یادداشت های محمدعلی شمس

Description
نوشته های محمدعلی شمس

ارتباط با ادمین 👇🏼

@neoshams
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 Jahr, 10 Monate her

فرمانده سنوار: نمادِ غلبه بر ابزار

یحیی، در نبرد پایانی اش، بر ابزار غلبه کرد. مسیح (ع) را در انجیل، پسر انسان خوانده اند. حالا این موسای زمان، در سرزمین عیسی، به نمایندگی از انسان، بر حیوانِ ابزارسازِ عصر مدرن فائق آمده است. پهبادی که به دامِ اراده ی سنوار افتاد، قرار بوده تلفات انسانی را کاهش دهد اما به جای آن خود دشمن را به حیوانی بزدل تنزل داد که توان رویارویی با مردان حقیقی را ندارد.

لحظه ای که یحیی چوب را به سمت پهباد پرتاب کرد، نقطه ی رهایی او بود از آخرین تعلقش به جنگ افزار. سربازِ کنترل کننده ی پهباد پشت مانیتور پناه گرفته بود تا بدنش آسیبی نبیند اما نگاه نافذِ یحیی که با دقت به مرکزِ تصویر دوخته شده بود به چیزی فراتر از بدن وصل بود و بر تصویرِ تحت کنترل دشمن سیطره پیدا کرد. این نگاه را هوش مصنوعی هیچ وقت نمی تواند شبیه سازی کند. این نگاه را هیچ دوربینی نمی تواند بسازد. هوش مصنوعی و تمام ابزارهای مصنوع انسان، مخلوق او هستند و هنگامی که جای انسان را می گیرند، او را از صحنه ی نبرد حذف می کنند. یحیی اما با تمام وجود به میدان آمد و آن قدر جنگید که دیگر ابزارها یارای همراهی اش را نداشتند. او در عروجش به ارتفاعی رسیده بود که در دسترس هیچ ابزاری نیست، و از همان ارتفاع است که به پهباد خیره می شود.

تصویر ارسال شده از پهباد با رسانه ها به ما رسید و با اعجاز نگاه یحیی به چیزی ضد خودش بدل شد. ابزارهای جنگی واسطه ای هستند بین دست ما و جهان. ابزارهای رسانه ای هم واسطه ای هستند بین چشم ما و جهان. این پهباد هر دو را با هم داشت. تصاویرش در خدمت جنگ نظامی بود و از همان جا به عرصه ی جنگ رسانه ای هم وارد شد. اما یحیی توانست با رفتن به آن ارتفاعِ ماورای ابزار، هم از اسارت جنگ افزارها خلاص شود و هم رسانه ها را تسخیر کند. دشمن به ابزارهایی که در دست دارد متکی است، اما این دست یحیی بود که به ابزار اعتبار داد، و چشم او بود که رسانه ها را پر کرد. ابزارهای تزویر در مقابل هیبت نگاه سنوار تسلیم شدند و چاره ای جز انتشار حقیقت نداشتند.

بدین ترتیب یحیی در مسیر بازپس گیری خاک وطن، سرزمین رسانه را فتح کرد. حالا دشمن مانده و ترسش از انتقامِ ابدی یاران یحیی، که با چشمانی نافذ به افق پیروزی می نگرند. فرمانده به هدفش رسید. فرمانده پیروز شد.

@neoshams

۲۱ اکتبر ۲۰۲۴

2 Jahre, 7 Monate her

گفت: زبان فارسی فقط به درد شعر و تغزل می خوره.

گفتم:

هرچند غزل قله ی بیتای بیان است
بس کوهِ دگر در افقِ پارسیان است

امروز نبین افتِ زبانِ پدری را
خیزی که نهان گشت کنون باز عیان است

@neoshams

2 Jahre, 9 Monate her

This Land is Mine

۵ سال قبل از تاسیس اسرائیل، ژان رنوار فیلمی ساخت به نام "این سرزمین از آنِ من است". داستانِ مقاومتِ اروپاست در مقابل اشغالگرانِ فاشیست آلمانی. شاهد تحول قهرمان فیلم هستیم از بی تفاوتی تا رشادت، از ترس تا شجاعت، و از تسلیم تا مقاومت. این بخش هایی از دفاع او در دادگاه است؛ دادگاهی که می تواند برای تک تک ما نیز جایی در عالم حقیقت (اگر نه در واقعیت) برپا شود. حین ترجمه، برخی اشارات خاص فیلم را با واژه های کلی تر جایگزین کرده ام تا جوهره ی فرازمانی متن بیشتر آشکار شود:

"من خیلی خوشبختم که حداقل اینجا می تونم حرفمو بزنم. این اشغالگرها درباره ی آینده ی دنیا حرفای قشنگی می زنن که منم تقریباً باورم شده بود. ببین برای آدمایی مثل من و تو تشخیص بد از خوب سخته؛ ما طبقه ی متوسط ممکنه راحت باور کنیم که پیروزیِ اشغالگر خیلی هم چیز بدی نیست. اما آدمای فقیر زحمتکش دشمن شون رو خوب می شناسن چون می دونن که هدفِ این تجاوز به بردگی کشیدن اون هاست.

می گن آزادیِ زیادی، هرج و مرج و بی قانونی میاره. منم همینو پذیرفته بودم که داشتم حرف دشمنو باور می کردم. اما امروز صبح از پنجره بیرون رو نگاه کردم و فهمیدم اون دنیای قشنگی که قراره بسازن چطوریه. دیدم که رفقامون رو تیربارون کردن فقط به خاطر این که هنوز به آزادی اعتقاد داشتن (و حاضر نشدن مبارزین مسئول عملیات ضد اشغال رو لو بدن). همون موقع به خودم گفتم: تو هم بالاخره یه روز باید بمیری! عجیب این جاست که این فکر خوشحالم کرد.

این‌ غیرنظامی ها به خاطر لو ندادنِ همشهری مبارزمون کشته شدن، اما هیچ وقت سرزنشش نکردن؛ برعکس، بهش افتخار می کردن. اون یه سرباز گمنام بود اما هدف شریفی داشت. الان دیگه می فهمم که مقاومت‌ تنها سلاحِ ماست؛ و تا موقعی که ضد اشغال عملیات انجام‌ می دیم، آزادگان جهان می دونن که هنوز شکست نخوردیم. آره، می دونم که در ازای به هلاکت رسیدنِ هر سربازِ اشغالگر، صدها نفر از ما شهروندانِ بی گناه رو می کشن؛ اما در عوض، روحیه ی قهرمانیِ این مردم به بقیه سرایت می کنه و مقاومت گسترده تر میشه. حرف زدن از قهرمانی خیلی راحته وقتی آزاد هستی؛ و جایی که مردم گرسنه باشن، سخته حرف زدن از روحیه ی قهرمانی. ولی حقیقت اینه که هرچی گرسنه تر بشیم، بیشتر به قهرمان هامون نیاز داریم.

نه؛ دیگه نباید بگیم مقاومت غلطه و فایده نداره. خیلی هم فایده داره. باعث میشه رنج ببریم، گرسنگی بکشیم و بمیریم! مقاومت بدبختی مون رو بیشتر می کنه، اما دوران بردگی مون رو کوتاه تر می کنه. این اون انتخاب سختیه که باید انجام بدیم.

همین الان نیروهای اشغالگر دارن سربازای بیشتری به شهرمون میارن به خاطر اون مقاومتی که چند روز پیش نشون دادیم. هرچی سرباز اشغالگر بیشتر بیاد تو شهر، دشمن سربازای کمتری در خط مقدم جنگ خواهد داشت. اصلا شهر اشغال شده ای مثل اینجا هم می تونه خودش یه جبهه ی جنگ با دشمن باشه؛ جنگی سخت تر از خط مقدم. ما اینجا نه تنها باید با گرسنگی و استبداد بجنگیم، بلکه قبلش باید با خودمون هم بجنگیم. اشغال – هر اشغالی در هر سرزمینی – فقط وقتی ممکن میشه که ما فاسد شده باشیم.

اول از همه خودم رو متهم می کنم. منِ معلم هیچ اعتراضی به سربریدن حقیقت در کتاب های درسی مون نکردم. مادرم یواشکی با پارتی بازی واسم غذای اضافی گرفت و من اعتراضی نکردم، و اصلا به روی مبارک خودم نیاوردم که دارم حق بچه های مردم رو می خورم. قصابِ محل گوشت رو در بازار سیاه از در پشتی به ده برابر قیمت فروخت. منم از همون گوشت خوردم پس مقصرم. همه ی کاسب هایی که به ارتش اشغالگر جنس می فروشن مقصرن. شهردار هم با اشغالگر تبانی کرده تا سر کارش بمونه. اکثر ما همینیم. اگر اشغال ادامه پیدا کنه، این کاسبکارها صاحب شهر می شن. من شما رو متهم نمی کنم که دنبال پول بودین؛ اما خودتون لازمه خودتون رو متهم کنین که اجازه دادین اشغال اتفاق بیفته. کاسبی شما رونق نمی گرفت اگر با اشغالگر کنار نمیومدین.

می دونم که می خواین منو خفه کنین، چون حقیقت رو می گم؛ و در سرزمین اشغال شده، حقیقت رو نمیشه گفت. حقیقت خیلی خطرناکه؛ و اشغال بر پایه ی دروغ ممکن میشه... همون طور که این دنیای پلیدی که اسمش رو گذاشتن نظم نوین جهانی بر پایه ی دروغ شکل گرفته.

من خیلی آدم شجاعی نیستم؛ اما این شهر پر از آدمای شجاعه که در برابر اشغال خواهند ایستاد. خوشحالم که بین شما زندگی کردم و خوشحالم که بین شما خواهم مرد."

تا اشغالگر هست، مقاومت هم ادامه خواهد داشت.

محمدعلی شمس، یک ماه پس از عملیات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در اراضی اشغالی

الارض لنا

@neoshams
@delegraam

2 Jahre, 12 Monate her

هامون: آش مخدر با طعم جنون"هامون"، محبوب ترین فیلم داریوش مهرجویی، ملغمه ای ست با در و پیکر. از انواع حبوبات سنتی و معنویات صنعتی در فیلمنامه ریخته شده تا چیزی دندان گیر و هوش ربا برای همه ی ذائقه ها در این آش شله قلمکار یافت بشود. بازی سُکرآور خسرو و نوآوری های واقع نمای فیلمساز باعث می شود که دل و روده ی پخش و پلای فیلم را به زور کف دستمان بگیریم در انتظار فرجی تا انتها و همچنان امیدوار به این که شاید بتواند جمعش کند؛ زهی امید واهی. زن طلاق می خواهد و مرد در پی درک تصمیم فرااخلاقی ابراهیم (ع) است. همین یک جمله نشان می دهد که پلات اصلی بر چه ایده ی مضمحلی بنا شده. عجیب هم نیست که فیلم به جای عمق دادن به جزئیات این رابطه، نهایتاً هامون را روی سطح آب رها می کند تا قایق نجات مرشد غلط اندازش از راه برسد.

هامون، مرشدی هپروتی و نیمروخوار دارد که برای به هم ریختگی مزاج، عروج عرفانی از طریق پرداختن به موتورسیکلت تجویز می کند و خودش جلوی سقاخانه تریپ آرامش می آید. تلاش هامون برای گرفتن خون از بدن خودش و ارائه ی نمونه کار از دستگاه آزمایش خون وصل می شود به خاطره ای در کودکی هامون درباره ی خون جاری از گوسفند قربانی در عزاداری محرم. یعنی یک ابژه بهانه ای می شود برای ربط دادن دو چیز کاملاً بی ربط. فیلم با کابوس مرد آغاز می شود و با نمایش رویای او در مرز مرگ، این کابوس تحمیل شده به ما خاتمه می یابد. مخاطب محکوم است به چشیدن لقمه های نجویده و نیم جویده ی فیلمنامه نویس که از قضا کارگردان هم هست و دستش باز است که هر ماده ای را به اسم معنویت به خوردمان بدهد. او بلد بوده چطور اجزای ظاهری فیلم را کنار هم بچیند که باطن کاذب و توخالی اش تا اواخر کار به چشم نیاید.

اوج هنرمندی فیلمساز در محکم کردن چفت و بست های تصنعی اثر را می توان در بعضی نقاط به خوبی دید. هامون از ابراهیم الهام گرفته و تصمیم می گیرد که عزیزترین آدم زندگی اش را بکشد. اگر فکر می کنید که تصمیم های هامون باید منطقی داشته باشد، سخت در اشتباهید. هامون، یعنی در واقع فیلمساز، هر کاری دلش بخواهد می کند.  همه چیز همین طور به شوخی گرفته می شود. از قصص قرآن و شمایل علی (ع) گرفته تا حقوق زنان و جدال سنت و مدرنیته در نمایی سوررئال از نبرد مضحک یک عرب و یک ژاپنی. ساختار سرد فیلمنامه و اباحی گری کارگردان در مواجهه با مدعیان متعدد معنویت باعث می شود که همان لحظه های گرم احساسی ناشی از موقعیت های سانتی مانتال هم تأثیری ابتر و محوشونده داشته باشند. نزدیکی فیزیکی هامون به پسر معصوم یا مادربزرگ مغمومش فقط ظاهری انسانی دارد بی آنکه کارکردی در تحول شخصیت یا روند داستان داشته باشد. تکه های این پازل فرنکشتاینی که حاصل بریده گزینی های گنگ مهرجویی هستند در ترکیبی مغشوش از عمد و سهو طوری به هم چسبانده می شوند که تلاطم های رفتاری هامون به جای نمایش پرسش های بنیادین انسانی، مغاکی پوک و پوچ پیش چشممان باز کند.

ترکیب سمپاتی ایجاد شده از طریق کاریزمای ذاتی خسرو شکیبایی و پوچی مستتر در روند بی فرجام جستجوهای کاراکتر او در فیلم یعنی "حمید هامون" نهایتاً چیزی جز تناقض و سردرگمی به بار نمی آورد. از طرفی دغدغه های معنوی اش او را به میشی در میان گرگ های مادی گرا بدل کرده و از طرف دیگر، منجر به رفتاری احمقانه و غیراخلاقی مثل اقدام برای قتل همسر می شود. یعنی همان معنویت گرایی که ظاهراً دغدغه ی اصلی فیلم و عامل جدایی این دو نفر است، در قالب چنان اعمال غیرقابل دفاع و پس زننده ای تحقق پیدا می کند که گویی هدف اصلی، هجو مسأله بوده نه دفاع از آن. اما نگارنده حتی وجود چنین هدفی را هم بعید می داند چرا که قرائن موجود در این مخلوط مشوش بیشتر نشان از گیجی شخص کارگردان دارند تا هدفمندی و اشراف به مسأله معنویت. اقبال تماشاگر عام و خاص به این اثر، و "فیلم کالت" شدنش حاکی از خلأهای فرهنگی شدیدی ست که می تواند به راحتی دستاویز سوء استفاده فیلمسازان فرصت طلب قرار گیرد. و امروز که بیش از سه دهه از آن روزها گذشته، هنوز معنویت اصیل و راستین گمشده ی جامعه ی ماست. اما خودمانیم؛ هدف مهرجویی واقعاً دفاع از معنویت بوده یا به سخره گرفتن آن؟ اصلاً هدفی در کار بوده؟ کسی می داند؟

محمدعلی شمس، ۳۱ مرداد ۱۴۰۲

پ.ن.: حالا که مهرجویی سقوط کرده، نقد آثارش هزینه ی کمتری دارد. درود به شرف آن ها که ابراهیم وار او و سایر بت های پرمدعای سینمای ایران را در اوج محبوبیتشان با شجاعت نقد کردند، و در مقابل سیل هجمه های هواداران متعصبِ بت پرست جا نزدند.

@neoshams
@delegraam

2 Jahre, 12 Monate her

باران بی صاعقه می بارد: درباره ی "تفریق" مانی حقیقی

از فیلم های قبلی اش بهتر است. سربراه تر شده، و معقول تر در دوربین و تدوین. فیلم از طراحی اسم در تیتراژ کارش را شروع می کند، با چهار کلمه ی "تفریق" که همزمان شکل می گیرند و قرابت شان چهارگانه ی غریب فیلم را آغاز می کند. دو جفت همزاد داریم و بارانی که بی وقفه می بارد، در غیاب صاعقه. این فضاسازی عجیب تا حدودی در خدمت تمِ سوررئال فیلم است: این باران در عالم واقع همانقدر غیرممکن است که وجود دو زوج کاملا همسان. بی اعتنایی مانی به "واقعیت" و پناه بردنش به "خیال" برای پرداختن به حقیقتی تلخ درباره ی زندگی مشترک حقیقتاً امیدوارکننده است. همان قدر که از واقع نمایی بی شرمانه ی کارگردان در "اژدها وارد می شود" دلزده بودم، حالا از این واقع گریزی شرافتمندانه اش دلشادم. "خوک" هم به علت خودبزرگ بینی کارگردان روشنفکر ما در نقد فضای مجازی و توهمات هنری ابتر مانده بود. اینجا اما به کمک مینیمالیسم و خیال محوری، مانی راه دیگری رفته که تاثیرش در ضمیر مخاطب ماناتر است به ویژه اگر تجربه ی زندگی مشترک داشته باشد. بالاخره یک سر  فرایند برسازی فرم هم مخاطب است و حاصل نهایی، نتیجه ی امتزاج جهان مخاطب و جهان اثر است نه صرفا یکی از آن ها. در مکتب نقدی که من و همفکرانم می پسندیم، نه مولف می میرد نه مخاطب؛ بلکه هر دو به هم‌ جان می دهند. بگذریم. اما آن حقیقتی که حقیقی دنبالش بوده کدام است؟

باید به اولین برخوردهای جلال و بیتا برگردیم. به لبخندهای نمکین زن و نگاه های تشنه ی مرد. مهم نیست که این رابطه ی نامشروع بیرون از ازدواج چقدر خیانت آمیز و غیراخلاقی ست؛ سینما، آینه ی انسان نماست نه کلاس اخلاق. مهم‌ این است که در آینه ی فیلم می توانیم ضعف های انسانی مان را ببینیم، و در یابیم که چطور هر همسری در لحظاتی ولو نادر و کوتاه، خسته از ضعف های شریک زندگی اش، او را با تصویری ایده آل یا تصوری گنگ‌ از "همسر محبوب من" مقایسه می کند و دوست دارد روحی دیگر در جسم همسرش حلول کند. جلال از فرزانه ی پریشان خسته است و بیتا از محسنِ تندخو. حالا چرا نباید این دو شخصیت ملایم و صبور، به اندازه ی چند اورشولدر و مدیوم کلوز ناقابل کنار یکدیگر احساس راحتی بیشتری داشته باشند؟ کیست که صورت محبوب را نمکین و مهربان نخواهد؟ به آن ها حق می دهیم چون انسان هایی ضعیفند؛ و ما نیز.

پرداختِ مینیمالِ سایر اجزای درام نیز با واقع گریزی داستان می خواند. کمینه گرایی در اینجا نه تزیین است نه تظاهر؛ تنها راه است برای تصویری کردن ایده ای تصویرگریز. در پاسخ به آن ها که تعین سینمایی را صرفاً در معرفی مکان و زمان و پاشیدن اطلاعات بی سود در صورت مخاطب می دانند باید گفت: اجازه دهید این دو زوج ناموجود در همین لامکانِ بی زمان شان ساعتی ما را به درون خودمان فرو ببرند. بیایید به کمینه گراییِ ناشیانه ی مانی فرصت بدهیم که اشکال مختلف بیان تمثیل وار تصویری را بیازماید تا در آینده راهی به فرم های صیقل خورده تر گشوده شود. تدوینِ تنش زای مکالمه ی محسن و همکاران به اندازه است و تنظیم کننده ی ریتم فیلم. با این آدم ها بیشتر از اندازه ی همین قاب های متوسط و کم عمر کاری نداریم. اساسا جریان وقایع با حجم و سرعتی معقول پیش می رود. مدت زمان کلی فیلم هم به اندازه است، به دور از زیاده گویی و درازه نمایی! غیر از دو سه جمله ی پرمدعا ته نشین شده در زیرلایه های شخصیتی فیلمساز که نیاز به نقد بی رحمانه دارد.

یکی از شخصیت ها، که اصلاً مهم نیست کدامشان است، افاضه ای اضافه ول می دهد مبنی بر این که در مقابل نیروهای عظیم و پرسش ناپذیر چه می توان کرد جز تسلیم و عبور. حالا لابد مفسرین رمزخوان باید این حاشیه ی مرموز را به مثابه ی متنی مقدس سر دست بگیرند و در آن بسی تفسیرهای پرطمطراق بچپانند تا جایی که کور شود چشم ظاهربین مخاطب عام. نه آقای حقیقی! با خودت و فیلم سربراه شده ات این کار را نکن. بگذار باران بی صاعقه نمادِ نیروهای پرسش ناپذیرِ هستی باشد بی آن که کلامی ادا شود. بگذار امتزاج آفتاب و باران در قاب های داخل اتوبوس هنگام تعقیب ابتدایی و جاهای دیگر با زبان بی زبانی به ما بفهماند که پا به جهانی ناممکن گذاشته ایم تا ممکن ترین ضعف های وجودی مان را از دریچه ی خیانات و جنایات فیلم تو ببینیم بی آن که مکافاتی در کار باشد. بگذار تراژدی ات تزکیه کند. این آخرین ته مانده های منِ روشنفکر نمای متکبرت را به قربانگاه معبد سینما ببر تا در پیشگاه مخاطب پذیرفته شوی. اما او چنین نکرد تا ما همچنان نگران عود کردن بیماری های قبلی باشیم. فینگرز کراسد.

محمدعلی شمس، ۲۹ مرداد ۱۴۰۲

پ.ن.: نگارنده همراهی چندانی با مواضع فراسینمایی فیلمساز ندارد؛ اما صدق با خود، حتی به غلط، او را بر آن داشت که محترم بشمارد آنچه را دیده و اقرار کند هر آنچه را که اندیشیده.

@delegraam
@neoshams

3 Jahre, 7 Monate her
درباره ی [#قطع\_اینترنت](?q=%23%D9%82%D8%B7%D8%B9_%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA) در زمان کنکور

درباره ی #قطع_اینترنت در زمان کنکور

پیامکی از #سازمان_سنجش آمده که صبح ۲۹ و ۳۰ دی به دستور شورای امنیت کشور اینترنت قطع می شود. راه حلی خام و راحت طلبانه برای معضلِ پیچیده و روزافزون تقلب. در این باره تحلیل ها می توان نوشت و روضه ها می توان خواند. اما به ذکر تصویر ذهنی خودم از این واقعه اکتفا می کنم.

در بعضی مسیرهای دوطرفه و شلوغ تهران یا شهرستان ها دیده ام که برای #هدایت_اجباری خودروها به لاین قانونی خودشان، به جای خط طولی وسط خیابان در زمین میله می کارند تا آن ها که قبلا روی خط می رفتند و وارد حریم لاین مقابل می شدند نتوانند خطا بروند. این را همیشه محصول ترکیبی از قانون گریزی شهروندان و راحت طلبی مرتجعانه ی مسئولین می دانستم. حالا بدویتِ این طرح مرا یاد همان میله های زشت توهین آمیز می اندازد؛ میله ی آهنی به جای مرزی که رعایتش نیازمند شعور است. قطع کامل اینترنت به جای رسیدگی هوشمندانه و مسئولانه به ریشه ها، مبادی و مجاری تقلب. پاک کردن صورت مساله.

حین نگارش بند قبل یاد فیلم #پرتقال_کوکی استنلی کوبریک و رمانی که فیلم از آن اقتباس شده هم افتادم. آنجا شخصیت اصلی که جوانی شرور و مردم آزار است را طی فرایندی شرطی کرده اند که هر وقت به سمت خلاف می رود دچار رنج شدید جسمی و روانی شود. هنوز میل به خلاف دارد اما به دلیل روش درمانی (در واقع شکنجه ی روانی) که گفته شد بالاجبار از خلاف دوری می کند. در واقع چیزی شبیه جهنم برایش ساخته اند منتها در همین دنیا و در لحظه ی رفتن به سمت گناه. هدف چنین سیستمی صرفا جلوگیری از وقوع جرم است بدون توجه به غیرانسانی بودن فرایند طی شده و تاثیری که بر روح و روان انسان می گذارد.

برایشان کافی ست که ترافیک سنگین نشود، در کنکور تقلب نشود، کسی مرتکب گناه نشود ولو به قیمت به زور نگاه داشتن انسان ها در مسیر درست. جدا از سایر آسیب های چنین رویکردهایی (مثلا ضررهای فراوان ناشی از قطع اینترنت)، سوال اصلیِ کوبریک را باید با دیدن آن خیابان ها و این قطعی اینترنت از خودمان بپرسیم:

مگر هدف قوانین ارتقای جوامع انسانی نیست؟ و مگر انسانی ترین ویژگیِ انسان، شعور و آزادی انتخاب مسیر نیست؟ حالا وقتی قوانین یا نحوه ی اعمال آن ها حق انتخاب را از انسان می گیرند، اصلا انسانی بر جا مانده که حفظ نظم جامعه ی انسانی اهمیتی داشته باشد؟

خلاف نکردن آن شرورِ فیلم کوبریک تحتِ کنترل و شکنجه چه فضیلتی دارد؟ ترس برخورد با میله ها کجا و شعور رعایت حدود به شکلی آگاهانه کجا. خروجی های این کنکوری که به ضرب و زور تعطیل کردن سرتاسری اینترنت قرار است امنیت و شرافتش حفظ شود فردا چه گلی قرار است به سر کشور بزنند؟ و فردا وقتی همین "به زور هدایت شده ها" پایشان به شورای امنیت ملی، سازمان سنجش و دیگر نقاط حساس کشور برسد، چه خواهد شد؟ پاسخ اکنون به وضوح پیش روی ماست.

محمدعلی شمس، ۲۸ دی ۱۴۰۱

??دو یادداشت کوتاه دیگر مرتبط با کنکور و قانون حجاب

https://t.me/delegraam/38

https://t.me/delegraam/55

@delegraam

3 Jahre, 11 Monate her

ارباب حلقه ها، قلمروی بهشت و CNN در اوکراین

یکی از گزارش های بی شمارِ CNN از اوکراین را می دیدم؛ با این تیتر: "خطر مرگ برای گندمکاران اوکراین". گزارشگر کنار پوکه های مهمات سنگین توضیح می دهد که روسیه ی ظالمِ #مهاجم چگونه اوکراینِ مظلوم #مدافع را زیر بار حملات سنگین خود گرفته. بله؛ روسیه هم مثل گرگ های دیگر ناچار باید حمله کند تا بماند؛ مدت ها بعد از جنگ دوم، چشم آبی ها در حال تکه پاره کردن همدیگرند. اما به یاد ندارم رسانه های مسلطِ جهان چنین پوشش یکپارچه ای در یک ماجرای نظامی داشته باشند. حالا که مدت ها پس از پرل هاربر و ۱۱ سپتامبر، اروپا و آمریکا به جای تهاجمی که آن را "دفاع مشروع پیشدستانه" می خوانند در موضع دفاعی قرار گرفته اند، باید بیشترین بهره را از این فرصت بی نظیر ببرند؛ و چه موضعی مقدس تر از #دفاع ؟

قدری از رسانه های خبری فاصله می گیریم و سری می زنیم به دو فیلم جذاب سینمایی. برای رساندن حرفم به تدوین موازی رو می آورم. در فیلم Kingdom of Heaven، شاهد مقطعی مهم از تاریخ جنگ های صلیبی هستیم. در سه گانه ی Lord of the Rings، شاهد مقطعی مهم از تاریخ جهان تخیلیِ نویسنده ی خلاق و پرکار، آقای تالکین هستیم. اوج حماسه و احساس در هر دو فیلم پشت دیوارهای یک قلعه رقم می خورد. در یک سو سردارِ مقتدرِ سپاهِ مسلمانان، صلاح الدین ایوبی را می بینیم که برای فتحِ اورشلیم به شهرِ مسیحیان یورش آورده، و در سوی دیگر سپاهِ جهنمی اورک ها را می بینیم که فرمانده ی خونخوار و کریه المنظرش به فرمانِ شیطان بزرگ، برای درهم شکستن آخرین سنگرِ انسان آمده است. درست است که در اولی برای تاثیرگذاری و باورپذیری بیشتر، تلاش کرده اند تا تهاجم و خشونتِ صلاح الدین را با زیرکی و حسابگری نسبت داده شده به او تلطیف کنند، اما بحث من فعلاً روی شباهت های بصری این دو فیلم است نه تفاوت لحن شان در ساختن شخصیت های خودی و دشمن.

در هر دو، شاهد پرتاب منجنیق های مسلمانان/هیولاها هستیم به سمت قلعه ی مسیحیان/انسان ها. در هر دو فیلم، روند روایت، شخصیت پردازی و از همه مهم تر، موضع دوربینِ کارگردان کاری می کند که ما با جبهه ی مدافع همدل و همراه باشیم. کافی ست این دو سوال را همزمان از خودمان بپرسیم: ۱) مسیحیان‌ هم بارها مسلمین را شکست داده اند؛ اما چرا ریدلی اسکات، از تمام تاریخِ چندصدساله ی جنگ های صلیبی، به سراغِ یکی از فتوحات بزرگ مسلمانان رفته است؟ ۲) و چرا پیتر جکسون زمان زیادی از فیلمش را به "دفاع از سنگر انسانیت" در برابر هجوم هیولاهای شیطانی اختصاص داده، در حالیکه در مجموعه کتاب های مفصل تالکین این بخش فقط چند صفحه از چندهزار صفحه را تشکیل می دهد؟ چون آن ها برای برانگیختن حسِ مخاطب، قرار است فیلمی حماسی بسازند؛ و چه حماسه ای جذاب تر از یک #دفاع_مقدس ؟

در نشانه شناسیِ سینما دو اصل داریم. اول آن که از بافتنِ تفسیرهای فرامتنی برای نمادهای تحمیل شده ی بیرونی فاصله بگیریم و توجهمان را بیشتر به دوربین و مختصات بصری قاب هایی که می سازد معطوف کنیم. دوم، غیر از بررسی مستقل فیلم ها به عنوان آثار خودبسنده، لازم است گاهی به ته نشین شدن یک #کلان_روایت و شکل گیریِ تدریجیِ یک #ابرفرم_سینمایی در ضمیر جمعی مخاطب فکر کنیم که ابعادش بسی گسترده تر از اهداف موقتِ چند کارگردان یا برنامه های جنگ روانی سازمان های اطلاعاتی در قالب گزارش های به ظاهر بی طرفانه است.

هنر-صنعتِ سینما و رسانه ی تلویزیون تفاوت های فنی و بصری زیادی دارند؛ اما در یک چیز مشترکند: دوامِ فرمِ روایی هر دو عمیقاً معطوف به مخاطب است و در جهتِ جلب همراهی اوست که اساساً امکان انسجامِ فرمال پیدا می کند. پس خیلی مهم است که دوربین خبری یا دوربین سینمایی چه چیز را از چه زاویه ای به ما نشان بدهد. در زبانِ تصویر متحرک، خطاب هم ماهیتی بصری پیدا می کند. هر قابِ تصویر جمله ای بصری ست که اندازه، موضع و زاویه ای خاص دارد.

همه ی این ها را چرا گفتم؟ نه، هدفم ساختن یک تئوریِ توطئه ی جدید نیست. نیامده ام بگویم که تمام هالیوود از یک نقطه هدایت می شود و نمی خواهم ثابت کنم که شباهت موجود بین این دو فیلم نتیجه ی جلسات مخفیِ اسکات و جکسون در زیرزمینی مخوف است! از این خیالبافی ها آبی گرم نمی شود. اما در عین حال جذابیتِ "دفاع" برای تکنیسین های تلویزیون یا هنرمندان سینما را اتفاقی نمی دانم. تأثیر عمیق مجموعه تصاویری که ما از تلویزیون و سینما دریافت می کنیم، و برهمکنش آن ها در ضمیرمان یک واقعیتِ غیرقابل انکار است که برای اثباتش هیچ نیازی به تئوری توطئه نداریم. شباهت موضعِ دوربین اسکات، جکسون و CNN داخل قلعه ی خودی نتیجه ی تبانی و توطئه نیست؛ ماجرا غریزی تر از این هاست. منِ مخاطب به شکلی فطری/ژنتیک "دفاع" را می پسندم، و این ها برای جلب من‌ است که داستان می سازند؛ داستانی خیالی، تاریخی یا خبری.

محمدعلی شمس، ۲۳ تیر ۱۴۰۱

@neoshams
@delegraam

4 Jahre, 1 Monat her

اگر مدلین زیبا نبود، اسکاتی به این جا نمی رسید. برای همین غلبه بر ترس از ارتفاع (که یادگار تجربه ای نزدیک به مرگ است) هم نمی تواند اسکاتی را نجات بدهد. همان مرگی که اسکاتی را به عشق مدلین و بعد جودی رسانده، اینجا عشق و زندگی را تقریباً از او می گیرد. هرچند هنوز کورسوی امیدی هست برای باریکه ی نور عشقی ازلی و ابدی: مِج؛ از سکانس اول واضح است که این زن به اسکاتی علاقه دارد و در پایان نیز تنها اوست که در کنار اسکاتی مانده است.

در پایان می بینیم که اسکاتی بعد از سقوط جودی، تعادل روانی اش را از دست داده و نگاه خیره و دیوانه وارش حاکی از سقوط مردی به قعر دره ی افسردگی ست. در چنین شرایطی چه کسی در کنار او مانده و نمی گذارد سقوط کند؟ همان زنی که در سکانس اول، وقتی اسکاتی برای تمرین غلبه بر ترس از ارتفاع بالای چهارپایه رفته بود و سرش گیج رفته بود، برای جلوگیری از سقوط اسکاتی حاضر و آماده ایستاده بود. عشق ساده لوحانه ی اسکاتی به مدلین دروغین باعث مرگ مدلین و جودی شد، در حالیکه عشق راستین مج به اسکاتی از ابتدا تا پایان عامل نجات بود و نماینده ی زندگی. اسکاتی قادر نبود عشق واقعی مج را ببیند اما این چیزی از علاقه و حضور مج کم نکرد. بله؛ هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق. اما نه هر عشقی! عشقی که هم آغوش ترس از مرگ باشد، پایانی جز سقوط هم نخواهد داشت. تا وقتی از مرگ بترسیم، هیچ عشقی ما را زنده نخواهد کرد. اما چگونه می توان شجاعانه به مصاف مرگ رفت؟ ... جز با عشق!

محمدعلی شمس، دقایقی بعد از تماشای "سرگیجه"، ۲۳ مرداد ۹۸

بخش اول متن

@neoshams
@delegraam

4 Jahre, 1 Monat her

آیا نمیرد آن که دلش مرده شد به عشق؟

سرگیجه ی هیچکاک معجون غریبی ست از زهر مرگ و افسون عشق. کاش قبل از تماشا هیچ درباره اش نشنیده بودم تا افسون سرگیجه ، خالص و مستقیم مرا می بلعید. سرگیجه گیجم نکرد؛ چشمم را باز کرد به ماهیت عشق و کاری که با ما می کند... یا شاید کاری که ما با آن می کنیم. عشق سرگیجه از کنجکاوی ای خودخواسته شروع شد و به قصد کمک. عشق من هم همین طور. و شاید عشق همه. ما فکر می کنیم که محکم هستیم و مرکز دنیا اما حقیقت چیز دیگری ست. برای سر در آوردن از کار زیبارویی پریشان و گیج، تعقیبش می کنیم و ناگهان خودمان را در حال نجات دادن فرشته ای غریق می یابیم. اینجا نقطه ی اتصال کنجکاوی و عشق است. اسکاتی که برای نجات دادن آمده بود، خودش غرق عشق می شود. چرا؟ چون برای نجات زندگیِ سوژه ی کنجکاوی ناچار است او را در بغل بگیرد و نگران زندگی اش شود. از کنجکاوی به مرز مرگ و حیات کشیده می شود و حین نجات سوژه از مرگ، خودش به اقلیم مرموز عشق قدم می گذارد. تعقیب و آشنایی کارآگاه و زن از لانگ شات های بیرونی و مدیوم های داخلی می گذرد تا به نقطه ی اتصال برسد و ما برای اولین بار اسکاتی و مدلین را در یک قاب بسته، و اولین دلشوره ی عشق را در صورت برافروخته ی اسکاتی ببینیم. ولی هنوز نجات کامل نشده. باید وارد حریم مرد بشویم.

اسکاتی ناچار باید تا بیشترین حد ممکن به او نزدیک شود و بدنش را خشک کرده و در تخت بگذارد در حالیکه زیبارو ظاهراً بیهوش است. دو انسان به هم نزدیک شده اند و جاذبه ی میان شان، با عشوه های زن و افسون زدگی مرد، این بار از طریق نزدیکی کلامی و بصری، قوی تر می شود. زن ناگهان ناپدید می شود و فردا بعد از سرگیجه ای دوباره خودش را به مرد می رساند تا او را به دنبال خودش بکشد. زن نقش بازی می کند. دوباره خودش را به مرز غرق شدن می برد تا این بار مرد را کامل غرق عشق کند. خودش را مظلومانه به آغوش او می افکند تا راهی جز اسیر شدن در دام عشق نباشد. در پس زمینه، اصابت موج و صخره را می بینیم و مرد دقیقاً همان جایی اسیر عشق می شود که خودش را صخره ای مستحکم می بیند برای آرام کردن موج احساسات خروشان و زیبای زن.

بازی ادامه پیدا می کند و مرد در حالیکه برای بیرون کشیدن زن از گذشته تلاش می کند، خودش بیشتر در لحظه ی حال فرو می رود. این عشق با اسکاتی چه می کند؟ به او توهم قدرت می دهد. اما هر کسی ضعفی دارد و نقطه ی ضعف اسکاتی، ترسش از ارتفاع است. نقشه ای کشیده شده تا ترس اسکاتی از ارتفاع او را از تعقیب معشوق باز داشته و اسکاتی، دروغ را واقعیت بپندارد. شوهر مدلین برای فریب دادن قانون به شاهدی نیاز داشته که دروغ را واقعیت بپندارد. اسکاتی یک نقطه ضعف دیگر هم دارد؛ دل رحم است و ساده دل. و البته دوست ندارد ترسش از ارتفاع او را ضعیف نشان دهد. اما این دو ضعف کافی نیست برای فریب خوردن اسکاتی. تیر خلاص را زیبایی خیره کننده ی مدلین می زند در اولین برخورد. اسکاتی ترسوی ساده دل ضعیف النفس، مجذوب زیبایی می شود. پس دلیل اصلی او برای تعقیب زن، نجات دادن او نیست بلکه لذت بردن خودش است. در ادامه جایی این لذت به عشق می رسد، ولی چون اسکاتی بر ترسش از ارتفاع غلبه نکرده، عشقش از ارتفاع سقوط می کند و می میرد. اما این مدلین واقعی بوده که مرده نه عشق واقعی اسکاتی، نه مدلین قلابی، نه جودی.

اسکاتی همه جا مدلین را می بیند تا این که به جودی برخورد می کند. در جستجوی عشق واقعی و از دست رفته اش، آن بازیگرِ فریبکارِ معشوقه نما را می بیند و باز هم در اوج سادگی و صداقت عاشقش می شود البته بعد از این که او را از سر تا پا به شکل مدلین درآورد. جودی از قبل و حین فریب دادن اسکاتی عاشق او شده بود و حالا دوباره می فهمد که هرچند خودش بازی می کرده، عشق اسکاتی به مدلین (به خودش) واقعی بوده و این باعث می شود که این بار واقعاً عاشق اسکاتی شود. جودی بعد از مدلین شدن، دوباره به اکسیر عشق زنده می شود اما دیگر دیر شده. چون حالا اسکاتی با دیدن گردن بند می فهمد که عشقش به مدلین بر پایه ی فریب بنا شده و برای اعتراف گرفتن از جودی، با غلبه بر ترسش، او را به ارتفاع می برد. جودی که حالا واقعاً عاشق اسکاتی شده، اعتراف می کند ولی از پرتگاهی که ترس و احساس گناه برایش ساخته، سقوط می کند. آن معشوق فریبکاری که یک بار اسکاتی را با تظاهر به عشق و مرگ فریب داده بود، این بار بعد از ابرازعشقی واقعی، واقعاً می میرد. با سقوط معشوق، روح عاشق هم می میرد. ظاهراً قرار گرفتن در مرز سقوط و مرگ است که در ابتدای فیلم ترس از ارتفاع را به ضعف اسکاتی بدل کرده است. اما سقوط اصلی اسکاتی در آن لحظه ای شروع می شود که او اسیر زیبایی مدلین می شود. ضعف اصلی انسان، مرگ نیست... عشق است؛ یا بهتر بگویم بدل عشق.

ادامه...

4 Jahre, 2 Monate her

برو عقب، به من حمله نکن!

فکر می کنم این نقدناپذیریِ فراگیر و مادرزادی که در اکثر ما هست، رفتاری طبیعی و غریزی ست که حیوانات در مقابل هر خطر و تهدیدی از خود نشان می دهند. تا به حال دیده اید که حیوانی را نقد کنند و آن جانور مثل بچه ی آدم بپذیرد، و یا حداقل با آرامش گوش کند؟ معلوم است که نه. حیوان قوه ی نطق (عقل) ندارد؛ نه می تواند با حرف زدن (فکر کردن) نقد کند و نه می تواند ماهیت و ارزشِ کنشِ نقد را درک کند؛ پس طبیعی ست که واکنشش یا حمله ی متقابل به منتقد (مهاجم) باشد یا فرار!

بیراه نیست اگر بگوییم که انسان، حیوانِ نقدپذیر است. ما هرچه در شنیدن و تامل در نقدِ دیگران موفق تر باشیم، انسان تریم. و این "ما" گستره ی وسیعی دارد: از سیاستمدار و روشنفکر و فیلمساز گرفته تا مدعیان مذهب و ملیت و انسانیت.

من آن وقتی که طاقت شنیدن نقد ندارم، خودم را موجودی حقیر و ترسو و ضعیف می بینم که از ترسِ جانش می لرزد و دربدر به دنبال پناهگاهی برای پنهان شدن می گردد. ریشه ی اصلیِ نقدناپذیری در غرور نیست؛ در ترس است و جهل.

محمدعلی شمس، ۱۸ خرداد ۰۱، ایستاده در آستانه ی پناهگاه

@delegraam
@neoshams

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago