?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
https://t.me/+wX2D0qGcW-5mMjA8
❤️?¬دختری که زندگی عادیی داره اما بااومدن یه پسر تو زندگیش همه چی تغییر میکنه وارد دنیاییی تازه میشه که دردهاشم همراهشه و دوست پسرش یه گرگینه اس وخودش تبدیل میشه به قوی ترین موجود بین نژاد ها اما نمیدونه یه خوناشام گرسنه چشمش همیشه دنبالشه تا اونو تمام وکمال مال خودش کنه....
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°❤️?❤️?❤️?❤️?❤️?❤️?
پارت46
ب:عقب بمون.
مهدیار چشمکی بهم زد وتابی به گردنش دادکه یدفعه بزرگ و بزرگتر میشد وتبدیل به گرگ مشکی رنگی با چشمای زرد رنگ شد ومن ازترس افتادم زمین و عقب عقب میرفتم.
مهدیار ومهراد گرگای بزرگی شده بودن ولباسای پارشون روی زمین پخش بود و جفتشون پاشونو به زمین کوبیدن وتابی به گردن وپاهاشون دادن و تازه متوجه من شدن که باران کنارم نشست ومنو صدا میزد اما حس میکردم صداش رو بم وضعیف میشنوم...
ترسیده به نزدیک شدن گرگی که الان جایگزین مهدیار بود خیره شدم و اونقدر رفتم عقب که مانتو وشلوارم خاکی بود.
نفسام منقطع وضعیف بودن و ازترس به زمین نگاه کردم که باران وقتی دید تو صدازدن من موفق نمیشه رو کرد به اون دوتا ودادکشید.
ب:شیفت بدین حالشون خوب نیست، شیفت بدین میگم.
مهراد نزدیک اومدو لباس رو با دندوناش گرفتو رفت پشت ویلایی که تازه متوجهش شدم.
و مهراد با غرشی مهدیار رو صدا زدو مهدیار با نگاهی خیره و ادن دندونا که مطمئنن بودم تیزن ورنگ اون چشما، وحشتمو بیشتر میکردن.
مهدیارومهراد رفتنو باران میزد به صورتمو بطری آبی دستم دادو کمکم کرد تاکمی آب بخورم...
پس درست فهمیدم همه اینا یه مشکلی داشتن... از جام بلندشدمو عقب عقب رفتم.. تاجایی که چسبیدم به کاپوت ماشین...
?چنل ناشناس:https://t.me/+qRWKNWlWPvgxZDlk
?راه ارتباطی بانویسنده:https://telegram.me/TeleCommentsBot?start=sc-349604-QImw8sb
?ژانــــر: عاشقانــه، درام،تخیــلی،هیجانــی
?تاسیس چنل:1402/3/13
?پــارت گــذاری هــرشــب به جز جــــمــعـه
¦? بقلم:ﻫﺳﺗﻳا
جدید ترین رمان نویسنده بعداز 7سال بلاخره
https://t.me/+wX2D0qGcW-5mMjA8
Telegram
❄️𝑖𝑐𝑒 𝑚𝑜𝑜𝑛🌚مـــؒؔــاؒؔه یـــؒؔــخـــؒؔــی
***👻***چنل ناشناس:https://t.me/nashenasmahyakhi ***📬***راه ارتباطی بانویسنده:https://telegram.me/TeleCommentsBot?start=sc-349604-QImw8sb ***🤔***ژانــــر: عاشقانــه، درام،تخیــلی،هیجانــی ***🌻***تاسیس چنل:1402/3/13 ***📜***پــارت گــذاری هــرشــب به جز جــــمــعـه ¦***📝*** بقلم:ﻫﺳﺗﻳا
در این مجلس ، همه از بزرگان تهران و اقوام فریبرز خان و خجسته خانم بودند .
نفس بیچاره که کسی را نداشت ، اگر هم اقوامی داشتند همه از ترس اینکه نفس و مادر و خواهر بی پناهش از انها کمک مالی نگیرند ، خودشان را گم و گور کرده بودند .
فریبرز خان برای نفس حق پدری را ادا کرده بود و برای مادرش یک مراسم مجلل و با شکوه گرفته بود ، جوری که نیمی از بزرگان تهران در ان حضور داشتند .
دایان طاقت نیاورد و به سمت نفس رفت ، بازوی نفس را گرفت و سعی کرد نفس را بلند کند .
نفس ، بی توجه به ابروی فریبرز خان و دایان ، بی توجه به بزرگانی که انجا بودند با صدایی که زمخت شدا بود جیغ زد :
_ دس نزن بهم ...نمیخوام بهم دس بزنی ...ناراحتیتو نمیخوام ..ترحمتو نمیخوام ...مامانمو تو کشتی عوضی ....
دایان با غم گفت :
_ باشه نفس ...باشه اصلا من هر چی تو میگی هستم ولی پاشو ...توی این افتاب داری هلاک میشی ...
فریبرز خان که حسابی عصبی شده بود به صورت نامحسوس رو به دیار کرد و گفت :
_ برو بگو این کره بز از نفس جدا شه ...دختره حق داره ولی دایان از بس نفهمه که میخواد همه چیو با زور تفهیم کنه ...بهش بگو خجسته رو میفرستم نفسو اروم کنه ..ابرو نزاشت برای من ....
همان لحظه حاج نادری و آرادی که سر تا سر مشکی پوشیده بود برای عرض تسلیت به سمت فریبرز خان که مقتدرانه در بالا ترین قسمت مجلس ایستاده بود ، امدند .
حاج نادری داشت تسلیت میگفت که نگاه تیز اراد به نفس افتاد که با بغض سعی داشت دایان را پس بزند .
دایان دم گوشش مدام حرف میزد و گویا سعی داشت نفس را ارام کند ولی نفس کوچک ترین علاقه ای به دایان نشان نمیداد .
دو هزاریش افتاد ، نفس هنوز هم اسیر دایان بود ! مثل اراد که اسیر سپیده طناز و پر از مکر زنانه شده بود !
.....
نفس انقدر زار زد که بی حال شد و مجبور شدند او را به خانه ببرنداما دایان برای کمک کنار دیار و فریبرز خان ماند .
از جمع فاصله گرفت تا سیگاری بکشد ، هنوز اهرم فندک را پایین نداده بود که آراد به او ملحق شد و با پوزخند به او نگاه کرد که دایان عصبی سیگارش را به گوشه ای پرت کرد و گفت :
_ چیمیخوای بچه ننه ؟ ....
آراد نگاهش را در اطراف چرخاند و گفت :
_ کارما رو میبینی ...اذیت کردن نفس داره جونتو میگیره ...
دایان با اخم کمی خیره به آراد نگاه کرد و در نهایت با اخم گفت :
_ چیزی زدی ؟ من دارم کارما پس میدم ؟ من مادرم مرده ؟
آراد دست هایش را به جیبش فرستاد و با ان ژست خاص اش رو به دایان با سری که به سمت شانه چپش متمایل شد با غرور گفت :
_ نفس داره روز به روز بیشتر ازت دور میشه
خدا نمی خواد نفس مال تو باشه دایان ، کاش برای فهمیدنش انقدر مقاومت نکنی .
دایان خسته بود ، کلافه بود ، دو روز بود که نخوابیده بود و از طرف دیگر نفس در باغ سبزش را نشان داده بود و او را به برهوت پرت کرده بود .
حوصله کل کل نداشت و دلش صورتی برای پیاده کردن مشتش میخواست .
یک ابرویش بالا داد و گفت :
_ گیریم که من از نفس کندم ...تو کی هستی این وسط ؟
آراد با پوزخند گفت :
_ نفس مال منه دایان.... اول و اخرش ...
دایان قلنج گردنش را شکست و با خونسردی کتش را گوشه ای پرت کرد و گفت :
_ گوشت تنتو به خورد سگای همین قبرستون میدم آراد ....
نگاه فریبرز خان به دایانی که مثل خروس جنگی مشت میزد و مشت میخورد افتاد .
این پسر ابرو برایش نزاشته بود ! با خجالت رو به دیار گفت :
_ برو جمعش کن دیار ...بگو گورشو گم کنه فقط ....تن لش ابروی منو به باد داده ....
.....
آراد با زخم گوشه لبش درگیر بود که فریبرز خان نرسیده به سمتش هجوم برد و سیلی محکمی به گونه اش زد .
دایان حتی سر بلند نکرد تا پدرش را ببیند ، حق داشت ابرویش را ریخته بود !
سر نفس را به سینه اش چسبانده بود و نفسِ بی رمق با مشت های بی جان به سینه ستبر دایان ضربه میزد و از ته دلش جیغ میزد :
_ ولم کن ...ولم کن نامرد ...ولم کن عوضی ...چجوری دلت اومد منو مامانمو ...چجوری جدا کردی ...
دایان محکم نفس را نگه داشت و با عجز ، التماس کرد :
_ نفس مرگ دایان ...مرگ دایانت بد نشو باهام ...بدنشو قربونت بشم ...بدبشی بخدا به یه شهر رحم نمیکنم ....
نفس هق زد و گفت :
_ به درک ...همرو بیچاره کن ...مامانم رفت میخوام یه دنیا سر به تنشون نباشه ...مامان....آخ مامان ندیدمت ..ندیدمت و رفتی ...دور سرت بگردم مامانم .....
......
دایان روی سرامیک سرد ،جلوی در اتاق نفس چمباتمه زده بود و سرش را به چهارچوب در تکیه داده بود و زانوهایش را بغل زده بود .
ساعتی میشد که کیمیا به زور به نفس مسکن تزریق کرده بود .
خانواده دایان برای تسلیت و تسکین نفس به اپارتمان دایان امده بودند .
نفس دیوانه شده بود ، خودش را می زد وقتی هم که دایان خواست جلوی خود زنی اش را بگیرد به سر و صورت دایان رحم نکرد .
انقدر که جای دو خراش عمیق روی گونه تا چانه دایان کشیده شده بود .
کیمیا رو به دایان با غم گفت :
_ دایان جان برو استراحت کن ، خسته راهی ، فردا هم که خاکسپاریه باید جون داشته باشی نفسو کنترل کنی ....
دایان چیزی نگفت ، اصلا نمیفهمید اطرافیانش چه میگویند ! نفسش داشت از او دور میشد . نفسش نباشد دایان به هیچ دردی نمیخورد ! نفس نباشد دایان یک مرده متحرک میشود .
خجسته خانم رو به فریبرز خان گفت :
_ بمیرم برای بخت پسرم ...
فریبرز خان با اخم گفت :
_ یکی باید هوای دایان رو داشته باشه ! دلم خوش بود مرد شده ولی نه ...با یه تب کردن نفس ، دایان پس میفته ...
نچ نچی کرد و به دایان اشاره کرد و گفت :
_ نگاش کن پسرو ...زل زده به اون اتاق ....
دیار با اخم گفت :
_ من برم به کیمیا بگم یه مسکنم به دایان بزنه ...اینجوری که معلومه جفتشون پرستاری میخوان .
فریبرز خان با اخم گفت :
_ برو بابا جان ، اینا که خودشونو باختن ما قوی نباشیم هممون سرمون زیر ابه
.......
در صف مردانه ایستاده بود و نفسش را میدید که روی خاک داغ بهشت زهرا دراز به دراز افتاده بود .
مانتو مشکی اش غرق خاک و گل شده بود و روی گونه اش جای خراشیدگی بود ، پلک هایش از زور ورم باز نمیشد و لب هایش پر از ترک هایی شده بود که خون از ان ها بیرون زده بود
بچه ها یه چیزی بگم و پارت جدیدو بزارم ?❤️
من از صب درگیر کارای وی ای پیم ینی نگم براتوووون ❤️?
بچه های وی ای پی عزیز دل منن چون اولین کسایی بودن که از من حمایت کردن و ارزش کارمو دونستن ??
براتون کم نمیزارم و قول میدم قشنگ تریییین رمان عمرتون رو بخونین و با لحطه لحظش بخندین و گریه کنین فقط تا فردا شب باید صبر کنید دیگه ❤️?
بچه های اینجام تاج سرمید ??
حمایت از من یادتون نره چون به دیده شدن چنلم کمک میکنه ?
لطفا لطفا لطفا این پارت رو که خونیدین نظرتون درباره رمان رو یا پیویم یا گپ بگین ?
هر احساسی که دارین به رمان یا فضای اینجا چون برای عضو شدن داخل یه انجمن بهش نیاز دارم و خیلی برام مهمه ?
بچه ها پارت بزارم هستین ؟
سلام بچه ها صبتون بخیر ❤️? میخواستم بگم که بچه های وی ای پی اصلا نگران نباشین ظرف دو روز اینده ، به کانال وی ای پی متصل میشین و به بیشتر از صد پارت رمان دسترسی پیدا میکنین ❤️?? میخواستم بگم درگیر انجام کاراشم و اصلا نگران نباشین
سلام بچه ها صبتون بخیر ❤️?
میخواستم بگم که بچه های وی ای پی اصلا نگران نباشین
ظرف دو روز اینده ، به کانال وی ای پی متصل میشین و به بیشتر از صد پارت رمان دسترسی پیدا میکنین ❤️??
میخواستم بگم درگیر انجام کاراشم و اصلا نگران نباشین
نفس با همان دست و بال زخمی که در اثر برخورد شیشه خورده های گلدان کریستال با تن و بدنش بود ، به سمت عاطی رفت و با بغض گفت :
_ عاطی اومدی دایانو اذیت کنی ؟ بخدا دیگه اذیتم نمیکنه ؟
عاطفه که نتوانست بغض وحشتناکش را مهار کند و با تمام وجودش هق میزد .
نفس که دید جواب درستی از عاطی نمیگیرد به سمت آرمین رفت و یقه پیراهنش را گرفت و به سمت خودش کشید .
آرمین نمیخواست به صورت نفس نگاه کند ، دلش به حال این دختر کباب بود و روی نگاه به صورتش را نداشت .
نفس با صدایی که دورگه شده بود گفت :
_ آقا آرمین شما حرف بزن ...یه چیزی بگو ...
آرمین با سری پایین افتاده گفت :
_ تسلیت میگم نفس جان ...غم اخرت باشه داداشی
این را که گفت ، داخل مغزش چیزی شبیه به بوق کامیون هایی که برای ماشین جلویی هشدار میدهند که کنار بروند ، در نغزش جریان پیدا کرد !
دایان در حالی که سیب گلویش از بغض مدام بالا و پایین میشد ، جلوی نفس زانو زد و گفت:
_ نفس ! ..نفس نگام کن ...نگام کن دختر کوچولوم ...
بعد با بیچارگی و عجز رو به آرمین گفت :
_ آرمین بیچاره شدم ...نفسمو با دستای خودم کشتم ....
عاطفه که به نفسی که حتی پلک هم نمیزد و صورتش رو به سرخی میرفت با وحشت نگاه کرد و گفت :
_ دایان ...داایان یه کاری بکن ...شوکه شده ! ..بزن...بزن تو گوشش به خودش بیاد ..العان سکته میکنه ....
دایان با استرس نفس را تکان داد و گفت :
_ نفس ..نفس قربونت برم ...نزار بزنم ..دلم نمیاد بزنم ...نگام کن نفس...
تن نفس که رو به یخ زدگی رفت دایان با کف دستش بینی اش را بالا کشید و به ناچار به نفس سیلی زد .
بغض نفس ترکید و دایان با غم و اشک هایی که از چشم هایش پایین میچکید نفس را با شدت به آغوش کشید
بچه ها ظرفیت تموم شد مرسی از استقبالتون تا سه روز اینده پارت ها رو داخل چنل وی ای پی میزاریم و بچه هایی که ثبت نام کردن میتونن بهشون دسترسی داشته باشن ❤️??
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago