?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
بخش پانزدهم
پاییز گذشت. زور صادق به روحانگیز چربید. مریم صبحها با او به مهد میرفت و عصرها را در لبنیاتی به شب میرساند. روحانگیز شکست را نپذیرفته بود. با مریم و صادق حرف نمیزد. خانه تبدیل به دو جبههی جدا شده بود. جبههی روحانگیز در اتاق خواب و جبههی آن دو در هر نقطهای به جز اتاق خواب. شبها که مریم و پدرش به خانه میآمدند؛ روحانگیز خودش را در اتاق حبس میکرد تا صبح فردا. چهاردیواری خانه، برای او به زندانی همیشگی تبدیل شده بود. آخرین باری که از خانه خارج شده بود را به یاد نمیآورد. چندساعتی دیرتر از صادق و مریم از خواب برمیخاست؛ صبحانه و نهار را یکی میکرد؛ مدت زیادی از روز را پای تلوزیون مینشست و شبکهها را بالا و پایین میکرد بی آنکه به محتوای برنامهها توجه کند. شبها قبل آمدن آن دو به اتاقش میرفت و خود را با در و دیوار حبس میکرد. حساب روزها و ماههای سال از دستش در رفته بود. آخر هفته و روزهای تعطیل را از روی حضور آن دو در خانه میفهمید. در روزهای تعطیل از اتاقش خارج نمیشد. صبر میکرد تا صادق، مریم را برای پارک یا خرید از منزل خارج کند و برای چند دقیقهای از اتاقش خارج میشد تا غذایی بخورد و به دستشویی برود. او بدل به روحی سرگردان شده بود که در خانه میچرخید بیآنکه بداند به چه کاری مشغول است.
برای مریم اما روزگار در فراز بود. بعدها در دفتر خاطراتش نوشت که آن سه ماه، بهترین روزهای زندگیش بودهاند. روزهایی که با پدرش به مهد کودک میرفت؛ آنجا دوستان خوبی پیدا کرده بود؛ نقاشی کشیدن و شعر خواندن یادگرفته بود و حضورش برای دیگران مهم تلقی میشد. روزهایی که از ظهر تا غروب، به مغازهی پدرش میرفت و تا میتوانست بستی و هله و هوله میخورد. گاهی دوستان مهدکودکش با پدر یا مادرشان برای خرید به آنجا میآمدند که در آن لحظات سر از پا نمیشناخت. قیمت اجناس را به مشتریها اطلاع میداد. تلوزیون میدید و کتابهای رنگآمیزی را کامل میکرد. جعبهای پر از عروسک و اسباببازیهای دیگر هم داشت که سرش را گرم میکردند. تنها مشکلش این بود که پدرش همیشه از حرف زدن با او طفره میرفت. هر اندازه که مریم تمایل داشت سوالهایش را از او بپرسد، صادق از همکلامی با او فرار میکرد. از حرف زدن با او وحشت و واهمه داشت و خودش را در برابر دخترش بیدفاع میدید. برای هیچ یک از سوالات او هم جواب درستی نداشت. به خصوص سوالاتی که دربارهی مادرش از او میپرسید. اینکه چرا با او ازدواج کرده؟ چرا روح انگیز من را دوست ندارد؟ چرا با ما غذا نمیخورد؟ چرا همیشه عصبانی و ناراحت است؟ چرا از او میترسیم و چرا رفتارهایش هر روز عجیبتر میشود. به جز سوالهای بیجوابش، از مابقی زندگیش راضی بود. روزهای تعطیل را بیشتر از هر روزی دوست داشت. با پدرش به پارک و شهربازی میرفتند و از ترهبار خرید میکردند. معمولا شام را بیرون از خانه میخوردند و همیشه پیش از رسیدن به منزل خوابش میبرد.
درست در میانهی آخرین روز از پاییز در ششمین سال از زندگی مریم، روحانگیز با صورتی برافروخته وارد مغازهی صادق شد. مریم را از روی ویلچر بلند کرد و به داخل تاکسی آمادهی در مقابل لبنیاتی کشاند و بیتوجه به صادق که با چشمانی به شعاع یک توپ فوتبال گرد شده به او مینگریست، آنجا را ترک کرد. صادق هم از ترس آبرویش، مانع نشد اما از گمان اینکه بلایی سر دخترش نیاید، آن روز زودتر به سمت خانه رفت. در خانه، مریم را مچاله شده روی تختش دید و اولین حرفی که به ذهنش رسید را از او پرسید:
- کتکت زد؟
- نه، ولی دیوونه شده.
- یعنی چی؟
- حرفای الکی میزنه.
- چی میگه؟
- نمیفهمم.
- الان کجاست؟
- منو انداخت اینجا خودشم رفت تو اتاق.
به سراغش رفت. خوابیده بود. گرمای تب را میشد از چندمتریش حس کرد. زمزمههایش اما قطع نشده بود. گوش سپرد. سخنان بیربط و در هم. (( مامان بابامو کشتم. مامان باباتو میکشم. دخترمو میدم بهت. نمیشنوه. پاهاش نمیشنون. خودش میشنوه. میبرمش پارک. میندازمش تو یخچال که سرد بشه بعد میارمش. پولمو نمیده. تو دبی النگو بخر واسم. سبزی نمیخرم. سبزی نمیخوام. کوکو. نیم کیلو پیاز. آتیش گرفته. عجب بادی، عجب بادی. آتیش گرفته مریم. خودت معلولی. صدبار بهت گفتم صادق. سبزی نفروش. گوه تو کوکو)). صادق از اتاق خارج شد. روحانگیز به استراحت نیاز داشت. خیالش راحت شد که رفتار امروزش، ناشی از حال بدش است. اما خبر نداشت که رفتار امروز روحانگیز، عرصه را حالا حالاها بر او مریم تنگ و تنگتر میکند.
بخش چهاردهم
در سر صادق هزاران نبرد در انجام بود. اما جنگ هر روزهاش با روحانگیز بیچیزترینشان بود. جنگ صادق با خویش بود. میان خواستههایش برای مریم و کمکاریهایش. میان تصورش از بزرگسالی و واقعیت. میان روابط نه چندان عاطفی و گاه به گاه با زنان و احساساتش. میان تحمل یا بریدن از همسرش و چندین و چند آوردگاه دیگر. ملغمهای از احساسات ضد و نقیض، کارهای کرده و ناکرده، همسر، پدر و فرزند بودن و پرسشهای بیجواب یا حدقل فاقد ارادهی کافی برای جواب، ذهن صادق را به خود مشغول کرده بود. در سرش هزاران سوار رژه میرفتند و هر یک ساز خویش را مینواخت. بخش عظیمی از بزرگترین ترسهایش، رخت واقعیت پوشیده بودند. اینکه شبیه به پدرش شود. اکبرخان نخعی، با اینکه مرد خوش خلقی نبود، اما هیچ مشکلی با خرج کردن پولهایش نداشت. محبت کردن را در پول خرج کردن میدید. به همسرش اجازه نمیداد حتی نصف روز را با دوستانش صرف کند، اما سر تا پایش را غرق در طلا و جواهر میکرد. همیشه بهترین اسباب بازیها، لباسها و امکانات را برای صادق فراهم میکرد اما هیچوقت بیشتر از ده کلمه با او حرف نمیزد. صادق میترسید که روزی همچون پدرش، محبت کردن را در پول خرج کردن خلاصه کند. اما حالا میان خود و دخترش، راهی به جز پول خرج کردن نمیدید. از اینکه بیشتر از ده کلمه با مریم حرف بزند واهمه داشت. همیشه ترس از این داشت که روزی در مقابل مریم لال شود و دیگر نتواند حرف بزند. هیچ پاسخی برای سوالهای بیشمار او نداشت و سعی میکرد با پولهایش، مریم را لال کند. برای او اسباب بازی، کارتون و خوراکی میخرید. هر شب و بیشمار برای او چیزهای مختلف میخرید. آرزو داشت تا دخترش خواندن و نوشتن را یاد بگیرد تا پاسخ سوالهایش را از میان کتاب و دفتر بیابد. در نوجوانی، صادق بو برده بود که پدرش با چندین زن شوهر مرده یا طلاق گرفته در مشتریان مغازه رابطه دارد. یک بار شنیده بود که پدرش از یکی از آنها میخواست تا همان لباسی را بپوشد که دیروز برایش خریده. روبهرو شدن با این واقعیت برای او سخت و دردناک بود و همیشه دلش برای مادرش میسوخت. میدید که مادرش هم کم و بیش از کارهای شوهرش خبر دارد و دم برنمیآورد. حال که بزرگسال شده و خود نیز محبت گم شده را در دامن زنانی از همان جنس معشوقههای پدرش میجست، به این پی برده بود که زندگی بیرحمتر از آن چیزی است که باور داشته. هیچ زمانی هم عذاب وجدان و ناراحتی از جنس خیانت و شکستن تعهد در رابطه با روحانگیز نبوده بلکه غم بزرگ او، فاصلهی عظیم میان تصورات و واقعیت زندگیش بود. او تمام این صداها را تحمل میکرد و از بین یک به یکشان، گیج و منگتر از هر روز، فقط به مریم و پیش دبستانی آفتابگردان میاندیشید.
پیش دبستانی آفتابگردان چند کوچه پایینتر از مغازهی صادق بود. خدمتکار پیش دبستانی، شهربانو خانم، زنی در انتهای جوانی با دو فرزند دبستانی بود. مدتی را هم با صادق سر کرده بود. در همان روزها صادق از شرایط دخترش برای او گفته بود و شهربانو خانم هم او را تشویق به ثبت نام مریم در پیش دبستانی کرده بود. او صادق را تشویق میکرد که چندین کودک دیگر در این مکان بودهاند و هستند که با شرایط خاص دست و پنجه نرم میکنند. مریم میتواند با ویلچر به آنجا بیاید و آنجا هم من مواظب او خواهم بود. رویای حضور مریم در آن مکان، همچون خورهای به جان صادق افتاده بود و ثانیهای او را رها نمیکرد. اما میدانست روحانگیز هم مانعی نیست که بتوان به راحتی از او عبور کرد. روحانگیزی که به خاطر چندین بار پارک و رستوران رفتن صادق و مریم، روزگار را بر آن دو سیاه کرده بود، بعید است بپذیر که دخترش در پیش دبستانی ثبت نام کند. اما زور افکار صادق به ترسش از روحانگیز میچربید. او همیشه در زندگی، از جنجال و کشمکش دوری میکرد. در مدرسه، نسبتا هر روز خوراکیهایش را به زور میگرفتند. در خانه هیچوقت از مادر و پدرش سوال نپرسید که چرا باید در جواب همه چیز چشم بگویم و در زندگی با روحانگیز هم، همیشه تلاش میکرد تا کمترین بهانهای را به او بدهد. اما هر اندازه که مریم قد میکشید، صادق بیشتر سعی میکرد تا از شبیه به پدرش نباشد و شبیه به پدر نبودن، یعنی جنگیدن با هر آنچه که او را روتین خودساخته و یکنواختش جدا میکرد. پس صادق آماده میشد تا بزرگترین نبرد زندگیاش را شروع کند. نبردی تا آخرین روز حیاطش. نبرد با روحانگیز برای زندگی دخترش، مریم.
صادق هم بی هیچ التفاتی به او، مریم را روی ویلچر نشاند تا با هم به پارک بروند.
بخش سیزدهم
بیشتر حیوانات، از روی غریزه و عادت، همنوعِ آسیب دیدهشان را میخورند. گرگها سرآمد این رفتار هستند. گرگی اگر مورد حملهی شیری قرار بگیرد و از آن حمله جان سالم به در برد، مادامی که سراغ گلهی گرگها نرود، امکان زنده ماندش بیشتر است. اما همین که گرگهای دیگر بو ببرند که همنوعی از ایشان آسیب دیده، میدرند و میشکافند و خونش را بر زمین میریزند. در بهترین حالت، حیوانات، گونهی آسیب دیده خویش را به حال خود رها میکنند تا بمیرد. در این میان مورچهها دنیای عجیبی دارند. اگر عضوی از مورچهای آسیب ببیند، دیگر همنوعانش به یاری او میشتابند. آنان دور مورچهی آسیب دیده جمع میشوند؛ ترمیم و تیمارش میکنند و هر مورچهای از آذوغهی شخصیاش، مقداری را برای همنوع آسیب دیدهاش کنار میگذارند. مورچهی ناقص هم یا میتواند دوباره سلامتیش را به دست آورد و یا در میان فدکاریِ دیگر مورچهها میمیرد. دنیای انسانها اما دنیای متفاوت و پیچیدهای است. انسانها در گذر زمان و پیشرفت تمدن و فرهنگ، از گرگ به مورچه تبدیل شدهاند. از همنوعان آسیب دیدهشان حمایت میکنند. امکانات پزشکی، توانبخشی و رفاهی مناسب را برایشان فراهم میکنند و آموزشهای مربوط به چگونگی رفتار با یک فرد معلول را پشت سر میگذراند؛ اما اگر کمی دقیقتر و ذرهای بیشتر درون هر آدمی که باید با فرد معلولی زندگیش را سر کند بشکافیم؛ با کوهی از ترسها، انکارها، خشمها، خودپسندیها و تحقیرها روبهرو میشویم.
از همان روزی که روحانگیز سخنان همسر و دخترش را شنید زمین و زمان را به هم دوخت. برای اولین بار دستش روی مریم بلند شد. روزها او و صادق را به باد فحش و ناسزا میکشید. تلوزیون و تلفن را جمع کرد. حتی دیدن مادربزرگ را برای مریم غدقن کرد و برای ورود و خروج همسرش ساعت تعیین کرد. هر اندازه او در دنیای ساختگیش پیشتر میرفت، صادق هم در برخورد با او جریتر میشد. روزهای نخست پس از شنیدن آن حرفها، روحانگیز همچون دیوانهها به دور خودش میچرخید. پای تلفن به عمه و خاله و دوست و آشنا میپرید. خون خونش را میخورد و بیتابانه به دنبال کسی بود که مریم را دیوانه و عقبمانده خوانده بود. در یکی از همان روزها که مثل خروس جنگی پای تلفن به زندایی صادق پریده بود؛ مریم صدایش زد و تقاضای توالت رفتن کرد. توالت رفتنی که قصهها پشتش بود. او را تا چهار سالگی پوشک میکردند. اگر صادق در منزل بود که این کار بر عهدهی او بود و در غیر این صورت، دلآرام خانم زحمتش را میکشید. روحانگیز از بوی ادرار و مدفوع تهوع میگرفت و تن به این کار نمیداد. چندباری هم که مجبور به این کار شده بود؛ پس از آن استفراغ کرده بود. از چهار سالگی به بعد، صادق به دخترش آموزش داده بود که چگونه روی توالت فرنگی بشیند، کارش را بکند، خود را بشوید و لباس بپوشد. مسئولیت تا توالت فرنگی بردن مریم به عهدهی هر کسی بود که در اطراف مریم حضور داشت. آن روز زمانی که روحانگیز به سمت مریم رفت، آثار ترس و پریشانی را در چهرهی مریم دید. از بوی بد ادرار متوجه شد که دخترک خودش را روی تختش خراب کرده است. جنگ و جدلش با زندایی صادق از یک طرف و عصبانیتش از مریم از طرفی دیگر، باعث شد تا با دستهی جارو، چند ضربهی محکم به مریم بزند و او را بابت خیس کردن تخت شماتت کند. پس از آن هم او را داخل حمام گذاشتش و تا زمانی که صادق به منزل بازنگشت، یعنی حدود دو ساعت بعد سراغی از او نگرفت و کل این زمان را در کنار تخت مریم به گریه و زاری و شکایت بابت بخت سیاهش مشغول شد. گمان میکرد اگر با صادق ازدواج نمیکرد هیچکدام از این مصیبتها سرش آوار نمیشد. صادق هم که به منزل بازگشت و مریم را در آن حالت دید، یک دل سیر گریه کرد و آرزو کرد که کاش او به جای پدرش با آن موتور تصادف کرده بود. آن شب مریم با قلبی شکسته برای پدرش تعریف کرد و قسم خورد که بارها مادرش را صدا زده اما او نشنیده. همچنین از پدرش خواهش کرد که ویلچرش را دوباره به او برگردانند. حدقل در محیط خانه میتواند با کمی تلاش، خودش را با آن وسیله به توالت برساند. صادق هم نه تنها ویلچر دخترش را از انباری بیرون آورد و به او برگرداند، بلکه همان شب لباس گرم تن دخترک کرد و به او گفت با هم به پارک میرویم. زمانی که روحانگیز از تصمیم آنها مطلع شد، درب خانه را قفل کرد تا این پدر و دختر بیشتر از این باعث آبروریزی نشوند. خیال میکرد همین مانده که همسایهها هم بفهمند که در این خانه یک دختر معلول زندگی میکند. صادق اما آن شب برای اولین در مقابل روحانگیز ایستاد. با صدای بلند فریاد کشید: ((یا این کلید لعنتی رو میدی یا به روح بابام خودم و تو و این بچه رو همین وسط آتیش میزنم)). روحانگیز هم به هیچ عنوان نشانهای از ترس و یا ضعف در چهرهی شوهرش ندید، کلید را به او داد و خودش در میان خانه نشست و با صدای بلند به هاهای عجز و لابه پرداخت.
بخش دوازدهم
پس از مراسم خاکسپاری و در منزل، مریم که حالا عاشق ویلچرش شده بود و از آن پیاده نمیشد با صورتی به لبخندی به پهنای آسمان بر آن نقش بسته بود مشغول بازی با کودکان بود. روز پیش از آن، مریم نمیتوانست از جایش تکان بخورد و حرکت کند و چون فضای خانه شلوغ بود، کودکان در حیاط و سالن با هم مشغول بازی شدند و مریم در میان جمعی غریبه تنها نشسته بود. اما آن روز، به دلیل وجود ویلچر، مریم میتوانست در حیاط خانه، پیش دیگر کودکان بشیند و بخشی از ایشان باشد. برای بچهها هم مریم با آن ویلچر صورتی رنگ جذاب بود. ویلچر مریم، به سفارش پدرش ساخته شده بود. ماهها قبل صادق به یکی از شرکتهای پخش محصولات توانبخشی و پزشکی مراجعه کرده و سفارش ویلچری کودکانه و صورتی رنگ را داده بود. صادق میخواست در زمستان که تولد پنج سالگی مریم است آن ویلچر را به او هدیه کند اما اتفاقات آن روزها سبب شد تا دخترک زودتر به بهترین هدیه عمرش برسد. او در حیاط در میان دیگر کودکان روی ویلچرش نشسته بود و بچهها دورش میچرخیدند و میخواندند: ((دختره اینجا نشسته/ گریه میکنه/ زاری میکنه/ گل گلدونم/ ماه تابونم/ باید بخندی/ وای/ باید بخندی)) و هربار مریم از ته دل قهقهه میزد و میخندید. خنده برایش عجیب بود. چیزی که پیش از آن هیچگاه تجربهاش نکرده بود. چشمانش از شادی همچون زمردی میدرخشیدند. هزار قناری شاد در چشمانش ترانه میخواندند و هزار پیاده نظام، در مغزش رژهی شعف سرمیدادند. مریم خودش را گلی میپنداشت در میان گلستانی بزرگ که گویی هیچگاه زمستان و خشکی در آنجا رسوخ نکرده. کم کم بچهها که ترسشان هم از مریم ریخته بود و دیگر او را عجیب و غریب، همانگونه که پدرها و مادرهاشان میگفتند؛ نمیدیدند بیشتر به او نزدیک میشدند و حتی چند کودک هم مریم را بوسیدند. آن روز عید مریم بود. هربار که بچهها میخواندند باید بخندی، مریم از عمیقترین بخش اقیانوس احساساتش میخندید. اما از آنجایی که کشتی زندگیش قرار نبود هیچگاه ساحل آرامش را تجربه کند، نخستین تندبادهای زمستان بر او و گلستانش وزید. در ابتدا مادرها و پدرها میآمدند و بچههاشان را با اخم و دعوا از دور مریم جمع میکردند. مریم حتی صدای برخیشان را میشنید که میگفتند: ((نباید با این دختر معلول و افلیج بازی کنی. خدایی نکرده اگر تو هم مثل او بشی من چه خاکی باید به سرم بریزم؟)) یا اینکه ((دیگه قحطی آدم اومده که میری با این دختر عقب مونده بازی میکنی؟ بیا گمشو اینور ببرمت خونه. گفتم نیارمت ها)). این جملات، برای مریم غریب و ناآشنا میآمد. کم کم دورش خالی شد و دیگر کسی نماند که برایش بخواند باید بخندی. ذهن مریم تا شب مشغول حرفهایی بود که در طول روز از این و آن شنید. شب و پیش از خوابیدن از پدرش پرسید:
- بابا، شما کی قراره مثل من بشید؟
صادق متعجب مریم را نگاه کرد و از او پرسید:
- منظورت چیه مثل تو بشیم؟
- یعنی کی قراره شما هم نتونید مثل من راه برید؟
چیزی در صادق شکست. نمیدانست چگونه باید پرسش دخترش را جواب بدهد. تصورش را نمیکرد که روزی مریم بخواهد چنین سوالی را از او بپرسد. سعی کرد مسیر گفتگو را منحرف کند.
- کی بهت گفته این حرفو؟
- امروز که تو حیاط با بچهها بازی میکردم، مامانهاشون اومدن و یکی یکی از من دورشون کردن. میگفتن اگه زیاد کنار این دختره بمونی معلول میشی.
خشم سراسر وجود صادق را گرفت. نمیدانست در این موقعیت باید چه بگوید و چه نگوید. میدانست که نمیتواند دست به دامن روحانگیز شود. تصمیم گرفت زودتر این بحث با مریم را تمام کند تا بلکه در آینده بتواند برای دخترش پاسخهای مناسبی پیدا کند.
- نه باباجون. حتما میخواستن برگردن خونههاشون تو فکر کردی اینجوری میگن. وگرنه که کلی با تو بازی کردن مگه چیزیشون شد؟
- آخه یکی از مامانها به بچهش گفت از کنار اون عقب مونده بیا کنار جذام نگیری. عقب مونده یعنی چی؟ جذام چیه؟ این که من نمیتونم راه برم یعنی جذام؟
صادق هیچ نگفت. ساکت و درمانده نشست و سرش را میان دستانش گرفت.
روح انگیز وارد شد. او همه چیز را شنیده بود.
بخش یازدهم
حال و روز روحانگیز پس از مرگ والدینش بدتر شد. نسبت به جزئیترین اتفاقات اطرافش بدترین واکنشها را نشان میداد و با کمترین بهانهای، جنجال راه میانداخت. نخستین روز و در بیمارستان شیونی به راه انداخت که آن سرش ناپیدا. هر غریبهای که او را میدید، به پدر و مادرش غبطه میخورد که فرزندی تا این اندازه دلسوز داشتند. فرزندی که آنقدر به سر و صورتش میکوبید که هر آینه به پدر و مادرش نزدیکتر میشد. پشت گریهها و شیونهای روحانگیز اما چیز دیگری نبود. او عمیقا ناراحت و دلشکسته بود. زخمهای جمعشدهی قدیمی اکنون سر باز کرده بودند و در پس هر قطرهی اشک و هر فریاد او، میشد رد یکی از آن زخمها را گرفت. ورشکسته کردن پدرش، بیآبروییهای مداومی که برای خانوادهاش درست میکرد، زندگی ناموفقِ مشترکش با صادق، فرزند ناتوانش و قهر ابدی با پدرش و لیست بلند و بالای کارهای او، روی حالش تاثیر داشتند.
فارغ از روحانگیز، در گوشهای دیگر و در میان عزاداری و مراسمهای آقاشریف و همسرش، برای مریم درهای جدیدی به دنیا باز شده بود. در آمد و شد به خانهشان، او برای اولین بار انسانهای دیگری به جز همان انگشت شمار افرادی که همیشه میدید را ملاقات کرد. انسانهایی شبیه به آنهایی که در تلوزیون دیده بود. این آدمها نه پدرش بودند و نه مادرش و نه حتی مامانجون که هر روز او را میدید. عجیبتر اینکه برخی از آنها کودکانی بودند همسن و سال خودش. کودکانی که فارغ از فضای غمگین خانه، هر دقیقه به خنده و بازی مشغول بودند و از این سر حیاط تا آن سرش میدویدند؛ از پلههای بالا و پایین میرفتند و در گوشه به گوشهی خانه میچرخیدند. آن روز مریم برای اولین بار در زندگی، آرزو کرد کاش همین الان بتواند از جایش برخیزد و راه برود.
