?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
**کانال اشعار حسین صفری سیدآبادی:
قسمت سوم
ترانه های شمال دکتر علی عبدلی
بنام خدا
تالش آران
بَ باندون سَ به بَشَه کاروُن کیش
نه بَ ترکی طولئم به نه بَ طولش
ترکون دَبَشَن بَ ای بَ هَر و رانگ
آز بَشتِ قَبونیم یک رانگَ تولش
کاروانی که از فراز کوهستان می روی، کیستی
نه طالع نیک از ترک داشتم نه از تالش
ترک ها به هزار و یک رنگ در می آیند
من به قربان تو می روم نالش یک رنگ
اسالمی
چَشر سییا میجَ گِلگِل سییا مو
مَرزنِ عاشق اِشتِ دردون پیر آبو
روزی صدبار دیداریر از بِوینم
هـَ چَشٓم کور بِبو تِکا سیر آبو
چشمت سیاه، مژه ات شکن شکن مویت سیا
مگذار که عاشق در راه تو پیر بشود
روزی صدبار روی تو را ببینم
آن چشمم کور بتد که از روی تو سیربشود
گیلکی
هوارا بین هوارا بین هوارا
کبوتر پر زنِ دائور تلارا
خدا نجات بدِ شاه گیلانِ
زوتر مُرخص بوکونِ مه برارا
هوا را ببین هوارا ببین هوارا
کبوتر پر نیزند به دور تلار
خدا نجات بدهد شاه گیلان را
زودتر مرخص بکند برادر مرا
با احترام:
عمو حسین صفری سیدآبادی
پنجشنبه۱۴۰۳٫۱۱٫۴- فومن**http://t.me/asharesafarihttp://t.me/asharesafarihttp://t.me/asharesafarihttp://t.me/asharesafari
قسمت سوم
بنام خدا
تالش آران
بَ باندون سَ به بَشَه کاروُن کیش
نه بَ ترکی طولئم به نه بَ طولش
ترکون دَبَشَن بَ ای بَ هَر و رانگ
آز بَشتِ قَبونیم یک رانگَ تولش
کاروانی که از فراز کوهستان می روی، کیستی
نه طالع نیک از ترک داشتم نه از تالش
ترک ها به هزار و یک رنگ در می آیند
من به قربان تو می روم نالش یک رنگ
اسالمی
چَشر سییا میجَ گِلگِل سییا مو
مَرزنِ عاشق اِشتِ دردون پیر آبو
روزی صدبار دیداریر از بِوینم
هـَ چَشٓم کور بِبو تِکا سیر آبو
چشمت سیاه، مژه ات شکن شکن مویت سیا
مگذار که عاشق در راه تو پیر بشود
روزی صدبار روی تو را ببینم
آن چشمم کور بتد که از روی تو سیربشود
گیلکی
هوارا بین هوارا بین هوارا
کبوتر پر زنِ دائور تلارا
خدا نجات بدِ شاه گیلانِ
زوتر مُرخص بوکونِ مه برارا
هوا را ببین هوارا ببین هوارا
کبوتر پر نیزند به دور تلار
خدا نجات بدهد شاه گیلان را
زودتر مرخص بکند برادر مرا
با احترام:
عمو حسین صفری سیدآبادی
پنجشنبه۱۴۰۳٫۱۱٫۴- فومن
**در این دیار؛ که بوئی زِ مهربانی نیست
غمی نشسته بهدلها و شادمانی نیست
کبوترم که اسیرم در امتدادِ قفس
برای لذتِ پرواز آسِمانی نیست
خوشا بهلحظهٔ نابی کهدر کنارِ توأم
بهارِ جانیو با بودَنَت؛ خزانی نیست
غزل همیشه شِکُفت از حَدیثِ چَشمانت
حُلولِ شعرِ نگاهِ تو؛ ناگهانی نیست
میانِ میکده؛ “عاشق” چِنین گواهی داد
دوامِ مستی باده که جاوِدانی نیست
حضورِ گرمِ تورا؛ با جهان عوض نکنم
بخوان برای دلم؛ جزتو؛ نغمهخوانی نی**ست
کانال اشعار حسین صفری سیدآبادی:
با یاد خدا
**درود
به مناسبت هشتاد و هشت سالگی رمان شازده کوچولو اثر جاودانه آنتوان دو سنت اگزوپری جملههایی از این اثر ماندگار را با هم مرور میکنیم...
شازده کوچولو پرسید:
غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟
روباه گفت:
بری و کسی متوجه نشه!
شازده کوچولو گفت:
چطوری حماقتم رو نشون بدم؟
روباه گفت:
برای هر چیزی اظهار نظر کن!
روباه گفت: عاشق هیچ گل عجیبی نشو بذار تنها بمونه...
شازده كوچولو پرسيد:
چرا؟
روباه گفت:
خسته ميشی ميری اونوقت اون تنهاتر ميشه...
شازده كوچولو:
حرف همو نمیفهمیم؟
روباه گفت:
فقط دو تا دشمن میتونن خوب حرف همو بفهمن وگرنه دوستیها پر از سوءتفاهمه…
شازده کوچولو پرسید:
گولخوردن یعنی چی؟
روباه گفت:
همون که اگر نخوری“تنها” میمونی...
شازده کوچولو پرسید:
کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت:
از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره...
شازده کوچولو از گل پرسید:
آدمها کجایند؟
گل گفت:
باد به اینور و آنورشان میبرد این بیریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده...
انتوان دوسنت اگزوپری:
تو چه دانی که جنگ چیست...
هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله میکردند؛ ضدهوایی ها نیز آسمان را به آتش کشیده بودند؛ در کشاکش درگیری، گلوله های پدافند یکی از هواپیماها را هدف گرفت !
هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد.
هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد!
ساعتی بعد:
اینجا رادیو ارتش آلمان، من گزارش امروزِ جنگ را به سمعِ ملتِ آلمان میرسانم ...
ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان
مواضع ما را مورد حمله قرار دادند.
در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای انگلیسی نیز توسط پدافند خودی منهدم شدند؛ لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها ...
افسر جوانی که گزارشگر این اخبار بود ناگهان سکوت کرد!
مردمی که صدای رادیو را می شنیدند با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند!
لحظاتی بعد صدای هق هقِ گریهٔ گزارشگر شنیده میشد.
همه می پرسیدند چه اتفاقی افتاده؟
ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت و گریه گزارشگر را بفهمند.
لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد:
خلبان یکی از این هواپیماها، "آنتوان دوسنت اگزوپری"، نویسنده شهیر فرانسوی و خالق داستان"شازده کوچولو" بود.
ناگهان کشور آلمان در سکوتی غریب غرق شد! کسی چیزی نمی گفت، بُهت و بغض در چهره ها کاملا مشهود بود.
اگزوپری، گرچه خلبان دشمن بود ولی از هر هموطنی به مردم نزدیکتر بود! چیزی فراتر از یک دوست بود.
با شازده کوچولو در قلب ️همه را گرفته بود.
آن روز هیچکس در آلمان خوشحال نبود و آلمان در هاله ای از غم فرورفته بود.
حتی آدولف هیتلر نیز از مرگ "اگزوپری" متاثر شد! پایانی غیرمعمول برای یک داستان نویس جهانی ...
این خاصیت ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهانی جمع میکند تا به یاد او اندکی تعمق کنند و حتی در سوک فرو روند.
کسی نمیدانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد؟
چرا از هواپیما خارج نشد؟
زخمی بود؟
مرده بود؟
کشته شده بود؟!
داستانهای اگزوپری به ویژه "شازده کوچولو" آنقدر قوی بود که او را در طی حیاتش به "نویسنده ای جهانی" تبدیل کند و شاید مرگ قهرمانانه او؛ اعتبارش را میان اروپاییان بیشتر و بیشتر کرد.
کمتر کسی در تاریخ جنگهای بشری، در جایگاهی قرار گرفت که "اگزوپری" پیدا کرد.
او برای مردمش و ارتش متفقین یک قهرمان و برای مردم آلمان یک دلاور شد.
او در داستانهایش از انسان و انسانیت سخن میگفت.
ماجرای تاثیر اعلام مرگ او بر روی مردم بسیار شنیدنی است اما عجیبترین قسمت این ماجرا، "گزارشگر" رادیو آلمان بود.
آن افسر جوانی که با گریه و هق هق ، مرگِ اگزوپری را اعلام کرد ، خود "مترجم شازده کوچولو" به زبان آلمانی بود ...
«عموحسین صفری سیدآبادی»
۲شنبه۱۴۰۳٫۸٫۷- شهربیجار فومن**
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
?????????
??????
???
**بنام خدا
درود
رمان
?*یادم_تو_را_هم_آغوش? *قسمت ۸۷
سمیه ترسیده آب دهانش را قورت داد، از کی انقدر بدجنس شده بود؟
این همان تهمینه همیشه ساکت بود؟
عقب ایستاد و زیر چشمی ساره سرخ از عصبانیت را دید زد، تهمینه از روی شکسته ها رد شد و به سمت صندلی راک کنار پنجره رفت و نشست، سالها پیش این صندلی را فرهاد خان برایش ساخته بود، صدای جیرجیر بالا پایین شدن غلتانک ها با سرامیک حس خوبی زیر پوستش راند.
ساره که خرده ها را جمع کرد با حرص و خشمی که از شکستن غرورش جلوی سمیه در دلش شعله گرفته بود کنار ایستاد.
-میتونید برید.
و به منظره باغ خیره شد.
-چی درست کردی؟
راحله سرش را پایین انداخت و مودبانه زمزمه کرد.
-خورش بامیه و ماهی.
اخم کرد و به کانتر تکیه زد.
-کی گفت اینارو درست کنی؟
-سا…
باز هم ساره! خانه اش را تصاحب کرده این ساره خیر ندیده؟
نگذاشت حرفش تمام شود و فریاد زد.
-ساره غلط کرده...
-اینجا چه خبره؟
صدای فرهاد که از راهرو داخل میآمد و تازه از شرکت برگشته بود اخم هایش را عمیقتر کرد.
-من تو این خونه چیکاره ام؟
فرهاد لبخند زد، خیلی وقت بود هوای این خانه عطر این زن را کم داشت، چه لذتی داشت صدای تهمینه اش در خانه می پیچید و عصبانی میشد و غر میزد.
-منظورت چیه؟
-من باید بگم چی درست کنن یا ساره؟ من بگم چی کجا باشه یا ساره؟ من…
فرهاد خان جلو رفت و بازوی تهمینه بچه شده را گرفت.
-آروم باش تهمینه.
خواست بازویش را بیرون بکشد و سیلی محکمی نثار صورت اصلاح کرده اش کند، فریاد بکشد و از بی وفایی که قلبش را سوزانده بگوید، اما سکوت کرد، با تمام این اوصاف هنوز هم نمیخواست غرور فرهادی که غرورش را پایمال کرد، بشکند.
نفس عمیقی کشید و دست آزادش را بالا آورد و روی گونه ی داغش گذاشت.
-خودم درستش میکنم.
راحله با صدایی لرزان معذرت خواهی کرد و فرهاد خان سری تکان داد، ساره اما از پشت دیوار بیرون نیام، بغض و عصبانیت راه نفسش را بسته بود، دستان لرزانش را به کمر زد و از آنجا دور شد.
فرهاد خان بدون اینکه لباسش را عوض کند، دست تهمینه را گرفت و به باغ برد.
از کرده اش پشیمان بود و عذاب وجدان دست از گریبانش بر نمیداشت، اما آبی که ریخته شده جمع نمیشد!
فقط میخواست تهمینه اش ببخشدش و دوباره لبخندهای دوست داشتنی اش را نثارش کند.
ادامه دارد...
?عموحسین صفری سیدآبادی?
?۵شنبه۱۴۰۳٫۵٫۲۵- فومن تولم شهر?
?*?*?
??????
?????????
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
?????????
??????
???
**بنام خدا
درود
رمان
?*یادم_تو_را_هم_آغوش? *قسمت ۸۶
نفس عمیقی کشید و شیشه را پایین کشید و به پشتی تکیه داد و اجازه داد، باد آزادانه از مرز روسری اش بگذرد و موهایش را نوازش کند.
-نه بریم خونه، مامان ناهار درست کرده.
"باشه"ای گفت و مسیر را عوض کرد، خودش هم حوصله رستوران نداشت، به خانه که رسیدند و مصطفی خان در را باز کرد، آغوش سر به زیر سلام کرد و سهیل دست داد.
طبق عادتش به سمت حوض رفت و همانطور که کفش و جوراب هایش را در می آورد رو به پدرش کرد.
-ناهار چی داریم بابایی؟
آقا مصطفی با مهربانی لبخند زد.
-غذای مورد علاقه داماد.
و ضربه ای به شانه سهیل زد.
-بریم تو بابا جان.
آغوش بی حرف پاهایش را در آب فرو کرد و "آخیش" کودکانه اش قلب سهیل را لرزاند.
با اکراه از آغوش چشم گرفت و یالله گویان داخل رفت.
التهاب پاهایش که خوابید راضی و سرحالتر از قبل داخل رفت.
نفس عمیقی کشید و رو به مادرش که برای سهیل شربت آورده بود و به حرف گرفته بودش کرد.
-حالا دیگه علایق من رو به علایق یه تازه وارد میفروشی فاطمه خانوم؟ داشتیم؟
فاطمه خانوم بلند خندید…
صدای قیژ باز شدن پنجره بخاطر باد شدیدی که میوزید، از فکر بیرون کشیدش، نفس عمیقی کشید و بالشش را کمی جابهجا کرد و چشمانش را بست، فکر کردن بس بود.
-لازم نکرده تو به من بگی چیکار کنم و چیکار نکنم، مثل اینکه فراموش کردی خانوم این خونه منم.
ساره متعجب از رفتار تند تهمینه ببخشید زیر لبی گفت و عقب ایستاد، تهمینه با غیض تابلو را برداشت و کف اتاق کوبید، میدانست فرهاد ناراحت خواهد شد، آخر تنها یادگار مادرش بود، اما ته دلش خنک شده بود، صدای برخوردش با سرامیک ها و شکستنش در فضای کتابخانه پیچید، ساره شوکه چشم بست و در دل به تهمینه ناسزا گفت، مطمئنا فرهاد خان او را سرزنش میکرد.
تهمینه لبخند خبیثی زد و با پا تکه ای از تابلوی تکه تکه شده را جابهجا کرد و سرش را به سمت ساره چرخاند.
-جمعش کن.
سمیه تند به سمت تابلو آمد اما تهمینه دستش را به نشانه ایست بالا آورد.
-به تو گفتم جمع کنی؟
ادامه دارد...
? عموحسین صفری سیدآبادی?
?۴شنبه۱۴۰۳٫۵٫۲۴-دیلم بیجار فومن?*?*??
??????
?????????
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
??????❤️??
???❤️??
❤️?? *? بنام خدا ?*
? درود ?
?❤️? رمان
?*یادم_تو_را_هم_آغوش? *قسمت ۸۰
مصطفی خان با خوشرویی دست سهیل را فشرد و خوشامد گفت.
از مرد جوان ممنون بود و این قدردانی از نگاهش هویدا!
-شما برید داخل بابا جان.
آغوش نیم نگاهی به سهیل انداخت و دست دلارام را کشید، مادرش سینی شربت به دست در چارچوب در ایستاده و با لبخند به دلارام خوشامد گفت و کنار رفت، دلارام نگاهش روی تابلوی و ان یکاد نشست.
-چقدر حیاطتون باصفاست.
-ماهی هام رو ندیدی!
در اتاقش را باز کرد و دلارام را داخل فرستاد.
-بشین تا برم شربتی چیزی بیارم.
دلارام سری تکان داد و کیفش را روی میز مطالعه گذاشت، به سمت طاقچه پر از گلدان رفت، با لبخند به برادرش که سرش پایین بود و حرف میزد خیره شد."چه خجالتی شده."
اتاق آغوش هم مانند خودش ساده بود و دوست داشتنی، دستی به پرده های حریر گلدار کشید و نرمی اش لبخندش را عمیق تر کرد.
حس خوبی داشت! در باز شد و آغوش سینی به دست داخل اتاق شد و با پا در را بست.
-بشین.
سینی را روی تخت گذاشت و نشست.
-داداشم انقدرام خجالتی نیست ها، ببین چه خودش رو مظلوم گرفته جلوی بابات.
شانه ای بالا انداخت و نگفت اصلا برایش جالب نیست و حتی ذره ای کنجکاو نشده.
آقا مصطفی ذوق زده از زرنگی سهیل به شانه اش کوبید و چین های کنار چشمش، چهره اش را دلنشین تر و مردانه تر کرده بودند.
و چه کسی می دانست هر روزی که در زندان و بی خبر از خانواده اش طلوع میکرد، یک خط به خط های صورتش اضافه میشد؟
چای را برداشت و هورت کشید. دلش آرام تر شده بود.
فاطمه خانوم با ذوق لبه تخت نشست و به سهیل لبخند زد.
-زنده باشی پسرم.
و چقدر دلش میخواست واقعا پسرش باشد. از فکر ازدواج دخترش با سهیل جنتلمن و مودب قند در دلش آب می شد، مصطفی خان پر خنده به نگاه ذوق زده همسرش نگاهی انداخت و دستی به پیشانی اش کشید، تا ته افکارش را خوانده بود.
سهیل مودبانه استکان چای را برداشت و جلوی فاطمه خانوم گذاشت.
-سلامت باشی مادر، خدا سایتون رو از سرمون کم نکنه.
ابروی آقا مصطفی بالا پرید، مادر؟
تک سرفه ای کرد و عبایش را روی شانه هایش صاف کرد.
-خب تو شماره پلاک رو بده من خودم پیگیر میشم.
سهیل که دلش نمیخواست این دیدار و رفت و آمد به همینجا ختم شود هول استکانش را روی نعلبکی گذاشت و چای در گلویش گیر کرد، به سرفه افتاد، آقا مصطفی متعجب چند بار پشتش کوبید.
-چی شد پسر؟
ادامه دارد.....
❤️عموحسین صفری سیدآبادی❤️
? ۵شنبه۱۴۰۳٫۵٫۱۸- فومن راسته کنار?
❤️??
???❤️??
??????❤️??**
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
http://t.me/asharesafari
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago