خودکارِ بیکِ من

Description
کلمه‌ها وزن دارند.
وزنه دارند.
دانه‌دانه آویزان می‌شوند به سلول‌های مغزت.
درست مثل شرابه‌های آویخته از چلچراغی قدیمی.
براق و شفاف، هزار رنگ.
🌿
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 3 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 5 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 month, 3 weeks ago

2 weeks, 5 days ago

بیتا، بی‌تا جان من❤️
هم‌دردت باشم، هم‌دردم نباشی...

#شنیدن

@khodkare_bice_man

3 weeks, 1 day ago

قطعه یازده ماه و بیست و نُه روز و چند هزار ساعت

علیرضا قربانی

آهنگ و تنظیم:‌ محمد زرنوش
شعر:‌احسان افشاری

✏️ دل‌نوشته احساسی علیرضا قربانی همزمان با  انتشار این اثر

🔗 لینک دانلود تمامی پلتفرم ها

🌐 @AlirezaGhorbaniOfficial

3 weeks, 1 day ago

درد را تجسم می‌کنم که ناغافل، غافلگیرم می‌کند. زنگ می‌زند و من خودم را جمع می‌کنم که درش را باز کنم. تا به در برسم، کوبه می‌زند. پا تند می‌کنم و اما، بی‌طاقت است. مشت می‌کوبد و لگد. هی می‌گویم آمدم، آمدم، امان بده. نمی‌دهد.
در که باز می‌شود، لحظه پذیرش است. که تمام قد باور کنی آمده و شوخی هم ندارد. طلب دارد که چرا دیر پاسخش گفتی. مدام می‌گویم آن‌قدرهام منتظر نمانده. پا تند کردم تا برسمش، باور نمی‌کند.
دنبالش می‌دوم و او عبوس و رنجیده، شلوغ می‌کند. بیش‌فعال است و می‌افتد به جانِ جانم. رگ‌ها را می‌کشد. خون را توی سرم می‌دواند. سیخ برمی‌دارد و چشم‌هام را داغ می‌کند. و دیگر چه فایده قرص‌ها و لیوان آب؟
التماسش می‌کنم، خشم دارد. می‌نشینم کنجی و نگاهش می‌کنم. که بی‌اعصاب است. که بی‌قرار است. که بی‌رحم است. گاهی بغض می‌کنم و گاهی چشم می‌بندم که نبینمش. گاهی راه می‌روم و حرف می‌زنم که خجالت بکشد. گاهی اما، سست می‌شوم. آزارش زیاد است. دست نمی‌کشد از آسیب و خسته‌ام می‌کند. سست می‌شوم به کنجی. حتی دلم هم می‌شکند که چطور بدجنس است.
و بعد در لحظاتی که او هم سست و خسته شده، می‌شنوم که می‌گوید خودت خواستی. صدام زدی. آن لحظه که حواست به خود نبود. تو گفتی بیا و حالا که من آمدم، ننه‌من‌غریبم‌بازی درمی‌آوری؟
ملتهب است چشمانم حالا. از اشک‌هایی که نمی‌دانم حاصل چیست. درد هم خسته است. از من خسته است. از رگ‌های بی‌نوا و نازک شده مغزم. از صدا زدن‌های وقت و بی‌وقتم. درد از من خسته شده.
آهسته می‌رود تا وقتی دیگر که باز بی‌که بخواهم، دعوتش کنم.
درد را تجسم می‌کنم. داستانی تکراری و تکراری.

✒️آزاده.ا
#آزی_نویسه

@khodkare_bice_man

3 months ago

این روزها تو مرا در آرام‌ترین شکل آزاده بودنم می‌بینی. من اما تنها خودم می‌دانم که لباس رزم پوشیده‌ام.
نه، گمان نکن که چهره عبوس و پریشان‌حالی‌ام را به تو نشان ندادم. شکل جنگیدن من این روزها طور دیگری است. که می‌دانم قرار است چطور بگذرد. که شاید این نبرد ویران کند چیزهایی را که سال‌ها ساختم. و چقدر هم وابسته به جانم، دو دستی نگه‌شان داشتم که مبادا رفتنش زخمی بشود بی‌درمان. و همان چنگ زدن‌ها و نگه داشتن‌ها خراشید و رنج شد.
این روزها رزم‌جامه بر تنم گشاد است. جانم آماسیده نیست. دلهره فردا را دارم اما ترس نه. می‌دانم که از ویرانه‌های قلعه‌ای که قرار بود امنیتم باشند، یک کلبه کوچک و ساکت می‌سازم. و از سبکی نفس می‌کشم.
می‌بینی؟ باران می‌بارد.
درست در ثانیه‌هایی که نوشتم هیچ جنگی بر علیه ترس، ترسناک نیست.

✒️آزاده.ا
#آزی_نویسه

@khodkare_bice_man

3 months ago

جم در ایران به سبب فرمانروایی هزار ساله‌اش در زمین بسیار مورد احترام است. ویژگی این فرمانروایی آرامش و وفور نعمت بوده و در طی آن دیوان و اعمال زشتشان _ناراستی و گرسنگی و بیماری و مرگ_ هیچ نفوذی نداشتند. جهان در زمان فرمانروایی او چنان برخوردار از سعادت بود که ناگزیر زمین در سه نوبت گسترده‌تر شد، به طوری که در پایان فرمانروایی او دو برابر گسترده‌تر از آغاز آن بود. بدین‌گونه جم پیش‌نمونه آرمانی همه شاهان است و نمونه‌ای است که همه فرمانروایان بدو رشک می‌بردند.

#پاراگراف
شناخت اساطیر ایران/ جان هینلز

@khodkare_bice_man

من‌نوشت: گاهی تجسم این زندگی اتوپیایی هم ورای تصور ماست. لذتی وافر و کاذب که بعدش از خودم بپرسم، آدم‌ها پس به دنبال چی می‌گشتند؟ بدون رنج زندگی چه موهبتی دارد؟ معنای زندگی‌شان را کجا پیدا می‌کردند وقتی که همه چیز در نهایت نعمت بود و جانی برای رسیدن فرسوده نمی‌شد...

3 months ago

عاقبت تمام شد. از آن کتاب‌ها بود که هی ورقش می‌زدم و سبک و سنگینش می‌کردم. یک وقت‌ها کلافه می‌گفتم کاش تمام شود و همان حین، انگشت می‌گزیدم که خدا نکند تمام شود.
نمی‌شود گفت دوست داشتنی بود یا نه. وقتی صحنه‌پردازی‌ها و شخصیت‌سازی را می‌دیدم، شگفت‌زده شدن برای یک لحظه‌اش بود. آن تعریفی که گلشیری از تک‌تک آدم‌های داستانش می‌کرد، شهری و کوچه‌ای که می‌ساخت، قانون و شرعی که می‌تراشید، همه‌اش آشنا و دیدنی بود و باز می‌ماندی در کار نویسنده. چطور ذهن کنجکاو و خلاقی داشته که این‌طور در کلام و حرکات آدم‌ها دقیق شده و همان را بی‌کاستی نوشته؟
و این لحظات کشف از همان وقت‌‌هایی بود که دلم می‌خواست به احترام نویسنده کلاه از سر بردارم و ساعت‌ها کف بزنم.
جن‌نامه چرا؟ شاید اسم درستی نبود و شاید قصد گمراهی خواننده را داشت. با آن جمله معروف که روی جلدش آمده بود و گولت می‌زد که ژانر وحشت را می‌خوانی.
یک فصل نه، چند مجلس طول کشید تا بدانی تو قرار است در این کتاب دنیای ورابشری را ببینی. قرار است چیزی را بخوانی که مردمی تا پای جان براش ایستادند و کشف و شهودها داشتند. شاید مسیرشان خلاف عقاید من باشد، اما کتاب به من این باور را می‌داد که بودند آدم‌هایی که در این جاده بی‌انتها راه رفتند و شده آنچه که می‌بینی. و گلشیری قلمی داشت که خواننده را مجبور به پذیرش کرد. وادارش کرد در لابلای داستان زندگی و عشق آدم‌ها، خرافه و جادو را باور کند.
و این مهارت ستودنی بود. این مهارت چیزی بود که وادارم می‌کرد هر طور شده قصه را تمام کنم. قصه‌ای که خوب شروع شد و بد تمام شد، اما در راه رسیدن به پایان، خیلی حرف‌ها یادم داد.
و هنوز فکر می‌کنم می‌شود دوستش داشت یا نه؟

✒️آزاده.ا
#از‌خواندنی‌های‌نگفتنی

@khodkare_bice_man

3 months, 1 week ago

ژاپنی‌ها رسمی باستانی دارند به نام "کینتزوگی" که در آن ظروف شکسته را در عوضِ دور انداختن، با آب طلا، نقره یا پلاتین بند می‌زنند و ظرفی با شمایل جدید می‌سازند تا ردّ گذشته را بشود در آن دید و ستود. معتقدند تاریخچه‌ی هر چیز بخشی جدانشدنی از آن و قابل احترام است. این ظرف‌ها، که می‌شود آن‌ها را استعاره‌ای از روان‌مان دید، امکان گم شدن در زمان را به آدم می‌دهند و به یادمان می‌آورند گاهی نقص می‌تواند بزرگترین فضیلت باشد.

#پاراگراف
نقشه‌هایی برای گم شدن/ ربکا سولنیت

@khodkare_bice_man

3 months, 1 week ago

خانه‌ام قصر است. هر روز کسی می‌آید و کنجی ازش تمیز می‌کند. یک روزهایی دیرتر، یک روزهایی زودتر، گاهی خسته، اما همیشه هست. نباشد که نمی‌شود. ده بار گفتمش تو با کار دیگران کار نداشته باش، فقط و فقط بیا این خانه را تمیز کن. نمی‌بینی اتاق‌هاش درندشت است؟ آن آویزها و پرده‌ها که بی‌خاک نمی‌ماند. مبل‌ها و صندلی‌هام که هر روز یک جاییش لک می‌شود.
حریفش نیستم. لج دارد. می‌گوید یک روزهایی مال خودم است. کارهایی دارم که نمی‌شود نکردش. می‌گویم مثلا؟
هیچ نمی‌گوید، تخت و پاتختی‌ها را دستمال می‌کشد و قاب‌های عکس را صاف می‌کند.
امروز آشپزخانه را تمیز می‌کند. پنجشنبه‌ها تنها روزی است که از صبح تا شب یک نفس کار می‌کند. من یک هفته نگاه می‌کنم به لکه‌های روی کانتر سفید و گهگاه دستمالی سرسری می‌کشم. خودش که باشد و پنجشنبه‌ هم که باشد، تمیز همه جای آشپزخانه را برق می‌اندازد. جارو رو می‌برد زیر کابینت‌ها و خاک و آشغال را بیرون می‌کشد. گازم را با اسکاج می‌سابد و حتی کاشی‌های پشت سینک را. ظرف‌های تلنبار را جا می‌دهد و دل کابینت‌ها را مرتب می‌کند. بعد می‌شوید و می‌شوید.
می‌گویم خب دیگر، حالا تالار آینه را تمیز کن. جارو می‌کشد و من می‌بینم خسته شده. ازین سرسرا به آن تالار. خوب است طول هفته را هم مدام تمیز می‌کند. بچه‌ها و شوهر اگر بگذارند تمیز بماند. مهربان می‌شوم و می‌گویم، خدا خیرت بدهد. خاک گربه را هم... بی‌حرف تمیز می‌کند. اتاق آبی را با دقت بیشتری. انگار که بترسد دست به در و دیوارش بزند و چیزی از شکل بیفتد. اتاق دخترها را آخر کار می‌گذارد. حسابی خسته شده. می‌گویم وان و جکوزی را هم تمیز کن و بعدش خواستی دوش بگیر. نمی‌شنود. می‌رود باغ را جارو کند و خاک گلدان‌ها را بروبد.
خانه‌ام قصر است. هر روز باید یک کنجی‌اش را تمیز کنیم. آزاده کمکم می‌کند. پنجشنبه‌ها بیشتر و سخت‌تر.

✒️آزاده.ا
#آزی_نویسه

از خودت کمک بگیر. کسی نیست به قصر تو آشنا باشد.

@khodkare_bice_man

3 months, 1 week ago

اینکه دیگران تو را با نسخه قدیمی‌ات می‌شناسند، دردناک نیست. شاید آن‌ها نتوانسته‌اند ذهن‌شان را از رکود خارج کنند و به همان نگاه مستقیم بسنده کردند. فاصله‌ها گاهی شناخت می‌دهد. نه برای دیگری، که برای تو.

3 months, 2 weeks ago

#لطفا_نخوانید

من همیشه به آن لحظات آخر آدم‌های زیر آوار فکر می‌کنم. لحظاتی که شکل بودن‌شان رو به تغیر است. نفس‌هاشان چه طعمی دارد؟ چشم‌هاشان چه می‌بیند؟ اصلا حواسشان هست؟
من به لحظات پیش از نبودن آدم‌ها زیاد فکر می‌کنم. دقایق پیش از خودکشی، ثانیه‌های قبل از اعدام، آخرین قلپ‌های آب قبل از غرق شدن. آن زمانی که هرمون دی‌ام‌تی وقتش می‌رسد. انگار که ذخیره روز مبادا خرج شده باشد و بالاخره زمان آمدنش برسد.
روزهایی که مرگ پیرامونم سرعت می‌گیرد اما، کمتر فکرش را می‌کنم. که انگار نزدیک شدن به نیستی راهی می‌شود برای گریز از آن‌چه قبلا خوره ذهنت بود و داستان‌ها براش ساختی. در نزدیک‌ترین لمس نبودن دیگر فکر نمی‌کنی طعم خون و خاک در دهان انسان‌ها چه حسی دارد. دیگر فکر نمی‌کنی زندگی در ثانیه‌های پایانی به دست یک هرمون مرورگر می‌افتد و آن وقت است که تازه مهم می‌شود چطور گذراندی. درست در زمانی که فایده‌ای ندارد. و شاید این آخرین تقلا برای اثبات خود باشد که بگردی و لحظه‌های مفید بودنت را بین همه سال‌هات پیدا کنی.
هیچ چیز در زندگی طبیعی نیست انگار و همه چیز در معمولی‌ترین وجه‌اش اتفاق می‌افتد. اتفاق می‌افتد و تو هیچ تسلطی بر رویدادهای سرنوشتت نداری.
این روزها به نبودن فکر می‌کنم. به نبودن‌هایی که رنگ مرگ ندارد. از دست دادن نیست. که شاید کمی پیش‌تر رنج بود و فقدان، حالا هدیه‌ای است که علیرغم هولناک بودنش، ارزش پیدا کرده. درست مثل اسکلتی هزارساله که از زیر خاک سربرمی‌آورد و کریه‌ترین چهره آدمی را نشانت می‌دهد، اما گنجینه‌ای است از تاریخ هستی. از زندگی‌های زیست شده که انگار باید هزار سال می‌گذشته تا پیدا شوند و یادت بیاورند، بودن آدمی تمامی ندارد و فقط وصل یک نفس و جریان یک زندگی نیست. آدمی اگر اراده کند حتی جنازه‌اش موهبت می‌شود.
این روزها به مرگ بیشتر فکر می‌کنم. مرگی که نزدیک لحظه‌هامان شده اما دیگر تاریک، سرد و تلخ نیست. و من در تمام لحظات روزهام، نزدیک‌ترین حالت به زندگی‌ام.

✒️آزاده.ا
#آزی_نویسه

@khodkare_bice_man

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 3 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 5 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 month, 3 weeks ago