روز خاکسپاری آقاشریف و همسرش، برای مریم یک روز ویژه بود. او پس از حدود سه سال خانه نشینی و رنگ بیرون از خانه را ندیدن، حالا قرار بود از خانه خارج شود. تا یکسال گذشته زیاد توجهی به خانه نشینی مداومش نداشت اما پس از آن هربار که میخواست که از خانه خارج شود، با مخالفت جدی مادرش روبهرو میشد. روحانگیز به هیچ عنوان اجازه نمیداد که مریم حتی برای چند دقیقه با همراهی پدرش از خانه خارج شود. خودش هم خیلی اصرار نمیکرد. درک زیادی از فضایی که در آن گرفتار شده بود نداشت، چرا که فضایی مغایر با آن را تجربه نکرده بود. اما در آن روز بحث فرق میکرد. اولا اینکه کسی نبود تا از او در خانه نگهداری کند، ثانیا اینکه روحانگیز آنقدر عزادار و شکسته بود که در ذهنش جایی برای مخالفت با خروج مریم دیده نمیشد و ثالثا، صادق دلش میخواست حالا که دخترش بزرگتر شده، او را از خانه بیرون ببرد تا منزوی و گوشهگیر بار نیاید. همان روز صادق یک ویلچر برای دخترش آورد. پیش از آن روحانگیز اجازه نمیداد برای مریم ویلچر بخرند. در خانه برای جابهجایی بغلش میکردند و پس از قطع امیدشان از دکترها، دیگر نیازی به بیرون از خانه بردنش هم نبود. حتی چندباری هم که مریم بیمار شده بود، روحانگیز پزشک و پرستار را به منزلش آورد و اجازه نداد که مریم را به درمانگاه و بیمارستان ببرند. در هر صورت، حالا قضیه فرق میکرد. صبح روز خاکسپاری، صادق مریم را سوار ماشین کرد. روحانگیز هم با اینکه ویلچر و مریم را دید، چیزی نگفت. در طول مراسم، مریم با لباسهایی یکدست سیاه روی ویلچرش نشسته بود و به بچههایی که در قبرستان گل میفروختند نگاه میکرد. آرزو داشت کاش بتواند راه برود و تمام گلهای عالم را بفروشد.
- چرا که نه؟ من لب تر کنم صدتاشون جلوی پام دولا راست میشن. این اگه هنر نیست اسمش چیه؟
- همونی که گفتم. هرزگی.
- حالا هرزگی یا هنر. مهم اینه که الان من برای خودم برو و بیایی دارم و حرفم میره.
- آره خب. ولی تا وقتی بر و رویی داشته باشی. بعدش چی؟ خودت و هنرتو مثل یه تیکه آشغال با هم پرت میکنن یه گوشه و میرن سراغ یه هنرمند دیگه.
- تا بوده دنیا همین بوده روحانگیز جونم. تا اون روز هم من اونقدر برای خودم جمع میکنم که نیازی به هیچکدومشون نداشته باشم. بعدشم چرا من کسی نباشم که براشون هنرمندای جدید رو ببرم؟ مثل یه رهبر ارکستر. وسط هنرمندام میایستم به هر کدومشون یه دستوری میدم. تو برقص. تو غمزه بیا. تو بگو امشب حالم خوب نیست. تو ظرف غذاشو پر کن. اینجوری پول بیشتری هم به چنگ میزنم.
- لابد میخواستی منم ببری تو تیم هنری خودت!!
- اون موقعی که قرار بود با هم بریم نه، تو هم مثل من رییس خانهی هنرمندان میشدی. اما الان اوضاع فرق کرده. اگه هنوز هم مثل سابق تو سرت فکرهای بزرگ داری، میتونم یه کارایی واست بکنم. البته قبلش باید یه فکری به حال این لک و پیس صورتت بکنم.
روحانگیز متوجه شد که حدقل یک سال است که خودش را در آینه ندیده است. حالش از زهره به هم میخورد. تصور اینکه بخواهد در زندگی تن به کاری دهد که زهره با افتخار از آن دم میزند، باعث میشد که بخواهد تک تک روزهای عمرش را بالا بیاورد. روحانگیز زمانی هم سودای هنرمند شدن داشت. عاشق موسیقی بود. تار، سه تار، گیتار یا هرچیزی که بتوان از آن صدایی خارج کرد. از نظر او هنر امر مقدسی بود. نمیتوانست ببیند فردی، هر چند هم عزیز در مقابلش بشیند و روی فاحشگی و تن فروشی، اسم هنر بگذارد. از نظر او موسیقیدانان هنرمندند. نقاشان و بازیگران هم. حتی خیاطان و رقاصان هم میتوانند هنرمند باشند اما فاحشهها قطعا هر چه باشند، هنرمند نیستند. روحانگیز مطمئن بود دیگر هیچ وقت نمیخواهد این موجود منزجر کنندهای که در برابرش نشسته است را ببیند. حتی در جواب سوال زهره که درباره بچهاش پرسید، جوابی سربالا داد و زهره را راهی کرد. گردنبند طلایی هم که زهره برای فرزند ندیدهاش به یادگار آورده بود را پس از خروج زهره از منزلش، در چاه توالت پرت کرد. روحانگیز، از زندگی و آدمها متنفر بود. دخترش را دوست نداشت و دلش میخواست از خانهاش فرار کند و سر به کوه و بیابان بگذارد. در یک سال گذشته، ده کلمه هم با همسرش حرف نزده و پدرش را از خود رانده بود. اما با همهی اینها، خوب میدانست که دلش نمیخواهد حتی به پیشنهاد زهره فکر کند.
زهره زنی بود حدودا سی ساله. قد بلند و درشت با اندامی شبیه به مردان. البته همیشه به قدری در آرایش افراط میکرد که هیچکس در زن بودنش به شک و گمان نمیافتاد. صورتی گوشتالود و پُر داشت و ابروهایی هشتی که در اولین نگاه، از او میترسیدی. اما لوندی و هوسناکی در رفتارش موج میزد. از همین روی، مردان تنبان به دست اطرافش را خالی نمیگذاشتند. روحانگیز آن وقتها که از مدرسه فرار میکرد، در یکی از پارکهای نزدیک به خانهشان با زهره آشنا شده بود که همیشه روی نیمکتهای آنجا سیگار میکشید. او با پدرش زندگی میکرد و درس و مدرسه را سالها پیش ول کرده بود. روزها در پارکها ول میچرخید و شبها، در خانه به ترانه سرایی مشغول بود. آرزویش این بود که یکی از خوانندههای معروف ترانههایش را ببیند و عاشقش شود با او ازدواج کند. او هم تا روزی که زنده است تمام ترانههای همسرش را بسراید و تبدیل به یک فقره زوج هنری خوشبخت شوند. آن روزهای نخست، زهره برای روحانگیز بُت بود. قبلهای بود که هر حرف و عملش در ذهن روحانگیز حک میشد و آن را رهتوشهی زندگیاش قرار میداد. یکی از همان روزها مرادش گم شد. از اینور و آنور خبردار شد که زهره ازدواج کرده. البته نه با خوانندهای معروف بلکه با عاقله مردی پنجاه ساله و متاهل. روحانگیز هشت ماهی را از او بیخبر بود تا اینکه روزی زهره در مقابلش سبز شد. این بار جدا شده بود. بعدها برای روحانگیز تعریف کرد که با ترساندن شوهرش از آبروریزی و خود را به موش مردگی زدن، مبلغ قابل توجهی او را تیغ زده. بخش زیادی از پول را صرف خرید آپارتمانی در جنوب شهر کرده و با مابقی پول، قصد ایجاد یک مغازهی بدلیجات یا لوازم آرایشی فروشی دارد. او آنقدر زیرپای روحانگیز نشست تا توانست راضیش کند از پدرش مبلغی را بگیرد و با او شریک شود. آن دو در ادارهی مغازه شکست خوردند و مجبور شدند آنجا را جمع کنند. اما در تمام آن مدت زهره دست از سر روحانگیز برنمیدارد و رویای زندگی مستقل و آزاد و رها بودن را همچون خوره، به جان او میاندازد. رویایی که در مقایسه با مدل خانهای که آقا شریف ادارهش میکرد؛ برای مریم به مثابه بهشت بود. تمام افکار مربوط به ازدواج و طلاق و ترک نوزاد و مهاجرت به خارج را زهره در ذهن روحانگیز کاشت. حتی به او یاد داده بود که چگونه میتوان فقط با چند دقیقه دمخور شدن با مردی، خرج حدقل یک ماه زندگی را از او درآورد. اما روحانگیز هیچ وقت زیر بار این قبیل کارها نرفت. او آرزوی مستقل شدن داشت؛ همین و بس. حق ورود و خروج به جایی که در آن زندگی میکرد را از آن خود میدانست. حق تصمیم گیری دربارهی پولهایش را از آن خود میدانست. حق حشر و نشر و رفت آمد با آدمهای دلخواهش را از آن خود میدانست. دهها حقی که مردان جامعهاش از او گرفته بودند را میخواست و تمایل نداشت برای احقاق حقش، با مردان غریبه دمخور شود. اما چرخ روزگار به گردشِ دلِ روحانگیز نچرخید. حالا زهره در برابرش نشسته بود. با صورتی بشاشتر از همیشه و لباسهایی که از صد کیلومتری بویِ گران بودنشان از صاحبش جلو میزدند. دیگر خبری از آرایشهای سنگین با لوازم آرایشیِ ارزان نبود. آرایشی سبک به روی صورت داشت و دندانهایی که از سفیدی برق میزدند. ابروهایی که دیگر آن حالت شیطانی سابق را نداشتند و از همه مهمتر؛ طلا و جواهراتی که به بهترین سلیقه، از سر و دست و گردنش آویزان بود. روحانگیز این ورژن از زهره را نمیشناخت و به او عادت نداشت. حالا دوستان سابق در برابر یکدیگر نشسته اند:
- چه تیپ و دم و دستگاهی به هم زدی زهره. گنج پیدا کردی ناقلا و من بیخبرم؟
- یه چیزی تو همین مایهها. چاه نفت پیدا کردم.
- به حق حرفای نشنیده و چیزای ندیده!
- باور کن. یادته قبل اینکه تصمیم بگیری مثل این املها بیای بشینی گوشهی خونه، قرار بود بفرستمت خارج؟
- آره. یادمه.
- خب دیگه. همهی اینا به همون خارج ربط داره. من و تو رو قرار بود یکی از دوستای من از راه بندر ببره دوبی. اونجا پول خوبی پایِ ما میدن.
- یعنی چی پول خوبی پای ما میدن. چه کاری از دستمون برمیاد مگه؟ حمالیم؟ مهندسیم؟ وکیلیم؟ چیِ من و تو به درد اونا میخورده.
- لبخندت عزیزم. به یک کرشمه میتونی دل صد تا شیخ عربو ببری. چنان پولی به پات میریزن که نصف این شهرو یه روزه بخری.
- حالمو به هم زدی. اگه میخواستم هرزگی کنم که همینجا هم راهشو بلد بودم.
- نه دیگه عزیزم. اگه راهشو بلد بودی که اینجا هرزگی نمیکردی. وقتی اینجا تن به هر کثافتی بدی اسمش هرزگیه. اون طرف میشه هنر.
- حتما الان تو هم هنرمندی؟
ادامهی داستان مریم
در آخرین روزهای بهمنماه که نوزاد به چهل روزگیاش نزدیک میشد، دلانگیز خانم برای دخترش پیغام فرستاد که میخواهد به خانهاش بیاید تا در حمام چهل روزگی نوزاد کنارش باشد. او این پیغامها را از طریق خواهرش میفرستاد. دلآرام خانم کج دار و مریز با روحانگیز برخورد میکرد. نمیخواست حرمتی بیش از این شکسته شود و او از دیدن تنها نوهاش محروم بماند. روزی که دو خواهر برای همراهی مادر و نوزاد در حمام به آنجا رفتند، دوباره بحث شناسنامه پیش آمد. روحانگیز هم خیالشان را راحت کرد که صادق، همان روز پس از دعوای او پدرش، به ثبت احوال رفته و برای دخترشان شناسنامه گرفته و به پیشنهاد او، نام دخترک را مریم گذاشتهاند؛ چرا که مریم، گل مورد علاقهی روحانگیز است. پس از آن، نسبتا هر هفته دو مادربزرگ به نوهشان سرمیزدند؛ اما برای آقای شریف، دختر و نوهاش برای همیشه مرده بودند. روحانگیز تا پنج سال بعد که پدر و مادرش را از دست داد، پدرش را ندید. البته آن روز هم فقط برای چند لحظه با پیکر بیجان پدرش دیداری تازه کرد. در این میان گاهی دلآرام خانم، مریم را به منزلش میبرد تا روحانگیز چند ساعتی را بی دغدغه، تنها بماند. این خواستهی خودش بود. او و صادق، هیچ کلمهای با هم رد و بدل نمیکردند. آن دو در توافقی نانوشته، در کنار یکدیگر زندگی میکردند تا شاید روزی دستی از غیب، همه چیز را درست کند. صادق هم پس از مطمئن شدن نسبت به ناتوانی همیشگی دخترش در راه رفتن، از صبح خروس خوان تا بوق سگ را در مغازهی لبنیات فروشیاش مینشست و دم نمیزد. زمانی هم که به خانه میآمد، با نادیده گرفتن همسرش، چند دقیقهای را کنار مریم مینشست و دستان او را میگرفت و به فکر فرو میرفت. پس از آن هم رختخوابش را در میان خانه میانداخت و صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و روز جدیدی را شروع میکرد.
مریم همچون پاندول ساعتی که در رفت آمدش، ما را متوجه گذر زمان میکند؛ در آمد و شد بین خانهی مادربزرگ و خانهی پدر و مادرش، ما را متوجه بزرگتر شدنش میکند. در این میان یک چیز ثابت است. در یک سال گذشته به جز طبیبان و پدر و مادر و دو مادربزرگش، کسی را او را ندیده بود. روحانگیز مریم را از دیگران و دنیا را در چشمان مریم محدود کرده بود. او تمایلی به رونمایی از دخترش برای هیچکس نداشت. بارها پیش آمده بود که بستگان و آشنایان خواسته بودند که برای عیادت به دیدارش بیایند یا پیغام میفرستادند که روزی را تعیین کنید تا برای دیدن دخترت مزاحم شویم؛ اما روحانگیز به تک تک آن افراد جواب منفی میداد. او نقص پاهای دخترش را، نقص مادر بودن خود میدانست و حوصلهی نگاه ترحم آمیز دیگران را نداشت. حتی زهره، دوست صمیمیاش که یکبار سرزده به خانهش آمده بود، موفق به دیدن مریم نشد. آن روز وقتی روحانگیز از پشت آیفون متوجه شد که زهره به دیدنش آمده است، ابتدا کمی دستپاچه شد. اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و مریم را به مادرشوهرش سپرد و سپس به استقبال زهره رفت. زهره همان کسی بود که روحانگیز آن مغازهی بدلی فروشی را با او شریک شد و همان فردی بود که قرار و مدار خروج روحانگیز از کشور را گذاشته بود و همیشه روحانگیز را به جدایی و استقلال تشویق میکرد. روحانگیز اما از دیدن زهره خوشحال نشد. خوش نداشت خاطرات گذشته را دستمالی کند. او اصلا به عمد، در یک سال گذشته از زهره فاصله میگرفت.
در حال نوشتن قصهای جدیدم
قصهای نه خیلی کوتاه، نه خیلی بلند
قصهی مریم
هر وقت کامل شد میذارمش همینجا
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago