از خدا که پنهان نیست سیزدنده گیزلین قالماسین

Description
"کانال خاطرات دکتر یونس قاسمی طارم"
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 6 months ago

باتمان قران
قسمت ۲
💥💥💥
حالا که صحبت از اجاق وباورهای کهن ترکان رفت یاد خاطره ای افتادم
در تابستانی که هوا بسیار گرم وسوزاننده بود "سلمان قاقا "که شوهر خاله ام می باشد مقداری نمک به دست اکبر داد که به اجاق پر اتش ریخته وهم زمان این شعر را بخواند
من اتامین ایلکی سی ام
گوتو قره تولکوسی ام
الله منه مه گوندر
من هم دوست داشتم همین کار را انجام بدهم ولی سلمان قاقا گفت فقط خدا به دعای پسر ایلکی مه می فرستد تو که ایلکی نیستی
گفتم
من واکبر با هم هم سن هستیم او چرا ایلکی باشد ومن نباشم
سلمان قاقا یک تکه از هیزم ذغال شده را برداشت وسبگار اشنویش را گیرانده وخندید وکفت
اولین بچه هر خانه را ایلکی واخرین بجه را سون بشیک می گویند وتو بجه سوم خانواده هستی ولی اکبر اولین بچه هست وایلکی است وخدا دعایش را بشنود یقینا ابر می فرستد وهوا ابری وبارانی می شود وهمان هم شد وباران شدیدی بارید ومن بد جوری به اکبر حسودی کردم وخیلی دوست داشتم ایلکی باشم ومستحاب الدعوه بشوم
فردا صبح بود که مردم ابادی هر کدام جوب وگونی برنج برداشته وراهی رودقیزیل اوزن می شدند من واکبر نیز رفتیم غلغله بود اب زلال رودخانه به شدت گل الود شده بود ماهی ها به سختی نفس می کشیدند وهمه انها به سطح اب امده بودند مردان وپسران ابادی لخت شده وبا یک "تونوکه "(پایین پوش بلند) برتن تا گردن به اب رفته وسر وبدنشان در اب کل الود غوطه ور بودبیجاره ماهی ها که در سطح اب شنا می کردند وچشمانشان جایی را نمی دید توسط مردان چوب به دست سرشان مورد ضربه قرار گرفته وباژکون می شدند وتوسط شکار جی های فرصت طلب به درون گونی انداخته می شدند ماهی های زرد پر وکپور مد نظر صیادان فرصت طلب بود ودر این میان سگ ماهی بزرگ را فقط برای تفریح می کشتند مرحوم سبژعلی یک سگ ماهی غول پیکری را سوار شده وبا کمک مرحوم عوضعلی صید کرده وبه ساحل اوردند ماهی عظیم الحثه ای با دهن گشاد وسبیلهای بلند وکلفت که تا اب شش کشیده بود علیرغم خوردن جند ضربه کاری هنوز در ماسه زار ساحل جان می داد اکبر ورئوف ومن وقامت به زحمت سگ ماهی را کشان کشان به علی باغی اوردیم وچون اسمش سگ ماهی بود گفتیم شاید سگ بخورد ولی سگ هم اعتنایی نکرد ورفت
حالا همه اهالی یک گونی پر ماهی داشتند که در تابستان نهایتا یکی دوتا می توانستند بخورند ویخجال وفریزر  نبود که نگهش دارند وماهی قابل قورمه شدن هم نبود ومثل گیلکها هم که روش دودی کردن ماهی را بلد نبودند وفقط چشم حریصشان از کشتن وانبار ماهی لذت می برد وفردا بوی گند ماهی مرده روستا زا پر کرده بود
یک دعای ایلکی در اجاق این همه اتفاقات عحیب را رقم زده بود
از دیکر کار کردهای اجاق بین ترکهای باستانی عقد قرارداد وقسم نامه وعقد اخوت در احاقهای مقدس بوده است در داستان طاهیرمیرزه وزهره امده است  حتم سلطان که شاه منحیل وطارم ولویه ورودبار بوده با احمد تاجیر که بزرگ متطقه میانه وهشتری وایدوغموش بوده عهد اخوت وبرادری می بندند وانها برای مراسم برادری به روستای مللاجیق در ساحل ایدوغموش رفته ودر اجاق مقدس بابا گورگور با شمشیر از دست راست خویش خون گرفته وخون همدیگر را با خاکستر اجاق مقدس مخلوط کرده وعهد می بندند که به برادری پایبند بمانند واز هم جدا نشوند
کسانی که توسط سگ های هار زخمی می شدند اعتقاد داشتند اگر زیر ده روز به اجاق تخت سلیمان بروند از هاری جان سالم به در می برند والا سر ده روز از پا در می ایند
در ترکی مثلی داریم که
قودوز ایتین عومری اون گون اولار
سگ هار فقط ده روز عمر می کند واشاره به ادمهایی دارد که با پول رانتی ویا پست رانتی از خودشان در امده ومنم منم می کنند واصطلاحا دجار بیماری هاری قدرت وثروت می شوند ولی خیلی زود همه جیز را از دست داده ونابود می شوند واز این ادم هایی که هار قدرت وثروت شده اند امروزه بسیار داریم ومنتظریم که این مثل ترکی شامل حال انها نیز بشود

1 year, 6 months ago

""باتمان قران"""
💥💥💥💥📓📓📓📔📔
روستای چمرود از روستاهای کوهستانی طارم هست  که امروزه در جغرافیای شهرستان سلطانیه قرار گرفته هست این  روستای مذهبی  بخاطر وجود قران تاریخی ده کیلویی به"" باتمان قران"" معروف هست که از دیر باز مقصد زیازتی طارمی ها بوده ومردم گرفتار ومحنت زده  برای رهایی از مشکلات ومصائب وبیماران صعب العلاج برای شفا ودرمان به این قران تاریخی نذر کرده ومتوسل می شده اند
پنج شنبه هفته گذشته برای عرض تسلیت خدمت دوست عزیزم محقق ارجمند وپژوهشگر پرتلاش جناب حاج بهمن خطیبی بمناسبت درکذشت دایی عزیزشان تماس گرفتم وسخن به درازا کشید واز باتمان قران چمرود پرسیدم اطاعات جالبی داشت وسبب شد تا این مطلب را بنویسم
من در زمان کودکی شنیده بودم که این کتاب قران مقدس ده کیلو وزن دارد ولی هر برگ اژ ان نیز ده کیلو وزن دارد وهمین امر سبب معجزه ان شده وقدرت شفا دهندگی پیدا کرده هست
حاج اقا خطیبی عزیز که خود قران را از نزدیک دیده  فرمودند که کتابت این قران به امام جهارم حضرت سجاد (ع) منسوب هست ونسل اندر نسل در نزد خانواده ای  از نسل صحابی معروف جابر انصاری مانده هست واین خانواده صاحب اجاق بوده ومردم پس از برداشت مخصول کشاورزی فوج فوج به زیارت اجاق وباتمان قران می امده اند
اجاقها در جای جای سرزمینهای ترک نشین خصوصا اذربایحان مقدس جاهایی بودند که مردم برای راز ونیاز با خدا وزیارت به انجا می امده اند وحتی عهد اخوت وبستن پیمانها در اجاقها انجام می شد وقسم های نظیر" اجاقینه آند اولسون" ویا نفرین هایی نظیر "اجاقینه قار باسوم"  نشان از اهمیت وحایگاه اجاق در میان ترکان می باشد
صاحبان اجاق را اجاقلو می گفتند در زنجان وطارم فامیلی اجاقلو بسیار هست صاحبان اجاق ادمهای مومن وپیر ومراد اهالی بودند که مردم برای رفع گرفتاری وشفای بیماری به انها رجوع می کردند وانها نیز دعا می نوشتند وگاها سبب رفع گرفتاری وشفای بیماری نیز می شدند
اجاق که تخلیص اوت +جاق می باشد بعنوان محل نگهداری اتش می باشد واین جایگاه اتش در میان ترکان باستان بسیار مقدس بوده است چون سرزمین ومحل زیست ترکان منطقه سردسیر بوده وحیوانات درنده وحشی در محل سکونت انان بسیار بود اتش علاوه بر گرما بخشی وپختن غذا سبب می شد تا حیوانات وحشی از انها فرار کنند وهمین امر سبب شده بود تا اتش واجاق در باور شمنیستی ترکان باستان مقدس باشد ودر مقابل در میان ملل گرما زیست اتش محل عذاب وعقوبت بدکاران تصویر شود
در باور شمنیستی یک شمن پیر در کنار اتش اوراد خاصی خوانده وپیروان دور اتش می رقصیدند وهمین ایین به گونه دیگر به باور اقوام هند وپارسی نیز وارد شده و به جشنهایی دور اتش مثل سده وچهارشنبه سوری تبدیل شده است
واژگان اوج واوچماق از اجاق اخذ شده است چون در باور شمنیستی  باورمندان به دور اجاق سماع گونه  رقصیده وروحشان به پرواز در می امد واین باور پس از مسلمان شدن ترکان نیز صورت عوض کرده وتبدیل به مناسک اسلامی شده و دراویش با سماع ورقص به خلسه روحانی می رسیدند
اجاقها محل مقدس ومحل شفا ومحل عبادت بوده واحاقلوها مثل شمن های پیر دعا می نوشتند ومردم برای  رفع گرفتاری به انها رجوع می کردند وباور بر این بود که اجاق ها هر سال به تخت سلیمان رفته وانجا با ملکه مارها دیدار می کنند ومارها مطیع انها می شوند ودسته ای از انها اوسونچی می شدند ومار گیری انجام می دادند که بنده قبلا در باره اوسونچی لر چند تا مطلب نوشته ام
در افسانه های اذربایحان صحبت از اتش دزدی دیوها وجنگ با دیوها برای ازادی اتش بسیار شده هست
در فلات ایران همه اقوام وملل  ساکن در ان با تاسی از هم اتش را مقدس شمرده واتشکده ها نیز بر همین سیاق بر پا شده هست مثلا در کرمانشاه واراک سادات با پسوند اجاق ترکی وجود دارند که محل رجوع گرفتاران وبیماران بوده اند
معادل اوتچاقها (اجاقها) در ترکی در زبان فارسی اتشکده ها بر پا شده اند ودر میان زردشتیان نیز اتش مقدس شمرده می شود
مخلص کلام اتش در میان اقوام وملل سردزی مثل ترکان  مقدس شمرده شده ولی درمیان ملل گرم زی مثل اعراب شمه ای از عذاب حهنم هست

1 year, 6 months ago

کورپو رادیوژورنالین نثر حیصه سی تقدیم ایدیر
عنوان:
زیتون بایرامی
یازان:
دکتور یونس قاسمی (تاریملی اینجه کونول)
تورکجه دیله چیویران:
ساچلی
سسلندیرن:
دکتور ایدین تبریزلی
(ایکینجی بولوم)

1 year, 9 months ago

لحظه‌ای سکوت بر فضا حاکم شد. ناگهان شیرین، که تا آن لحظه بی‌حرکت و بی‌جان بود، آهی کشید و چشمانش آرام آرام باز شدند.
مرزبان با اضطراب به پیرسلطان حسین خیره شد، در حالی که حکیم با دستان لرزان بر پیشانی شیرین ایستاده بود و چهره‌ای غمگین و تلخ داشت. او زمزمه کرد: "متاسفم، دیر شده است."

مرزبان با چشمانی که از وحشت و ناباوری پر شده بود، به جلو خم شد و پرسید: "دیر شده؟ منظور تو چیست؟! او هنوز زنده است، تو باید کاری کنی!"

پیرمرد آهی کشید و با صدایی آرام اما سنگین ادامه داد: "شیرین دیگر در این دنیا نیست، مرزبان. روح او از این جهان جدا شده و معامله‌ای کرده است... او روحش را با درختان زیتون برای سلطنت تو و طول عمرتو معامله کرده است."

مرزبان که گیج و ناباور بود، از جا برخاست و به پیرمرد نزدیک‌تر شد. "این حرف‌ها چه معنایی دارند؟ او این کار را برای من کرده؟ چطور ممکن است؟"

پیرسلطان حسین نگاهش را به چشمان مرزبان دوخت و با لحنی آرام و غم‌انگیز گفت: "شیرین از عشق عمیقی که به تو داشت، نمی‌خواست شاهد نابودی تو و سرزمینت باشد. او می‌دانست که تو همیشه به واقعیت‌ها و قدرت‌های ملموس تکیه می‌کنی، و هیچ‌گاه به هشدارهایش گوش ندادی. در نهایت، او تصمیم گرفت روحش را با درختان زیتون که نماد پایداری و طول عمر هستند، معامله کند تا سلطنت تو جاودانه شود."

مرزبان بهت‌زده، قدمی به عقب برداشت. ذهنش پر از سوالات بود و قلبش سنگین از اندوه. او هرگز تصور نمی‌کرد که عشق شیرین به این اندازه بزرگ و فداکارانه باشد، تا جایی که او روح خود را فدا کند تا مرزبان به عمر جاودانه و سلطنتی پایدار برسد.

مرزبان با چشمانی اشک‌آلود پرسید: "اما چرا؟ چرا او باید چنین معامله‌ای کند؟ من هیچ‌گاه از او نخواستم که چنین فداکاری کند."

پیرمرد سری به آرامی تکان داد و گفت: "این تصمیم خودش بود. او می‌دانست که زمان برایش کم است و تنها راه نجات تو و سلطنتت، فدا کردن روح خودش است. اکنون هویت او با درختان زیتون پیوند خورده است؛ هر بار که باد منجیل در میان زیتوتزارهای طارم وزیدن می‌گیرد، روح شیرین نیز در میان آن‌ها جریان دارد."

مرزبان احساس کرد که دنیا زیر پایش فرو می‌ریزد. او به سوی پنجره رفت، جایی که زیتوتزارهای عظیم در اطراف کاخ گسترده شده وتا خندان وکله امتداد پیدا کرده بودند. درختانی که اکنون معنای تازه‌ای برایش داشتند. درختان زیتونی که هر روز با وزش باد منجیل ، صدای زمزمه‌هایی آرام و دور را در گوشش می‌پیچیدند. زمزمه‌هایی که شاید، در اعماق روح او، صدای شیرین را فریاد می‌زدند.

با قلبی سنگین، مرزبان به حقیقت تلخ پی برد: شیرین برای همیشه رفته بود، اما او را در این دنیا تنها نگذاشته بود. روح او با درختان زیتون پیوند خورده بود، تا همواره بر سلطنت و طول عمر مرزبان نظاره‌گر باشد، بی‌آنکه دیگر او را ببیند یا در آغوش بکشد.
از آن روز به بعد، مرزبان هر روز به کنار تخت شیرین می‌رفت. جسم او هنوز بر تخت آرام گرفته بود، درست مثل روزی که روحش از این دنیا رخت بربسته بود. مرزبان با قلبی سنگین و چشمانی که از اندوه لبریز بودند، به او خیره می‌شد. دست‌های سرد شیرین را در دستان خود می‌گرفت، اما دیگر از آن گرمایی که زمانی در آن‌ها حس می‌کرد، خبری نبود. او هنوز امیدوار بود، امیدوار به بازگشت، به اینکه شاید معجزه‌ای رخ دهد و شیرین دوباره چشم‌هایش را باز کند.

مرزبان ساعت‌ها در کنار تخت او می‌نشست، در سکوت مطلق. هیچ‌کس جرئت نداشت وارد اتاق شود یا چیزی بگوید. در این لحظات، او تنها با خاطرات شیرین زندگی می‌کرد، با صدای خنده‌هایش، با لمس دست‌هایش، با زمزمه‌هایی که دیگر هرگز نخواهد شنید.

هر روز پس از گذراندن ساعتی در کنار شیرین، مرزبان به باغ زیتون می‌رفت. او به درختان نگاه می‌کرد، به برگ‌های زیتون که در باد تکان می‌خوردند. هر باری که باد منجیل از میان شاخه‌ها عبور می‌کرد، احساس می‌کرد که صدای شیرین را می‌شنود، صدایی دور اما آشنا، گویی که او هنوز در اطرافش بود، در این جهان، اما در شکلی دیگر.

مرزبان به یاد حرف‌های پیر سلطان حسین پیرچمی افتاد: "شیرین روحش را با درختان زیتون معامله کرده است. او برای سلطنت تو و برای طول عمرت فداکاری کرده است." اما این کلمات برای مرزبان چیزی جز اندوه بیشتر نمی‌آوردند. او طول عمر یا سلطنت پایدار را نمی‌خواست؛ او فقط شیرین را می‌خواست، همان شیرینی که می‌خندید، می‌گفت، و عاشقانه او را در آغوش می‌گرفت.

او هر روز به کنار تخت شیرین می‌رفت، گاهی با او صحبت می‌کرد، داستان‌هایی از روزهای گذشته را به یاد می‌آورد، انگار که شیرین هنوز می‌توانست بشنود. اما هر بار که به چشمان بسته و چهره‌ی خاموش او نگاه می‌کرد، احساس می‌کرد که بخشی از خودش نیز با او مرده است....ادامه دارد

1 year, 9 months ago

به وقت عشق سالاری
قسمت ۳۲
نگار قاسمی
?
مرزبان تمام وقت کنار تخت شیرین نشسته بود، دست‌های او را محکم در دست گرفته و به چهره‌ی بی‌جان و رنگ‌پریده‌ی او خیره مانده بود. هر لحظه که می‌گذشت، اضطراب درونش بیشتر می‌شد. او همیشه به دنیای واقعی اعتماد داشت، اما حالا در مواجهه با بیماری شیرین، هیچ‌یک از منطق‌ها و استدلال‌هایش کارساز نبود. هر لحظه‌ای که به چهره‌ی بی‌حس و سرد شیرین نگاه می‌کرد، یاد آن هشدارهایی می‌افتاد که بارها شیرین در خواب‌هایش به او داده بود. آیا این همان لحظه‌ای بود که شیرین از آن می‌ترسید؟ آیا خواب‌های او در نهایت به حقیقت پیوسته بودند؟

او سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید، تلاشی برای فرار از این احساس سنگین که شاید خودش مسئول این وضعیت باشد. شاید اگر به حرف‌های شیرین گوش داده بود، اگر کمی از بی‌تفاوتی‌اش دست برداشته بود، اکنون شیرین در این وضعیت نمی‌بود.

صبح روز بعد، مرزبان دوباره با نگرانی بیدار شد. از تخت بلند شد و به سوی شیرین رفت، اما هیچ تغییری ندیده بود. همچنان خونی که از بینی‌اش جاری شده بود، بر بالشت خشکیده بود. خدمتکاران به او نزدیک شدند، اما او با صدای سردی گفت: "هیچ‌کس حق ندارد نزدیک شود." او نمی‌توانست قبول کند که چیزی جز سکوت برای نجات شیرین فایده‌ای نداشت. حتی اگر دنیاهایشان متفاوت بود، حتی اگر واقعیت او با دنیای خواب‌های شیرین تفاوت داشت، اکنون فقط یک چیز مهم بود: نجات شیرین.

مرزبان دیگر نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. او دست به کار شد و به تمامی حکیمان سرزمین دستور داد تا به کاخ بیایند. اما هیچ‌کدام نتوانستند توضیحی برای بیماری شیرین پیدا کنند. بیماری او شبیه هیچ‌یک از بیماری‌هایی که تاکنون دیده بودند، نبود. هر روز که می‌گذشت، شیرین ضعیف‌تر می‌شد و مرزبان بیشتر در تردید و ناامیدی فرو می‌رفت. او که همیشه به دنیای واقعی، قدرت و شمشیرش اعتماد داشت، اکنون در برابر این وضعیت ناتوان مانده بود.

یک شب، در حالی که مرزبان خسته و ناامید کنار تخت شیرین نشسته بود، صدایی در ذهنش پیچید. صدای شیرین بود، اما نه از لب‌های او؛ صدایی که انگار از عمق رویاهای او به گوش می‌رسید. شیرین در خوابش به مرزبان گفت: "مرزبان، این همان چیزی است که به تو هشدار دادم. دنیاهای ما همیشه از هم جدا بوده‌اند، اما حالا وقت آن است که تو باور کنی. اگر می‌خواهی من را نجات دهی، باید فراتر از دنیای واقعی فکر کنی."

مرزبان با دستانی لرزان به او خیره شد. برای اولین بار، در دلش احساس کرد که شاید چیزی فراتر از واقعیت وجود داشته باشد. او که همیشه به منطق و عقل تکیه کرده بود، حالا در برابر چیزی قرار گرفته بود که هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانست توضیح دهد.

فردا صبح، مرزبان تصمیم گرفت به دنبال کسانی برود که فراتر از دنیای واقعی می‌اندیشیدند. او به دنبال حکیمانی رفت که به جادوی کهن و نیروهای فراتر از این دنیا اعتقاد داشتند. کسانی که در میان رویاها و نشانه‌ها معنایی جادویی و پنهان می‌دیدند.

یکی از این حکیمان، پیرمردی بود که سال‌ها در فراز قوش داشی زندگی می‌کرد و به قدرت‌های ناشناخته طبیعت اعتقاد داشت. او هر ازگاهی به چشمه سار ایده لی می رفت ودر انجا وضو ساخته وسپس رو به قبله در کنار گورستانی باستانی به عبادت می پرداخت در پایین دست عبادتگاه او چم ومزرعه ای بود که شاه مملان به پیر های عارف بخشیده بود انجا را پیرچم می گفتند واین پیر روشن ضمیر سلطان حسین نام داشت ومردم طارم به پیران صوفی اعتقاد وافر داشتند مرزبان به نزد پیر سلطان حسین روانه شده واورا در قوش داشی ملاقات کرد واز پیر خواست تا برای نجات شیرین با او به شمیران بیاید پیر سلطان حسین دعوت او را احابت کزده وبه شمیران امد وقتی به پیر مرد به کاخ رسید، با نگاهی عمیق و آرام به سوی شیرین رفت. او دستان خود را روی پیشانی شیرین گذاشت و زمزمه کرد: "این زن میان دو دنیا گرفتار شده است؛ دنیای واقعیت و دنیای رویا. او به این دنیا تعلق ندارد، اما هنوز از آن جدا نشده است."

مرزبان با تردید پرسید: "چطور می‌توانم او را نجات دهم؟"

پیرمرد به او نگاهی کرد و گفت: "تو باید باور کنی. باور کنی که دنیای خواب و رویا به اندازه‌ی دنیای واقعی اهمیت دارد. او تنها زمانی بازمی‌گردد که تو از این دوگانگی دست بکشی و درک کنی که مرز میان واقعیت و خیال نازک‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنی."

مرزبان، مردی که همیشه به زمین زیر پایش و شمشیر در دستش اعتماد داشت، اکنون در برابر یک حقیقت جادویی و غیرقابل‌توضیح ایستاده بود. او برای لحظه‌ای مکث کرد، سپس دست‌های لرزانش را به سوی شیرین دراز کرد و زمزمه کرد: "من باور می‌کنم، شیرین. هر آنچه که باید، باور می‌کنم."

1 year, 9 months ago

این متن را چهار سال پیش نوشته ام وزویراب مامالانی بی انکه زنی بگیرد در خاک سرد خوابیده است وانشالله که این مرد بی ازار با حوریان بهشتی باشد و یقینا در دنیای باقی اوضاعی بهتر از ترامپ دارد
ولی این ابلیس موزرد دوباره سر وکله اش پیدا شد در دنیایی که ترامپ ونتانیاهو وپوتین وگروههای تکفیری ونژاد پرست وانسان ستیز حاکم باشند دنیای قشنگی برای بچه های ادم نخواهد بود

1 year, 9 months ago

پرده سوم
زیر درخت زیتون پیرنشسته ام افتاب جانبخش از لابلای شاخ وبرگ درخت بر جانم می تابد مش احمد اره به دست نرکهای وسط درخت را می برد وزمین می ریزد پاجوشها را ابتدا با تبر از جان درخت زدوده است خیلی زبل وزرنگ است با توحه به اینکه در دهه 50 عمر خویش است مثل یک جوان 20 ساله از این شاخه به ان شاخه می پرد مرد کوچولوی ریزه پیزه هست وخیلی تر وتمیز کار می کند دوست دارد به او احمد لودر بگویم. او اعتقاد دارد که این نرکها وپاجوشها همه انرژی درخت را می گیرند سریع الرشد هستند وبی خاصیت وباید از جان درخت پیراسته شوند مثال عینی این پاجوشها مثل یاخته های سرطانی است که نئو پلاسم گفته می شود که سرعت رشد وتکثیرشان بالاست وتمام انرژی بدن را می گیرند شاید قیاس جالبی نبود ولی می توان به افکار منفی در روح ادمی نیز تشبیه کرد که تمام انرژی ادم بدبین را می گیرد ودر روابط کشورها هم این افکار بدبینی تمام انرژی مملکت را مصروف خود می کند در درمان سرطان هم تومور سرطانی جراحی شده ودور انداخته می شود وسپس با شیمی درمانی وپرتو درمانی الباقی سلولهای تومورال نابود می شوند والا سبب نابودی کل بدن می شود در هرس هم اگر پاجوشها ونرکها حذف نشوند درخت را از پا در می اورند افکار منفی را هم باید دور ریخت والا سبب بیماری روحی وخود خوری واضطراب می شود ودر روابط بین‌الملل هم باید افکار بد بینانه ودشمن تراشانه را دور ریخت والا انرژی وتوان مملکت مصروف افکار عبثی خواهد شد وبر ملت ان کشور زندگی سخت خواهد گذشت باید مثل احمد لودر به پیراستن افکار منفی در روابط همت گماشت
پرده اخر
ترامپ هم خواهد مرد سهراب هم خواهد مرد همه ما یک روزی از این دنیا سفر خواهیم کرد همه ما اینحا مستاجر هستیم وموجر ما حضرت حی سبحان هست که می فرماید
کل من علیها فان ویبقی وجه ذوالجلال والاکرام
پس اگر خدایی هم کنی خدا گردنت را می شکند یک لحظه زندگی سهراب مامالانی به همه زندکی ترامپ امریکایی می ارزد که ازارش به مورچه هم نرسیده است وزمامداری احمد لودر به زمامداری ترامپ قلدر می چربد که او با تیغ اره اش شاخه زائد برای احیای درخت می برد وترامپ قلدرانه برای احیای خود تیغ بر روی همه دنیا واخرسر بر روی کنگره خود می کشد
چه گربه چنگ اندازی است این ترامپ لعنتی که هر روز بیشتر از قبل از او متنفر می شوم
وچه بره ارامی است این سهراب مامالانی که اینروزها بیشتر از قبل دوستش می دارم
#یونس قاسمی

1 year, 9 months ago

زویراب مامالانی وترامپ امریکایی
??????????????
پرده اول
چند روز پیش پیرمرد را کنار جاده دیدم ماشینهای گذری سوارش نمی کردند دور زدم سوارش کردم پیرمرد تکیده ای که تنها زندگی می کند اسمش سهراب است ولی در روستا به او زویراب می گویند دقیقا با ترامپ هم سن می باشد وچند ده سالی هم از ایت الله جنتی سنش کمتر است او ازدواج نکرده وچون روستای ما کوچک هست وبه سیاق زندگی اش اشنا هستم تاکنون یک زنی را هم بو نکرده است چون به شهر کمتر رفت وامد کرده است واز او نقل است که مردان متاهل را خیلی بی حیا می داند که با تاهل اختیار کردن چگونه رویشان می شود به روی زن نگاه کنند بیچاره پیرمرد جوانی نکرده پیر شده است اصلا جوانی نکرده است وبیچاره پیرمرد با انکه جوانی نکرده واز پروستات کار نکشیده پروستاتش دچار هایپر تروفی شده ودچار احتباس ادرار می شود یعنی پروستاتی که یار شاطر نبوده در پیرسالی بار خاطر برایش شده است
ان سوتر به ترامپ امریکایی نگاه می کنم لا مذهب هنوز مثل یک گاو جوان عربده می کشد لپهاش قرمز وگل انداخته اگر تیغ بزنی از لپهاش خون می چکد
تاکنون به صورت رسمی سه بار ازدواج کرده وان هم با زنهای جوان ومعروف وکلی هم بچه پس انداخته است واین فقط رسمی هاست غیر رسمی ها بماند این اخری هم که یک مانکن اسلوونیایی را شکار کرده واصلا هم خجالت نکشیده به روی ملانیا بر وبر نگاه کرده ومی کند حضرت شهریار گفتنی
اللی یاشین نه نسبتی وار دی گوروم اوتوز یاشا
باید در مورد ترامپ وملانیا گفت
هشتاد یاشین نه نسبتی وار دی گوروم قیرخ بیش یاشا
ایت اللله جنتی هم که شریک زندگی اش را در نود وخرده ای سالکی از دست داد در این سن وسال دوباره تاهل اختیار کرد
گویا کسانی که سیاست پیشه می کنند گذر زمان را متو جه نمی شوند وسوار بر خر مراد پیش می روند وامید به زندگی وحیات ابدی دارند البته این مصداق برای همه زورمداران واهل سیاست هست اسکندر نیز دنبال اب حیات بود تا زندگی جاودانه پیدا کند وترامپ اب حیات را در زندگی با زن جوان می بیند شاید در ایبنه رخ او خویش را جوان ببیند وبخاطر ان هم زیاد به ملانیا نگاه می کند ومثل سهراب مامالانی از نگاه کردن به زن خجالت نمی کشد وجالبترین نکته این که پروستات ترامپ از کار نیافتاده چون اگر می افتاد از نگاه روزنامه نگاران و اصحاب رسانه دور نمی افتاد یقینا روزنامه های زرد تیتر می زدند
پروستات ترامپ ....
ترامپ امریکایی که صاحب هتلها وخانه ها و ویلاهای. مجلل در آمریکاست چهار سال است در کاخ سفید اتراق کرده است واخیرا که مردم رای به رفتنش از کاخ دادند هوارش در امده است وهوادارانش را به شورش دعوت کرده ودر طرفه العینی کنگره را به تصرف در اورده وچند پلیس هم کشته شدند کسی نیست به این لامصب بگوید تو بیرون از کاخ کلی خانه و ویلا وهتل داری حالا کاخ سفید ارزانی بایدن وبانویش باشد
در مقابل سهراب مامالانی یک خانه کوچکی دارد شاید در حد 10 متر مربع وسالها از نعمت برق هم محروم بود تا اینکه یکی از همسایه های خیر به او یک رشته سیم برای روشنایی داده است اکر سهراب مامالانی را از این خانه کوچکش در اورند دم نخواهد زد ودر کنار همان خانه می خوابد وزندگی می کند
چقدر تفاوت بین ترامپ امریکایی وزویراب مامالانی هست وفقط یک شباهت دارند وان هم هردو نزدیک به هشتاد سال عمر دارند
پرده دوم
دوستم محمد اقا تهرانی از کانادا زنگ زده که پاشو بیا اینجا چند صباحی زندگی بکن یک ویلای خالی تو ساحل اقیانوس دارم که خودم خیلی وقت ندارم انجا بروم در تماس تصویری ویلا را نشان می دهد خیلی جای زیبایی است فوقالعاده است ارام وخلوت ودنج با طبیعت بسیار دلنواز ودیدنی
اوضاع واحوالش بسیار خوب است ورزشکار حرفه ایست ومربی اموزش پلیس کاناداست ولی خیلی عاطفی ومهربان است با وجود زندگی در کانادا دل مهربان وپرعاطفه اش در کوچه باغهای نهران پرسه می زند یک دوست وکیلی دارد اقای دکتر همایی نژادکه او نیز مرد بسیار مهربان ودوست داشتنی است او نیز تشویقم می کند که به نزد شان بروم وسوسه شده ام که بروم
چند روز پیش اقا متین مطب امده بود ودوست داشت دندانهایش را لامینت کنم دندانهایش خوب است کمی دیاستم جزئی دارد منصرفش کردم وگفتم باید 18 ساله شدی بیایی
اقا متین بچه باجناغم می باشد مادرش هم علاوه بر نسبت خواهر خانمی نوه خاله ام نیز هست وهمه خانواده خانمم به من پسر خاله می گویند گویا پسر خالگی لقب افتخاری برایم می باشد
اقا متین در جواب می گوید
یعنی من دوسال صبر کنم پسرخاله
اوه خیلیه
در جواب می گویم
می گم مگر چند سالته متین جان
می گوید که 16 سالم هست
باور نمی کنم انگار دیروز بود که به دنیا امد 16 سال گذشت در اینه به موهای سفیدم نگاه می کنم
چه زود پیر شدم یک 16 سال دیگر 70 سالم می شود تمام شد
به خانمم گفتم که کانادا را بی خیال شدم من همان 16 سال را وقت کنم باغ خود را بگردم بس است
ما چه زود اینجا پیر می شویم

1 year, 9 months ago

این اختلاف، عشق آن‌ها را به چالشی غیرقابل‌حل تبدیل کرده بود.
صبحی سرد و سنگین بود که شیرین از خواب بیدار شد. دیگر هیچ‌کدام از آن اشتیاق‌ها برای هشدار دادن و نجات مرزبان در قلبش نمانده بود. او در سکوت، لباس‌هایش را پوشید و به سوی پنجره رفت. آسمان خاکستری بود و بادی سرد وتند از منجیل وزیدن گرفته و از میان شاخه‌های زیتونزارهای سبز می‌گذشت. دیگر اثری از رویاهای پرشور شب‌های گذشته در نگاهش نبود. او اکنون دریافته بود که مرزبان نمی‌تواند و نمی‌خواهد به جهان او وارد شود.

مرزبان همان صبح در اتاق دیگری بیدار شد و همچنان فکر می‌کرد که اختلافشان موقتی است، گمان می‌کرد که اگر شیرین کمی به دنیای واقعی بازگردد، همه چیز درست خواهد شد. او هنوز هم عشق خود به شیرین را در دل داشت، اما نمی‌توانست خود را با ترس‌ها و نگرانی‌هایی که شیرین از خواب‌هایش می‌گرفت، هماهنگ کند.

آن روز، شیرین به اتاق مرزبان رفت. قدم‌هایش آرام اما مصمم بودند. وقتی وارد شد، مرزبان در حال آماده شدن برای رفتن به میدان نبرد بود، چرا که تهدیدهای زیادی از جانب عباسیان مستقر در مینودر وابهر وزنگان در سرزمینشان شکل گرفته بود. او به شیرین نگاهی انداخت، اما چیزی در چهره‌ی او تغییر کرده بود. چهره‌ای سرد، مصمم و بی‌کلام.

شیرین آهسته به سوی او آمد. مرزبان هنوز درگیر آماده کردن زره‌اش بود و متوجه سنگینی نگاه شیرین نشد. او در لحظه‌ای که مرزبان قصد داشت چیزی بگوید، او را در آغوش گرفت. این حرکت برای مرزبان غافلگیرکننده بود، و در ابتدا گمان کرد که شاید شیرین به گذشته‌شان بازگشته است، به آن لحظات شیرین و پر از عشق.

اما شیرین در گوش او زمزمه کرد، صدایش سرد و آرام بود: "حتی اگر مرا بکشی هم، من از تو نمی‌روم. اما بدان، زبان تو و بی‌تفاوتی‌ات بدتر از صد ضربه شمشیر است."

مرزبان، غافلگیر از حرف‌های شیرین، شمشیر را به زمین انداخت وبا همان زره جنگی شیرین را در اغوش گرفت. لحظه‌ای سکوت میان آن‌ها حاکم شد. شاید برای اولین بار مرزبان کمی از جدیت و سنگینی کلماتی که شیرین بر زبان آورده بود را احساس کرد. او شیرین را نزدیک‌تر کشید و زمزمه کرد: "من هیچ‌گاه قصد نداشتم به تو آسیب بزنم، شیرین. من همیشه در این دنیا بودم، دنیایی که می‌شناسم، دنیایی که واقعی است."

شیرین بدون هیچ واکنشی، در کنار او باقی ماند. اما در درونش، چیزی تغییر کرده بود. او دیگر نمی‌خواست مرزبان را قانع کند، دیگر برای هشدار دادن و نجات او تلاشی نمی‌کرد. مرزبان در دنیای خودش بود، و شیرین این حقیقت را پذیرفته بود.
ان روز خبر رسید که نیروهای خلیفه قصد جنگ ندارند چون منطقه را مه غلیظی در بر گرفته هست وعربها به جنگیدن در این شرایط اب وهوایی اشنا نیستند مرزبان زره ا ز تن براورده وبه خواب رفت

فردا صبح، مرزبان با آرامشی غریب از خواب برخاست. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، با لبخند به چهره‌ی خوابیده‌ی شیرین نگاه کرد. اما آن لبخند خیلی زود محو شد. چشمانش به لکه‌ای خون بر روی بالشتک شیرین افتاد. دستانش به لرزه افتاد و به سرعت به سوی او رفت. شیرین هنوز نفس می‌کشید، اما خون از بینی‌اش جاری بود و صورتش رنگ‌پریده و خسته به نظر می‌رسید.

او فوراً خدمتکاران را صدا زد و حکیم را خبر کردند. حکیم با نگاهی سریع و دقیق، تشخیص داد که شیرین به بیماری مرموزی دچار شده که احتمالاً در درون او مدت‌ها ریشه دوانده است واحتمال درمانش پایین هست

مرزبان از نظر تشخیصی حکیم به خشم امده و با صدایی سرد و تیز گفت: "اگر جانت را دوست داری، هیچ حرفی نزن و فقط برو."

حکیم با چشمانی وحشت‌زده از اتاق خارج شد، بدون آنکه جرأت کند کلمه‌ای بر زبان بیاورد. مرزبان در کنار تخت شیرین نشست و به چهره‌ی محو و پژمرده‌ی او خیره شد. احساس کرد که تمام قدرت و شکوهی که سال‌ها به آن اتکا داشت، در این لحظه بی‌فایده است. او، مردی که همیشه به دنیای واقعی، شمشیر و قدرت فیزیکی اعتماد کرده بود، اکنون هیچ سلاحی برای نجات شیرین نداشت.

مرزبان دست‌های شیرین را گرفت و در دلش قسم خورد که هرچه لازم باشد انجام دهد تا او را از این بیماری نجات دهد. اما در اعماق قلبش، چیزی او را آزار می‌داد. شاید این همان چیزی بود که شیرین همیشه در خواب‌هایش می‌دید، شاید این همان سرنوشت بود که او را هشدار داده بود.

مرزبان سرش را در میان دستانش گرفت و برای اولین بار احساس کرد که دنیای واقعی‌ای که به آن ایمان داشت، ممکن است به اندازه رویاهای شیرین خیالی و شکننده باشد......
ادامه دارد

1 year, 9 months ago

??
زیتون آغاجلارینین
آلتیندا
حسرتینی چکن گوزلریم
دویغولانیب
سنی گوورچین گوردو
آغ گوورچین
من زیتونون بیر لاخین کسدیم
سنه وئره م
زیتون یاواش جانا سیزیلدادی
ایلک دفه توفان قوپان زامانین آردیندا
سیزه بیر لاخ وئردیم باریش اولسون
ایلقارینیزی اونوتدوز
داها بسدیر گوورچین
اوزونو یورما
سوزونو یورما
گوزونو یورما
گوزوم سو ایچمیر باریش اولسون
بیرقومری قیز یولداشینا بئله اوخوردور
گل صلح ایله ییب یازی قوناق ساخلیاق ایندی
هئچ بهره گورنمیبدیر خلایق بو ساواشدان...،

✍️دوکتور یونس قاسمی-
برگردان به فارسی
در زیر درختان زیتون
دیدگان حسرت الوده دیدار شما
لبریز از خیال می شود
شما را به شمایل کبوتر می بیند
کبوتری سفید
من یک شاخه زیتون می برم به تو بدهم
زیتون به ارامی نجوا می کند
پس از  طوفان نوح
به تو یک شاخه دادم تا صلح در زمین برقرار شود
عهد وپیمانت را فراموش کردی
دیکر بس کن کبوتر
خودت را خسته نکن
حرفهایت را به ستوه نیاور
چشمانت را خسته نکن
من که چشمم اب نمی خورد که صلح حاکم شود
یک دختر قمری برای دوستش می خواند
بیا صلح کنیم وبهار را میهمانی دهیم اینک
هیچ سودی خلایق اژ جنگ وستیز نبرده اند

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago