?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
در بد بودن ماه بهمن همین بس که خود دکتر محمد علی بهمنی شاعر و غزلسرای ایرانی فروردینیه.
گاهی از این موضوع دلگیر میشویم که چرا آدمها نسبت به احساسات ما ناسپاس هستند؛ نسبت به عشق و محبتی که داریم. حس میکنیم در جواب محبت بایستی قدردان باشند. فارغ از اینکه چیز مهمتری وجود دارد که به آن توجه نمیشود.
میشود گفت که مثل بخاری روشنِ ماشین وسط تیر ، مثل سکوت در غلغلهی خیالهای وحشتناک ، مثل خیلی چیزهای ت**ی دیگر ، این سوی ماجرا ، مایی ایستادهایم که محبت میکنیم و آنسوی دیوار کسی تکیه داده که بجای دستهی گلی که به سمتش گرفتهایم دستهای زمخت و خراش برداشتهی مواد فروش را میجوید.
علی عبدالمالکی جایی در کتاب خسی در میغات میگوید : خوشبختی یعنی تو عشقت را ارزانی بداری و امیدوار باشی کسی که دوستش داری همان باشد که عشقت را ببیند و بخواهد. تو قلاب بیاندازی و در این غرقابه صید ،شاهماهی خیال تو باشد ، نه غورباقه یا قورباغه. بقول حبیب محبیان "به شبنشینی خرچنگهای مردابی ، چگونه رقص کند ماهی قلاب پرست."
در واقع میشود مثال دیگری هم برای فهم هر چه بهتر این موضوع آورد که آن یک نقل قول از اریک ریموند ، در شعر آیهی تاریکی فروغ فرخزاد میباشد :
" هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی میريزد،
مرواريدی صيد نخواهد کرد!"
تنها میشود دعا کرد و امیدوار بود که پاهای بیرمق ما در نبود چشمهای بیفروغ ، ما را به سمت گودال بیمروارید نبرد.
ـ زیگموند فروید ملقب به زیگی
کاراکتری که اسمی نداره گفت : تو حق نداری همینجوری ما رو خلق کنی و به حال خودمون رهامون کنی. اگر شکنجه کنی ، آزارمون بدی ، برامون داستان خوشایندی رقم بزنی یا حتی توی روزمرگی غرقمون کنی و زباله تولید کنی بهتر از اینه که رهامون کنی. بقول یارو گفتنی نمیشه توی داستان به تفنگی اشاره کنی که قرار نیست جایی شلیک بشه که! میشه؟
راوی گفت: بعضی تفنگا قرار نیست هیچ وقت شلیک بشن یا حتی کسی رو تهدید به مرگ کنن.
کاراکتری که اسمی نداره گفت : پس قراره چیکار کنن؟
راوی گفت: گاهی فقط میان که فروخته بشن ، بشن یه قبای ترمه ، که فرستاده بشن و پس فرستاده شن.
کاراکتری که اسمی نداره گفت : اِبی؟ پس ماها رو خورد خورد بفروش که الاخون والاخون نباشیم.
راوی گفت: چشم . دفعهی بعد تو رو میفروشم؟
کاراکتری که اسمی نداره گفت : چجوری؟
راوی گفت: یه جایی میگم که کاراکتری که اسمی نداره در شامگاه ۱۹ اوت ، به دلیل نامعلومی خودش رو کشت!
کاراکتری که اسمی نداره گفت : اینجوری ؟ خدا وکیلی اینجوری؟ خب اگه قرار بود اینجوری تموم بشه که کسی ندونه که چرا و حتی یه داستان فرعی توی مغزش شکل نگیره اونوقت دلیل آوردنم چی بوده؟
راوی گفت: خودت خواستی تموم شی. تموم شدن برای تو خاتمه یافتنه و من تو رو توی ۱۹ اوت خاتمه خواهم تات. بیا زبونم گرفت. خاتمه خواهم داد.
کاراکتری که اسمی نداره گفت : پس چی چی بود که میگفتی "از مفهوم افتادن میافتی ، اگر از معنی افتادن بیافتی".
راوی گفت: اون یه زر بیمعنی و مفهومی بود که ما زدیم ، شما جدیاش نگیر.
نصف گیاهان دارویی رو بری خواصشون رو بخونی نوشته که برای رفع یبوست هم خوبه.
فک کنم حکیمای قدیم یه سری یُبس آزمایشگاهی داشتند که هر چی گیر میاوردن روشون امتحان میکردن که اگه دیدن یارو تونسته برینه توی خواص اون گیاهه ذکر کنند.
بابا یکی ، دو تا ، سه تا ، اصلا ده تا گیاه مسهل پیدا کردین ول کنین دیگه. برید سراغ کاراییهای دیگهی بگردین.
پتروس گفت: اگه سدها اختراع نمیشدند بقول کارو کنون من هم به دنیا بینشان بودم.
دهقان فداکار گفت: اگه قطارها هم اختراع نمیشدند منم.
چوپان دروغگو گفت: اگه گوسفند هم اختراع نمیشد منم.
چوپان راستگو گفت: گوسفند رو خدا وکیلی اختراع نکردند اهلیش کردند فقط.
شازده کوچولو گفت : اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: «اهلی کردن» چیز بسیار فراموش شدهای است، یعنی «علاقه ایجاد کردن». از بحث دور نشیم. من اگه دست و پای اختراع میشد الان نامم در جهان گم بود.
چوپان راستگو گفت:چرا؟
روباه گفت: آخه من «یکی روبهی دید بی دست و پای» سیب هستم.
چوپان راستگو گفت: من فکر کردم تو همون روباهی هستی که دربارهش میگفتن «روبه پرفریب و حیلتساز ،رفت پای درخت و کرد آواز» هستی.
روباه گفت: از اسب افتادیم و از اصل هم. اگه اسب و اصل اختراع نمیشد هم نامم کنون در جهان گم بود ولی خب خوبیش این بود که واسه یه لقمه نون چشمم به کَرَم خدا نبود. اگه خدا اختراع نمیش...
پدر روحانی گفت: کنون نام همهمون در این جهان گم بود.
چوپان دروغگو گفت: اگه خدا نبود ، نه کنون بود ، نه اسم ، نه این جهان ، نه گم و نه بود.
Unknown Artist گفت: من همیشه دوست داشتم جای تو باشم. البته که نه به خاطر اون چیزی که هستی. به خاطر موهبتهایی که پیرامونته. دیدی بعضی بچهها رو که پدر و مادر پولدار دارن ولی خودشون آش و لاشن و آدم میبیندشون که چطور موقعیت خودشون رو هدر میدن که؟ البته نمیخوام مقایسه کنم فقط مثال زدم که برات جا بیافته که موهبتهای پیرامون چیه؟
Concerto Op. 4 No. 4 in A minor RV357, 3. Allegro. گفت: چه موهبتهایی مثلا؟
Unknown Artist گفت: آدمهایی که به تو توجه میکنند. آدمهایی که ریزه کاریهای وجودی تو رو درک میکنن و کافیه بگی فِ تا اونا بِرَن فا دیز. اونها معمولا آدمهایی هستند که اومدن تو رو گوش کنن. بشینان پای حرفهات. وارد سالنِ همایش می شن که تو بِری بالای سِن و حرفات رو بشنون. و این که حیاتِ تو در میانِ حیاتِ دیگران در جریان باشه به تو معنای بیشتری میبخشه. تو در مسیر حیات مسیرهای تازهای میسازی ، جریانی که در نبود تو شِکل دیگهای بود و آینده خواه نا خواه بخاطر تنیدن تو در دیگران تغییر پیدا میکنه و تا موقعی که این زمین هست تو مثلِ یه تیله در مسیر حرکت تیلههای دیگه قرار داشتی که باعث شدی بودن یا نبودنت دو تا داستان کاملا متمایز برای محدودهی خاصی ایجاد کنه. آدم توی تنهایی خودش هر چقدر هم که تلاش کنه ، هر چقدر که زندگی رو دنبال کنه و ازش لذت ببره ته تهش به دلیل دور افتاده بودن از اجتماع انسانی دچار حس بیهودگی میشه. همه نهها اکثرا اینطورین که دنبال یه نمود از خودشون در حیاتِ اطرافیانشونن. و مَن به عنوان یک Unknown Artist این آپشن رو ندارم که کسی با شوق و شور توی پلیلیستاش دنبالم بگرده و بعد هم منو پَخش کنه و شیش دُنگ حواساش رو بذاره پیش من. اونهایی که من مخاطبشونم معمولا یه فلش ۸ گیگ که در سال ۲۰۲۴ کمترین ظرفیتیه که توی بازار پیدا میشه توی ماشین دارن و من یکی از اون آهنگهای وَسَط مَسَطِ فلشم که پَخش میشم . بنظرت چی بهم مجال میده که پَخش بشم ؟
Concerto Op. 4 No. 4 in A minor RV357, 3. Allegro. گفت: چی؟
Unknown Artist گفت: اینکه راننده حواساش نباشه که آهنگ هم بخشی از پروسهی لذت بردن از رَفتنشه. وگرنه که سریع عوضام میکنه. نه اینکه بد باشمآ. خودمو قبول دارم . خودمو دوس دارم ولی خُب وقتی کسی اشتیاقی برای شنیدن به حرفات نداشته باشه همه چیز رقتانگیز و حوصلهسر بره. تو فرض کن انیشتن نه ، یکی بیاد تمام اسرار هستی رو پیش تو بشکافه ولی تو دوس داشته باشی جوکهای حسن ریوندی رو بشنوی. اون کلام و اون علم و همه چی ، جاری شدنش توی اون نقطه اشتباه محضه. اشتباه بودن آدم رو اذیت میکنه و بیشتر از اون تصادفی که منجر به این اشتباه میشه آزار دهندهست.
Concerto Op. 4 No. 4 in A minor RV357, 3. Allegro. گفت: این همه عیب از خودت گفتی بذار یه خوبی هم برات بگم. میدونی که راوی الان داره این چیزا رو روایت میکنه که؟ شَک نکن از بین اون آدمایی که اسم ما دو تا رو دیدن حداقل ده نفر توشون هست که اسم تو رو دیدن و تو دلشون گفتن «آننُن آرتیست گفت» ولی شک نکن هیشکی اسم منو اونجا کامل نخونده و یه چیز دراز مانندی روی صفحهی نمایش مَردم ظاهر شده که اون منم و به عنوان یه سمت این ماجرا د ر نظر گرفته شدم.
Unknown Artist گفت: ولی این که مزیت نیست. مزیت یعنی اینکه بتونی ثمرهی تلاش زندگانی خودت رو در یک چیز شکوفا کنی. مثلا در اشتیاق دیگران.
Concerto Op. 4 No. 4 in A minor RV357, 3. Allegro. گفت: در اشتیاق دیگران؟ تو فک کن یه تیکه الماس توی عُمق زمینی . مثل همون الماس خوش تراشی که دورش فنس و سیم خاردار کشیدن. چیزی که تو رو ارزشمند میکنه نتیجهی تمام تصادفهائیه که باعث شده تو با اون ذغال و ذغالسنگ سیاه فرق کنی ، حالا تحت فشار یا هر چی ، ارزش ذاتی تو وابسته به فُرمیه که گرفتی ، نه به ارزشهائی که دیگران از وجودش بیخبر یا باخبرند.
Unknown Artist گفت: پَس با این تفاسیر که میگی ، میتونم به این امید داشته باشم که کسی مشتاق به شنیدنم باشه؟
Concerto Op. 4 No. 4 in A minor RV357, 3. Allegro. گفت: آره. من! من مشتاقم که بشنوم. پَخش شو ببینم چی میگی
Unknown Artist گفت:
انقدر در مورد برخورد قانونی با توهین ، مشاجره ، درگیری لفظی و غیره با مامور دولت تو بعضی ادارات دولتی برگههای هشدارآمیز چسبوندند که چند روز پیش جرات نکردم بخاطر اینکه چرا یک ساعته تو بانک پنج تا شماره نخوندند اعتراض کنم ، عوضاش زنگ زدم ۱۱۰ و پیتزا سفارش دادم.
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود گفت: میدونی اصغر جان ، میدونی از چی میسوزم؟
اصغر گفت: از اینکه یک پایان تلخ بهتر از یک تلخ بیپایانه رو انتخاب کردی و منطقات اونو پذیرفت ولی مردم از اینکه چیز درست رو انتخاب کردی پشیمونات کردند؟
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود گفت: اونم هست ولی جنگ اول به از صلح آخر قبل از اینکه تصمیم نهاییام رو بگیرم یه چیزی بهم گفت که من این کارو کردم، میدونی چی بهم گفت؟
اصغر گفت: زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ؟
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود گفت: نه. جنگ اول به از صلح آخر.
اصغر گفت: میدونم. میگم بهت گفت زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ؟
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود گفت: نه. بهم گفت تا مرد سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد.
اصغر گفت: خب. تو که پستهی بیمغز بودی چرا سخن نگفته باشد رو انتخاب نکردی تا عیبت نهفته باشد ؟
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود گفت:داداش خودت میگی پستهی بیمغز ، من مغز ندارم ، چه بدونم که این چیزایی که از نظر خودم هنر و آپشنه از نطر بقیه عیبه ؟
اصغر گفت: خب تو چی داشتی که فکر میکردی آپشنته ولی نبوده؟
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود گفت: اینکه هیچی تو دلم نیست.
اصغر گفت:
دانشآموز شمارهی صد و دوازده گفت: این همه تحکم روی زندگی شخصیات هم تاثیر میذاره؟
ناظم گفت: یعنی چیجوری؟
دانشآموز شمارهی صد و دوازده گفت: مثلا اینجا همهاش داری ما رو کنترل میکنی و بهمون دستور میدی. مثل پلیس نظم رو بین ما برقرار میکنی و همه چی رو تحت نظر داری تا طبق برنامه پیش بره و اتفاق خاصی نیافته . خب این روت تاثیر هم میذاره؟
ناظم گفت: قبلا فکر میکردم نه ، با اینکه داشتآ ولی فکر میکردم نه. ولی الان که اومدم مدرسه شما ، میبینم که آره.داشت.خیلیم داشت.
دانشآموز شمارهی صد و دوازده گفت: مدرسهی ما چشه مگه؟
ناظم گفت: شما مثل یک سری کاراکتر فرضی که ساخته و پرداختهی ذهن منید اید که از من فرمان میپذیرین و مو به مو دستورات منو بی چون و چرا انجام میدین. این میل به سرکوبِ منو سرکوب میکنه.میل به تغییر جریان ناموافقِ جاری.
توی مدرسه قبلی چهارده سال ناظم بودم و کم و بیش نافرمانی میدیدم و همه به سگ بودنم توی کنترلگری اشراف داشتند و همهی نافرمانیها رو هم با قدرت و ارادهی خودم کنترل میکردم. توی زندگی شخصیام هم بنا به روحیهام شوهرم رو انتخاب کردم.شوهرم مثل موجود دستآموزی بود که مثل موم تو دستم بود ؛ یه عروسک خیمهشببازی بیچاره. ولی خب توی خونه هیچ به این فکر نمیکردم که فرمان یا نافرمانی چیه ، چون تمام میل من به سرکوب توی مدرسه پاسخ داده میشد و فرزندانم هم تحت آموزش من مطیع و رام بودند. و اون خانوادهی رام رو به خاطر روحیهای که داشتم ساخته بودم.
توی مدرسهی شما بود که در نبودِ نافرمانی دنبال مکانی بودم که بتونم کنترلگری کنم البته با این شرط که نافرمانی رُخ بده. ولی فهمیدم توی خونهام هیچ شانسی ندارم. چون حتی وقتی توی سرمای منفی سه درجه شوهرم و بچههام رو میفرستادم که توی بالکن بخوابند همچون یک دستور الهی میپذیرفتندش و این میزد توی ذوق من. یا روزایی که توی حیاط خونه مجبورشون میکردم روی خورده شیشهها غلت بزنن حتی دلیل این تنبیه یا دستور رو نمیفهمیدند. فک کن ، یک مرد با صد و دوازده کیلو وزن جلوی یک زن پنجاه و هشت کیلویی غلت میزنه.
دانشآموز شمارهی صد و دوازده گفت: خب با این تفاسیر برای پوشوندن خلاءت الان چیکار میکنی پس؟
ناطم گفت: یه گربه رو به سرپرستی گرفتم.
دانشآموز شمارهی صد و دوازده گفت: من این پایانبندی رو دوست نداشتم. میشه یه جور دیگهای خلاءت رو پر کرده باشی؟
ناظم گفت: میتونم اما نمیخوام. چون اینجا منم که تصمیم میگیرم که کی چجوری و کجا قصهاش رو چجوری به پایان برسونه؛ کاراکتر زپرتیِ فَرضی.
اگه تو رختکن استخر عمومی میخواین بفهمین کی عینکیه و کی نیست به این نکته توجه کنید که عینکیها آخرین چیزِ در آوردنی که در میارن عینکشونه.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago