هفت جوش

Description
من، عبدالرسول عمادی دوستدار ادبیات، فیزیک، فلسفه و تاریخ
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 9 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 11 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 7 months, 3 weeks ago

8 months, 1 week ago

شرح!

شهرهای قصه تعطیل اند و غیر خواب نیست
خیره چشمانی به چشمک بازی مهتاب نیست

صد درخت تشنه در این باغ له له می زنند
ابرها باران نمی بارند و رد آب نیست

آن لب ورچیده هم گر عشق سوزانی ندید
ناترازی هایش از کم بودن سرخاب نیست

پیر را مستی نمی آرد شراب میکده
عیب اندر مستی مجموعه احباب نیست

ما به قدر خویش کوشیدیم در این مزرعه
حیف! لطفی در نگاه حضرت ارباب نیست

باغ را گل های مصنوعی بهارانی نکرد
ورنه مرغ نغمه ساز باغ ما کمیاب نیست

یار قلابی در آمد عشق ما در خود فسرد
شرح این خون‌جگر را حاجت اطناب نیست

شرح عشق خالص ما و دورنگی های یار
روشن است و عاشقی را شبهه در این باب نیست

مرد ماهی گیر را دیدم‌ نشسته بر سراب
گفتمش در این سرابت ماهی بی تاب نیست

ما گنهکاریم اما از گنه کاری بتر
این که از خیل گنه کاران یکی تواب نیست

نحن ابناء الدلیل ایم ای برادر کو دلیل؟
اندکی با ما سخن‌کن حاجت ارعاب نیست

رود باش و در خروش آی و بران تا ناکجا
زان‌که روح زندگی در لاشه مرداب نیست

گرچه استادم به کم‌گویی سفارش کرده است
گاه‌گاهی چاره ای جز شرح این ابواب نیست!

عبدالرسول عمادی
دوم دی چهارصد و سه
@haftjoosh

8 months, 1 week ago

ناترازی

جمع شد گر با تورم سفره ات مرد فقیر
لاجرم یا زندگی کن یا برو قدری بمیر!

هیچ کس مسئول این اوضاع بدخیم تو نیست
خواه گشنه سر به بالینت گذاری خواه سیر

نان اگر از سفره بی قدر تو پرواز کرد
گو برو ای نان که ما را هست اهدافی خطیر!

پاس ارزش های مان از نان شب واجب تر است
گر نمی دانی بدان این را و ایرادی نگیر

این‌جهان دار مکافات است و غیر از رنج نیست
شاد باید بود و باید ساخت با چندین شریر

نان اگر کم شد بدان این آسمان باران نداشت
تا بروید گندم و از گندمت آید خمیر

فقر و قحط و سختی و این ابتلائاتی که هست
پشت سر بگذاشته اجداد تو هم‌ ناگزیر

درد بی دردی است درد آدم بی دردسر
درد باید مرد افکن تا برون آیی دلیر!

در مسیر زندگانی امن و آسایش بلاست
صد بلا باید تو را در هر دو گام از این مسیر

از رفاه مردم اطراف عالم دم‌ مزن
کار پاکان را نگفتندت قیاس از خود مگیر؟

دیگران گر قرعه قسمت به عیش خود زدند
برگ عیشی هم به گور خود فرست ای بی نظیر

این دو روزه زندگی را ارزش تدبیر نیست
فکر زاد و توشه کن از بهر فرداهای دیر

خاک و باد و آب و آتش را نزاعی دائم است
در نزاع این‌جهانی گه امیر و گه اسیر

الغرض این زندگانی رنج رنگارنگ ماست
شیر اگر باشی تو را می افکند آخر به زیر

این زمین صاف بستر کن جلت هم آسمان
صبر کن بر ناترازی های پایان ناپذیر

عبدالرسول عمادی
سی ام آذر چهارصد و سه
@haftjoosh

8 months, 1 week ago

انسان‌منطقی، انسان‌اخلاقی، انسان‌شاعر
عبدالرسول عمادی

این سه گونه انسانی چه تفاوتی دارند؟
انسان‌منطقی موجودی است که در میانه گارد ریل های منطق، تفکر فلسفی می کند و مواظب است که کمترین تخطی را از اصول و قواعد تفکر منطقی نداشته باشد. در طول تاریخ، دانش منطق کوشیده تا پوشیده ترین مغالطات را شناسایی کند و از ورود آنها به ساحت استدلال جلوگیری نماید.
منطق صوری که ابتدا برای جلوگیری از شعبده بازی های سوفیست ها ساخته و پرداخته شد به تدریج به عنوان ابزار شناسایی خطا در فرایند تفکر شناخته شد و با ریاضیات پیوند یافت. ریاضیات و منطق هم تبار شدند و ریاضیات هم از جایگاه یکی از علوم به مقام بالاتر ارتقا یافت و تبدیل به سخنگوی علوم شد که با بیان موجز ماهیت علوم را نشان می داد و خطاهای رخ داده در مسیر دانش بشری را آشکار می کرد.
ریاضیات تفسیری دقیق از جهان است که فراتر از قضاوت های حواس پنج گانه می نشیند و یافته های حواس را قضاوت می کند، همان گونه که‌منطق به طور کلی تر فراتر از ساحت اندیشه می نشیند و آن را از در افتادن به سیاه چاله های سفاهت و جنون باز می دارد.
منطق اساسا برای حفاظت از فهم و درک و برداشت های ما از جهان طراحی شده و پاسخ گوی نیازهای ماست.
اساس منطق توجه به خود و نگه داشت ذهن و ضمیر خود از درافتادن در مسیر خطاست.
اخلاق اما اساسش دیگر خواهی است. گویا ما در اخلاق خود را وامی گذاریم و به دیگری توجه می کنیم و اوج اخلاق ایثار است یعنی مقدم داشتن دیگری بر خویشتن. گفته اند قانون اساسی اخلاق این است که آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسندی اما عمل به مقتضای این قانون در نهایت به معنای مقدم دانستن دیگری بر خویشتن است زیرا مراعات حقوق همگان ما را از جلب منفعت شخصی باز می دارد و رعایت دقیق این قاعده امکان های ما را برای رسیدن به خواسته های خودمان کم می کند یا بالاجبار ما را از انباشت منافع در اطراف خود باز می دارد.
بسیاری از یافته های ما و به دست آوردن منافع فردی مان حاصل پشت سر نهادن این اصل اخلاقی است. انسانی که خود را برای رسیدن به منفعتی جلو می اندازد طبعا این اصل اخلاقی را مورد بی توجهی قرار می دهد و اساسا رعایت قانون اساسی اخلاق امکان هیچ برتری را برای آدمی باقی نمی گذارد.
آیا انسان منطقی الزاما انسانی اخلاقی هم هست؟
نه!
انسان منطقی می تواند در جهانی یک‌نفره به تعامل با قوانین و مقررات هستی بپردازد و در مسیر این تعامل خود را با جهان هماهنگ‌کند و یا جهان را با خود هماهنگ کند و بیشترین منفعت را متوجه خود نماید اما انسان اخلاقی در جامعه ذیشعور تک‌نفره امکان تحقق ندارد و اخلاق حتما مستلزم وجود دو نفر است تا در لحظه تعارض منافع نقش خود را در تعدیل خواسته ها ایفا کند.
انسان شاعر کیست؟
انسان شاعر انسانی فرارونده است که احساس می کند پشت دریاهای منطق شهری است و قایقی می سازد از جنس واژه‌ ها و می اندازد به آب و به پشت دریاها می تازد برای رسیدن به شهری دیگر.
انسان شاعر برای کشف ساحت های ناشناخته وجود تلاش می کند و از چارچوب ها فرار می رود. هر چه‌منطق تلاش می کند تا ذهن را در چارچوب نگه دارد شعر تلاش می کند تا اسطوره چارچوب را بشکند و از همه چیز اسطوره بسازد. منطق چارچوبی اسطوره شده است. انسان های منطقی شکستن این اسطوره را روا نمی دارند و منطق دانان و فیلسوفان تفکر را منحصرا حاصل عمل به‌مقتضای این اسطوره می دانند و انسان شاعر می کوشد تا ببیند پشت دیوار این اسطوره چه خبر است و پشت این دریاها چه گونه شهری است؟
نسبت شاعری با منطق دانی چیست؟
اختلاف منطق و شعر را می توان در همان اختلاف تاریخی عشق و عقل صورت بندی کرد
عشق می گوید به گوشم پست پست
صید بودن خوش تر از صیادی است
منطق و عقل اقتضای صیادی دارد و عشق و شعر آدمی را صید می خواهد صید بودن یعنی شکار شدن در دام های نهاده در گوشه های مخفی حیات و صیادی یعنی دام نهادن و شکار کردن.
انسان هم زمان می تواند منطقی، اخلاقی و شاعر باشد؟
انسان جامع همه اضداد است چون می تواند نقش های مختلف بپذیرد این هر سه نقش را هم‌می تواند ایفا کند و اصلا این نقش ها جز در وجود آدمی در جای دیگری ظهور و بروز ندارند.
انسان ها در لحظه های زندگی لحظه ای منطقی، لحظه ای اخلاقی و لحظه ای هم شاعرند.
@haftjoosh

8 months, 2 weeks ago

ستایش

دو چشم پنجره چشم انتظار باران‌اند
که تشنگان نگاه تو بی شماران اند

به ابرهای سترون بگو کنار روند
حجاب چهره خورشید روز گاران اند

برای خاطرت ای باغ تا بهار آید
به بال های طلب در دعا هزاران اند

نمی رویم به ضرب زمانه از کویت
که این به صف شدگان خیل جان‌نثاران اند

به شاخه های تنت ای درخت می گریم
که‌ گه به خیمه گه این‌ تبر تباران اند

میان خش خش این برگ های زرد خزان
به گوش باش که گه نیش های ماران اند

خزان و دود و تب و شب هزار گونه تعب
رسیده از چه طرف این سیاه‌کاران اند؟

به کهکشان که بگوید که در بسیط زمین
ستاره های تو محبوب بی قراران اند

دلی که می تپد اینجا ستاد معشوق است
که خیل عاشق دلخسته اش هزاران اند

کنار چشمه مهتاب کوکبان سحر
چراغ دیده اختر شمار یاران اند

به چشم‌های طلب این‌تبار نازک بین
اسیر دست‌ بناگوش گلعذاران اند

ستایش تو نه در حد لحن الکن ماست
که صد چو سعدی شیراز در شماران اند

عبدالرسول عمادی
بیست و پنجم آذر چهارصد و سه

@haftjoosh

8 months, 2 weeks ago

صلح

ای کاش شادی ارمغان زندگانی بود
هر صبح پیمان‌نامه صلح‌ جهانی بود

وقتی که عقل ما به بازار جهان می رفت
کل خریدش عشق و لطف و مهربانی بود

هر صبح بوی عشق و نان در شهر می پیچید
در لای لقمه شور و شوق و شادمانی بود

در باغ تخم خنده می پاشید دستانش
هر کس که در این باغ گرم باغبانی بود

بر بره نوپای گله مهر می ورزید
چوپان ده وقتی که سرگرم شبانی بود

این کدخدای کج کله هم مهربان می شد
گوشش بدهکار غم بی آب و نانی بود

ای کاش شب ها زودتر با صبح می پیوست
در بین آنها یک سحر سحر اغانی بود

ای کاش این افسردگی و خستگی می رفت
بر جای آن گل واژه های نغمه خوانی بود

وقتی کتاب عاشقی را چاپ می کردند
صف در صف اینجا مشتری های دکانی بود

ای کاش نقش جنگ از ذهن جهان می رفت
پیمان صلح و همدلی و همزبانی بود

رزمندگان دل های هم را فتح می کردند
پهنای گیتی مرز مهری جاودانی بود

ای کاش هیزم‌می شد این قنداق خشم و کین
گرمای محفل حاصل هیزم‌ شکانی بود

دیوارها! دست از سر این عشق بردارید
مابین ما از عشق صد راز نهانی بود

عبدالرسول عمادی
بیست و دوم آذر چهارصد و سه
@haftjoosh

8 months, 3 weeks ago

تا‌مجبور نباشی برای قتل مردم سوریه آدم‌وارد کنی؟
بشار الاسد
تاریخ
دیکتاتور اتوکشیده تحصیل کرده ای چون تو به خود ندیده است
دیکتاتوری
که راست راست راه می رود
و هر گام او فشاری است بر مغز مردم
مردمی
که از دست تو جرات نفس کشیدن ندارند
و نزدیک به صد درصد آنها
در انتخابات تو را بر می گزینند!
تو را
فرستاده خدا را
که رسالتی داری بزرگ
به بند کشیدن آدمی
در هزاره ای که بندها یکی یکی می گسلند‌

عبدالرسول عمادی
بیست و یکم آذر چهارصد و سه
@haftjoosh

8 months, 3 weeks ago

کشتی تفریحی
عبدالرسول عمادی

مجسمه حافظ اسد را جوانان سوری خوشحال از سرنگونی خاندان سلطنتی اسد کشتی تفریحی خود کرده اند.

اگر حافظ اسد به دوره چند ساله ای که‌ معمول روسای جمهور است قانع بود یا پسرش هم در انتخابات آزاد به دوره ریاست چند ساله ای قانع می شد و نظامی بر مبنای صندوق رای و‌انتخابات آزاد شکل می گرفت و مردم سوریه می توانستند اراده خود را در انتخابات های غیر نمایشی حاکم‌کنند آنگاه نسل ها به حافظ و بشار اسد به چشم احترام می نگریستند و در تاریخ سوریه نام‌نیکی از آنان به یادگار می‌ ماند.

امیدوارم دیکتاتورهای بعدی کاری نکنند که‌ کشتی سواران این تفریح خیابانی از کرده شان پشیمان شوند.

انقلاب ها در این‌گونه کشورها به دموکراسی نیانجامید است.
@haftjoosh

8 months, 3 weeks ago

◾️ زغال
عبدالرسول عمادی

ساعت پنج و نیم صبح است. سرمای جدی و قدرتمندی احساس قلدری می کند و هنوز زمستان نشده چهره ای زمستانی به طبیعت داده است.‌ زورش اگر چه به شاخه ها و به ریشه ها نمی رسد اما به برگ های درختان پارک‌ کاملا رسیده چون تقریبا همه شان را خشکانده و ریخته است.

این خاصیت قدرت است می زند و می کشد و می ریزد و هل من مبارز می طلبد. میشل فوکو می گوید قدرت همیشه در مقابل خودش معارضانی دارد که هر یک به نوعی مقاومت می کنند. به نظر می رسد که روح درخت در مقابل قدرت سرما در حال مبارزه است همان روحی که چند ماه بعد دوباره جامه سبز ورق به قول سعدی بر تن درختان می پوشاند.

کمی که قدرت سرمای زمستانی کم‌می شود قدرت گرمای بهارانی رسبده از خورشید در فرایند فتو سنتز جای کشته های سرمای پاییزی را با برگ های جدید پر می کند کانه نه برگی مرده و نه برگی زاده شده است. جهان ما آدمیان هم همین‌گونه است، سرمای مرگ نسل های گذشته را چنان می برد که به قول حافظ
دریغ قافله عمر کانچنان رفتند
که‌گردشان به هوای دیار ما نرسد

اما انسان کلی زنده می ماند و از این‌خمیر مایه آدمیت باز آدم بر می آید و به تنور روزگار زده می شود.

درختان هر سال در بهار نوبرگی می کنند و آدم ها هر چند ده سال یکبار به کلی رخت می بندند و آدم های نو می آیند با ماجراهای نو و‌گفتمان های نوبرای این که در چند ده سال بعد کهنه و جایگزین شوند.
گویی ما آدمیان برگ های درخت آدمیت هستیم که اگر برگ های درختان باغ عمر شش ماهه دارند ما عمرهای چند ده ساله داریم.

این‌گونه است که ما در میانه کاروان زندگی نه از سرنوشت نسل های گذشته مان چیزی می دانیم و می یابیم و نه از کیف و کم نسل های بعد از خودمان چیزی دستگیرمان می شود چون همین برگ های پاییزی که چون از شاخه جدا می شوند شاخه راه خود می رود و آنها را باد با خودش به راهی دیگر می برد.

گویا زمان جیره بندی شده است تا ما کوپن چند ده ساله ای را نقد کنیم و بخوریم و بپوشیم و بجوشیم و سپس به درون تاریکی محض شیرجه بزنیم و با باد مرگ به محفل رقص مردگان برده شویم.
ذهن ما سرعت حرکت کاروان حیات را آن قدر کند می کند که ببینیم و لختی تامل کنیم و شاید هم اصلا ذهن ما به حیات صورت کاروانی و‌گذرنده می دهد و واقعیت همان است که نسبیت می گوید و زمان ساخته ذهن‌ماست و‌گذشته و‌حال و آینده ای نیست. بگذریم که ذهن آشفته می شود و از حرف حسابی خودمان هم باز می مانیم.

در صبح سرد در مرز پاییز و زمستان با پیشانی بند و‌کاپشن و دست کش به جنگ سرما می روم با بدنی که رویای جوانانه در سر دارد و خود را قدرتی معارض می بیند روبروی سرمایی که چتر خود را پهن‌کرده است بر کوی و برزن و پارک و دار و درخت.

سگ ها و‌گربه های پارک دیگر معارضان این‌ قدرت فوکویی سرما هستند که‌نمی دانم شب را چگونه صبح می کنند و کدام بستر و لحافی آنها را به خواب ناز می خواند که صبح نشده بیدار و حاضر یراقند. اصلا همه ذیروحان معارضان سرمایند چون زور و سلطه سرمایی سر سرکوب دارد و این زندگان هر یک به گونه ای دست به مقاومت می زنند و این گونه است که قدرت دست به دست می شود از زمستان به بهار و دوباره از تابستان به پاییز و این میان حیات می رقصد و میان مردگان و زندگان جابجا می شود.

زمستان می رود و روسیاهی به زغال می ماند، درخت در جشن هزیمت زمستان سبزترین لباس خود را می پوشد و زغال که بی مجال به جنگ زمستان آمده بود روسیاه می ماند از آن‌که رسم مقاومت نمی دانست رسم مقاومت را دانه ها در دل خاک و جوانه ها بر فراز شاخه های خشک می دانستند که دوران کمون و پنهانی را به هوای روزهای سرکشیدن یکی پس از دیگری پشت سر می گذارند.

این بیت حافظ را مزمزه می کنم که:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما‌کافری است رنجیدن

ملامت سرما را به جان می خریم و به زندگی وفا می کنیم و رنج ها را به خوشی تبدیل یا تعبیر می کنیم و رنجشی نداریم

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

و به حافظ فکر می کنم که غزلش را به قدرتی معارض در مقابل همه سرماهای قدرت سیاسی و حسادت غریزی و هر گونه قدرت دیگری بدل کرده و بی زمان راه می برد به اعماق ادراک های بشری در گذار نسل ها و‌کاروان حیات که به آرامی از ذهن ما رد می شود را با این‌پیام به مسالمت می خواند که:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

با ترکیب مروت و مدارا معجون زندگی ساخته می شود و ما هر روز یک قاشق از آن‌می خوریم و روز را به شب پیوند می دهیم و آن‌که اهل مروت و مدارا نیست همان زغال سیاه است که نه قدرت مقابله با زمستان دارد و نه رسم مدارای درختان را می فهمد نه گرمایی دارد که زمستان را از رو ببرد و نه در بهار حرفی از جنس سبزی و طراوت دارد.

@haftjoosh

8 months, 3 weeks ago

گردن
عبدالرسول عمادی

در ایام انتخابات یک ابلاغی به شما می دهند به عنوان رئیس ستاد.
این ابلاغ را تا چند روز پس از شروع تبلیغات نداده بودند و من در حالی که با دوستان زیادی در نقاط مختلف استان در حال صحبت بودم  و توافق هم کرده بودم که مسئولیت ستاد شهرستان را بپذیرند اما هنوز رسما مسئولیت ستاد استان را به من ابلاغ نکرده بودند.
ظاهرا هنوز کسانی در ستاد مرکزی دکتر پزشکیان زور می زده اند که ابلاغ به نام آنان صادر شود. چند روز بعد ابلاغ به صورت واتساپی برایم ارسال شد و اصلش هم‌تاکنون به دستم نرسیده است. واتساپم را که حذف کردم آن ابلاغ هم حذف شد.
من مسیول ستاد مرکزی آقای پزشکیان بودم و ایشان هیچ‌گاه ولو به پیامکی حالی نپرسید و خدا قوتی نگفت.
ایشان به کنار، آن ابلاغ به امضای آقای عبدالعلی زاده بود آقای عبدالعلی زاده هم هیچ گاه در ایام تبلیغات حالی از ما نپرسید تا بداند ابلاغی که برای مسئول یک ستاد استانی صادر کرده چه پیامدهایی داشته و چه اقداماتی متعاقب آن شده است!
بعد از انتخابات هم هیچ یک از این دو ولو به پیامکی تشکری از رئیس ستاد مرکزی استانی شان نکردند. جالب است که جلسه برای روسای ستادهای استانی با حضور رئیس جمهور پس از حدود چهل روز از پیروزی دکتر پزشکیان تشکیل دادند و تنها تعدادی از مسئولان ستادهای استانی دعوت شدند.
پس از انتخابات هم با شعار وفاق ملی که دادند عملا کار ما را در حمایت از نیروهایمان برای شرکت در دولت سخت کردند و همه جا اصول گرایان پیشتازی کردند و دولت عملا به اصول گرایان تحویل شد.
این ها همه به کنار. به نظرم اگر یک آدم با هویت حقیقی خودش به هر مدیری در دستگاه‌های دولتی و وزارت خانه های دولت چهاردهم زنگ بزند با برخورد بهتری مواجه می شود تا این که بدانند آن آدم رئیس ستاد استانی رئیس جمهور پیروز بوده است.
امتحانش کردم! امروز تماس گرفتم با آقای احمدی مدیرکل دفتر وزارتی وزارت ارشاد.
گفتم من عمادی هستم رئیس ستاد انتخاباتی دکتر پزشکیان در استان بوشهر. گفت ایشان جلسه هستند یک ساعت دیگر تماس بگیر. بعد مکثی کرد و گفت نه دوساعت بعد!
دو ساعت بعد تماس گرفتم گفتم عمادی هستم که دوساعت قبل گفتید ایشان جلسه اند و دو ساعت دیگر تماس بگیرم. همان صدا به من‌گفت احمدی خودم هستم و بلافاصله پس از آن‌گفت وزیر خودش یک نفر را مدیرکل ارشاد می کنه! گفتم من که چیزی عرض نکرده ام تا معلوم بشه در مورد چه چیزی به شما زنگ زده ام! گفت وزیر وزیر آقای پزشکیانه دیگه خودش یکی رو انتخاب می کنه گفتم شما که اجازه نمی دهید من مطلبم رو عرض کنم. با بی حوصلگی گفت بفرمایید من هم عرض کردم دیگه بفرماییدی نداره و‌خداحافظی کردم.
خلاصه این است حال و روز آدمی که فکر می کرده لازمه تو انتخابات برای جلوگیری از حاکم شدن افراطیون مسئول ستاد بشه یک علی که خودش مانده و حوضی پر از ماهی مطالبات مردم.
مردمی که ما به نمایندگی از آقای پزشکیان گردن مان را پیش شان گرو گذاشتیم.
@haftjoosh

11 months, 3 weeks ago

کشمکشی با محمد رستمی

دیوار

برای رفتنت ای دوست وقت بسیار است
کنون که می روی اما نه وقت این کار است

من و تو یک‌نفس اینجا به خویش مهمانیم
که بعد این نفس افسوس های غمبار است

مشو خموش و بخوان و بدان و جار بزن
که فصل سرد سر کوچه مان کمان دار است

عجب معادله ی عادلانه ای است جهان!
میان آدم و دهری که آدمی خوار است

تو رستمی و جهان خوان نامرادی هاست
و شاهنامه تو این حضور پربار است

خبر بیار از آن سطوت و سکوت و بمان
خزانه دلت از گنج عشق سرشار است

تو می روی که بماند در این شب دیجور
که چون قفس به دلم تا به صبح آوار است

به گفت و گوی تو با خویش عادتی دارم
و هر که عادت خود ترک‌ کرده بیمار است

زمانه می برد از ما هر آنچه هست! مرو
برای یک من تنها زمانه دیوار است

عبدالرسول عمادی
بیستم شهریور چهارصد و سه
@haftjoosh

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 9 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 11 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 7 months, 3 weeks ago