?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
1:35
ولی نه اون حرفی میزنه نه من.
زمان حال:
به خودم اومدم و دیدم چندین دقیقهست همینجوری خیره شدم به تصویرم توی ایینه و غرقم توی گذشته، بالاخره از خاطرات دل کندم، دستی به موهام کشیدم و به سمت طبقهی پایین رفتم؛ به چندتا پلهی آخر که رسیدم مکث کردم و تموم آدمای داخل سالن رو از نظر گذروندم، اکثرا داشتن عکسها و متنهای زیرشونو نگاه میکردن و باهم راجع بهش صحبت میکردن، برخیم سرگرم حرف زدن و خوش و بش کردن بودن اما بعد ۴ سال بازم بین هیچکدوم از این آدما اون چشمای آشنا رو ندیدم..
به راهم ادامه دادم و به سمت جایگاهم رفتم، حالا تقریبا تموم نگاهها سمتم بود، میکروفونو روشن کردم، نفس عمیقی کشیدم و حرفامو شروع کردم.
- سلام، اول از همه خوشامد میگم و تشکر میکنم از تمام آدمایی که اینجا حضور دارن و جای افرادی خالی که قرار بود باشن اما حالا به هر دلیلی امکانش براشون نبود.
در هر صورت خوشحالم که بعد این سالها خانوادم و هموطنهامو میبینم، همونطوری که میدونید و نیاز به توضیح اضافهی من نیست این نمایشگاه اسمش "حریر"ـه، قطعا تا حالا ربط موضوع نمایشگاه رو با اسمش درک نکردید.
سکوت کردم و نفس عمیقی کشیدم برای قدرت گرفتن و ادامه دادن حرفام.
- اگر عکسهارو به ترتیب نگاه کنید میبینید تمام عکسها عکس چشمهای دختر بچهایه که داره بزرگ شدن و احساسش رو از داخل چشمهاش به ما نشون میده، همونطور که بارها توی نمایشگاههای قبلیم دیدید من به چشمها اهمیت زیادی میدم، اما اهمیت این نمایشگاه و چشمها برای من با تمام نمایشگاههای قبلیم فرق داره، چون این نگاهها نگاههای دخترِ عزیز من حریره.
به دخترم که دست سوگند رو گرفته بود نگاه کردم و صداش زدم
- بیا مامان جون.
سمتم دوید و بغلم کرد، بلندش کردم و بوسیدمش، صدای همهمهی حضار بالا رفته بود و همه با تعجب و بهت نگاهم میکردن، اما میون تمام این نگاهها من بالاخره اون یک جفت چشم آشنا رو دیدم که از همه بُهت زدهتر بود..
تموم تنم یخ کرد و پاهام شل شد، مشخص بود اونم حالش بهتر از من نیست، حریرو زمین گذاشتم و دستشو گرفتم؛
قدمای بیجونشو به سمتم برداشت که حریر نگاهش بهش افتاد، اشاره کرد و با همون زبون بچگونهش گفت + مامان ببین بابا از عکساش اومده بیرون و برگشته پیشمون.
پرهام با شنیدن این جمله برای اولین بار توی جمع اشکش چکید و با غمی که تا به حال توی چشمهاش ندیده بودم جلوی دخترمون زانو زد.
حریر با وجود حس غریبی که به پدرش داشت دستای کوچیکش رو روی صورتش گذاشت، اونم دستشو روی دستای حریر گذاشت و بیحرف فقط نگاهش میکرد.
+ بابا..؟
پرهام با شنیدن این کلمه بدون لحظهای مکث در آغوشش کشید، شبیه آدمِ گناهکاری که بعد از سالها بهشتو در آغوش کشیده و فهمیده بهشت فقط سهمِ بیگناهها نیست..
برای آخرین بار توی آیینه به خودم نگاه کردم، این لباس، این ارایش و حتی این مدل مو منو یاد چندسال پیش مینداخت، همهچی درست همونجوری بود که میخواستم اما یچیز کم بود، یچیزی که عمیقا باعث فشرده شدن قلبم میشد و مغزم اونو با فریادایی که توی سرم راه مینداخت خفهش میکرد..
۴ سال قبل:
• اخه همچین تصمیمی مگه انقدر یهویی میشه؟
- مامان دیگه نمیتونم، موندن اینجا روز به روز فقط روحمو عذاب میده، برم بهتره، یکمم حواسم پرت میشه، برمیگردم نگران نباش
• رویا مسافرت همین بغل نمیخوای بری که، داری از ایران میری، فکر کردی راحته؟ اونجا میخوای چیکار کنی؟
- نمیدونم، فقط میدونم یه جا نمیمونم، نگرانم نباش باهات در ارتباطم فقط لطفا جامو به کسی نگو مامان، دلم نمیخواد دیگه خودمو از تو ام مخفی کنم
کلافه نگاهم کرد
• از چی فرار میکنی رویا؟
سکوت کردم، جوابی نداشتم بدم
آخرین وسیلههم داخل چمدونم گذاشتم، یه شیشه از عطر آدمی که سالها شب و روزمو با بوی تنش سر کردم..
• رویا از هرچیم فرار کنی اینو یادت نره از خودت نمیتونی فرار کنی.
همون لحظه بود که سوگند وارد اتاق شد
~ خاله الکی تلاش نکن، خیلی باهاش حرف زدم گوش نمیده، هرچیم بگی تهش کار خودشو میکنه.
مامانم سری تکون داد و بیرون رفت تا تنهامون بذاره
سوگند با تعجب به چمدون کوچیکم نگاه کرد، چیز زیادی توی چمدونم نذاشته بودم، یه دست لباس، دوربینم، اون شیشه عطر و یه دفتر که همیشه همراهم بود.
~ همین؟
- چیز زیادی لازم ندارم ببرم، همینا بسه.
اومد کنارم و بغلم کرد که باعث شد همون لحظه از ته دل زار بزنم..
~ مامانت راست میگه رویا، از هرچی فرار کنی از خودت و قلبت نمیتونی فرار کنی، میدونم خسته شدی، میدونم کم آوردی، اما این راه ارومت میکنه؟
- سوگند دیگه نمیکشم، نمیخوام بیشتر از این روح و قلبم تیکه تیکه شه، برم بهتره، برای اونم بهتره، نمیبینی؟ دارم بهش اسیب میزنم.
~ تو بهش اسیب نمیزنی، تو فقط خودت اذیت شدی و این رفتارت بازتاب زخماییه که تحمل کردی.
دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم
- باشه بیخیال این بحثا دیرم میشه واسه شب بلیت دارم
~ چییی؟ بلیتتم گرفتی؟
- اره
~ هوف رویا از دست تو، چرا اخه انقدر عجله داری؟
- سوگند غر زدنو بس کن مامانم بس نیست؟ هنوز نتونستم بهش بگم شب بلیت دارم جای غر زدن به من برو اونو اوکی کن
کلافه از دستم باشهای گفت و رفت
با غم نگاهی به عکس کوچیک توی دستم انداختم که تا چند ثانیه پیش لای دفترم قایمش کرده بودم، با انگشتم نوازشش کردم و لبخند زدم، دیگه فکر کنم تنها دلخوشیم تویی..
بالاخره ساعتها گذشتن و حالا دم گیت فرودگاه درحال خدافظی از مامانم و سوگند و آرمان بودم، جز همین سه نفر هیچکس خبر نداشت دارم میرم، آرمانم لحظهی اخر مامانم بهش خبر داد و خودشو رسوند.
بین اونهمه آدم توی فرودگاه چشمای من دنبال یه جفت چشم آشنا میگشت، به امید اینکه بیاد و نذاره برم، میدونستم تا الان صد درصد خبر رفتنم بهش رسیده، میشناختم آرمانو، نمیتونست چیزیو ازش پنهون کنه و اولین نفر به اون خبر میداد، واسه همینم مخالف گفتن به ارمان بودم، داداشِ من بود اما بیشتر با اون چفت بود و پشتش بود.
اوایل نمیخواستم بفهمه دارم میرم اما نمیشد حرف قلبمم ندید بگیرم، درسته تا همینجاشم زیادی خراب شده بود اما من هنوزم امید داشتم به درست شدنش، فقط خودم دیگه توانِ تنهایی درست کردن چیزیو نداشتم، انگار منتظر بودم اون بیاد و نجاتم بده..
بعد از خدافظی با آرمان و مامانم و سپردن مامانم به آرمان سوگند بغلم کرد
~ فکر نکن نمیفهمم با چشمات دنبال پرهام میگردی، چشمات داد میزنه نمیخوای بری رویا، اما گوش نمیدی؛ لطفا مواظب خودت باش..
سکوت کردم و با محکمتر بغل کردنش ازش تشکر کردم..
ضربان قلبم شدت گرفت، به ساعتم نگاه کردم، ساعت یازده و یازده دقیقه بود، همیشه این ساعت قلبم اونو حس میکرد..
دلم میخواست بیشتر بمونم شاید اونم منو حس کنه و بیاد اما دیگه گیت داشت بسته میشد و مجبور بودم برم؛
و بازم تا لحظهی آخر منتظر موندم و اون نیومد..
?.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago