اتاقی از آنِ خود

Description
@fgoli68
اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان به نوشته ویرجینیا وولف
است.
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 5 months ago

هیچ چیز مثل عکس‌ها از روزگار رفته حکایت نمی‌کند. توی عکس‌ها موهای صاف‌تر و‌مشکی تری دارم، چروک دور چشمهایم کمتر است و با اینکه به تازگی بچه‌ای را به دنیا آورده‌ام، شاداب تر از این روزها به نظر می‌رسم. توی آرشیو عکسهام یک عالمه سلفی با بچه‌ای دارم که می‌شود توی بغل نگهش داشت و با او عکس گرفت.‌ برعکس این روزها که بچه یک موجود دوپا و در حال فرار است که تحرک دائمیش، جز یک مشت عکس تار چیزی به جا نمی‌گذارد.
عکس ها نشانه‌هایی از زمان ها و مکان هایی دارند که دیگر نیستند. یک عالمه عکس از پنجره‌ی خانه‌ی قبلی در زمانهای مختلف روز و شب دارم که دلم نمی آید پاکشان کنم. می‌دانم پشت هر عکسی داستانی است و دلم برای آن داستان، برای خودم و احساسی که پشت عکس بوده، برای آن خانه با پنجره‌ای که به مجموعه‌ای از پنجره‌های ساختمان روبرو باز می‌شد تنگ می‌‌شود. ما کمتر از یک سال ساکن آن خانه بودیم اما انگار وزن سنگینی از خاطرات را آنجا به جا گذاشته باشم. خیلی بیشتر از خاطرات دونفره‌مان در خانه‌‌ی اولی که چهارسال در آن زندگی کردیم. در خانه‌ی دوم بود که بچه‌ام نشست، دندان درآورد، چهار دست و پا شد و راه افتاد. اما قصه‌ی دل‌بستگی به آن خانه، همه‌اش این نیست. شاید آنجا را دوست دارم و معمولی ترین عکسهایش را برای خودم نگهداشته ام چون مدت زمان کمی ساکنش بودیم و این زمان، آنقدری نبود که دلزده و خسته‌ام کند. مثل اقامت در خانه‌ای استیجاری در سفر، بار و بنه‌مان را مدتی آنجا گذاشتیم و بعد دوباره کوچ کردیم.
داشتم درمورد عکس‌ها می‌گفتم. اینکه دلم نمی آید پاکشان کنم. یک دنیا عکس دارم از بچه ‌ای که تازه خندیدن یاد گرفته و حالت چهره‌اش از عکسی به عکس دیگر متفاوت است. حس میکنم پاک کردنشان، مثل از دست دادن لحظه‌ای است که دیگر برنمی‌گردد پس بیشترشان را نگه میدارم. داستان پشت هر عکس را نگه میدارم.
عکسی که بچه در کالسکه‌اش زیر درخت خوابیده برای روزی است که بعد از پیاده روی به خواب رفت و من همان جا نشستم و داستانم را نوشتم. حتی قصه‌ی پشت تک تک فنجان‌های قهوه، قصه‌ی یک گلابی و نارنگی در دستم، قصه‌ی یک مشت ذرت ریخته روی سرامیک را می‌دانم.
ساعت مچی دور دستم در عکس را مدتهاست ندیده ام، نگین انگشتری که در همه‌ی عکس‌ها برق می‌زند را گم کرده‌ام و گردنبند عقیق را خیلی وقت است به گردن نینداخته‌ام. عکس‌ها می‌گویند ما چه بهانه‌های بزرگی برای زندگی داشته ایم. بهانه‌ای که در روزمرگی به چشم نمی آمد. عکسها میگویند زندگی‌مان آنقدرها هم بیهوده نبوده است حتی وقتی خودمان احساس پوچی میکردیم. در عکس‌ها یادمان می‌رود پارسال هم برف آمد و ما سلفی گرفتیم. مواجهه‌‌مان با برف، مواجهه‌مان با کوکوسبزیهایی در حال سرخ شدن شبیه کسی است که اولین برف زندگیش را دیده یا اولین بار است کوکوسبزی درست میکند.
دلم میخواهد همه‌ی عکس‌ها را نگهدارم. دلم می‌خواهد همه‌ی لحظه‌هایی که نمی دانستم چقدر خوشبخت بودم، چقدر شاد بودم را نگه دارم.
دلم می‌خواهد داستان پشتِ تمام عکس‌ها، زندگی‌ای که دیگر تکرار نمی‌شود، لحظه‌هایی که هرگز برنمی‌گردد را نگهدارم.

1 year, 5 months ago

یه جوری این زمستون، تعطیلات داشتیم که دلم می‌خواست بچه مدرسه‌ای بودم 😏

1 year, 5 months ago

زخمِ دگر بزن به دل
مرهم اگر نمی‌نهی!

والا!

1 year, 8 months ago
عکس برای یکی‌ از هزار روز …

عکس برای یکی‌ از هزار روز شبیه هم هست. یکی از روزها که هوا ابری و سرد بوده، چای دم کرده بودم و از استکانم عکس گرفتم و آن را هیچ جایی به اشتراک نگذاشتم. یکی از روزهایی که احتمالا در فکر پختن نهار بوده‌ام، نماز ظهر را سر وقت خوانده‌ام، خرده‌های نان را از روی اپن پاک کرده‌ام، گاز را شاید دستمال کشیده‌ام.
آدم نه فقط در مورد آینده که در مورد گذشته هم می‌تواند خیال پردازی کند. آدم وقتی به روزمرگی هایش فکر میکند، وقتی از آن ها فاصله می‌گیرد در آنها هم شکوهی می‌بیند. یک جور زیبایی. یک جور امید. آدمیزاد همین است دیگر. وقتی دور می‌شود، دلتنگ می‌شود. دلتنگ تلاشِ بی وقفه‌اش برای غلبه بر روزمرگی، دلتنگ چیزهایی ساده.
بزرگسالی یعنی زیستن در تنی که در آرزوی سفرهای دور و دراز است و در روانی که برای گوشه‌ای و خلوتی دلتنگی می‌کند.
امشب شب یلداست، آدمها شاید تا صبح بیدار بمانند ولی صبح فردا همه دوباره به روزمرگی‌هایشان برمی‌گردند و در این هم رنج است هم شکوه. رنجِ تنهایی و شکوهِ ادامه دادن....

1 year, 8 months ago
  1. بچه‌ام سقط شد. بچه‌ی مادرم هم سقط شد. بچه‌ی مادر همسرم هم سقط شد. بچه‌ی فلان دوستم که هفت سال پیش همکلاسی بودیم، بچه‌ی‌ همسایه‌مان، بچه‌ی خانومی که گاهی می‌آمد برای تمیزکاری ساختمان، بچه‌ی آن رفیق اینترنتی‌ام، بچه‌ی استادمان که خانم مدیر صدایش می‌زدیم، همه و همه‌شان سقط شد. و من تمام این‌ها را وقتی فهمیدم که دهان باز کردم و حرف زدم.

قبلش هیچ‌چیز نمی‌دانستم. فکر می‌کردم من چقدر بدبختم که باید بین این همه زن باردار و خوشحال، همچین چیزی را تجربه کنم. وقتی داشتم از درد به خودم می‌پیچیدم و روزها و شب‌ها می‌گذشت و خونریزی‌ام بند نمی‌‌آمد، وقتی زبان باز کردم و از دردم به دیگران گفتم، فهمیدم این را خیلی‌ها تجربه کرده‌اند اما صدایشان درنیامده. چرا؟ چون زشت است، عرف نیست، بی‌حیایی است که آدم درباره‌ی سقط جنینش حرف بزند. مردم فکر می‌‌کنند مادر و این چیزها؟ مادر باید همیشه خوب باشد و از تک‌تک لحظات بارداری و زایمان و شیردهی و بچه‌داری‌اش لذت ببرد. مادر که نباید از درد و بدبختی‌هایش بگوید. این‌ها مال قایم کردن است؛ مال غصه‌خوردن‌های وقت تنهایی!

من اما قایم نمی‌کنم؛ می‌نویسم. برای حال خودم؟ این بار نه! برای اینکه همه باید بدانند بارداری فقط صحنه‌های قشنگ و رنگین‌کمانی که در تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی می‌بینید، نیست. همه باید بدانند هر یک قطره خون در طول بارداری می‌تواند قلب آدم را بیاورد توی دهانش. همه باید بدانند از دست دادن آن تکه‌ی کوچک یکی دو سانتی بیشتر از اینکه ناراحتی و غم و قبح و زشتی داشته باشد، درد دارد؛ درد!

این‌ها را می‌گویم که اگر چهار روز دیگر‌ باردار شدید و بچه‌تان سقط شد، فکر نکنید فقط شما این اتفاق را تجربه کرده‌اید. یادتان بیفتد که نیکولای آبی هم بچه‌اش سقط شد، مادرش هم بچه‌اش سقط شد، مادر همسرش هم بچه‌اش سقط شد، فلان دوستش که هفت سال پیش همکلاسی بودنند، همسایه‌شان، خانومی که گاهی می‌آمد برای تمیزکاری ساختمان، آن رفیق اینترنتی‌اش، استادشان که خانم مدیر صدایش می‌زدند، همه و همه‌ بچه‌شان سقط شد...

  • تا چند روز در این‌جا مطالبی واقعی اما پر درد و خون درباره‌ی تجربه‌ی شخصی من از سقط را می‌خوانید. اگر بدتان می‌آید، نخوانید!

#سقط_نامه

1 year, 8 months ago
صبحِ دوشنبه

صبحِ دوشنبه

1 year, 8 months ago

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

1 year, 8 months ago

یکی از قسمتهایی که خیلی به دلم نشست:

از مامان بچگی‌هایم،کسی که کنارش گرما را حس می‌کردم، از دمنوش‌هایش، دیگر هرگز خبری نخواهد بود. دیگر هرگز از کمد معطرش خبری نخواهد بود، از توده‌ی لباسهایش که بوی شاهپسند می‌داد، از دانتل‌های آرامش‌‌بخشش، از کمد زیبایش که از چوب گیلاس ساخته شده بود و من پنجشنبه ها بازش می‌کردم و بدل به قلمرو کودکانه‌ام می‌شد،دره‌‌ای شگفت انگیز و آرام، تاریک، معطر به عطر مربا، آرامش بخش همچون سایه‌ی میز ناهارخوری که می‌رفتم زیرش و فکر می‌کردم امیری عرب هستم.
دیگر هرگز خبری از دسته کلیدش نخواهد بود که آویزان از بند پیشبندجیرینگ جرینگ می‌کرد و مدال افتخارش به شمار می‌آمد، نشان درجه یک کدبانویی.
آه ا‌ثاثیه‌ی تا ابد از کف رفته‌ی مادرم،. آه مامان تو که زنده بودی و آن همه دلگرمم می‌داشتی، تو که هنر تشویق کورکورانه‌ی من را خوب بلد بودی، تو که هزار دلیل مسخره می‌آوردی تا به من قوت قلب بدهی، آه مامان، آیا از آن بالا پسر کوچولوی ده ساله‌ی حرف شنویت را می‌بینی؟

1 year, 8 months ago
کتاب، دو بخش داره. ابتدای کتاب، …

کتاب، دو بخش داره. ابتدای کتاب، با مرثیه برای مادر از دست رفته شروع میشه و بعد، نویسنده از خاطرات کودکی و جوانی زندگی با مادرش مینویسه و در یک سوم پایانی کتاب، دوباره از سوگ خودش مینویسه، از واقعه‌ی هولناک مرگ و حسرت و غم عمیقش رو به زیبایی به قلم درمیاره.
قسمتهای خاطراتش، بی‌اندازه زیباست و شاید حس مشترک خیلی زیادی برای آدم ایجاد کنه، اما حجم قسمتهای سوگ‌ناکش یکم زیاده و ممکنه آدم رو خسته کنه چون به ورطه‌ی تکرار میفته‌.
ولی اگر کتابی در توصیف مقام مادر و دنیای تیره و تار پس از رفتنش میخواید بخونید، اگه این سوگ رو تجربه کردید و دلتنگ روزگار از دست رفته کودکی هستید، بی‌شک بهترین انتخابه.

1 year, 8 months ago

هیچ چیزی مثل بچه، به آدم ثابت نمی‌کنه هرچیزی زمان خودش رو داره و باید تا رسیدن زمانش صبور باشی‌. مثلا چندماه سعی میکنی رنگ‌ها رو بهش یاد بدی و هرچقدر تکرار میکنی فایده زیادی نداره و رها میکنی.
یه روز، فقط میگی این نارنجیه و با همین یک بار، دیگه کامل یاد میگیره و بدون هیچ تلاش خاصی میگه نانینجی !

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago