نظم خود جوش

Description
پادشاهی سنتی، بازار آزاد و لوکالیسم
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه جمادی‌الاول ۱۳۱۰

دیدیم یک قابانِ بزرگ به طرف ماهورهای اصطلک می‌رود. رحمت‌الله تاخت کرد و تازی‌های خود [را] که معروف است، عقب قابان انداخت. تازی‌ها خوب دویدند، به قابان رسیدند. بعد تازی‌های ما را هم ول دادند؛ آنها هم به قابان رسیدند و از اطراف قابان را احاطه کردند.
همین‌طور او را معطل کردند تا ما نزدیک رسیدیم. دیدیم تماشای غریبی دارد؛ پنج شش تازی دور قابان را گرفته، از هر طرف می‌رود نمی‌گذارند برود؛ با هم زد و خورد غریبی دارند. به قدری تماشا داشت که هیچ این‌طور ندیده بودم. خواستیم قابان را بزنیم، دیدیم طوری سگها دور او را گرفته‌اند که اگر گلوله بزنیم، دو سه تازی کشته خواهند شد. هر طور بود پیاده شدیم، دو تیرِ گلوله توی تازی‌ها به قابان انداختیم؛ نه به قابان خورد نه به تازی‌ها. دوباره تازی‌های زیاد قابان را می‌دواندند و سوارها دور آنها را گرفته، های‌های می‌کردند. ما هم سوار شدیم راندیم؛ باز پیاده شدیم که قابان را بزنیم، دیدیم طوری سگ‌ها دور او را گرفته‌اند که نمی‌شود تیر انداخت.
باز سوار شدیم و تازی‌ها قابان را می‌گیرند، دعوا می‌کنند، زد و خورد می‌کنند؛ تماشای غریب و عجیبی داشت. باز پیاده شدیم بزنیم، به ملاحظهٔ تازی‌ها نشد. تا پنج شش مرتبه هی سوار شده و پیاده شدیم؛ دیدیم اگر گلوله بزنیم، تازی‌ها تلف می‌شوند. عاقبت دیدیم قابان با تازی‌ها از ریشهٔ گوی‌داغ می‌خواهند به طرف نی‌ها که پشت دره است بروند و اگر قابان خود را به نی برساند، دیگر محال است بتوان او را زد؛ ناچار این‌دفعه پیاده شدیم، از لای پا و دهن و سرِ تازی‌ها، قدری از ران و شکم قابان را نشانه گرفتیم و با گلوله، خیلی به استادی و زرنگی، روی ران او را نشانه گرفتیم و زدیم. فوراً به ران او خورد و قدری هم از شکمش را زخم کرد و از پا درآمد. اما خیلی مشکل بود بدون این که به تازی‌ها بخورد قابان زده شود. خیلی خوب و به استادی تیر انداختیم.
بعد دیدیم باز قابان گاهی می‌رود و گاهی می‌خوابد. این‌دفعه به دقت تازی‌ها را از دورِ او دور کردیم و چهار تیرِ چهارپاره انداختیم. آن‌وقت کار قابان ساخته شد و مرد.

1 year, 6 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه جمادی‌الاول ۱۳۱۰

سرِ گردنه که رسیدیم، یک‌دفعه مجدالدوله گفت های شکار، دیدیم دست راست، یک دسته شکار هستند که اسب انداختیم اما خیلی دور بود. پیاده شدیم، درق و درق چند تیر انداختیم نخورد. کبک زیادی هم از جلوی ما پرید؛ خفیفاً برگشتیم.
حالا به نایب‌السلطنه و آدم‌هایش که نمی‌توانستیم حالی کنیم که اینها دور بودند، یا بد می‌دویدند نمی‌شد زد. لابد برگشتیم و گفتیم به درهٔ شورآغل هم نمی‌رویم و رفتیم برای سیلابی که می‌رود به دوآب. میرشکار و اتباعش را فرستادیم رفتند به کوه‌های دستِ چپ و عزالدوله و فخرالملک و حاجب‌الدوله و اکبرخان و ادیب و اینها را هم فرستادیم، رفتند به ماهورهای دست راست که از دوطرف برای ما شکار بریزند و خودمان از توی دره راندیم. اولِ دره داشتیم می‌رفتیم که هفت هشت تا میش و بره، از طرفِ دست چپِ جهانگیر و علی‌خان ریختند به سیلاب. سیلاب هم سنگلاخ و بد است و نمی‌شود اسب دواند؛ اگر قایم اسب می‌دواندیم، زمین می‌خورد اسب؛ ناچار بد اسب دواندیم و تا رسیدیم که جلوی ما ریخته بودند و زده بودند به دست راست. پیاده شدیم و چند تیر انداختیم و نخورد. حالا نایب‌السلطنه و میرزامحمودخان و اینها هم آمده‌اند؛ یک جوری باید عذرخواهی بکنیم که چپ بود و چطور بود نزدیم. گویا یکی زخمی شده بود، اما نیفتاد. بعد چندتا تیهو پرید؛ گفتیم اقلاً یک تیهو بزنیم. پیاده شدیم، یک تیر هم به تیهو انداختیم نخورد؛ باز بدتر شد، بعد یک تیر به یک تیهوی دیگر انداختیم، آن را زدیم؛ خوب شد، گفتیم اقلاً خونی ریخته شد، خوب است.
آمدیم آمدیم تا آخرهای سیلاب. از آن چشمه هم گذشتیم، رسیدیم به آن کبودی که دست چپ است و مأیوس بودیم که شکاری چیزی بریزد. یک‌دفعه دیدیم مجدالدوله گفت: های شکار، نگاه کردیم دیدیم دست چپ، زیر کبودی‌ها، یک‌دسته شکار ایستاده‌اند.
گفتیم خیر، محال است اینها بریزند پائین و نگاه می‌کردیم که یک‌دفعه دیدیم شکارها تکان خوردند. جهانگیر و اینها بالاسرشان بودند، چیزی از آنها فهمیده بودند که یک‌دفعه شکارها راست گریختند، سرازیر رو به ما. با اینکه ما به قدر صد سوار بودیم و این جمعیتِ ما را دیدند با وجود این راست آمدند رو به ما که ما اسب انداختیم. دیدیم خیر، بغله را گرفته و می‌روند رو به مشرق و تک تک هم می‌روند. گفتیم اسب بدوانیم تا بریزند به سیلاب و بزنند آن بغل، آن‌وقت بزنیم. دیدیم خیر، نریختند و گوله‌رسِ خوبی است که پیاده شدیم.
اول میش و بره‌ها آمدند؛ چون دیده بودیم عقب‌سرشان قوچ دارند که صبر کردیم تا قوچ‌ها رسیدند. دو تا قوچ داشتند، گوله‌ها را درق و درق انداختیم به قوچ‌ها. چیزی معلوم نشد؛ اما شاه‌پلنگ گفت یکی را زدید زخمی شد. در این بین که ما تفنگ می‌انداختیم و شکارها رفتند که دیدیم جهانگیر فریاد می‌زند: های پلنگ های پلنگ که سوار شدیم و رفتیم رو به جهانگیر ببینیم پلنگ کجا است. عزیزالسلطان و مجدالدوله، همان سیلاب را گرفته بودند و رفته بودند عقب شکار. ما هم رفتیم بالا، خیلی هم سرابالا رفتیم پیش جهانگیر. نگاه کردیم، دیدیم پلنگی چیزی نیست برگشتیم؛ همین‌که رسیدیم به سیلاب که مجدالدوله آمد گفت، قوچ شما را گرفتم. آوردند؛ دیدیم قوچِ سفید قشنگِ هشت سال است که با گوله زده بودیم به کونش و مجدالدوله گفت: یک قوچ دیگر را هم زخمی کرده بودید. به تازی‌چی گفتم تازی کشید، رفتند که آن را هم بگیرند.
آمدیم به دوآب که رسیدیم که آن قوچ را هم تازی گرفته بود آورد. آن هم قوچِ هشت نه سالی بود. این‌دسته همین دو قوچ را داشت که هر دو را با گوله به در کونشان زده بودیم. دیگر نایب‌السلطنه، وزیر مختار و اینها، پیشکش‌ها دادند و ذوق کردند.

1 year, 6 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه جمادی‌الاول ۱۳۱۰

در این فصلِ خزان باغ خیلی صفا دارد. برگ درخت‌ها رنگ به رنگ، خیلی تماشا داشت. با زن‌ها رفتیم توی باغ گردش کردیم.
به‌قدر هفتاد من کاغذ امین‌خلوت آورده بود؛ دو ساعت و نیم نشستیم و کاغذها را همه خواندیم و جواب نوشتیم.
پریروز، آغامحمدخانِ خواجه رفته بود به این خرابه‌های گنج‌آباد که قدیم شهر بوده گردش می‌کرده؛ سکهٔ نقره پیدا کرده بود و شسته بود آورد. دادیم اعتمادالسلطنه خواند؛ می‌گفت در سنهٔ هفتاد و شش بعد از هجرت، اوّل سکه که در اسلام در عهد عبدالملک مروان زده شد این سکه بوده که حالا هزار و دویست و سی و چهار سال است که این سکه ضرب شده و اعتمادالسلطنه می‌گفت مثل این سکه، یکی در موزهٔ لندن دیده‌ام؛ دیگر هیچ همچه سکه پیدا نمی‌شود و الان می‌گفت پنجاه تومان می‌خرم.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه ربیع‌الثانی ۱۳۰۹

چون کتاب روزنامه‌ای که از بارس‌ئیل الی حال که توشقان‌ئیل است و اواسط عقرب است، شهر ربيع‌الثاني سنهٔ ۱۳۰۹ است، نوشته شده و به اتمام رسید؛ این روزنامهٔ تازه را انشاءالله دست گرفته می‌نویسم. انشاءالله تعالی امیدوار هستیم که به خواست خداوند تعالی و تبارک و توجه ائمهٔ هدی و پیغمبر ما محمد صلوةالله علیه و آله و خليفهٔ بلافرض او علی‌ابن ابی‌طالب و اولاد پاک او، با دماغ چاغ و خوشوقتی و صحت مزاج و سلامتی خود و دوستان به اختتام پذیرد.
الان که این روزنامه را می‌نویسم روی صندلی نشسته‌ام و میز در جلو است. دو چراغ در روی میز است. نیم‌ساعت از شب می‌گذرد. در چادر و سراپرده که توی چمن در صحرا، پهلوی باغ امین‌السلطان در قریهٔ علی‌شاه‌عوض یا علی‌شهباز یا علی‌شهوَز - هر کدام باشد - می‌نویسم. صدای شیههٔ اسب و صدای آواز و داد و فریاد مردم که همدیگر را آواز می‌کنند می‌آید. ادیب‌الملک در دور ایستاده، سیاه‌تاریکی می‌زند.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه ربیع‌الاول ۱۳۰۹

ساعدالدوله مأمور شده است برای یک‌کار بی‌سر و بی‌تهی که هیچکس نمی‌فهمد چه چیز است، برود به کلاردشت؛ و آن کارِ بی سر و ته این است که می‌گویند: سیدی است علی‌اللهی که هر سال می‌آمد میان خواجه‌وندها، در موقع محصول زکوة جمع می‌کرد. حالا از قراری که می‌گویند، امسال آمده؛ اگرچه معلوم نیست راست باشد، ولی چندنفر خواجوندها و گیلک‌ها را با خود همدست نموده؛ دست به شرارت گذاشته و چند نفر آدمی کشتند و تفصیلِ آنچه شنیده شده این است: یزدانقلی‌خانی است پسر محمدقلی‌خان؛ که چندسال طهران در انبار بود؛ پارسال امین‌السلطان توسط کرد، از انبار مرخص شد. سبحان‌قلی‌خان برادر این یزدان‌قلی‌خان، در سوارهٔ خواجوند سرکرده و در استرآباد بود. این یزدانقلی‌خان برای اینکه خودش چرا سرکرده نیست و برادرش باید باشد، کینه‌ای نسبت به برادرش پیدا کرد. به این واسطه با این سید متفق شده، به خانه و مال و کس و کار و عیال سبحان‌قلی‌خان، بنای اذیت و دست‌درازی را گذاشت. سبحان‌قلی‌خان در استرآباد تفصیل را شنیده، آمد به کلاردشت که دفع شر برادر را کرده، او و سید را تنبیه نماید؛ اگر چه هنوز تحقیق درستی نشده، ولی آنچه شنیده شد این بود که شب؛ سبحان‌قلی‌خان در خانه‌اش خوابیده بود، یزدان‌قلی‌خان و سید، خانه‌اش را آتش می‌زنند. سبحان‌قلی‌خان با ده بیست نفرِ دیگر و مادرش، با یک خواهر کوچکش که در آن خانه بودند، تمام سوخته‌اند. یک خواهرِ سبحان‌قلی‌خان که در اندرون است این حرف‌ها را شنیده، گریه و زاری می‌کرد و از مرگ مادر و خواهرش دلتنگی می‌نمود. این روزها قاصدی رسید؛ خبر آورد که خیر، مادرش زنده و نمرده است. به این واسطه لازم شد اگر برای تنبیه یزدان‌قلی‌خان هم باشد؛ قشونی مأمور کنیم با ساعدالدوله برود، مرتکبین را تنبیه کند. حالا ساعدالدوله مأمور شده می‌رود. دویست‌نفر سوارِ شاهسونِ افشار جهانشاه‌خانی؛ دویست‌نفر سرباز از فوج مخصوص با تفنگ‌های ورندل، دو عراده توپِ کوهستانی با هفتاد هشتادنفر توپچی که خرج آنها هفت هشت هزارتومان برات صادر شد؛ مأمور شده رفتند. عجالتاً چیزی که برای ما شد، همین هفت هشت هزارتومان پولِ وِل است که دادیم و هرچه فکر می‌کنیم نمی‌دانیم؛ سید را چه مناسبت به خواجوند و خواجوند را چه به این کارها. از قراری که گفتند، صد الی صد و پنجاه نفر آدم دارند. حالا که قشونی مأمور شد؛ تا ببینیم حقیقت امر چه باشد. حالا هرچه به ساعدالدوله می‌گوییم مردکه بیا زود برو، جواب‌های غریب می‌دهد. گاهی می‌گوید امروز ساعت خوب نیست، گاهی می‌گوید سید صاحب نفس است. گاهی می‌گویند آنجا جنگل است، این‌ها تفنگ ورندل دارند؛ گاهی می‌گوید بگذاریم فرار کند. تا حالا به همین حرفها نرفته است.
الحمدلله، ساعدالدوله با دویست‌نفر سوارهٔ شاهسونِ افشار و دویست‌نفر از فوج مخصوص توپخانه رفت؛ شب ۱۳ شهر ربیع‌الثانی در کلاردشت با سید تلاقی کرده. صد و پنجاه نفر آدمِ سید کشته شد. ده او را آتش زده؛ خودش را زنده گرفته به طهران می‌آورند.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه ربیع‌الاول ۱۳۰۹

امروز نظام‌العلماء عرض کرد، چند تا آخوند دارم باید به حضور برسند. آمدیم تالار آینهٔ تخت الماس موزه. اول دو نفر از آخوندها آمدند یکی آقاسیدریحان‌الله و یکی میرابوطالب خمسه‌ای آمدند و رفتند. چون این آخوندها با هم نمی‌سازند و نمی‌شود یک‌مرتبه این‌ها را به حضور آورد - یکی قهر می‌کند یکی تهر می‌کند - لابد باید این‌ها را چند دسته جور کنند و دسته‌دسته به حضور بیاورند. دستهٔ دیگر مدتی طول کشید، نیامدند؛ ما گفتیم حالا که آمدن آخوندها طول دارد، خوب کاغذ زیادی داریم؛ کاغذها را بخوانیم تمام کنیم. امین‌خلوت را گفتیم نشست، کاغذها را از کیف درآوردیم انداختیم پیش امین‌خلوت؛ گفتیم بخوان. کاغذ زیادی خواندیم و نوشتیم. به‌قدری زیاد نوشتیم و خواندیم که حقیقتاً کسالت داد؛ خیلی خسته شدیم. بعد گفتند آخوندها حاضر شدند، آمدند. پسرِ حاجی‌ملامحمدجعفر و بعضی دیگر بودند؛ قدری حرف زدیم. آنها که رفتند، امین‌السلطان آمد. کاغذ زیادی هم با امین‌السلطان خواندیم. در این بین گفتند باز آخوند آمد. این‌دفعه آخوند شیخ محمدتقی کاشی و چند نفر دیگر بودند. آخوندِ پیرمرد، چشم‌ها گودرفته، شقیقه‌ها هر کدام یک ذرع فرورفته، گوشهٔ یکی از چشم‌هایش هم یک تختهٔ بزرگ غی چسبیده بود؛ با آن‌ها هم قدری حرف زدیم، رفتند.
آنها که رفتند، دوباره امین‌السلطان نشست، بقیه کاغذها را خواندیم و جواب دادیم. وقتی آخوندها می‌آمدند، نکرده بودیم بگوئیم مخده زیر پای ما بیندازند؛ دوزانو روی زمین خشک می‌نشستیم؛ کم مانده بود زانوها هم از درد بترکد.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه ربیع‌الاول ۱۳۰۹

حاجی‌محمدحسن امین دارالضرب که مدتی بود برادرش مرده بود؛ امین‌السلطان آورده بود حضور. یک آپولیتِ ترمهٔ دور سلسله که شمسهٔ گلابتون داشت، به او خلعت داده بودند. عمامه سرش بود؛ ریشش سیاه و سفید، بعینه شمعونِ یهودی که توی تعزیه به مرتضى‌على علیه‌السلام انار می‌فروشد؛ خیلی خنده داشت.
وارد سرخ‌حصار شدیم. کسانی که از شهر آمده‌اند؛ چون فردا آش‌پزان است از این قرار است: خورشیدخانم، اختری، ملاابو، عزيزالدوله، شکوه‌السلطنه، تاج‌الدوله، اخترالسلطنه، سلطان‌خانم، لیلاخانم، زهراخانم، صغراخانم، اخترالدوله، افتخارالسلطنه، امان‌گل‌باجی، رضوان، چرکسی، مازندرانی، کثیفی و غیره آمده‌اند.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه ربیع‌الاول ۱۳۰۹

ایران‌الملوک، سه تا عُمَردستیِ کوچک درست کرده بود. حاجی‌رحیم و صندل فشفشه آتش زدند؛ عُمرها را آتش زدند. در این بین ابر شدید شده بود؛ آسمان بنا کرد به صدا کردن و رعد و برق شد. باران بنا کرد به شدت باریدن. من سوار کالسکهٔ کوچک بودم، می‌رفتم رو به اندرون؛ همین‌که هوا این‌طور برق زد، خیلی ترسیدم. از توی دیوانخانه، تا دم دالانِ امین‌اقدس، همین‌طور دویدم؛ خیلی خسته شدم. چنان برق می‌زد، مثل آتش.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه ربیع‌الاول ۱۳۰۹

آش رشته امین‌اقدس برای ما پخته بود؛ تأکید زیاد کردیم که آش را زود برسانند. برای اینکه آش برسد، بنا کردیم کم‌کم بازی کردن. کاسهٔ ماستِ خوبی روی میز به نظرم آمد. کاسه را برداشتم، یک لقمه نان زدم به ماست، گذاشتم دهنم. به محضی که دندان روی نان گذاشتم، دندانِ طرفِ چپِ بادام‌شکن قرچ کرد؛ شکست و افتاد روی میز. دو سه شب قبل، بهادر آدم اکبرخان یا شاه‌پلنگ‌خان - یک کدام از این دو نفر - بلدرچینی برای ما آوردند - ولی اعتقادم این است که شاه‌پلنگ‌خان آورده بود - ساچمه‌ای توی آن مانده بود. همچین دندان روی گوشت بلدرچین گذاشتیم، ساچمه به پُلمباژ فرو رفت، قدری از دندان را شکست و باقیِ دندان را نازک کرد. این بود که امروز به خوردنِ این لقمه نان، قِرچ شکست. تاریخِ شکستنِ دندان، ورودِ نریمان‌خان است. در این حالت، معلوم است ناهار دلچسبی نمی‌شد خورد. هرطور بود ناهاری خوردیم؛ اما حسنِ اتفاق این بود که دندان وقتی شکست، هیچ درد نگرفت.

1 year, 8 months ago

خاطرات ناصرالدین‌شاه محرم ۱۳۰۹
شنبه سیّم و یکشنبه چهارم
این دو روزه سوار نشدیم و در عمارت بودیم. روزها پنج ساعت به غروب مانده، چادری دم در، سرِ راه زده‌اند، روضه می‌خوانند؛ تعزیه می‌خوانند. روضه‌خوان‌ها، معروفشان آقاسیدمحمد کاشی و آقاسیدشهاب و پسر نقیب‌السادات است. بعد از روضه هم، تعزیه‌خوان‌های طالقانی تعزیه می‌خوانند. خیلی محزون و خوب می‌خوانند. به طوری دیروز خوب خواندند که من گریه کردم. امروز هم که یکشنبه بود، از صبح تا غروب، همه را مشغول کاغذخوانی بودیم و کار می‌کردیم.
اشخاصی که در این چند روز مرده‌اند: مرضیه‌خانم خالهٔ عزیزالدوله است. دیگر رحیم‌خانِ هداوند است که حاجی‌ابراهیمِ مرحوم، همیشه حرف او را می‌زد. دیگر حاجی‌اسماعیل نوریِ تاکوریِ معروف است که مرحوم امین‌السلطان معتبرش کرده بود. امیراصلان‌بیکِ فراش‌خلوت، برادر محمدحسن‌خانِ ترک که ناظرِ ما بود و در تبریز بود؛ آن هم این روزها در تبریز مرده است.
چادری که دم در زده‌اند روضه می‌خوانند؛ جمعیت زیادی هم جمع می‌شود، زن‌های دهاتی، مردها. برای حرم هم زنبوری کشیده‌اند، پشت زنبوری می‌نشینند. مجلس خوبی است. این حاجی‌اسماعیلِ تاکوری که نوشتیم مُرده است؛ از قراری که شنیدیم، وقتی که ما لار بودیم به لار آمده بود و بعد رفته بود به کلاردشت که سیورسات حاضر کند؛ در آنجا مرده است.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago