دستش دو سربازی که قنبر را سر پا نگه داشته بودند مرخص کرد. قنبر انگار برگی جدا شده از درختی باشد پیچ و تابی خورد و نرم روی زمین نشست.
حجاج حبه انگور را با فشار نفسش پرت کرد طرف قنبر، غلام علی. با چنان خشمی که انگار دارد آب دهان میاندازد طرف وصی پیامبر. دانهي انگور پیش پای قنبر کمی دور خودش چرخید و بیحرکت ماند.
- برای علی چه میکردی؟
عربده حجاج چنان توی سرسرا پیچید که سربازهای پشت در از ترس، پا جفت کردند. قنبر ولی آرام جواب داد «آب وضویش را مهیا میکردم.»
حجاج لحنش را تندتر کرد «بعد از وضو چه میکرد؟» قنبر مثل آقایش شروع کرد به تلاوت «پس چون آنچه به آنها تذکر داده شد را فراموش کردند ما هم ابواب هر چیز را به روی آنها گشودیم تا چون به نعمتی که به آنها داده شد شادمان و مغرور شدند ناگاه آنها را (به کیفر اعمالشان) گرفتار کردیم و آن هنگام (خوار و) نا امید گردیدند.»
حجاج انگار صدای علی را از حلقوم غلامش شنیده باشد راست نشست و صدایش را بالاتر برد «منظورش ما بنیامیه بودیم؟»
قنبر سر بلند کرد. روی دو زانو، بیلرزش نشست و چشم دوخت به نگاه پرکینه حجاج «بله!»
گردن فرازی قنبر از چشم حجاج دور نماند. غرید «اگر دستور بدهم گردنت را بزنند چه میکنی؟»
قنبر خون تازه گوشه لبش را با پشت دست گرفت و متبسم گفت «من به سعادتِ شهادت میرسم و تو در بدبختی شقاوت باقی میمانی.»
حجاج مثل مار به خودش پیچید «گردنش را بزنید!»
فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّىٰ إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ
پس چون آنچه به آنها تذکر داده شد همه را فراموش کردند ما هم ابواب هر چیز را به روی آنها گشودیم تا چون به نعمتی که به آنها داده شد شادمان و مغرور شدند ناگاه آنها را (به کیفر اعمالشان) گرفتار کردیم و آن هنگام (خوار و) نا امید گردیدند.
سوره انعام، آیه چهل و چهار
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago