زیر درخت بید

Description
«من کیستم؟ اگر کسی داستان مرا روایت نکند من کیستم؟»

http://t.me/HidenChat_Bot?start=7079605552
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago
1 year, 6 months ago

یاس، شبنم، باران

صدای آواز دشتی شجریان از ضبط قدیمی پدربزرگ اتاق را پر کرد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. هوا ابری بود. اگر باران بیاید از خانه بیرون می‌روم و زیر باران قدم می‌زنم. پنجره را باز کردم. نفس عمیقی به جست‌وجوی بوی یاس‌های باغچه کشیدم. به دنبال عطر یاس‌ها به حیاط رفتم، به بالای سر بوته‌ی یاس. شبنم بر گل‌های بنفش رنگش نشسته بود. دستم را به روی گل کشیدم. رطوبت شبنم را سر انگشتانم حس کردم. انگار تنم خشکیده بود و شبنم‌ها منجی قحطی تنم بودند. غبار خاکی بر تنم نشسته بود. غباری که دست انداخته بود دور گردنم و داشت خفه‌ام می‌کرد. دست می‌کشیدم به گل‌های یاس و با خیسی‌ای که بر دستم می‌نشست بدنم را غسل می‌دادم.
بوته زیر دستانم له شد. ناگهان نگاه کردم و دیدم همه‌ی گل‌ها زیر دستانم پرپر شده‌اند. تنم گرفتار عذابشان شد. همه‌ی خاکی که با شبنم‌ها شسته بودم، چو آتشی از بوته‌ی له شده‌ی یاس بلند شد و قلبم را خشکاند.
صدای رعد و برقی به گوشم رسید و به دنبالش قطره‌های باران بر پوستم نشستند. باران می‌آمد. تمام لباس‌هایم را کندم. عریان زیر باران ایستادم تا عذاب تنم با توبه‌ی باران شسته شود. برای لحظه‌ای تمام خاک از تنم جدا شد و بعد... صدای آواز دشتی شجریان از ضبط قدیمی پدربزرگ اتاق را پر کرد.

1 year, 6 months ago

فرق ما با کسانی که بر سنگ قبر شاه روزگاری توالت می‌سازند این است که ما هنوز قدرتی در دست نداریم.

1 year, 8 months ago
زیر درخت بید
1 year, 8 months ago

قصه کوتاه من و شمع

«خسته شدم شمع. انگار هرچه می‌سوزیم قرار نیست از خاکسترمان ققنوسی برخیزد.»
و شمع در سکوت اشک ریخت.
«داری گریه می‌کنی. برای آتشیست که گریبان خودت را گرفته است یا برای درد بر جان نشسته‌ی من؟»
چند پکی به سیگار زد و بعد نیم خیز شد تا بر زیرسیگاری کنار شمعدان بتکاندش. سیگار را بر لب گذاشت و دستش را بالای شعله‌ی شمع برد؛ آن‌قدری که گرمایش را حس کند و با حالتی که گویا در حال نوازش همدمی باشد و صدایی که از لابه‌لای فیلتر سیگار بیرون می‌آمد گفت: «چه فرقی می‌کند؟ خیلی وقت است همراه منی و هر شب با هم آتش می‌گیریم. دردمان یکی، گریه‌یمان هم یکی. حالا که اشک به چشمان من نمی‌آید تو به جای من هم گریه کن، روزی هم من گریه می‌کنم... اگر بالاخره اشک‌ها آشتی کنند.»

1 year, 8 months ago

شاید هم تنها درمان برایم مرگ است. شاید باید رگ دستم را بزنم، قرص‌ها را سر بکشم، خودم را از بلندترین ساختمان شهر پرت کنم، طنابی از سقف آویزان کنم، هفت‌تیر را بر شقیقه‌ام بگذارم. شاید تنها مرگ درمان است. مرگ است که انگیزه زیستن می‌دهد. میل به مرگ است که قلم را زیر نور شمع می‌گرداند، که این انسان پوچ را تبدیل به بید مجنون می‌کند، به نویسنده‌ای که میل به جاودانگی دارد.
من کیستم؟ اگر هفت‌تیر شلیک نکند من کیستم؟ اگر روزهایی که نمی‌خواهم شروع شود، شب‌هایی که به پایان نمی‌رسد نبود من که بودم؟ داستان کنونی‌ام بدون انگیزه مردن هیچ است هیچ.
من هیچ‌کس نیستم جز مرده‌ای که هنوز زمان مرگش فرا نرسیده است و تمام داستانش پیرامون همین مرگ می‌گردد. سرگردان می‌گردم به شعاع فرشته‌ی مرگ. بی‌دلیل پی درمانم؛ تمام من همین پایان است.
۸ آذر ۱۴۰۳
باشد که به یاد بماند از
چه شب‌هایی می‌گذریم.

1 year, 9 months ago
زیر درخت بید
1 year, 9 months ago
زیر درخت بید
1 year, 9 months ago
زیر درخت بید
1 year, 9 months ago

درد آینه

صبح از خواب برخاست. نقابش کنار آینه آویزان بود. مثل هر روز بی آن‌که چهره‌ی خود را در آینه نگاهی کند، نقاب را برداشت و به صورت گذاشت. مدتی روبه‌روی آینه ایستاد و غرق در چهره‌ی منزجر کننده‌اش شد؛ به شکل چروک افتاده نقاب، به چشمان بی‌حسی که وقتی بهشان خیره می‌شدی از خشم پنهان در آن به ترس می‌افتادی، به لب‌هایش که کمانی رو به پایین بود؛ انگار که سلاحی باشد که بینی نافرمش را نشانه گرفته است، و به لکه‌های سیاه روی پوست نقاب. و مدتی دیگر خیره می‌شد به آینه‌ی روشویی و به نقاب چنگ می‌زد تا لکه‌های بر آن را بشوید. به اتاق رنگی‌اش می‌رفت و از کمد یک دست از همان لباس‌های سیاه رنگ همیشگی را انتخاب و به تن می‌کرد. آماده بود تا از خانه بیرون بزند.
تا ایستگاه اتوبوس آسفالت خاکستری شهر را زیر پایش می‌گذاشت. اتوبوس پر بود از نقابدارانی مثل خودش. خود را می‌چپاند لابه‌لای بوی تعفنی که از برخی نقاب‌ها منشع گرفته بود. به مقصد که می‌رسید دست و پا می‌زد تا از زیر فشار نقابدارها رها و پیاده شود. در مرکز شهر پیاده می‌شد و تا سرکار هنوز مسافتی را باید پیاده می‌رفت. مرکز شهر باز پر بود از نقابداران، همه مثل هم، با تفاوت‌های کوچکی که بودن یا نبودنشان فرقی در چهره جامعه نداشت. در این میان تنها معدود کسانی بودند که‌ می‌درخشیدن؛ بدون هیچ نقاب و انگار بر روی آسفالت به جای راه رفتن پرواز می‌کردند. البته بعضی‌هایشان هم تنها نبودند. با هم به سمت جایی می‌رفتند و موقع خداحافظی و جدا شدن از هم نقاب‌هایشان را از کیف در می‌آوردند و به چهره می‌گذاشتند؛ انگار چهره‌ی حقیقیشان تنها با هم می‌تواند نمایان باشد.
کسانی هم دست‌هایشان را سفت بر هم گره زده بودند. ماسک‌هایی زیباتر از مابقی داشتند ولی پشت سرشان مگس‌هایی به دنبال رد بوی ناخوشی که از دست‌های درهمشان بلند می‌شد راه افتاده بودند.
وقتی به سرکار می‌رسید با حجمی از نقاب‌ها و لباس‌های مشابه به هم روبه‌رو می‌شد. همه مثل هم بودند؛ فقط بعضی‌ها کت بر تن داشتند و بعضی‌ها نه. و انگار، کت برتری‌ای بهشان می‌داد. هرکس از کنارشان رد می‌شد دستش را روی بینی‌اش می‌گذاشت و با احترام سلامی می‌داد.
همه راس ساعت پشت میز‌هایشان می‌نشستند و شروع به زدن دکمه‌ها می‌کردند و راس ساعت برای غذا از جا پا می‌شدند. یک ربع به دور میز‌هایی که در سالنی چیده شده بود می‌نشستند و غذا‌های یک رنگشان را می‌خوردند. کت‌شلواری‌ها دور هم می‌نشستند و مابقی هم دور هم. کت‌شلواری‌ها درباره‌ی ماشین و خانه و چیزهایی که قصد سرمایه‌گذاری در آن‌ را داشتند حرف می‌زدند و مابقی درباره‌ی هرچیزی که می‌شد؛ از بازی فوتبال شب قبل تا قیمت آخرین مدل ماشین لوکسی که به تازگی وارد بازار شده است.
و دوباره ساعاتی دیگر با چشم‌هایی که حالا افتاده‌تر از قبل شده بودند میخکوب می‌شدند بر میزهای کارشان. همان مسیر صبح را طی می‌کرد، همان ایستگاه سوار و همان ایستگاه پیاده می‌شدتا به خانه برسد.
خسته به خانه می‌رسید. نقاب را برمی‌داشت و آویزان می‌کرد کنار آینه. خیره می‌شد به آینه و بازتاب نور از چهره‌ی حقیقی‌اش به چشمانش که می‌رسید درد در بدنش شروع می‌شد؛ دردی که درمانش را هیچ دکتری نفهمیده بود. آب را به پوست صورتش می‌زد، نقاب و لکه‌ای نبود که بخواهد بشورتشان، بجایش دردی بود که با حجم آب خنک پوست نرم صورتش را در بر می‌گرفت.
و لباس‌هایش را می‌کند و به رخت خواب می‌رفت. رو تختی‌های ابریشمی بر روی پوست بدنش دردی به راه می‌انداخت که گویا سمباده می‌کشند بر آن. و در آخر با اشک‌هایی که از درد جاری می‌شدند و برخوردشان با پوست صورتش باز دردی می‌ساخت به خواب می‌رفت.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago