محیا برای تو☂

Description
با تو محیا 💚معنا میشود کسی نمی‌داند که هستی اما در قلب من ریشه دوانده ای...

اینجا هم شعر هست هم حس خوب
هم عاشقانه هم عارفانه 🙃

کپی با ذکر صلوات حلال
فروارد‌م قشنگه:)

برای حرفاتون
https://t.me/BiChatBot?start=sc-548921-L8198X1
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

2 years, 10 months ago

اگه زمین خوردی
دست خدارو بگیر بلند شو ولاغیر :)

2 years, 10 months ago

#معجزه_زندگی_من

#قسمت_هجدهم

مامان که رفت دوباره بغض کردم و ناراحت نشستم روتخت شروع کردم به مرور کردن زندگیم به این که الان کجا ایستادم...
به حال بد این مدتم
کاش مرهمی بود برای بیقرارهام... دیگه نمیدونستم چی از زندگیم میخوام
دلیل حال بدمو نمیدونستم
بشدت سردرگمم
بهونه گیر و لج باز شدم
با کوچیک ترین حرف کسی ناراحت میشم
قبلا این جور وقت ها با بچه ها برنامه می‌ریختیم و کلی خوش میگذروندم
ولی اونا رو هم با رفتارم ناراحت کردم

همینجوری داشتم گریه میکردم گوشیم زنگ خورد زینبه
اوه قبلشم چقدر میسکال داشتم ازش..
مردد بودم جوابش رو بدم یا نه ...
حلما:بله

زینب:سلام عزیزدل خوبیی؟
حلما؟

سعی کردم صدام که میلرزید رو کنترل کنم اما نتونسم
حلما:نه خیلی

زینب:داری گریه میکنی?
_میخوای باهم صحبت کنیم؟

حلما_الان نمیتونم حرف بزنم میشه فردا بیای پیشم؟
البته اگه کاری نداری..

زینب_حتما میام عزیزم

پس فردا باهم صحبت میکنیم توام گریه نکن دلم میگیره?

حلما_سعی میکنم..یه سوال؟

زینب_جونم؟

حلما_تو وقتایی که حالت بده ناراحتی چیکار میکنی؟؟

زینب_خب من وقتایی که دلم میگیره و حالم بده اگه بشه میرم یه جایی مثل امام زاده یا کهف اگرم نشه تو خلوت نماز میخونم و کلی با خدا حرف میزنم اینجوری کلی آروم میشم و حالم خوب میشه

حلما_?واقعا آروم میشی؟

زینب_آره واقعا توام امتحان کن مطمعن باش بهتر میشی

حلما_باشه امیدوارم همینطور باشه.. فردا میبینمت فعلا کاری نداری ؟

زینب_نه گلم شبت بخیر

حلما_شب بخیر...

با صدای مامان از جا پریدم

مامان_ پاشو دیگه دختر
لنگ ظهر شده
حالا خوبه زینب زنگ زد خونه گفت به حلما بگین بعدازظهر میام پیشش
مهمون دعوت میکنه خودش میخوابه
حلمااااا

با گیجی گفتم بیدارم مامان
بیدااااارم
دیشب از بس گریه کردم نفهمیدم کی خوابم برد
مگه ساعت چنده؟
مامان_ساعت 12
اوووف چقدر خوابیدم ...

_پاشو اتاقتو جمع کن یکم به خودت برس زشته اینجوری
بیا یه چیزی هم بخور تا ناهار رنگو روت پریده

حلما_چشم
هول هولی یه دستی به اتاقم کشیدم و
رفتم جلو آینه
اوووه چه پفی کرده چشمام
کلی صورتم رو باآب یخ شستم یکم بهتر شد ولی معلومه گریه کردم ...
بشدت ضعف کردم
یه چیزی بخورم یکم ارایش کنم صورتم بهتر میشه
.
.

ادامه دارد...

2 years, 10 months ago

#معجزه_زندگی_من

#قسمت_هفدهم

خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم
فقط با صدای نسبتا بلندی گفتم
من نمیخوام ازدواج کنم
باسرعت از اتاق خارج شدم
مامان که با قیافه متعجب داشت نگاه میکرد منتظرحرفی از سمت من بود رو چند ثانیه نگاه کردم
دویدم سمت اتاق خودم
داشتم از عصبانیت میلرزیدم
به زمین و زمان بدو بیراه میگفتم
خدایا چرا کسی منو درک نمیکه
چرا نمیخوان منو به حال خودم رها کنن
از وقتی خودم رو شناختم دلم میخواست اگه روزی ازدواج کنم با عشق باشه با کسی که تهه قلبم بهش حس داشته باشم نه اینجوری...
یاد روزایه دانشکده افتادم
یاد اون حسای که اونموقه اسمشو عشق گذاشته بودم
اه لعنتی
اون شد که به عالمو ادم بدبین شدم
همه فقط ادعا عاشقی دارن
بد زمونه ای شده...
خب یادمه اون پویا عوضی رو، خیلی سعی کرد بهم نزدیک بشه، خیلی خودشو خوب نشون داد
همه تو دانشگاه قبولش داشتن
کم مونده بود باورم بشه که واقعا دوستم داره و منو واسه خودم میخواد...
تا اون روزی که سپیده دستشو برام رو کرد...
اصلا منو نمی‌خواست و فقط به فکر پول بابام بود
همه حرفاش دروغ محض بود
با چشم های خودم دیدم که دست تو دست یکی دیگه بود
از اون روز دیگه نتونستم به کسی دل ببندم دیگه
نمیتونستم عشق و علاقه کسی رو باور کنم
مامان میگه عشق بعد ازدواج به وجود میاد ولی من همچین عشقی هم نمیخوام
من آمادگیشو ندارم ، هنوز تکلیفم با خودم معلوم نیست نمیدونم چی میخوام
این قضیه دیگه داره اذیتم میکنه
دفعه های قبل سریع مخالف میکردم و کسی بهم اصرار نمیکرد
ولی از چشم های بابا خوندم که این بار مصممه...

وااای خدا چطوری اینو از سرم باز کنم؟؟
اگه بگم میخوام درسمو ادامه بدم خوبه ولی اصلا حسش نیست ...
نه این راهش نیست باید با مامان حرف بزنم

_ مااااماااان یه لحظه بیایین اتاقم?

مامان_چی شده دخترم؟?
چرا انقدر پریشونی دختر؟
بابات که چیز بدی نمیگه
چرا خودت و مارو اذیت میکنی دختر؟؟

_ مامان شما دیگه چرا؟???

مگه ما حرف نزده بودیم؟???
مگه قرار نشد یه مدت حرف ازدواج نباشه؟
کسی جلو نیاد؟؟؟

مامان_ ببین حلما
ما نگفتیم همین فردا بیان و تو رو بدیم ببرن که دخترم
پدرت رودروایسی داره با همکارش
بزار بیان جلو، یه بار پسره رو ببین
شاید خوشت آمد، خوشت هم نیومد قبول نمیکنی.
شاید مهر پسره به دلت نشست اصلا
خیلی پسره خوبیه

_ وای مامان
من که نمیگم پسره بدیه
من آمادگی زیر بار مسئولیت رفتنو ندارم
من تو خودم نمی‌بینم ازدواج کنم اخه...

مامان_ آروم باش دخترم
گفتم که قرار نیست بیان جلو و ما هم بسرعت موافقت کنیم
چند بار رو انداختن زشته اخه دخترم...
میگم بیان فقط برای اشنایی
شاید اصلا پسره از تو خوشش نیومد
الکی این موضوع رو بزرگ نکن
پدرت رو هم اذیت نکن
نمیخوام الان چیزی بگی
یکم فکر کن بعدا حرف میزنیم

با حرف های مامان یکم آروم گرفتم
همیشه تا اسم ازدواج میاد جوش میارم و شلوغش میکنم
من خواستگار زیاد دارم ??
بیشترش به خاطر وضع مالی باباس و محبوبیتی که تو بازار داره
دلیل دیگش هم مادرمه
من مثل مادرم نیستم
ولی مردم که نمیدونن...
انگار این بار باید کوتاه بیام و بزارم بیان جلو...
بعد به یه بهونه ای ردش میکنم??

ادامه دارد...

2 years, 10 months ago
3 years, 1 month ago

#معجزه_زندگی_من

#قسمت_شانزدهم
.
.
بعد شام دور هم نشسته بودیم که بابا صدام کرد

بابا_دخترم بیا اتاق میخواستم موضوعی رو باهات در میون بزارم...

چند روزه بابا یه مدلی شده
همش منتظر بودم ببینم کی میخواد بگه چی شده؟
واااای نکنه... ??
حتی فکرشم ترسناکه
نکنه حسین قضیه مهمونی رو تعریف کرده ...?
حسین چیزی نمیگفت ولی میدونم عذاب وجدان داره
وااای خدا اگه گفته باشه چی؟؟؟?
ولی بابا خیلی ریلکس بود، اثری از عصبانیت تو چهرش نبود اصلا...

حسین_حلما کجایی؟
بابا رفت اتاق منتظرته
برو ببین چیکارت داره...?

با ترس نگاهش کردم که چشمکی سریع بهم زد
خداروشکر انگار چیزی نگفته و اوضاع روبه راهه

حلما_حسین میدونی بابا چیکارم داره؟?

حسین_ برو خودش بهت میگه خیره?
وای نه ???

دوباره همون موضوع همیشگیه حتما که اصلا دوست ندارم دربارش حرف بزنم چقدر بگم نمیخوام اخه
با قیافه ای پکر و ناراحت رفتم سمت اتاق بابا قبل اینکه در بزنم مامان با چشم و ابرو اشاره کرد که اخماتو بازکن
همه دست به دست هم دادن انگار ...
جالبه که این دفعه مامان چیزی بهم نگفت?

بابا_ بیا دخترم ، بشین
میخوام درباره ایندت باهات حرف بزنم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم گوش میدم

بابا_اقای کاظمی که میشناسی؟
کناره حجره ما حجره فرش دارن؟

_بله بابا

بابا_خب راستش این چندمین باره که از من اجاره میخواد برای خواستگاری پیش قدم شه
چون میدونستم آمادگی ازدواج نداشتی و مشغول درست بودی تا الان چیزی بهت نگفتم...
اما حالا درست تموم شده
واسه خودت خانمی شدی...
دیگه نمیدونستم برای حاج کاظم چه بهونه ای بیارم
مخصوصا که رو اسم یاسر قسم میخورن
پسره به شدت معقول و مناسبیه
من که از همه لحاظ قبولش دارم
خانواده ی خیلی خوبی هم داره
نظرت چیه؟

داشتم از عصبانیت میمیردم
سعی کردم خودمو کنترل کنم
برای بابا احترام زیاد قاعلم دوست ندارم از دستم ناراحت بشه...
آروم گفتم : شما که نظر منو میدونین
من آمادگی ازدواج ندارم...

بابا_دخترم تو دیگه بچه نیستی داره23 سالت میشه
تا کی میخوای بهونه بیاری؟
چرا همه رو ندیده رد میکنی؟
حداقل بزار بیان ببینیشون
.
.
.

ادامه دارد...

3 years, 1 month ago

#معجزه_زندگی_من

#قسمت_پانزدهم

تازگیا کارم شده مقایسه کردن دوستام با زینب نمیدونم چرا جدیدا انقد برام مهم شده

دلم میخواد بیشتر شخصیت زینبو بشناسم یه حسی منو میکشه سمتش این سوال همش تو ذهنمه چطور انقدقابل اعتمادِ پیش همه چطوری میشه انقدر آرامش داشته باشه.
چرا مثل مانیست چطوری میتونه لباسای خوشگلشو زیر چادر پنهان کنه?? یا لاک نزنه؛ آرایش نکنه☹️
قبلا همش فکر میکردم برای خودشیرینی اینکارارو میکنه تا ازش تعریف کنن اما وقتی خونواده هام نیستن خیلی حواسش به حجابش هست..انگار تازه دارم میشناسمش راستش من این طرز زندگی کردن رو نمیتونم قبول کنم بنظرم زندگی براشون خیلی یکنواختو بستس!!ولی اگه اینطوره چرا حالش خوبه چرا همیشه راضیه ...
دوستای من کلی تفریح دارن کلی تنوع دارن تو زندگیاشون اما اکثرن ناآرومن شاکی از زندگی از خونواده از همچی...

هوووووف چقدر فکر کردم سرم درد گرفت
اوه ساعتو?چه زمان زود گذشت برم بیرون ببینم چخبره

حلما_به به به جمعتون جمعه?

حسین_گلمون کمه? علیک سلام ابجی خانوم

_سلام علیکم برادر?

_سلام باباجونم خسته نباشی☺️

بابا_سلام گل دختر سلامت باشی توام خسته نباشی خوب بود امروز؟

_بلییییی عالیییی☺️

حسین_?مشکلی نبود؟ اذیت که نشدی؟

_نهههه خیلی هم دوست داشتم کلی خوشحال شدم که میتونم کمکشون کنم☺️☺️☺️☺️

حسین_خب خوبه خداروشکر همش نگران بودم حوصلت نکشه??
حلما هدیه رو دیدی؟چه نازه این دختر?

_آرره اوووم مگه تو میشناسیشون؟??

حسین_بعله پس چی?چندباری با علی بردیمشون بیرون

_عهههه پس چرانگفتی

حسین_??☹️چون شما همش تو اتاقت بودی کی میای بیرون که باهات بشه حرف زد

_اییش من که همش بیرونم وردلتون
_مگه نه مامان؟؟?

مامان_نه والا?

_?بابا؟

بابا_راست میگن خب دخترم همش تو اتاقی??

_??الان چند نفر به یه نفررر
حسین_سه نفر به یه نفر?
حلما_اههههه اصلا من میرم تو اتاقم?

حسین_خب حالا قهر نکن خانوم کوچولو?

_من که قهر نکردم?

حسین_پس چرا قیافت آویزون شد ?
بعد میگه لوس نیستم????

بابا_سربه سردخترم نزار عه بیا بشین پیش خودم?

حلما_چشم?

حلما_حسین تو درباره زندگی حسن و هدیه چی میدونی؟ باباش کجاست؟

حسین_تااین حد میدونم که پدرش وقتی خیلی کوچیک بودن فوت کرده مامانش هم از اونموقه هم بیرون کار میکنه هم مشغول بزرگ کردن بچه هاست یکمم قلبش ناراحته?وضع مالیشونم که دیدی

حلما_الهیی بمیرم چقدر زندگیشون سخته??
شما چطوری باهاشون آشنا شدین؟

حسین_من که از طریق علی باهاشون آشنا شدم علی بیشتر وقتا دنبال اینجور بچه هاست تا کمکشون کنه حسنم یکی از اون بچه هاست

حلما_چه مهربون?

فکر نمیکردم علی همچین شخصیتی داشته باشه چقدر من زود این خونواده رو قضاوت کردم ندیده و نشناخته???
.
.
ادامه دارد...

3 years, 1 month ago
3 years, 1 month ago

خیلی مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند بلکه مهم این است که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت  قلبمان  خودمان را چگونه داوری میکنیم...

روزتان سرشار از مهر و برکت?

3 years, 1 month ago

غبار اندوه انتظار تو را تنها بارانی از حضورت لازم است

3 years, 1 month ago

غبار اندوه انتظار تو را
تنها بارانی از حضورت لازم است

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••