?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
و لیستی از چیز های که خانه احتیاج داشت را نوشته بود.
[پیام بعدی]
الان رسیدم جون وو شارژ گوشیم داره تموم میشه و اینکه به خاطر پرواز خسته شدم پس اگه دیدی پیام نمیدم بدون چرا موفق باشی خوب بخوابی .)
جون وو شروع به تایپ کردن کرد:( باشه مامان، خوب بخوابی و اینکه مرخصی هم گرفتم نگران من نباش حتما از خونه میرم بيرون و میرم گردش شبت بخیر دوست دارم [ارسال]
گوشیش را داخل جیش گذاشت و به راهش ادامه داد.
مدتی گذشت و وارد یک فروشگاه شبانه شد صدای زنگوله در به گوش فروشنده رسید و با احترام گفت:( خوش اومدید.)
(خیلی ممنون.) و به سمت مواد غذایی رفت از کنار یکی از قفسه ها سبد برداشت.
اول چند روغن برداشت به همراه چند چیز دیگری که در لیست بود.
به سمت نوشیدنی ها رفت و نوشیدنی های مثل آبمیوه و نوشابه برداشت در ذهنش سوال کرد:(اگه فردا برم بیرون و یکم بگردم خوبه؟اصلا بخوام برم بیرون کجا برم؟اومم شاید اگه فقط برم یک جایی که دور از مردم باشه و طبیعت باشه بهتر باشه.)
شروع به برداشتن چیزای مورد لازم کرد.
به سمت حساب کننده رفت و وسایلش را گذاشت تا حساب کنند،فروشنده شروع به حساب کردن کرد و گفت:( میشه پنجاه هزار وون و کارتش را دادُ حساب کرد و با احترام گفت :( ممنون که که خرید کردید بازم به اینجا بیاید.)
جون وو مشمبا را برداشتُ گفت:( خیلی ممنون حتما شب خوبی داشته باشید.)
فروشنده :( شب شماهم بخیر.)
کمی گذشت و داخل خانه اش بود و روی صندلی نشسته بود و جلویش سوشی و نوشابه بود.
او مثل یک فرد افسرده به آنها زل زده بود که با لحنی ناراحت گفت:(کاش مامان اینجا بود ، کاش حداقل میذاشت باهم بریم پوسان ولی اون میخواد تنها باشه، من تو این هفده روز تنها چه خاکی تو سرم بریزم واقعا یه ادمه تنها و افسردم .)
و یک سوشی در دهانش گذاشت و خورد.
#داستان_مه_آلود
:( برای خودمم خیلی ارزشمنده که شخص کمیابی مثل تو رو در کنار خودم داشته باشم، تو کسی هستی که میتونم بهش تکیه کنم و ازش کمک بخوام و همیشه دلم بهش گرم باشه تو اینجا ده سال کار کردی و همیشه من رو راضی نگه داشتی و نذاشتی ازت دل سرد بشم تو برام تو شرکت مهمترین شخصی پس اگه مدیرتبلیغاتی بشی باعث میشی شرکت پیشرفت کنه پس قبول میکنی که رئیس تبلیغاتی بشی؟)
و او با جدیت گفت:(بله هرکاری از دستم بر بیاد برای پیشرفت شرکت میکنم.)
و رئیسش لبخندی زد و با شگفتی و خوش حالی گفت:( خداروشکر تصمیم خوبی گرفتی پس من تورو در کریسمس امسال به عنوان مدیر به همه معرفی میکنم .)
:(متشکرم رئیس این لطف شمارو فراموش نمیکنم .)
و او جواب داد:( جون وو بهت گفتم همچین فکری نکن من لطفی بهت نکردم اینا همش زحمتهایی خودته پس از خودت متشکر باش.)
و جون وو از خودش به خاطر کارهای که تا به اینجا برسد خیلی ممنون بود و با آرامش گفت:( ممنونم رئیس،احیانا میتونم یک درخواستي کنم؟)
( اره چه درخواستي؟)
و جون وو گفت:( میتونم از پازده روز مرخصیم استفاده کنم؟)
و صورت رئیسش کمی درهم شد و پرسید:(چیزی شده؟)
(اوه نه ،من فقط به یکم استراحت نیاز دارم باید یکمی روی خودم تمرکز کنم میتونم مرخصی بگیرم؟)
و خیال او راحت شد و گفت:( چرا که نه ،اگه به استراحت احتیاج داشتی باید بهم زودتر میگفتی،اگه میخوای یکم خستگی در کنی بهت مرخصی میدم.)
( خیلی ممنون)
( کاری نکردم ، هروقت احتیاج به چیزی داشتی بهم بگو اگه بتونم حتما بهت کمک میکنم جون وو،
دیگه میتونی بری سرکارت و میتونی پانزده روز مرخصی بگیری امیدوارم بهت خوش بگذره.)
:( اگه کمکی خواستم حتما بهتون میگم خیلی ممنونم،من دیگه با اجازتون میرم.)
برگه های روز میز رو برداشت و از روی صندلی پاشد
رئیس حرکات او را نظاره میکرد.
او به سمت در دفتر رفت و جلوش ایستاد و تعظیم کرد ( روز خوبی داشته باشید.)
و از در خارج شد.
او لبخندی زد و زیر زبان با نگرانی گفت:(جون وو تو خیلی با ارزش هستی امیدوارم تا جایی که میتونم تورو تو این موقعیت کمک کنم تا بتونی از اون اتفاق بد در بیایی و خودت رو بتونی تو این زمان یکم پیدا کنی.)
(حرف های او کمی راجب جون وو عجیب بود انگار خیلی نگران او بود.
جون وو با خوشحالی و کمی استرس در را بست و نفسی آرام کشید و به سمت میزش رفت، برگه ها را روی میزش گذاشت و صندلی را عقب برد و رویش نشست.
قهوه بر روی میزش بود.
می هو که بر روی صندلی بود
پرسید:( رئیس بهت چی گفت؟)
جون وو برگشت و بهش با خوشحالی نگاه کرد و با ذوق گفت:(رئیس گفت که میخواد تو کریسمس من رو به عنوان مدیر بخش تبلیغات اینجا به همه معرفی کنه.)
چشم های می هو از تعجب بزرگ شد و ابرو هایش بالا رفت و با حیرت گفت:( خدایی؟وای چه خبر خوبی واقعا خیلی خوبه داری مدیر میشی اونم رئیس بخش اینجا یعنی میشی دست راست رئیس؟)
:( اره ،خودمم وقتی این رو شنیدم باورم نمیشد واقعا خیلی خوشحال شدم، ولی فعلا تا مدیر شدنم سه ماه و نیم دیگه مونده هنوز نباید زیاد مغرور بشم.)
#داستان_مه_آلود
و دستی براش تکان دادن.
جون وو بهشون نگاهی کرد: (سلام)
و دستی تکان داد به سمت میزش رفت ،کیفش را کنار میز گذاشت و کتش را درآورد و روی صندلی آویزان کرد که می هو از صندلی کناریش کمی خم شد و گفت با شادی :(سلام خوب خوابیدی؟)
اوهم سلام داد و جواب داد:(بد نخوابیدم تو خوب خوابیدی؟)
:( افتضاح خوابیدم صبح پاشدم دیدم وسط اشپز خونه ولو شدم با سوزی و هیون تو خونهی من پخش شده بودیم هیون با کله خورده بود تو زمین منُ سوزیم روی هم افتاده بودیم.)
و کمرش را کشیدُ دستش را روی گردنش گذاشت و اهی کشیدُ گفت:( الان کمرم با گردن مثل چی در میکنه ولی خیلی خنده داره بود.) و خنده ای از روی شادی کرد.)
:( چه بامزه خب بعدش چیشد؟)
( هیچی دیگه اول صبح شاکی به هم دیگه نگاه کردیم و هم رو سرکوب کردیم خب دیگه نظرت چیه دیگه بری پیش رئیس چون منتظرته وقتی اومدی برات بقیه داستان و میگم.)
( اوه باشه،ولی میگم احیانا رئیس که زیاد زیاد منتظر نمونده ؟)
:( خیالت راحت خود رئیسم تازه اومده.)
( خداروشکر مرسی.)
( قابلی نداشت موفق باشی.) از روی جاش بلند شد و گفت:( من میرم قهوه بخرم چیزی میخوای؟)و جون وو گفت:(اگه میشه برای منم یه قهوه تلخ بگیر.)و می هو گفت:( باشه پس فعلا برو تا دیر نشده.)
( باشه مرسی فعلا.)
می هو به آرامی به سمتش اومد و دست هایش را نزدیک پیراهنش کرد و روی یقه اش گذاشت و شروع به مرتب کردن آن کرد،جون وو کمی تعجب کرد و بهش خیره شد می هو سرش رو بالا اورد و باهم چشم تو چشم شدند می هو لبخندی زد با لحنی صمیمی گفت:(داش گند نزنی .)
جون وو کمی یکه خورده ولی خنده ای کرد و گفت:(یه جوری اومدی نزدیک و بهم نگاه کردی گفتم میخوای چی بگی ،سعی میکنم که اشتباهی نکنم.) می هو دستی به شانه اش زد( پس حله موفق باشی من میرم.) و از انجا رفت.
جون وو نفسی عمیق کشید تا کمی اعتماد به نفس بگیرد و به سمت اتاق رئیس حرکت کرد! جلوی در ایستاده و با استرس در زد رئیسش با صداس ملایم گفت:( بیا تو.)
جونگ وو وارد شد و در را پشت سرش بست و سرش رو تعظیم کرد و با احترام گفت:( سلام رئیس.)
و رئیسش با دیدن او لبخندی زد :( سلام جون وو خوشحالم اول صبح میبینمت.)
با دست به صندلی اشاره کرد /بیا بشین.)
و جونگ وو به اشاره نگاه کرد و گفت:(بله مرسی.)
به سمت صندلی رفت و خیلی موأدبانه نشست.
رئیسش بلند شد و چند برگه از روی میز برداشت و به سمت او حرکت کرد و جلویی او نشست.
رئیسش برگه ها را جلوش گذاشت و جون وو پرسید:(این چیه رئیس؟)
:(اینا چند طرح هستن برای تبلیغات که باید امروز با کمک می هو تبلیغشون کنی تنها کارت برای امروز همینه یکم تزئینش کن و توی مجموع فروش ها بزارید قیمتش و جنسش رو خودم نوشتم فقط کافیه واردش کنی.) و جون وو گفت:( بله.)
او بالحنی تحسین برانگیز با او سخت میگفت.
(خواستم ازت تشکر کنم که تمام این سال های اینجا بودی و کلی بهمون کمک کرد من تصمیم گرفتم که تورو رئیس بخش تبلیغات کنم .)
با آن حرف یکه خورد و باورش نمیشد که همچین حرف رو رئیسش داره میزنه فکر میکرد شوخیه خیلی نامطمئن و تعجب زده بود از روی سردرگمی و شوک پرسید:(ببخشید رئیس،ولی منظورتون رو متوجه نشدم.)
او لبخندی زد و با شوق جوابش را داد:( میدونستم که شوکه میشی من میخوام تورو دست راست خودم کنم و تورو رئیس بخش تبلیغات کنم چون تو مورد اعتماد ترین و بهترین کارمند من در این شرکتی و از نظر من ارزشت خیلی بالاست.)
جون وو وقتی متوجه شد که تمام حرف های او یک خواب نیست و راسته و همچین تعریفی رئیسش ازش میکنه در درونش بسیار خوشحال شد و خیلی ذوق زده به نظر میرسید بود.
( خوشحال شدم که باعث همچین لبخندی روی صورتت شدم.)
(من یکم تو شوکم آخه انتظار نداشتم به خاطر همچین خبر مهمی من رو خواسته باشید اصلا انتظارش رو نداشتم ،
من واقعا خوشحال شدم ،ازتون خیلی ممنونم رئیس واقعا برام باعث افتخار هست که در شرکت دست راست شما باشم و بتونم یک بخش رو اداره کنم.)
که او گفت:( این بخش کوچیکی از موفقیت تو هست اکه همینجوری ادامه بدی مطمئنم که برای خودت یک شرکت تبلیغاتی بزرگ باز میکنی تو واقعا استعدادش رو داری ، تمام حرفی که الان بهت زدم فقط به خاطر قدر شناسی و تلاش های خودت و مسئولیت پذیری های خودت هست که همشون رو انجام دادی و هيچوقت از زیرشون در نرفتی و همیشه تلاش کرد و کلی زحمت کشیدی تا به اینجا برسی اینا همش کار های که خودت برای خودت انجام دادی.)
( متشکرم که همچین فکری راجب من دارید،از اینکه من رو شخصی دونستید که لیاقت بخش تبلیغاتی رو داره همین باعث میشه که من بسیار قدر دان شما باشم.)
#داستان_مه_آلود
https://t.me/VZvibe
روانشناسی،غمگین
نقاشی کشیدن واقعا سخته ولی لذت بخشه
نام:#The_Stranger_by_the_Shore
فیلم سینمایی ۵۹ دقیقه
ژانر : عاشقانه، #یائویی
خلاصه:دوست داشتن پسر دیگری اشکالی ندارد." بودن در آغوش شخصی که دوستش دارم... فکر کردم این یک رویای دست نیافتنی است... در یک جزیره در ساحل اوکیناوا، دو جوان در یک ساحل با هم ملاقات می کنند. هاشیموتو همجنسگراست و آرزو دارد که یک داستان نویس باشد. او به میو چیبانا، دانشآموز دبیرستانی غمگین علاقه مند است و شروع به حرف زدن با او می کند. روز به روز، هر دو آنها نزدیکتر می شوند، اما بعد، ناگهان، میو تصمیم می گیرد جزیره را ترک کند. سه سال بعد، میو برمی گردد و با این جمله به "شن" نزدیک می شود: "من سه سال گذشته در موردش فکر کردم. من دوست دارم، حتی اگر پسر باشی." با این حال، هنگامی که امیدوار می شیم که سرانجام با میو عاشق هم میشوند، شون نمی تواند اولین قدم را به سمت تعهد بردارد. این یک داستان عاشقانه دلهره آور درباره یک رمان نویس همجنسگرا و یک پسر جوان است.
مانهوا های چینی واقعا پر احساس و قشنگا.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago