?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
از آخرین نوشتۀ رسمیام بیشتر از یک سال گذشته است. در این مدت بارها از خودم پرسیدهام که کدام چراغ در من خاموش شده و چه چیزی جوهرم را خشکانده. با این وجود، غمگین نبودهام. از ننوشتن درد نکشیدهام و گزنههای سکوتْ درونم را نخراشیدهاند.
گمان میکنم که نوشتنْ فرزندِ سفر در زمان است. باید غرق در چراییِ گذشته یا چگونگیِ آینده باشی که قلم بچرخانی. برای من که مدتهاست پای خیال را فراتر از یک ماه اینورتر یا آنورتر از اکنون نگذاشتهام، بدیهیست که زندگی در لحظه میگذشته. رنج چندانی را از گذشته حمل نمیکنم و ترس زیادی از آینده ندارم. همین میشود که چیزی برای نوشتن هم پیدا نمیکنم. اینطور نیست که رنجها و ترسها ته کشیده باشند؛ من از پرداختن به این چیزها خستهام و حوصلهٔ تحلیل کردن ندارم. رفتهام مرخصی.
دیشب در راه به این فکر میکردم که دارم به چه فکر میکنم. به هیچ. دقت میکردم که دندهٔ اتوبوس کجاست. انعکاس توی شیشهها از کدام تصویرِ واقعیت است. صدای تخمه خوردن از کدام صندلی میآید و دو زنِ مجاورم دربارهٔ چه پچپچ میکنند. دیشب هم چیزی برای نوشتن پیدا نکردم.
چند روز پیش گفتم «اگر حاصلِ اکنونزی بودنْ نویسندهنشدن باشد، ناراضی نیستم.» امروز اما به این فکر میکنم که زیرِ آرامشِ دریا، زندگی جاریست. نویسنده لابد میتواند از همین هیچِ جاری در لحظه هم بنویسد.
شب است. چراغ را خاموش کردهام. مردی که در این اتاق و این تخت و این لحاف با من شریک است، خوابیده. کتاب را ورق میزنم و چراغ کلیپسی را میگذارم بالای صفحهٔ ۷۲. زن در کتاب تنهاست. سبزی خوردنها را ریخته توی آبنمک و کاهو خرد میکند. نویسنده است و مهمان دارد. هربار که چاقو را روی تخته پایین میآورد، دیالوگی را توی ذهنش اتود میزند. نینیکاهوها را گاز میزند و تمام صورتش میخندد. شخصیتِ قصهٔ توی سرش، در حال لاس زدن است.
مرد روی تخت قل میخورد. فنرها به اندازهٔ طول این همبستری صدا میدهند. دستش را میگذارد روی شکمم. من و مردی که صدای تخت را درآورده، در جسمهایمان هم شریکیم. دوست داشتم این خطها را برایش بخوانم و همینجا کتاب را ببندم. بعد با هم حدس بزنیم که شخصیتِ اصلیِ کتابِ شخصیتِ اصلیِ کتابم، چهطور لاس میزند. و بعد سر همین حرفها را بگیریم و برسیم به تهش. تهِ ته. آنجا که کلمهها به پچپچ میرسند و پچپچهها بین نفسها محو میشوند.
ولی مرد خوابیده و خرخر میکند. زن در صفحهٔ ۷۳ دستش را حین آبکش کردن برنج میسوزاند. کتاب را میبندم و دست مرد را از روی شکمم برمیدارم. میخزم زیر لحاف. بهجای نفسهای خودم، دمهای زیر و بازدمهای بم او را میشمارم. قرار بود این نوشته جوری تمام شود که انگار این مرد در هیچچیز شبیه تو نیست، الا همین خرخرها. قرار بود کتاب را که میبندم، نگاه کنم به کسی که هیچچیز از قصه و تداعی و خیال نمیفهمد و بلد نیست جای آدمهای کتابها حرف بزند. قرار بود دوباره از ندارهایی بنویسم که به قوت غالبِ حسرت زندهاند.
امّا خستهام و خوابآلود و پرخیال. اینها کلمات منند و آن مرد تویی. کسی نمیداند که چند شب گذشته. من اما همیشهٔ تاریخ، بلدم که روزها را برگردم و بشمارم و با دقّتِ کمیابی بگویم که این هزار و ششصد و چهل و سومین شبِ خرخر است. صبح که بیدار میشوی، برایت صفحهٔ ۷۲ را میخوانم و مجبورت میکنم که صبحانهات را وسط لاس زدن بخوری. من و مردی که کنارم خوابیده، در این اتاق و تخت و لحاف و جسم و کلمات، شریکیم.
نشستهام در تاریکی اتاق. درها بستهاند و از زیر در نوری میتابد که به جایی نمیرسد و از بیرون صدای نبودن میآید. شاید تنهایم. شاید وقتی گوشهایم را خاموش کرده بودم، گفتهاند که دارند میروند و نشنیدهام. دارم گریه میکنم. شدید، شدید، شدید؛ مثل رگباری که بیخبر میریزد روی سر شهر. گریهام ناگهان ریخت روی سرم. یک جایی دیدم نوشته «۳۲. برای جین: با همهٔ عشقم که باز کافی نبود» و فرو ریختم. مگر نگفتی «فرو بریز»؟ ریختم و شیروانیها به احترامم کلاه از سر برداشتند. در تصویری که از خودم توی سرم دارم، نشستهام وسط اتاق بیسقف و شیون میکنم. اتاق فرش ندارد و مشتمشت خاک میریزم روی سرم. موهای دخترِ توی خیالم بلند است. سیاه و بافته. شبیه من نیست. شبیه من اما ویران است. دلتنگ و ندار. ندار. ندار یعنی کسی که ندارد. و لابد نخواهد داشت. و عشقش، همهٔ همهٔ همهٔ عشقش کافی نبوده. هرگز، کافی نبوده. برای هیچ چیز.
و دختر میافتد روی خاک. روی گِل. میخوابد همانجا. میمیرد همانجا. دختر زیر صاعقهٔ رگبارِ بیخبر جان داده. شعر آدم میکشد.
یک روز میرسد که از تو دورم، بسیار دور. هرقدر که به ته چشمهایم خیره شوند، اثری از تو نمیبینند. نامت میان کلمات پرتکرارم نیست. سرگرم چیزهای دیگرم. درمورد آخرین کتابِ انتشارات حرف میزنم که اولین اثر چاپشدهٔ یک نویسندهٔ جوان است. شیشههای خالی را چیدهام توی انبار و به آخرین ماه تابستان فکر میکنم. ناخنهایم را مانیکور میکنم؛ چون از کشیدن پد رویشان خسته شدهام. موهایم کمپشت شدهاند و چشمهایم نزدیک را هم نمیبینند. کسی دفترچههای قدیمیام را ورق نمیزند و نمیپرسد آن روز، آن کلمهها را برای چه کسی نوشتهای. به کسی نمیگویم «برای چه کسی نه، برای چه چیزی.». کسی دلیلِ انتخابِ آن چهار رقم را برای رمز کارتهایم نمیداند. همه نیستند. همهٔ قدیمیها نیستند و جدیدها چیزی از هیچچیز نمیدانند. آدمهای تازهای که با من آشنا میشوند، علاقهمندی به تو را یکی از روشنترین ویژگیهایم نمیدانند. من امّا میدانم که روزی قلبم برایت نواخته است. تو را در قلبم میشناسم، اگرچه که ممکن است مغزم خراب شده باشد و به یادم نیایی. روزهایی در زندگی ما بوده که با یک خورشید روشن میشده. چیزهایی در تاریخ ما هست که هیچکس نمیداند چهقدر از آنها گذشته. من ساکتم. من نمیتوانم چیزی بگویم. من چشمهایم را بستهام.
امروز، در این لحظه که مینویسم، سوگوار آن آیندهٔ بعیدم. آه میکشم از احتمالِ محو شدن در انبوه زندگی و ناشناس بودن در آینده؛ به همین سادگی که بسیاری در این روزهای من، منچستریونایتد را نمیشناسند.
اینطور نیست که حرفی نباشد. حرفها آنقدر بدیع و بکرند که هنوز نمیشود به جمله کشیدشان. یک قصه دارم برای خودم، از زاویهٔ دیدی که کسی تا کنون آنجا نایستاده. دهها قصه دارم برای شما، از میان تصویر و صدا و کلمه. میرقصم در شعر، میخوابم در داستان، میچرخم در آواز، بیدار میشوم در حریر. همهچیز شبیه «حرکت در مه»، میرود تا روایتی باشد از رفتن، نایستادن، نترسیدن. نترسیدن.
نترسیدن از رفتن، شبیه نترسیدن از ارتفاع کابینِ لرزانیست که دریا را میکشد تا کوه. چشم دوختن به آبیِ دوردستی که از دور بودن کوتاه نمیآید. نترسیدن این شکلیست: دل بستن به چیز متزلزلی که بعید است؛ اما میبینی که زیباست. زیباست. پس میدوی. بیآنکه بدانی به کجا.
چشم باز میکنم و به تو فکر میکنم، نه روزی یکبار… شبی چند بار. یک بار از خوابی بیدار شدهام که پاراگلایدرهای رنگارنگ تویش پرواز میکنند و ما در شیشهٔ ماشینها از انعکاسِ حرکت عکس میگیریم. انگار که میترسیم به خود پرواز نگاه کنیم. انگار که میترسیم حرکت را به شکل حرکت به خاطر بسپاریم. شیشه پایین میرود و بیدار میشوم. به خودم میگویم «باید یاد بگیرم تو خواب پرواز کنم.» و دوباره میخوابم.
تبدیل شدهام به اکلیل. حجمی از غبارهای ریز درخشان که شبیه من راه میرود و شبیه من میخندد و شبیه من عاشق است، میلغزد به سمت تو. فرو میرود در تار و پود لباسهات و میخزد در فاصلهٔ میان دکمههات و حل میشود در تنت. دستهای آدمک اکلیلی جا میمانند لای موهات و نفسش کنار گردنت و بالهاش روی شانههات. بعد زنگولههای شیشهای توی دلت صدا میدهند و بیدار میشوم. به تو میگویم «اگه قراره غمت بیشتر بشه، پس چرا اسم من شادیه؟» و دوباره میخوابم.
دلفینی از موجها بیرون میپرد. بادبادکی در آسمان آزاد است و نخ نامرئیِ ۲۳۱ کیلومتریاش در دستهای توست. دنبال خودم میگردم و صدای باد شدیدتر میشود. دنبال تو میگردم و کنتراست آبیها توی خوابم بیشتر میشود. بیدار میشوم و کنار اسمت مینویسم «دریا».
سرانجام تو را پیدا میکنم، ماه. از توی خوابهایم میکشمت بیرون و صورتم را میچسبانم به صورت روشنت که همدمای لیوانِ بخارگرفتهٔ یخدربهشت است. دست میکشم روی حفرههای غمانگیزت که جای زخمهایت را خوب کنم. میخندی و آرزویی در قلبم برآورده میشود. میفهمم که تو گوی شعبدهای، مهرهٔ ضمانتِ اجابتی. میفشارمت روی سینهام. میگویم صدای حلقههای زحل را گوش کن. میگویی صدای حلقههای زحل را شنیده بودم که بیدار شدم و آمدم.
پیدایت میکنم ماه. با همین خیالات شاعرانه. با همین فرمول پر اشتباه و نامحبوب. یک روز صبح میبینم کنارم خوابیدهای. یا یک شب میبینم که کنارت تابیدهام. شب همینطور سیاه و پرغبار نمیماند.
حالا من بگویم ایلام، ممکن است زنان و مردان و نانباینریهای غیوری از خطههای سرسبز کرمانشاه و لرستان و مناطق حومه شاکی شوند. پس ما در زاگرس مرکزی غذایی داریم تحت عنوانِ «جِگِروَز» که در تهران (و لابد البرز مرکزی) به آن «جیگَرپیچ» میگویند و از انواع کبابهاست. فیالواقع در کبابیها و جیگرکیها یافت میشود و حتماً برای همه آشناست.
جگرِ گوسپندِ نر یا ماده یا نانباینری را در ابعاد کوچکِ مکعبی تکه میکنند. پیشتر لایهٔ چربیای که ناحیهٔ دیافراگم گوسپند را احاطه کرده، جدا کردهاند. شنیده شده که به این لایهٔ چربی که همچون گیپور نازک و متخلخل است، «پرده» نیز میگویند. هر تکه جگر را میان لایهای از پرده میپیچند و همانطور که اهالی آسیای شرقی فینگرفودهای گوگولیشان را با خلالدندان چفت و بست میکنند، ما نیز سیخ کباب را فرو میکنیم در جگرِ پردهپیچشده تا استحکاماتش استوار بماند. سیخ که پر شد، نمک فراوان میزنیم و بر آتش مینهیم تا وزیده شود.
در این رسپی، جگر چرب و نرم و آبدار خواهد پخت و تجربهٔ طعمی را برای شما به ارمغان میآورد که پیش از این ندیده و نچشیده و نخواندهاید.
نقل است که شوهرعمهٔ پدرم (که با حفظ سمت، پدرِ شوهرعمهام نیز هست) جگر را درسته در پردهٔ یکپارچه میپیچیده و به چند سیخِ موازی میکشیده و روی زغالِ باوقار میگذاشته تا به آرامی کباب شود. من که ندیده و نچشیده و نخواندهام؛ اما میدانم «درختِ گردکان به این بزرگی، درخت خربزه اللهُ اکبر.¹». خدایش بیامرزد.
القصه؛
نویسنده میخواهد بگوید جگرم سوخته. نه از آن سوختگیهای ساده که با سالاد درمان میشود. جگرم وز شده. نه از آن وزهای معمولی که در کبابیها و جگرکیها پیدا میشود. چند سیخ موازی را چنان فرو کردهاند در جانِ درستهام که پیش از این ندیده و نچشیده و نخوانده بودم.
___
1. فردی که با گردو حشر و نشر داشته، برای نخستینبار درخت گردو میبیند و از بزرگی و عظمتش شوکه میشود. از مقام تحیر که فرود میآید، خطاب به صحابه میگوید «درخت گردکان به این بزرگی، درخت خربزه اللهُ اکبر…».
اینها را با جوهر خشک و فشار دست مینویسم. نمیتوانم بنویسم. آنچه در رگهایم جاریست، خون معمولیِ سرخیست برای زنده ماندن، نه زنده کردن. معجزهٔ خلق از دستهام رفته. نفسم بوی مسیح نمیدهد. خدا در روحم مرده. آنکس که در من مینوشت و قلبها را فشار میداد، فشارِ قلبم بود. حالا اما قلبم یک تکه گوشت معمولی کوچک است که میدود تا نمیرد؛ خانهٔ پرندههای عاشق نیست.
چشمهام نگاه میکنند به ماه، اما هیچ گنجشک عاشقی را نمیبینند که آنجا نشسته باشد. مرمرِ روشنِ دوری را میبینند که آنقدر غریبه است که انگار هیچوقت به خواب هم نیامدهایم. حرفی در دلم نمیجوشد. کتابهای شعر را ورق میزنم تا شاید صدایم را از صفحات دیگران گدایی کنم.
خشکسالی یعنی همین بیعشقی؟ دلتنگ آن قلب بزرگم که با ماه به مد میرفت. دلتنگ آن خون جادوییِ سبزم که اجازهٔ کلمات را از من گرفته بود و بهجای نقطهٔ حروف، ستارههای رنگی میگذاشت. جوهر جانم نیست.
تو آن قصهای بودی که نمیخواستم شروعش کنم. هزار بار گفتم، به هرکس که من را میشناخت، به هرکس که تو را میشناخت، به همه. نمیخواستم تو قصهٔ اولم باشی. نمیخواستم تو آن تجربهٔ ناقصِ پراشتباهی باشی که بعدها، بعد از قصههای دهم و صدم، حتی نتوانم نگاهش کنم. اما نوشتمت. پر از غلط، با باگ پیرنگی، شلوغ از دیالوگهای اضافه و کم. میخواستم ننویسم. میخواستم بخوابم روی آب، روی همان آبی که تکان نمیخورد، اما جلو میرفت. میخواستم دست به هیچ چیز نزنم، که دست من آلت دوزخ است. سبزینه را میخشکاند و طلا را خاکستر میکند. میخواستم بمیرم روی آب و جریان، رود، زندگی، هرچه که جلو میرود، جلو برود و مرا برساند به تو. اما دست زدم به همهچیز. دست انداختم به همهچیز. نوشتم. پر از اضطراب، پر از ترس، پر از بند. «همهٔ لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه.» و آنچه که مینوشتم «پرواز» نبود. حالا دست دوزخ قصهام را سوزانده. جانم را گرفته. ده بار و صد بار نوشتهام و زاییدهام و مردهام و برگشتهام… و هنوز قصهای که میخواهم از اول بنویسم، تویی. که هزار بار بنویسم و شاید یک بار، یک بار، یک بار بخوانی و بمانی.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago