✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
میشنیدم که بدین سان همی راند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریک
وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن
طفل گفتا مممن را تُتُو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
ممیخواهی مممشتی به ککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن
پیرگفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لالالالم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصصدبار ششکر
که برستم به جهان از مملال و ممحن
مممن هم گگگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
#قاآنی، قطعات، ۱۰۶
این قطعه رو برا تمرین خوشنویسی و ترکیب زیاد استفاده میکنند.
🔸 ای کاش آخرین گلوله بر پیشانی جنگ بخورد.
🔸 پس در واقع همه چیز خیر است، ولی از دست دادن فرصت هاست که نهاد انسان را به شر و پلیدی تبدیل میکند فتح زندان خویشتن بزرگترین رسالت انسان معاصر است که جز با رسیدن به ارزشهای انسانی میسر نخواهد شد.
🔸 زمانی آدمها به بیابان میرفتند تا خدا را جستوجو کنند. آنجا ریشه گیاهان تلخ را میخوردند تا رنج تشنگی بکشند خود را حقیر میکردند با صدای بلند در برابر تپههای ماسهای حرف میزدند و سعی میکردند با عقربها مانوس شوند از تنهایی و انزوا میگریستند زیرا هیچ شیطانی نمیآمد تا آنها را فریب دهد و عشق و ایمان بیثمرشان را آزمایش کند. آنها خدا را پیدا نمیکردند. آنها چیزی جز بزرگی روح و روان نمییافتند. از نظر آنها خدا همان وسعت روح و روان بود.
🔸 عشق به خدا وجه اشتراکی با عشق به آدمها ندارد.
🔸 انسان برای زندگی به چیزی بزرگتر و قوی تر از خود نیاز دارد. مهم نیست چه چیزی باشد. این نیاز انسان به همان اندازه نظام کائنات، قانونمند و ابدی است.
🔸 تو رفتی، هنگام رفتن کسی تو را در آغوش نگرفت و هنگامی که بازگشتی دیگر کاملا بیگانه بودی. پدر مادر خانه و روستایت همانها بودند اما به نحو عجیبی برای هم بیگانه شده بودید.
🔸 پرستاری بالای تخت تو ایستاده بود، با لحن اطمینان بخشی گفت «به زودی به خانهات برمیگردی» پرستار نمیدانست که این موضوع غیر ممکن است. او نمی دانست دروغ میگوید او فقط همدردی و ترحمش را به تو نشان می داد. دیدن درد و رنج تو قلبش را منقلب کرده بود و این مسئله را پنهان نمیکرد دلش میخواست همچنان زنده بمانی تو بیگناه نبودی اما گناهکار و بیگناهی وجود ندارد زندگی همه انسانها در پنجه قهار خدایی ارزش میشود؛ چه زندگی فاتحان و چه زندگی مغلوبان.
🔸 نگاهی به اطرافت انداختی و جز ضرورت زندگی و ماندن همیشگی در اینجا چیزی ندیدی در برابر این محکومیت هیچ کاری از تو ساخته نبود، اما با این حال نتوانستی تسلیم این شرایط شوی.
🔸 چگونه امکان دارد بدون این که هیچ اتفاقی بیفتد انسان در امید این همه زجر بکشد.
🔸 هرگز خودت نبودهای زیرا در اعماق وجود هر انسان ورطه مهلکی قرار گرفته است، آنجا رؤیای پیوستگی و وحدت همراه با خود انسان از بین میرود.
🔸 قضاوت در مورد روزگار سخت است زیرا انسان همیشه خود جزئی از آن است. بیرون از دنیا هیچ چیز وجود ندارد. هیچ آرامشی، هیچ خوبیای، هیچ راه گریزی و انسان نمیتواند به خارج از دنیا فرار کند.
اولم رام نمودی به دل آرامیها
آخرم سوختی از حسرت ناکامیها
تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل
من و خاک در میخانه و بدنامیها
چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران است
کی توان دست کشید از قدح آشامیها
قدمی رنجه کن ای سرو سمن ساق به باغ
تا صنوبر نزند لاف خوش اندامیها
میخورد مرغ دل از دوری خال و خط تو
غم بی دانگی و حسرت بیدامیها
عاقبت چشم من افتاد بدان طلعت نیک
چشم بد دور از این نیک سرانجامیها
#فروغی بسطامی
[از غوغای غزل]
? از #کتاب شب هول
?آگاهی اجتماعی و فرهنگ عمومی مردم نائین محدود به بینش مذهبی بود و مذهب اساس روابط اجتماعیشان شمرده میشد. ملایان و علمای دین امور دنیوی را نیز اداره میکردند و به همین سبب هر گونه اعتراض بر وضع موجود را خلاف شریعت اعلام کرده با چماق تکفیر برسر طغیانگر یا طغیانگران میکوبیدند. شک در چند و چونی وضع موجود هم اغلب با شک در مبادی مذهب قشری آغاز میشد.
در شهری که اغنیا مقام اجتماعی و ثروت اقتصادی خود را ناشی از تقدیر الهی میدانستند و اختلاف طبقاتی خود را با دیگران با مذهب توجیه میکردند، هرگونه طغیان بر مبانی نظام مستقر طغیان بر مبانی دینی هم محسوب میشد.
?نمیشود بدون دانستن مقدمات لازم يکدفعه کتابی را باز کرد و از آن لذت برد یا منظور نویسنده را فهمید. باید دل به دل نویسنده یا شاعر داد. باید زبان هنر معاصر را یاد گرفت. به صرف اینکه مثلا شاعر یا نویسندهای به زبان روزمره قابل فهم مینویسد، نباید توقع داشت که کارش قابل فهم باشد. یا چیزی شبیه به اینها.
?میترسم. میترسم از اینکه به هر حال کسی این یادداشتها را بخواند. میترسم از این که حتی خودم اگر همه چیز را بنویسم، نتوانم آنها را باز بخوانم.
چیزهایی هست که ذهن فراموش میکند. چیزهایی هست که آدم سالیان بسیار کوشیده است نداند. باور نکند. نوشتن آنها یعنی واقعیت بخشیدن به آنها. کلمهها میآفریند،.زنده میکند. زنده نگه میدارد. آنگاه گریختن از آنها میسر نیست. مخصوصا اگر کس دیگری هم آنها را بخواند. آنها را بداند.
?به غیر از خواب همه چیز آزاردهنده است. همه چیز خارهای ناپیدایی دارد که به درون روح میخلند و زخمهایی سوزان بر جا میگذارند.
?کارخانهی آدمسازی شب و روز کار میکند. چرخهایش همه چیز و همهکس را خمیر میکند. موجوداتی تحویل میدهد جدید. نوعی آدم جدیید. نوعی متجدد عتیقه. خمیر شدن. دستگاهی که خوب مسخ میکند. به همه شخصیت تازهای میبخشد. شخصیتی که در گشته خاص رجال و مقامات دیوانی بود. حالا خصیصهی رایج است: ماکیاولیسم. کلمهاش فرنگی است. انگلیسی هم هست. شخصیتی هم که تولید میکند انگلیسی است: بروکرات. کسی که نخست منافع شخصی خود را دنبال میکند بعد منافع گروه یا دستهای را. دیوانسالار. کلمهاش کلمهی حرامزادهای است که اساتید ریش و سبیلدار و لغتساز اختراع کردهاند.
?مذهب نه تنها رابطهی مرا با آدمیان و اشیا پیرامونم به صورت رابهای محدود درآورده بود بلکه وحشت از جهان و از آدمیان و از خودم را در من ایجاد کرده بود مفاهیم حلال و حرام، پاک و نجس، مقدس و نامقدس مرا از اشیا جدا میکرد. نمیتوانستم رابطهای آفریننده با محیط داشته باشم.
احساس گناه بار سنگین تقدیری را بر دوشم مینهاد که هرگونه امکانی را از جهان پیرامونم سلب میکرد. دشوارتر از همه جداییام از خودم و از جسمم بود. جسمم همیشه تمناهایی داشت که رنج مرا افزون میکرد. جسم همیشه حرکاتی غیرارادی میکرد که مرا در برابر خدایم شرمزده و سرافکنده میساخت.
?نمیدانم کجا ایستادهام. زندگیام جهت روشنی ندارد. نمیتوانم کاملا بپذیرم. نمیتوانم تسلیم باشم. چنان به یکباره پرده از جلوی چشمانم برداشته شده است که گیج شدهام.
وضع من و هر به اصطلاح روشنفکری نظیر من وضع دردناکی است. به حشراتی میمانیم که وجودشان وابسته به محیط فاسد است. انگلوار از فساد تغذیه میکنیم. در عین حال آن را نمیپذیریم. در عین حال از طغیان در برابر آن عاجزیم. همه علایم بیماری جامعه در وجود امثال من متبلور میشود. حشراتی گیر کرده در تار عنکبوت محیطی که خود در تار عنکبوت سرمایهداری جهانی گیر کرده است.
?روز هست و آفتاب هست و تاریک میبینم و تاریک میاندیشم و با سر به دیوار میخورم.
مثل بقیه. شما هم مثل بقیه. نکته همین است.
مثل بقیه بودن..
مثل بقیه اندیشیدن. مثل بقیه رفتار کردن. وجود هدایت را پذیرفتن. از خدای ابراهیم و اسحاق برگزیدهی او گسستن. دانستن اینکه مثل لاکپشت در پوستهای سخت پنهان شدهای. دانستن اینکه قهرمان نیستی. دانستن اینکه میترسی. دانستن اینکه تنها آفریدهی ذهن خود را دوست میداری. دانستن اینکه جز این نیست. حیات تو جز این نیست.
#quote
ریویوی کتاب در گودریدز
? زروان
زروان در #اساطیر پهلوی خدای زمانه.
طبق اسطوره آفرینش زروانی، زروان هزار سال دعا میکنه تا پسری مثل اورمزد داشته باشه که جهان رو بسازه. اما وقتی اون انتها به دعاش شک میکنه، این شک باعث میشه نطفه دومین فرزند یعنی اهریمن، در وجودش شکل بگیره.
در اصل اورمزد نتیجه دعا و صبر زوران، و اهریمن میوه شکشه.
زروان پیمان میبنده هرکدوم اول به دنیا بیاد، فرمانروای جهان بشه. اما بدبختی اهریمن به صورت موجودی زشت و بدبو زودتر به دنیا میاد، و اورمزد پاک و روشن بعدش متولد میشه.
زروان پیمان بسته بوده و اهریمن رو برای ۹ هزار سال فرمانروا میکنه، اما نشان فرمانروایی اصلی (برسم) رو به اورمزد میده، چون مطمئنه در آخر دنیا، اورمزد پیروز میشه و همیشه فرمانروا میمونه.
کل داستان آفرینش هم تو ۱۲ هزار سال تموم میشه.
همیشه فرمانروا بودن تو بعد سه هزار سال آخر نمیدونم دیگه به چه کاری میاد.
? زرتشت آوردن گشتاسپ
پس از اینکه هورمزد اسرار دین را به زرتشت آشکار میکند، زرتشت پیامبری خود را اعلام میکند. اما روحانیان، جادوگران، و فرمانروایان زمان با او دشمنی میکنند.
زرتشت به دربار گشتاسپ شاه میرود و او را به دین خود دعوت میکند. اوستا را (در ۲۱ بخش) به گشتاسپ ارائه میدهد و در کنار آن سرو همیشه سبز و آتش همیشه روشن را نیز معرفی میکند.
طی اتفاقاتی زرتشت به زندان میافتد، اما زمانی که اسب موردعلاقه گشتاسب بیمار میشود، زرتشت میآید و با درمانش اعتماد گشتاسب و خانوادهاش را جلب میکند. گشتاسپ، همسرش هوتوسا، و پسرش اسفندیار به دین مزدیسنا ایمان میآورند.
طبق روایت زرتشتنامه به نقل از معصومی، زرتشت هر یک از چهار دست و پای اسب را در برابر خواستهای مشخص شفا میدهد؛
اول گشتاسپ کیش زرتشت را بپذیرد
دوم پسر گشتاسپ که اسفندیار بوده قبول کند که باید در راه اعتلای دین زرتشت شمشیر بزند.
سوم شهبانو هوتوسا نیز به کیش زرتشت درآید.
چهارم هویت افترا زنندگان به زرتشت فاش و مجازات شوند.
چون این چهار خواسته برآورده میشود دستها و پاهای اسب شفا مییابد و از جا برمیخیزد.
گشتاسپ نیز به نوبه خود برای آزمودن صدق ادعای نبوت زرتشت از وی چهار چیز میخواهد که برای رفع تردیدش، بهمن و اردیبهشت و ایزد آتش خودشان را به او نشان میدهند و مراسمی را برگزار میکنند.
از طرفی دیگر گشتاسپ در پی فهمیدن جایگاه خود در آن جهان، در طی مراسمی که زرتشت تدارک دیده بود و در ان می، بوی(گل/وجدان)، شیر و انار گذاشته بود، پس از نوشیدن می، جایگاه والای خود در جهان دیگر را میبیند. بوی به جاماسپِ وزیر میرسد و به دانش گستردهای دست مییابد. پشوتن، پسر گشتاسپ، با نوشیدن شیر جاودانه میشود. اسفندیار نیز با خوردن دانههای انار رویینتن میگردد.
با ایمان آوردن گشتاسپ، فرمانروای خیونان (ارجاسپ) خشمگین میشود و به ایران حمله میکند. اما در نهایت از ایرانیان شکست میخورد.
در برخی منابع پهلوی آمده که در نهایت جسم زمینی زرتشت حدود ۷۰-۸۰ سالگی به دست شخصی به نام توربراتور، که در برخی روایتها به شکل گرگ شده بوده کشته میشود. نکته قابل توجه دیگر در این مورد این است که گفته میشود هنگام وقوع این حادثه، زرتشت با هفتاد و دو تن از یارانش در آتشکدهای مشغول دعا بودهاند.
#اساطیر ایران
? گرشاسپ
گرشاسپ یکی از قهرمانان اسطورهای ایران است که زمان دقیق زندگی او مشخص نیست اما بعد از جمشید و فریدون و قبل از ظهور زرتشت زندگی میکند.
او بخشی از فره جمشید را به دست می آورد. با اینکه فریدون ضحاک را شکست میدهد ضحاک به طور کامل از بین نمیرود(به دستور هورمزد جهت جلوگیری از پخش شدن موجودات موذی اجازه کشتن ضحاک به فریدون داده نمیشود.) و نابودی نهاییاش در پایان جهان و به دست گرشاسب خواهد بود. هرچند در برخی طومارهای نقالی این واقعه را به پایان جهاد موکول نکرده و روایت رو در زمانی همان نزدیکی ظهور گرشاسپ بیان میکنند.
گرشاسپ دلاوریهایش را با کشتن یک اژدهای شاخدار آغاز میکند.
او زمانی که روی پشت این اژدها غذای خود را میپزد اژدها از گرما به حرکت در میآید و گرشاسب از ترس کنار میرود. در این ماجرا بنا بر اتفاقاتی آتش خشمگین میشود. او همچنین یک دیو شبیه اژدها به نام گندر را در کنار دریا شکست میدهد، خانهاش را غارت میکند و قاتل برادرش هیتاسپ زرین تاج را از بین میبرد. از دیگر کارهای مهم او رام کردن باد و نابود کردن راهزنان غولپیکر است.
در ادامه گرشاسب در کابلستان فریب یک پری را میخورد و به او میپیوندد. او با بیاحترامی به آتش مرتکب گناه میشود. هر چند جاودانه است اما در نهایت توسط یکی از تورانیان با تیری زخمی میشود و به خوابی عمیق فرو میرود که این خواب تا پایان جهان ادامه خواهد داشت.
پیکر او توسط فرشتگان فروهرها محافظت میشود تا در زمان ظهور هوشیدر ماه و وقتی ضحاک از زنجیرهایش رها میشود بیدار شود تا در این زمان گرشاسب با گرز خود به ضحاک ضربه زده و او را برای همیشه نابود کند.
مجسمه میدان حر در اصل مبارزه گرشاسپ با اژدها را نشان میدهد.
#اساطیر ایران
?از #کتاب دایرهالمعارف اساطیر و آیینهای باستانی نوشته غلامرضا معصومی
در ارتباط با مهاجرت اقوام هندواروپایی
آریاییها که اقوام ساکن سواحل شرقی دریای خزر بودند در زمانیکه به سمت هند و ایران مهاجرت کردند دو گروه شدند.
اعتقادات اولیه این دو گروه همان باورهای هندوآریایی بود اما به سبب تغییر سبک زندگی و محیطی که زندگی میکردند، باورهاشان عوض شد.
? آریاییهای هندوستان به خاطر آب و هوای گرم و خوش و معتدل و جنگلها و میوههایی که داشتند، نیاز زیادی به ساخت مسکنهای خاص و ذخیره آذوقه نداشتند، برا همین هم در فراغت نسبی و بدون اندوه بودند و در نهایت مردمی نسبتا تنبل و بیجنبوجوش شدند.
از نظر فکری و روحی هم خیالپرداز، فلسفهساز، شاعر، تا حدی منفیباف و نسبت به زندگی بیانگیزه و بدبین شدند. که تجلی این اتفاقات در باور دینی فلسفیشون این شد که به شیوههای عزلت گزینی، ریاضتکشی، عرفانخواهی، خار شمردن زندگی اجتماعی، آماده کردن خود برای مرگ و کوشش در رهاسازی خود از تعلقهای تن رو آوردند.
? آریایی هایی که به ایران آمدند، به دلیل شرایط سخت محیطی اینور به نسبت اونور، مجبور به تلاش و فعالیت فراوان جهت حفظ بقا و زندگی شدند.
این شرایط، روحیهای عملگرایانه و کوششگرا برای زندگی بهتر درشون ایجاد کرد. گروهی از اینها با ایجاد سیستم کشاورزی، زندگی کوچنشینی را رها کرده و به سکونت در روستاها و خانههای ثابت روی آوردند.
از اونطرف گروهی که کوچنشین بودند برای رفع نیاز های خوراک مسکن و زندگیشان دائما کشاورزان رو مورد حمله قرار میدادند.
این تحول و تغییرات باعث ایجاد اختلافهای بنیادین و در نهایت تعارض عقیدتی باوری بین کشاورزان و کوچنشینها شد.
به حدی که کشاورزان خداهاشون رو اهوراها و خدایان کوچنشینان(تاراج.گران) را دیوها یا اهریمنان نامیدند.
? در این زمان، دین رایج مردم ایران شبیه آیینی بود که در متون وداها ذکر شده، یعنی همون پرستش قوای طبیعت که آنها را دیو(دوا در کتاب ریگودا) مینامیدند و نیروهای طبیعی مانند خورشید، ماه، ستارگان، خاک، آتش، آب و باد را میپرستیدند.
بین این نیروهای مقدس، ایندرا (اینتار) برجستهترین بود که بهعنوان اژدهاکش و آورنده باران شناخته میشد اما در ایران، اهمیت ایندرا کاهش یافته و به جایش میترا در مرکز توجه قرار داشت. میترا خدای مشترک آریاییهای باستان در سرزمینهای مختلف بود و بهعنوان خدای جنگ، روشنایی و خورشید شناخته میشد.
#اساطیر آریایی
در #کتاب مینویخرد ذکر میشود که سه شخص (جمشید و فریدون و کاووس) دارای عمر جاودان بوده و بر اثر گناهی که انجام میدهند میرا میگردند.
? جمشید
جمشید در اوستا به دلیل دروغگویی از فره محروم شد. در روایت پهلوی، او ادعای خلقت تمام موجودات را داشت و به همین دلیل فره شاهی را از دست داد و به دست دیوان افتاد که بدن او را تباه کردند.
در سایر متون نیز آمده است که جمشید به خاطر غرور ناشی از دوران رفاه و سلامت بینظیرش، ادعای خدایی کرد و همین سبب شد فره از او جدا شود.
? کاووس
در دینکرد آمده که کاووس فرمانروای دیوان و مردمان بود و در کوه البرز هفت خانه جادویی ساخته بود که افراد پیر و ضعیف با ورود به آنها نیروی جوانی خود را بازمییافتند. دیوان به رهبری دیو خشم کاووس را فریب دادند تا به آسمان برود و جایگاه امشاسپندان را تصاحب کند، اما فره از او جدا شد و در نهایت به دریای فراخکرت سقوط کرد و به همین ترتیب مرگپذیر شد.
? فریدون
در متون زرتشتی و ایرانی قدیمی اشارهای به جاودانگی اولیه فریدون و میرندگی او به دلیل گناه نیست.
"به عقیده وست، احتمالا اشتباه فریدون در تقسیم کشور بین سه پسرش باعث پراکندگی بذر کینه میان آنها شد و شاید این اشتباه او بهنوعی گناه تلقی شده است. در غرر السیر مرغنی آمده است که فریدون مرتکب اشتباه شد و از روی هوی و هوس و نه تدبیر فرزند کوچکتر را بر فرزند بزرگتر ترجیح داد."
? بنابر روایت ایادگار جاماسبیگ (یادگار جاماسپی) به نقل از تفضلی
"فریدون سه پسر خویش را خواند و به آنان گفت که قصد دارد جهان را میان آنان قسمت کند و از هر يك خواست تا آنچه به نظرشان بهتر میرسد بخواهند.
سلم ثروتمندی بسیار، تور نیرومندی و ایرج، چون فره کیان داشت، داد و دین خواست.
فریدون زمین روم را تا ساحل دریا به سلم داد. ترکستان را با بیابان تا ساحل دریا به تور داد و ایرانشهر و هندوستان را تا ساحل دریا به ایرج بخشید.
سپس پس دیهیم(تاج پادشاهی) از سر برداشت و بر سر ایرج نهاد و گفت که:« نشست فره من بر سر ایرج تا صبح فرشگرد کرداری(قیامت)، در همه زندگی تو و فرزندان تو بر سلم و تور فرمانروایی و پادشاهی خواهید داشت.»
سلم و تور چون آنگونه دیدند گفتند که این چه بود که فریدون کرد که سالاری را نه به فرزند بزرگتر و نه به فرزند میانی، بلکه به فرزند کوچکتر داد.
چاره اندیشی کردند و ایرج برادر خویش را کشتند."
#اساطیر ایران
? سیمرغ
? در بندهش سیمرغ پرندهای است که شیر دارد و مانند شبکور به پستان بچه را غذا میدهد.
? در اوستا نام سیمرغ به صورت مرغوستنه آمده است و مرغی بسیار بزرگ است که بر درختی در دریای فراخکرد آشیان دارد برخی از خاورشناسان آن را به شاهین و عقاب ترجمه کردهاند.
? همچنین در اوستا در بند ۹۷ از فروردینیشت واژه وستنه که در نام سیمرغ دیده می شود نام مردی است که صد نفر پیرو دارد و ظاهراً وی همان پارسای دانایی است که به گفته دینکرد صد سال پس از ظهور دین زرتشت متولد گشته و دویست سال پس از آن در گذشته است. در بند ۱۲۶ از فروردینیشت نیز به خانوادهای موسوم به ستنه اشاره شده است.
? در اشعار فارسی واژه سیمرغ به صورت سیرنگ هم به کار رفته است.
در فرهنگ انجمن آرا نوشته رضاقلی خان هدایت، سیرنگ به معنی سیمرغ نام حکیمی بزرگ ذکر شده است و نیز نقل است که سیمرغ نام حکیمی مرتاض بوده که در کوه البرز مسکن داشته است.
? در شاهنامه نیز اشاره شده است که نشستگاه فریدون پیش از دوران شهریاریش شهر آمل بوده است. اما از اینکه جایگاه مرد دینی آمل بوده، سخن نرفته است و نام او نیز ذکر نشده است. فرانک، مادر فریدون او را در گریز از ضحاک به البرز کوه میبرد و در ستیغ کوه با مرد دینی، که در روایت هفتلشکر نام او سیمرغ ذکر شده است روبرو میشود و فریدون را به وی میسپارد:
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشه ای در دلم ایزدی
فراز آمده است از ره بخردی
همی کرد باید کزین چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوب رخ را به البرز کوه
بیاورد فرزند را چون نوند
چو مرغان بران تیغ کوه بلند
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
فرانک بدو گفت که ای پاک دین
منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کاین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
ترا بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده برجان او
پذیرفت فرزند او نیک مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
#فردوسی, شاهنامه
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••