خاطرات یک کتابدار

Description
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 5 months ago

با آب و تاب توضیح می‌داد که از کودکی به شعر علاقه‌مند بوده و ذوق و شوق سرودن شعر را داشته است؛ و حالا توانسته کتاب شعرش را چاپ کند و گلایه می‌کرد که چرا مردم شهر از کتابش چندان استقبال نکرده‌اند و همان تیراژ اندک هم روی دستش مانده است.
برای چاپ کتابش به‌به و چه‌چه کردم و برای کتاب‌های فروخته‌نشده متاسف شدم.
کم‌کم صحبت را کشید به مضمون شعرهایش و گفت: «من همیشه فلسفی فکر کرده‌ام و عقلانی به جهانم نگاه کرده‌ام. شعرهایم هم ترکیبی از فلسفه و شعر است.» بعد پرسید کتاب «چنین گفت زرتشت» را داریم یا نه؟ و در ادامه گفت: «نیچه هم در این کتاب دقیقا مثل من حرف زده و سخنانش آمیخته‌ای از ادبیات و فلسفه است اما نه به قوت شعرهای من.»
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 6 months ago

به سختی قدش به کانتر امانت می‌رسید، روی نوک پا ایستاد، سلام کرد و پرسید: «شما کسی به نام مبینا ز. می‌شناسین؟» گفتم: «کیه؟ دوستته؟» گفت: «نه خودم هستم. هفته قبل عضو شدم، می‌خواستم ببینم منو یادتون مونده یا نه.»
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 6 months ago

کتاب‌هایش ۲۸۵ روز تاخیر دارد. می‌پرسم: «چرا این همه دیر؟» می‌گوید: «خانم به خدا هر بار کتاب‌ها رو می‌آوردم شما نبودین.» می‌پرسم: «کِی آمدی؟» می‌گوید: «چندین بار جمعه‌ها اومدم شما نبودین، دیگه با خودم فکر کردم هیچ‌وقت نیستین.»
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 8 months ago

این روزها هوا خیلی سرد است، سردتر از هرسال همین موقع‌ها. الان ساعت شش عصر است و یک پسربچه پشت کانتر ایستاده تا کتاب‌هایش را برای امانت بردن ثبت کنم. قدش نمی‌رسد و خوب نمی‌بینمش. اشاره می‌کنم که بیاید پشت میز امانت. سه تا کتاب از داستان‌های شاهنامه انتخاب کرده. نگاهش می‌کنم و می‌گویم:
-حالت چطوره علی؟
-خوبم ولی زیاد نه.
-چرا؟
-آخه خیلی سرده.
سر تا پاش را نگاه می‌کنم. یک کاپشن روی یک ژاکت پوشیده اما زیپش باز است. شلوارش هم یک گرمکن خانگی‌ست با یک جفت دمپایی بدون جوراب. می‌گویم:
-آخه خوب لباس نپوشیدی؛ باید زیپ کاپشنت رو ببندی، کلاه و کفش و جوراب هم بپوشی.
-جوراب لازم نیست چون با ماشین اومدم.
-جوراب همیشه لازمه مخصوصا زمستون، حتی باید توی خونه هم جوراب بپوشی.
از نگاهش متوجه می شوم از نصیحت خوشش نیامده. برای اینکه فضا را تعدیل کنم می‌گویم:
-پسر من هم توی خونه جوراب می‌پوشه.
-اسم پسرتون چیه؟
-کارن.
-خارجیه؟
-نه، اسم یکی از قهرمانان افسانه‌های ایرانه، تو که شاهنامه می‌خونی باید تلاش کنی قهرمان‌ها رو بشناسی.
-پس اسم قشنگیه چون اسم یه آدم بزرگ بوده‌.
-اسم تو هم قشنگه چون اسم یه آدم بزرگ بوده.
ـولی مامانم همیشه علی‌کوچیکه صدام می‌زنه‌.
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 8 months ago

زن خرس گنده آب دماغشو با انگشت می‌گیره، بعد با همون دست کتاب برمی‌داره می‌ذاره روی کانتر امانت.
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 8 months ago

روزهای پاییز و زمستان است؛ هوا سرد و روز کوتاه. تا از خواب بیدار شوی و به خودت بجنبی ظهر شده. ظهر را از صدای بلندگوی مسجدی که نزدیک خانه‌مان است می‌شود فهمید. هیچ‌وقت صدایش واضح نبوده یا من خوب گوش نداده‌ام که ببینم چه می‌گوید؛ اما لحنش همیشه آرام و مذهبی ست. مردی است که یکی دو دقیقه چیزی می‌گوید و بعد صدای زنی به گوش می‌رسد که قاری را معرفی می‌کند. حالا نوبت صدای قرائت چند آیه از قرآن است و بعد صدای رادیو قطع می‌شود و مؤذن پیر محله اذان می‌گوید؛ و این درست همان زمانی است که به لطف آفتابِ ظهر کمی از سرمای هوا کم شده و روز روشن‌تر است. خانه پس از تلاش‌های از صبح تا الان مامان، تمیز است، کتری روی بخاری دارد بخار می‌کند، فنجان‌های چای، آماده و تمیز زیر نوری که از پس پرده به درون هال خزیده برق می‌زنند، بوی غذای دستپخت مامان آدم را مست می‌کند. دمپختکی که با برنج محلی و سبزی خشک فراوان پخته شده و ما عادت داریم آن را با سس گوجه می‌خوریم، مخصوصا ته‌دیگ را که حسابی چرب‌و‌چیلی است و هوش از سر آدم می‌پراند...
▫️▫️▫️

حالا بعد از گذشت سال‌ها هنوز وقتی از مسجد جامعی که تا محل کارم فقط یک دیوار فاصله دارد صدای اذان ظهر را با همهٔ مقدمات رادیویی‌اش می‌شنوم، دلم برای عطر آن روزها پر می‌کشد.
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 10 months ago

یکی از اعضای قدیمی می‌خواست عضویتش را تمدید کند. پروفایلش را که چک کردم نام پدرش ثبت نبود. پرسیدم. یک نام قدیمی ایرانی را گفت که همیشه دوستش می‌داشتم. ناخودآگاه گفتم «بله؟»، انگار که می‌خواستم از شنیدن نام کمیاب پدرم مطمئن شوم. عضو قدیمی احتمالا فکر کرد که اولین بار است چنین نامی را می‌شنوم، شروع کرد به توضیح و گفت: «از بس اسم پدرم کمیابه همیشه باید دوبار بگم تا همه متوجه بشن.» در آن دقایق به جز او و من فقط یک نفر دیگر در بخش امانت بود که منتظر ایستاده بود تا امانتش را ثبت کنم. در جواب عضو قدیمی گفتم: «خیلی هم کمیاب نیست، الان در این بخش نزدیک به هفتاد درصد افراد نام پدرشون همینه.» عضو قدیمی کمی گیج شد اما مطمئنم بعد فهمید و خندید.
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 11 months ago

یکی از کارهای دشوار کتابخانه شلف‌خوانی است. هم به لحاظ جسم که دست و پا و چشم و بدتر از همه گردن را حسابی خسته و کوفته می‌کند و هم به لحاظ روح و روان. من نمی‌دانم که شما که این نوشته را می‌خوانید چقدر با اشیای دور و برتان راحتید؟ اشیا چقدر با شما راحتند؟ چقدر با هم خاطره دارید؟ نمی‌دانم. من اما با کتاب‌ها زیاد خاطره دارم. هرچه نباشد پانزده شانزده سال است که با هم کار می‌کنیم.
سال‌های اول اشتغالم هروقت می‌خواستم شلف‌خوانی کنم برای اینکه سختی‌اش را کمتر حس کنم به بعضی کتاب‌ها که می‌رسیدم چند ثانیه به خودم زنگ تفریح می‌دادم و اگر خاطره‌ای از آن کتاب داشتم توی ذهنم یادآوری‌اش می‌کردم و این کار کم‌‌کم به یک عادت و یک مراسم اجتناب‌ناپذیر تبدیل شد. حالا که سال‌ها گذشته این خاطرات بیشتر هم شده. مثلا همین امروز به یک رمان آبکی و عامه‌پسند رسیدم. از آن کتاب‌هایی که از بس خوانده شده رنگ‌ورویی به رخ ندارد، جلدش پاره‌پوره است، بوی کهنگی و حتی بوی چرک می‌دهد و آدم چندشش می‌شود لمسش کند. اما اسم نویسنده‌اش مرا وا‌داشت آن را از قفسه بیرون بکشم و در دستم بگیرمش و خاطره‌ای را از روزهای خیلی دور به یاد بیاورم. این خاطره با همهٔ تلخی، سختی، سنگینی و غمناکی‌اش برای چند دقیقه هم که شده بار تحمل‌ناپذیر شلف‌خوانی را سبک می‌کند.
https://t.me/khaterateyekketabdar

1 year, 11 months ago

چند سال پیش یکی از اعضای کتابخانه برای خواهرش کار و کاسبی راه انداخته بود و برای انتخاب نام مغازه‌اش از من راهنمایی خواست. حالا مدت‌هاست که هروقت گذرم به آن طرف می‌افتد و آن مغازه را می‌بینم حس کدخدایی را دارم که اسم دلخواه خودش را بر نوزاد یکی از اهالی روستا گذاشته است.
https://t.me/khaterateyekketabdar

2 years, 1 month ago

تلفن را جواب می‌دهم. یکی از اعضای قدیمی کتابخانه است. خانمی پنجاه و شش هفت ساله. می‌گوید: «چندتا کتاب امانت گرفته بودم، می‌دم به همسرم برشون گردونه کتابخونه، بی‌زحمت برام بازگشت بزنین. امروز شوهر خواهرم مرده و مطمئنم چند روز درگیر مراسمش هستیم. بگو توی این گرمای جهنمی چه وقت مردن بود. حتی نرسیدم کتابا رو تموم کنم. گرفتار شدیم بابا...». همین‌طور می‌خواهد حرف بزند که وسط صحبت‌هایش می‌گویم: «باشه باشه کتاب‌ها رو بفرستین، خدانگهدار».
https://t.me/khaterateyekketabdar

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago