?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
واقعا زندگی خوابگاهی
از صبر و تحمل و حوصله من خارجه
خیال خام پلنگ من، بهسوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگرچه لحظهی دیدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
منزوی
تا به حال پیش آمده خودت با خودت به خلوت بنشینی
یکی تان پیر مرشد باشد و آن یکی جوانکی خام؟
قطعا شده ،مگر میشود نشده باشد؟
شیدا!چقدر راه را به اشتباه رفته ای؛چه قدم های اشتباه و نابجایی برداشته ای! چه قلب ها که با حرف هایت نشکسته ای وچه اشک ها که از چشم ها جاری نکرده ای ! از این سردرگمی ها بیرون بیا تا دیر نشده،تا ریشه ی مغزت هنوز در لجنزار خو نگرفته و بخشی از آن نشده!
تا هنوز نسل کبوتر های سفید بی پروای نو پرواز منقرض نشده
بیرون بیا ! به تماشای روحی بنشین که منتظر است تا در آغوشت بگیرد
آیینه ها دروغ نمیگویند
من به چشم راستیِ شان را دیده ام
و صدای صداقتشان را شنیده ام
به انتهای جاده نزدیکم
باد در موهای مواجم میچرخد
حس میکنم موج های مشکی در من جاری است و با آسمان یکی میشوم.
به انتها میرسیم به آخرین نقطه ی دنیا
به هیچ و همه چیز...
شیدا
تو رویایی هستی
که تار و پودش را
پیش از آغاز خودم بافته ام ...
در راهرو های سرد و سوزناک این خوابگاه لعنتی قدم میزنم ، گاهی به سرم میزند همه چیز را رها کنم و بروم
کجا بروم؟
نمیدانم!
چه وقت است که راحت نخوابیده ام؟
نمیدانم !
چه زمانی از آخرین روزهایی که عمیقا احساس رهایی کردم میگذرد؟
نمیدانم!
میخواهم رها بشوم ؛از قید و بند های بیخود و بی جهت دنیا؛از آرزوهایی که برای من نبوده و نیستند ؛از آدمهایی که با نگاهشان فریاد میزنند که حال و حوصله ام را ندارند ؛از درس هایی که حافظه ی کوتاه مدتم را با خزعبلات حفظی بی ارزش پر میکنند. فکر میکردم طبیعت را نجات میدهم ؛اشتباه میکردم عزیزم
اشتباه میکردم!
طبیعت خودش خودش را نجات میدهد، تو تهش بتوانی خودت را نجات بدهی
بی صبرانه منتظرم این ترم کوفتی تمام بشود تا یک گوشه ی بی سر و صدا خودم را گم و گور بکنم
آنقدر با تنهایی هم آغوش شدم که حالا دیگر جزئی از من شده و اگر بخواهم از خویش برهانمش باید تک تک سلول هایم را از همدیگر جدا کنم !
اندوه من حالا دیگر درخت بزرگی است که مهتاب نیمه شب شکوفه های خاکستری اش را بر قامت بلند و شکننده اش تماشا میکند
من به یک خواب طولانی عمیق نیاز دارم ؛ایندفعه اما دیگر چیزی نو نشود
همه چیز قدیمی باشد اما حوصله و جانی هم برای ادامه دادن داشته باشم.
گذشته را به خاک سپردم، به آینده ها هم کاری ندارم
ای قدرت بی انتها
شکوه اکنون مرا بازگردان
شیدا
خودم را لابه لای تمام داشته ها و نداشته هایم گم کرده بودم
به مثال حلزونی که جهانش حول محور شیشه مربایی میگذرد که کودکی او را در آن به دام انداخته باشد.
تمام و کمال زندگی را باخته بودم؛نگاه قدیمی ام به درختان و ابر ها و آدم ها از بین رفته بود، شبیه مرغ عشقی تنها در قفسی کوچک که دغدغه اش حالا فقط آب و نان است
ولی اینگونه نبود
نه حلزون بودم و نه مرغ عشق
آدمیزاد بودم و هستم و اینگونه خواهم مرد.
چه لزومی به سر در برف فرو کردن بود؟ وقتی جهان اینگونه با نقش و نگارهایش دلبری میکند؟
چه لزومی بود به تظاهر وقتی میتوانستم راه و مکانم را از انسان های متفاوت با خودم جدا کنم؟
چه لزومی بود خودم را با تمام چیز هایی که دوست ندارم با زور در قلب آدمهایی که نقطه مشترکی با من نداشتند جا کنم؟
چه اجباری بود به این همه من نبودن؟
تو بگو!
شیدا
وقت خونه تکونی قلبمه
بالاخره باید آشغالا رو ریخت دور
اگر می مُردم
و پروانه های زندگی از درون پیله های تنم بیرون می آمدند
یکی شان را برای زنده کردن مردی میفرستادم که بی گناه اعدام شد و فرزند کوچکش تا ابد فقدانش را حس خواهد کرد
دومی را برای زندگی بخشیدن به مادر مریضی میفرستادم که عاشق دیدن بزرگ شدن بچه هایش بود و این صحنه را از دست داد
و سومی را برای بچه گنجشکی که شوق پرواز داشت و از لانه افتاد و مُرد
شیدا
من همیشه اون روزی که حس کردم همه چی سخت و تلخ شده و همین الانه که اشکم در بیاد و پرچم صلح بالا بگیرم و بگم «تسلیم»؛ یه نوری دیدم و داستان عوض شده. همیشه وقتی ناامیدترین آدم بودم؛ یهو ورق برگشته. واسه همینه که از تاریک شدن این روزهام نمیترسم. دارم توی همین تاریکی راهمو ادامه میدم، تا برسم به باریکهی نور. تو هم پشت سرم بیا. فقط مراقبِ زیرِ پات باش. اینجا پر از سنگهای نوکتیزه.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago