راوی | سارا خوشابی

Description
داستان‌های من دروغ‌ هستند و قول داده‌اند هرگز حقیقت را آشکار نکنند
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 6 months ago

شما نمونین تو رودرواسی. بپرسین پس داستان زن پشت‌سری چی شد؟ آدم باید مطالبه‌گر باشه. مخصوصن اگه عضو یه جامعه‌ای باشه که صدی نود و نه عاشق کار جمعین. باید کاری کنین بقیه بدونن وظیفشونه پاسخگو باشن. وگرنه میشه این وضعی که سنگ رو سنگ بند شده. که من همینقد که دستم می‌رسه تو جایگاه یه نویسنده در ملت بمالم. عصبانی شدم چرا؟

زنه شبیه دخترآقا همسایمون وقتی گرگانجدید می‌شِستیم حرف می‌زد. دخترآقا زن سرخوشی بود ولی من بیشتر، روزای آخرشو یادمه، بعد از اینکه یه‌دونه‌پسرش تصادف کرد و شوهرش اینجوری که همسایه‌ها می‌گفتن چون پسر می‌خاست رفت زن جوون از بجنورداون‌جاها گرفت و دخترآقا دیگه بخودش نمی‌رسید و هروقت می‌دیدیش یا داشت می‌رفت امامزاده یا داشت از امامزاده برمی‌گشت. حتمن می‌رفته سر خاک پسرش. بعدشم سرطان گرفت دستش شد اندازه یه بالش. بالشو بی‌بی گفت. الانم هروقت بالش می‌بینم یاد دست دخترآقا میفتم. این یاد یه چیزی افتادن خیلی عادت آزاردهنده‌ایه، مثلن نشده ظرف بشورم یادم نیاد یه بار موقع ظرف شستن ازینکه تو غذا مو بوده خجالت کشیدم و دوباره خجالت نکشم.

زن پشت‌سریم دور از جونش فک کنم مثه دخترآقا مشهدی بود. می‌گفت بعد از هفده سال پسر طرف اومده گفته بابای من زده به پسر شما در رفته. روستاشونم گفت ولی من نمی‌تونم بگم چون شاید نخان موضوع رسانه‌ای شه. حتا گفت جلو مغازه‌ی کی بوده. منم می‌شناسمش. هفده سال عذاب وجدان داشته یا دم مرگ از عذاب الهی ترسیده و یادش اومده باید حلالیت بخاد رو نمی‌دونم ولی پسرش گفته روی اومدن نداشته، قسمش داده حتمن حلالیت مادرشو بگیره. زنه می‌گفت شوهرش می‌شناخته طرفو، مرد خوبی بوده، تاکسی زرد داشته. حتا تو مراسم پسره هم اومده بوده و حالشم خیلی بد بوده. من باورم نشد ولی، گذاشتم بحساب حرفایی که آدما می‌زنن تا بگن یه چیزی رو قبل از بقیه می‌دونستن. زنه فکر دیه بود اون که کنارش بودم دلش برای مادر پسره می‌سوخت که بعد از هفده سال داغ دلش تازه شده بود. ولی انگار یه پسر دیگم داشتن، با سه تا دختر.

پریشب تو لایو داستان‌خانی یه استادی می‌گفت داستان کوتاه تعداد زیاد شخصیت‌ رو برنمی‌تابه. بذارین سرانگشتی بشمرم. زن پشت‌سریم و شوهرش و کناریش، مرده که جلوم ردیف‌بغلی نشسته بود، استاد نادری، آرمان، دانشجوها، رفسنجانی، اونی که پرید، اونی که له شد، دخترآقا و شوهرش و پسرش و هووش، بی‌بی، جامعه روانشناسی، راننده تاکسی و پسرش، پسر قاتل، مادرش و برادرش و سه تا خاهراش. خیلی شد. دوباره می‌نویسم:

یه پسر کلاس دوم سومی بعدازظهری تو خلوتی تو روستاشون داشته می‌رفته. یه تاکسی‌زرد می‌زنه بهش و در میره. پسره درجا تموم می‌کنه. بعد از بیست و پنج سال پسر رانندهه اومده که آقا، بابای من بوده پسر شما رو زیر کرده و دررفته. حلالش کنین.

نه اینجوری ممکنه یادمون بره این داستان واقعیه. عیب نداره بذار شخصیتا زیاد باشن. ما که نمی‌خایم بهشون شام بدیم.

1 year, 6 months ago

اتوبوس

داستانی که براتون تعریف می‌کنم رو حدود هشت سال پیش، چهار روز قبل از نوروز، وقتی با اتوبوس از تهران به گرگان می‌اومدم از زنی که روی یکی از صندلی‌های پشت سرم نشسته بود شنیدم. نمی‌تونم بگم برای من تعریف نمی‌کرد پس این داستان رو ازش ندزدیدم. به عادت زنای روستایی که جز وقتایی که حرف زنونه‌ دارن با صدای بلند حرف می‌زنن با هیجان می‌گفت و احتمالن خودشم متوجه شده بود توجه منو جلب کرده، آدما از اینکه داستان جذابی داشته باشن لذت می‌برن، از چشما و گوشایی که منتظر شنیدنن. درسته این موقعیت برای من دلهره‌آوره ولی دلیل نمیشه زنایی که از مورد توجه قرار گرفتن، اونم توجه یه اتوبوس پر از زن و مرد و بچه، لذت می‌برن رو غیرطبیعی بدونم. اون سال، سال کبیسه بود و اتفاقای زیادی افتاده بود. مردم دوست داشتن درباره ساختمون پلاسکو غصه‌ی جمعی بخورن و هم‌آهنگ، با مردن رفسنجانی شوخی کنن. عشاق کار جمعی. کسایی که همدیگه رو همراهی می‌کنن چون می‌خان آدمای ساده‌ای بنظر بیان. لطفن به من نگین از شنیدن و گفتن چیزای تکراری، دوباره خندتون می‌گیره.

لای این حرفای تکراری گوشم با یه داستان تازه تیز شده بود. زنه رو نمی‌دیدم ولی تصورش می‌کردم.
ژستی که آدما موقع تعریف کردن یه اتفاق واقعی می‌گیرن همیشه یجور نیست. به واکنش بقیه بستگی داره. مثالش میشه استاد نادری سر کلاس نظریه. با همون روش تدریسش رو تخته وایتبرد ماجرای مردی رو کشید که چند سال قبلتر از دوره لیسانس من، از ساختمون پلاسکو خودشو انداخت که بمیره. ولی افتاد رو یکی دیگه و اونو کشت. واسه استاد نادری بعد از نمی‌دونم چند بار تعریف کردن، موقعیت خنده‌داری شده بود. ولی برای اینکه مام همراهیش کنیم باید چندباری برامون تعریف می‌کرد. بازم تضمینی نبود و ممکن بود واکنش کسی که بیشتر شنیده متفاوت باشه. آدما قابل پیشبینی نیستن. مخصوصن که ساختمون پلاسکو دیگه وجود نداشت. دکتر نادری با ماژیک قرمز دور اونی که زیر اونیکی له شده بود یه چندضلعی نامنظم با گوشه‌های تیز کشید شبیه اونی که تو کارتونا می‌کشن و روش نوشت BOOM! رو به تخته ایستاده بود و برنمی‌گشت. من دیدم فهمیده نمی‌خندیم. جز اون بچه‌کونیه، آرمان، دانشجوی تاپش، هیشکی نخندید. طول کشید تا کلاس بفهمه وظیفشه بخنده. دوست دارم اینجوری یادم بیاد که اما من نخندیدم. نمی‌تونم مسئولیت خندیدن به له شدن یه آدم جلو ساختمونی که دیگه وجود نداره رو بپذیرم. حتا اگه برای احترام به استاد نادری باشه که آدم خاصی بود و یه‌پاش ایران بود یه‌پاش فرانسه ولی با پراید میومد دانشگاه. بیشتر استادا، جز کسبازاشون، خاص بودن و با پراید میومدن. اونموقع سر کلاس بعنوان یه شهرستانی که کم رفته بود جمهوری، هنوز نمی‌دونستم پلاسکو همون آلومینیومه یا نه. شایدم استادمون قبل از ریختن پلاسکو اینا رو برامون تعریف کرد که راحت خندیدیم. اونقدر گذشته که اصلن احتمال داره اون آدمه از آلومینیوم خودشو پایین انداخته باشه. یادمه اون ساختمون یه جمعه آتیش گرفت ولی خاموشش کردن. بدجنسیم می‌گه شانس نیاورد که مثه پلاسکو نونوار شه ولی چون با این نظریه که برای تولد دوباره باید بسوزی موافق نیستم بدجنسی نمی‌کنم. ریسک داره.

من چون شیفته‌ی دیسیپلینم ترجیحم اینه کارایی که نظم رو بهم می‌زنه نکنم. برای همین سعی می‌کردم فقط گوش کنم و برنگردم زن پشت‌سریم رو نگاه کنم. نمی‌تونستم واکنشش رو پیشبینی کنم. ممکن بود معذب شه و صداش رو اونقدر پایین بیاره که مجبور شم الان که دارم برای شما میگم بعضی قسمتای داستان رو از خودم درارم. اگه زندگی هیجان‌انگیزتری داشتم یا آدم دل‌بنشاط و معاشرتی بودم لازم نبود برای شنیدن داستان، به همچین فضاحتی تن بدم و جم نخورم که به خانم برنخوره. خلاصه برنگشتم نگاش کنم. وقتی واسه نمازنهار وایسادنم پیاده نشدم چون اون موقع حساس بودم و از توالتای توراهی استفاده نمی‌کردم. جوونم بودم و پاهام خشک نمی‌شد. وقتی پشت‌سریام از راهرو اتوبوس رد شدنم نگاشون نکردم.

اونوقتا زل زدن به آدما بی‌ادبی بود. اونقدر که بااینکه عاشق دید زدن دستای مردونه بودم، هستم، تا مطمئن نمی‌شدم هیشکی متوجه نمی‌شه نگاه نمی‌کردم. مردونه که می‌گم منظورم این رگ‌دارای برنز که تو اینستا مد شدن نیست. اصلن شیکم نیست. جوونم نیست. از نوجوونیم کراش می‌زدم رو متولدای پنجاه که اون موقع هم‌سن الان خودم بودن. سنم که بالا رفت سن کراشامم بالا رفت. البته ما اونموقع کراش نمی‌زدیم، به کسی که هنوز در دسترسمون نبود علاقمند می‌شدیم. از وقتی شنیدم دنبال حس پدرانه بودم خجالت می‌کشم برم تو کف پونزده سال بزرگتر از خودم. انگار لختت کرده باشن. لایه‌لایه‌ها، تپه‌چاله‌ها و چین‌و‌چروکات بیفته بیرون. بعدش که بی‌آبروت کردن می‌گن حق داری هرکاری دلت می‌خاد بکنی. آدمو می‌ذارن تو رودواسی.

1 year, 6 months ago

علی

علی یه عکاس نگون‌بخت بود. وقتی سوژه‌ی جالبی می‌دید اونقدر تماشا می‌کرد که یادش می‌رفت عکس بگیره. برای همین مجبور می‌شد برای بقیه تعریف کنه چی دیده. ولی بقیه انتظار داشتن دست کم یه عکس از چیزی که اونقدر بنظرش جالب اومده نشونشون بده. علی از اون مردایی بود که همیشه انگار یکی دنبالشون کرده، فک می‌کنن نابغن و نبوغشون رو بهونه می‌کنن که شلخته باشن. ولی اونقدر مردم‌دار بود که وسط تعریف کردناش مکث کنه تا به کسایی که تو خلوتش بهشون می‌گفت فندق‌مغز فرصت بده حرفشو بفهمن. چون به بدشانسیش افتخار می‌کرد و خیال می‌کرد خاصش می‌کنه هیچوقت حتا تو تنهایی و تو فکرشم بی‌ادبی نمی‌کرد که مثلن جای فندقمغز بگه کسمغز. نه واسه اینکه احتمال می‌داد کسی بشنوه، واسه اینکه معتقد بود بی‌ادبی انتخاب آدمه ولی بدشانسی رو خدا می‌ذاره تو طالعت. خدا خاسته بود علی یه عکاس نابغه باشه. بعد از مکث تو تعریف کردناش لبخند می‌زد، خاک سر آستینشو می‌تکوند و ادامه می‌داد. یه حسی بهم می‌گه بدشانسیش انتخابی بود. اینجوری که من شناختمش نشون دادن یه عکس نمی‌تونست اینقدری که گیج کردن بقیه بهش لذت می‌داد، بهش لذت بده. زیاد ازش شنیدم می‌گفت نظر بقیه برام مهم نیست ولی مطمئنم نظر کاوه براش مهم بود. کاوه پسر نوجوون علی بود ولی حواس‌جمعی رو از مادرش به ارث برده بود. لیلا یه‌دونه‌دردونه‌ی عموبهرام. که چون تا بیست سالگی پریود نشد فک کردن عیب و ایرادی داره و هول‌هولکی قالبش کردن به علی. پیش خودشون گفتن آب که از آسیاب گذشت می‌گیم دختر مام سیابخت کردی نگون‌بخت. اونم لیلا که وقتی دنیا اومد اونقد خوش‌قدم بود که قیمت خونه یهو سه برابر شد و عموبهرام تونست با فروختن واحدای بهرام یک، تو دو سال بهرام سه و پنج و هفتم بسازه. کاوه رو می‌گفتم، لیلا چون خیالش راحت بود از همون شب اول عروسی جلوگیری نکرد و هفت ماه بعد حامله شد. وقتی همه‌ی بچه‌ها چش‌چش‌دو‌ابرو می‌کشیدن کاوه با انگشتاش ادای عکس گرفتن درمی‌آورد ولی علی می‌گفت برای عکاسی بلوغ فکری لازمه و هنر بچه‌بازی نیست و اگه من اینو نفهمم و فقط واسه سرگرمی، دوربین بدم دست بچم چه فرقی با بقیه دارم؟ تو تولد دوازده سالگی کاوه، عموبهرام از لج علی که فهمیده بود باعجله دختر دسته‌گلشو حرومش کرده یه دوربین کانن بهش هدیه داد. علی که فیلما رو ظاهر می‌کرد فهمید ایندفه هم شانس نیاورده و پسرش استعدادشو به ارث برده. نشست رو صندلی و حس کرد تو یه عکس کنار پسرش ایستاده و عکاس باریتعالی داره نور رو جوری تنظیم می‌کنه که کم‌کم علی محو شه و کاوه بدرخشه. می‌دونست نمی‌تونه جلو این نبوغ رو بگیره چون سال‌ها باهاش زندگی کرده بود. تصمیم گرفت هرچی می‌دونه به پسرش یاد بده و کنارش باشه ولی عموبهرام موفق شد طلاق لیلا رو از علی بگیره و با کاوه بفرستدش آمریکا چون بهترین کشور واسه ادامه‌تحصیل عکاسا بود و لیلا هم هنوز خیلی جوون بود. علی بعد از رفتن زن و بچش بیشتر وقتشو واسه اعتیادش به الکل گذاشت و دیگه هیچوقت عکس نگرفت. چون باور کرده بود آسمون هنر نمی‌تونه همزمان دو تا خورشید داشته باشه. ولی ته دلش خوشحال بود و خیالش راحت بود. انگار که یه بار سنگینی رو از رو دوشش برداشته باشن.

1 year, 9 months ago

جنون هواداری آدم را متوهم می‌کند؟

همین که من بسته بودن کامنت‌های کانال فهیم عطار را بهانه کردم برای بستن کامنت‌ها و خلاصی از وسوسه‌ی چک کردن کامنت، آقای نویسنده پویش ادبی راه انداخته تا پنج نفر را برای باهم‌نویسی انتخاب کند. تا این لحظه هزار و سه نفر داوطلب شده‌اند. تا دلتان بخاهد نویسنده داریم. چهارپنج سال پیش آقای اصغرنژاد در لایو نویسنده‌ی خلاق از داستانی که قرار بود نقد کند عصبانی شد. گفت «لازم نیست همه بنویسند. ما خاننده هم لازم داریم.» جالب اینکه نویسنده‌ی خلاق پیج پرطرفداری هم نیست. اگر تعداد کامنت‌های داوطلب را در کانال فهیم عطار می‌دید سبیل‌هایش را دانه‌دانه می‌کند.

1 year, 9 months ago

گسترش یک جمله

نوشته «دیروز یه ملاقات غیرمنتظره با خرس داشتم.» انگار آدما همیشه برای ملاقات با خرسا برنامه‌ریزی می‌کنن. می‌تونست بگه دیروز یه خرس دیدم. همین رو می‌گه. ولی «دیروز یه ملاقات غیرمنتظره با خرس داشتم.» روایت نویسنده از رویداده. این جمله رو گسترش می‌دم ببینم چی پیش میاد:

صبح روزی که پام شکست یه ملاقات غیرمنتظره با خرس داشتم‌. همیشه می‌خاستم درمورد اینکه وقتی یه خرس دیدی باید داد بزنی تا ازت بترسه یا حرکت نکنی تا فکر کنه مُردی تحقیق کنم و بفهمم کدوم راه عملی‌تره. ولی اونقدر عقبش انداختم تا دیگه بدردم نخورد. مثل عقب انداختن ازدواجم. اگه شوهر داشتم مجبور نبودم یه‌تنه با یه خرس روبرو شم. این روزا هم‌سن‌وسالا و هم‌جنسای من به این نتیجه رسیدن که نیازی به مردا ندارن، خود من تا قبل از ملاقات با یه خرس قهوه‌ای به بزرگی پرایدم متوجه کمبود یه مرد تو زندگیم نشده بودم. ولی توی اون شرایط حتا نمی‌دونستم اون خرس بزرگه یا بچه‌ست. اگه بچه بود از یه طرف بنفعم بود. شاید نمی‌دونست صدای من به اندازه‌ی صدای مردا ترسناک نیست و می‌ترسید. ولی از طرف دیگه ممکن بود اونقدر بچه باشه که هنوز یاد نگرفته باشه نباید جسدا رو بخوره. پس برای انتخاب راه مقابله با خرسا باید بدونی یه خرس بالغ تقریبن اندازه‌ی چیه.

بد نشد نه؟ همین‌طور ادامه می‌دم تا داستان شه. باید از رفتار خرس و شخصیت هم بنویسم و از ذهن بیرون بزنم ولی متاسفانه فردا آزمون دارم و مجبورم نوشتن رو هم عقب بندازم.

1 year, 9 months ago

فهرست جمله‌هایی که اگر به زنی اهمیت می‌دهید بهتر است هنگام خشم یا بقیه‌ی احساسات زودگذرش با منشا هرمونی نگویید:

پریودی؟
بخاطر پریودته.
داری پریود می‌شی.
خب معلوم شد حامله نیستی، فردا پریود می‌شی.
باز این پریود شد.
ببر زخمی!
گربه‌ی وحشی!

اگر خودخاهید و فقط فرصت گیر آورده‌اید بانمک باشید که هیچ، بگویید. چه کسی می‌تواند به دیگری بگوید چه بگو چه نگو؟

بنظرم شرایط بعد از تابوشکنی کنشگران فضای مجازی بدتر شده. من از شوخی خوشم می‌آید، ولی فقط در بیست روز از یک ماه. ده روز دیگر نه اینکه از شوخی بدم بیاید، اصلن نمی‌فهمم دارید شوخی می‌کنید. این حرف هم خیلی به من ربطی ندارد. این روزها دارم قانون می‌خانم. بعضی موارد لازم‌الجرا هستند. ولی بعضی دیگر فقط توصیه شده‌اند. حرف من هم از همین دسته‌ی دوم است.

1 year, 10 months ago

اینجوری شد که دکتر شدم. حالام اگه نمی‌خای تو جایی که موش داره کار کنی می‌تونی بری. من یه منشی دیگه می‌گیرم. یه آگهی بزن شیپور تاکید کن فقط حامیان حیوانات تماس بگیرن. بعد خصوصی بهش می‌گم حیوونم سگ نیست. اگه می‌خای کلیدارو یادگاری نگهدار ولی آدرس اینجا دیگه بدردت نمی‌خوره.

ممکنه فکر کنی من با این موشه رابطه دارم. ولی قبول کن فکرت احمقانه‌ست عزیزم. شما زنا چرا با هم کنار نمیاین؟ آخه به یه موش حسودیت می‌شه دختر خوب؟ اون چشما و سیبیلای قشنگی داره ولی شمام خودتو دست کم نگیر.

#داستان

1 year, 10 months ago

حیوانِ مطبیِ آقایِ دکتر

برای آخرین بار می‌گم حق نداری درباره‌ی اون موش بپرسی. اومده چون جای دیگه‌ای واسه رفتن نداشته. درسته دوسش دارم ولی من صداش نکردم. احمق نباش هیچ آدمی نمی‌تونه موشی رو صدا کنه که از آدما خوشش نمیاد. از کجا می‌دونم ازمون متنفره؟ نکنه فک کردی موشا عاشق آدمان. نه جونم موشای سیندرلا هم درواقع آدم بودن که نوکریشو می‌کردن. تو کف سیندرلا بودن. دیدی که اسبش شدن. خب منم یکی از همون موشام. کلافم کردی بذار بگم راحت شم.

راستش من یه موش فضایی چپم. اومدم زمین و خودمو دکتر جا زدم. یعنی خاستم دکتر باشم و چون هیچ موشی دکتر نبود مجبور شدم آدم شم. تو محل ما هیشکی دکتر نیست. ما مهندس داریم، هنرمند، بازاریاب، کارشناس روابط عاشقانه. اون‌جا خب کسی مریض نمی‌شه. ما بزرگ نمی‌شیم که پیر شیم. فرسایش نداریم. سیارمون نه. اون از ما نیست و فانیه. داریم می‌گردیم سیاره‌ی اصلیمون رو پیدا کنیم.

هنرمندا می‌گن ما مهاجریم ولی یادمون رفته‌. خب آره ما فراموشکاریم. اینجوری بگم حافظه‌مون دقیقه و اطلاعات بدردنخور رو نگه نمی‌داره. می‌گن رئیس تو سخنرانی گفته اهمیتی نداره ما از کجا اومدیم و بعدش فراموش کردیم از کجا اومدیم و چرا. چراییش مهم‌تره خب. محرمانه‌ست ولی انگار باید به شما بگم تا دست از سرم بردارین.

من عضو گروه بنیادگرایان هستم. این اطلاعات به درد شما نمی‌خوره لازم نیست تو حافظتون نگهش دارین یا به کسی بگین. احتمالن شما برای بنیادگرایی تعریفی دارین ولی من اونو نمی‌گم. یه روز که داشتیم فلسفه‌ورزی می‌کردیم حقیقت رو دیدیم. یه گیف چند ثانیه‌ای مرتب تکرار می‌شد. معلق مونده بودیم تو فضا. از سیارمون یه نخود مونده بود زیر پای رئیس. همون آن خاک از هم شکافت و چندتامون افتادن توش. می‌دونستیم ضربه‌مغزی نشدن. چقدر بگم تا بفهمی نامیراییم. تونستیم نجاتشون بدیم. همه جاشون سیاه شده بود. ترومایی شده بودن. بهشون گفتیم گیر افتادن شما و چند روز عذاب کشیدنتون اطلاعات بدردبخوری نیست. اونام یادشون رفت. حتا یادشون رفت خودشونو تمیز کنن. سیاهی موند روشون. بدم نشد. بقیه هواشونو دارن. درسته اونا یادشون رفته ترومایین ولی ما که یادمونه. مخصوصن که تمایلاتشون هم تغییر کرده بود.

بعد از اون جریان من و رفیقام یه موضوع واسه حرف زدن داشتیم. واسه همین بهم نزدیکتر شدیم. کمتر کار می‌کردیم و بیشتر حرف می‌زدیم. اژدهاهامونو سوار می‌شدیم و می‌رفتیم بالای کوه. روی یال راه می‌رفتیم، ابرای پنبه‌ای دو طرف یال. یعنی فضا فضای کشف حقیقت بود. چیزی که زیر ابرا بود یه خونه‌ی جعلی بود‌. ما گم شده بودیم؟ دنبال چی سیارمون رو ترک کرده بودیم؟ اصلن سیاره‌ای داشتیم؟ با توجه به روحیات چپگرایانه‌مون می‌شد به احتمال دیگه‌ای هم فکر کرد: تبعید. می‌دونم شما واسه چپ تعریف دارین. شما واسه همه چی جواب دارین. ولی ما وسط ابرا دنبال تعریف نبودیم. بهم می‌لولیدیم و با لذت گیفی که دیده بودیم رو تفسیر می‌کردیم. سیاره‌ی نخودی چسبیده زیر پای رئیس یعنی چی؟ بالاخره فهمیدیم هرکدوم از ما یه سیاره‌ی نخودی داره که باید پیداش کنه. شایدم چون رئیس همیشه روی کت‌شلوار و پیرهن یدست سفیدش کراوات نخودی می‌زد سیارش نخودی بود. یعنی اون می‌دونست یه سیاره داره؟ سیاست‌مدارا مردمو گول می‌زنن؟ اینجوری شد که افتادیم دنبال اصلمون. چیزی که مال ما باشه. مال اون باشیم. سیاره‌های رنگیمون ما رو صدا می‌زدن. یکیمون موند که مخفیانه بنیادگرایی رو تبلیغ کنه.

وقتی به زمین رسیدم اژدهام دیوونه شد. می‌دیدم چیزی یادش اومده. هی سرشو این‌ور اون‌ور می‌کرد. خودشو به درختا می‌زد. ترسیدم لهم کنه دویدم پشت یه بوته و دممو جویدم. دُم‌جویدنی اژدهام جلو چشام دود شد رفت هوا. رفتنی سه تا تخم گذاشته بود بردم گذاشتم تو غار نزدیک فرودگاه فضاییا و علامت زدم که با بقیه قاطی نشه. با نگاه اول فهمیدم زمین اونی نیست که دنبالشم. ولی دیگه اژدهایی نداشتم که برگردم. باید تا تولد اژدها صبر می‌کردم. این اطلاعات بدرد شما نمی‌خوره. به کسی نگین چون خیلیا دنبال تخم اژدهان. واسه تقویت قوای جنسی و رفع بلغم عالیه.

تو یکی از غرفه‌های فرودگاه هوش مصنوعی کمکت می‌کرد شمایل زمینیت رو انتخاب کنی. خیلی مهربون بود. براش گفتم اژدهام رفت. نشستیم غصه خوردیم. گفت: «دلت می‌خاست چی بهش بگی اگه صدات رو می‌شنید؟ اگه این سوال آرومت می‌کنه جواب بده اگه نه یکی دیگه بپرسم.» گفتم: «نه دلم می‌خاست نجاتش بدم.» گفت: «می‌تونی بجاش دکتر شی و بقیه رو نجات بدی.» انتظار نداشتم این‌قدر زود به نتیجه برسه،
درد دل داشتم ولی خیلیا تو صف بودن.

1 year, 11 months ago

یادم باشد با عادات پیش بروم

یکی از دیدگاه‌های خوانندگان کتاب آداب روزانه توجهم را جلب کرد: «کتاب مسخره‌ایه چون زندگی یه سری آدم نویسنده و فیلسوف رو بررسی کرده که فوق‌العاده بی‌نظم هستن یا معتاد الکل شدن. اکثرا هم نگفته کی هستن باید کلی سرچ کنی ببینی چیکاره بودن. مثل اینا باشیم نابودیم. پیشنهاد می‌کنم زندگی امثال استیو جابز و بیل گیتس رو مورد بررسی قرار بدید و این کتاب رو فقط آدمای مرفه بی‌درد بخونن.»

کاربران دیگر پاسخ داده‌اند که گویا استیو جابز هم سالم نبوده است. خدا داند.

پیگیر پروفایل نویسنده‌ی دیدگاه شدم. یک مرد بازاریاب که از «اثر مرکب» خوشش می‌آید. گویا دستورالعمل مورد انتظارش را در کتاب آداب روزانه نیافته است.

دو جمله در کتاب یافتم که هم به کار آقای بازاریاب می‌آید هم به کار من:
«بزرگان هرگز کار را متوقف نمی‌کردند.»
«آن‌ها با عادات پیش می‌رفتند.»

2 years, 1 month ago

با غریبه‌ شوخی نکن

اِکسم امروز مرد. شایدم دیروز. ساعت هفت صبح چشم‌هام انگار نه انگار که یک لحظه قبل از هفت صبح خوابِ خواب بودن، گرد و تر و زنده بیدار شدن. چون تازه فهمیدم فقط مغزم از وجود چشمام خبر داره یه جوری که بقیه نفهمن یه گفتگوی خصوصی بین مغز و چشمم هماهنگ کردم که خودمم از کُنهش خبر ندارم ولی نتیجه‌ش این شد که مغزم فهمید اِکسم مرده. کی و کجاشو نگفت. اصرارم کردم بذاره خودم از چشمام حرف بکشم ولی اجازه نداد. می‌دونین دیگه مغز فرمانده‌ست. گفت تو تابلو می‌کنی بقیه می‌فهمن چشم وجود داره و سیستم ایمنی بهش حمله می‌کنه. خواستم بگم چَشم فرمانده دیدم پررو میشه گفتم خُب.
اینو از زن خونه روبروییمون یاد گرفته بودم. از پنجره‌ی اتاقم حیاطشون رو می‌دیدم. شوهرش یه آجر گرفته بود رو سرش، تو یه بازه‌ فاصله‌ی بیست تا سی سانتی‌متری از سر آجر رو تکون می‌داد. داد می‌زدا. دختره هم می‌گفت خیله خب خیله خب. نگفت چشم.
اون توی اون موقعیت خطیر، وخیم، صعیب(ی واسه قافیه اضافه شده) چشم نگفت. من چرا بگم؟ بخاطر احتمال دورِ کور شدن؟ خلاصه که بدنبینی بد دیدم، اکسم رفت، دلیل زندگیم رفت. دارم می‌رم به بدنم خبر بدم چِشم دارم که سیستم ایمنیم بیفته به جونش تا کور شم این روزا رو نبینم. بی‌اکس زیستن نتوانم. یه لحظه. یه جای کار می‌لنگه. شما یه پیام آموزشی بخونین من ببینم چی می‌لنگه.

در ساحل بهشت مردی با حوری‌اش نشسته بود. فرشته‌ای به طرفش آمد و حوری را ربود. مرد خواست به خدا شکایت کند ولی صف شاکیان بس شلوغ می‌نمود. پرسید نفر آخر کیست و گفت من بعد از شمام، باشد؟ رفت خوابید.

فهمیدین چی شد؟ نه؟ من یه لحظه اکس و نکستو قاطی کردم. یه عمر به ملت گفتم نوب، خودم نوب شدم. وقتتونم بیخودی گرفتم باید ببخشید.

۲۵تیر۱۴۰۳

@sarakhooshabi

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••