?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
هنوز حلقه نخریدیم. امروز که بگذره پنج روز باقیست به محضر و ما فقط یک بار رفتیم الماس کریمخان و از پشت شیشه یکسری انگشتر دیدیم. من صبح تا شب سر کارم. مهدی همزمان باید یک کار فولتایم، درامای خانوادگی و امتحانات ارشدش رو مدیریت کنه. آقای داماد شنبه امتحان دارند و خونهشون بمب ساعتیه. من لباسم رو آنلاین سفارش دادم. هنوز تور نخریدم که برای حفظ حجاب جلوی این آدمها ضروریه. آرایشگاه پیدا نکردم و اصلا نمیخوام برم آرایشگاه، و این درحالیست که تازه چندماهی بیشتر نیست هفتهای یک بار امر زنانهی آراستن چهره با افزودنیها رو تمرین میکنم. هنوز هم برام غریبهست اینکه چیزهایی به خودت متصل کنی، و چیزهایی به صورتت بمالی، که رنگها و زاویهها رو تغییر میدن و هر چقدر کم، یک مصنوعیتی در این کار وجود داره.
از وقتی یادمه دنبال یک «روز کامل»، یک «هفتهی کامل»، یک موقعیت کامل برای زندگی بودم. از زندگی کردن در لحظههایی که لالوی کارهای اجباری زندگی هستند بیزارم و موقعیتهای کامل برای من و مهدی که هنوز در بیستوششسالگی نخهامون به هزار چیز و هزار نفر که همگی نادانیزا و نادانند وصله، هرگز ساخته نمیشن. اینطوره که من سالهاست زندگی نکردهم.
این موضوع رو باید وقتی میفهمیدم که مطابق هر منطقی باید جای دیگری و درگیر کارهای دیگری میبودم اما نشستهم روی مبل خونه و زیر فشار کارهایی که نمیدونم از کدوم سرش بگیرم که نریزه کجدارومریز میرم. این موضوع که من بلد نیستم زندگی کنم.
زندگی اجبارهایی داره. تو باید امتحان بدی و باید کارهایی رو که مسئولیتشون رو پذیرفتی انجام بدی و غیر از این دنیا با تو بازیش نمیشه و از بازی هم دور انداخته بشی نتیجه جز ملال کشنده نیست. اما این یک مسئلهست، و این چیزی که من توش گیر افتادهم یک مسئلهی دیگه درباره کسی که هیچ الگویی از فرد شاداب خوشحال لذتبرنده نداشته و حالا قادر به لذت بردن نیست، و داره با کسی هم ازدواج میکنه که هیچ الگویی از فرد شاداب خوشحال لذتبرنده نداشته و فعالانه دنبال اضطراب میگرده.
و من از این زندگی بیزارم. این دقیقا وقتیست که میفهمی هیچ اتفاقی قرار نیست بیزاری تو از این زندگی که خودت برای خودت ساختی رو تغییر بده. و میفهمی موقعیتهای کامل وجود ندارند و زندگی دقیقا همون لالوهاست که تو نامنعطفتر و خودشیفتهتر از اونی که سیالیت ورود به این شکافها میطلبه.
من از این زندگی واقعا بیزارم. و حتی از زندگی جدیدم بیزارم. دردهایی که این چندسال برای این لحظه کشیدم انقدر زیاده که فقط با صبری که مدتهاست پایان یافته و حالا داره شیره وجودم رو بدل به صبر میکنه و میسوزونه، منتظر تموم شدن این دردم. و توی این درد هیچ جایی برای لذت نیست.
از این زندگی بیزارم و این بیزاری رو با خودم به زندگی جدید میبرم چون یکی مثل من که هرگز الگوی سرمستانهای نداشته فقط میتونه انتقام دردهای گذشتهش رو از زندگی جدیدش بگیره.
امروز زنگ زدم بدون هماهنگی با هیچکس برای ناهار بعد از محضر غذا سفارش دادم و مبلغ زیادی هم بیعانه پرداخت کردم. هزارجور فکر از سرم گذشت، برای همین یه کار ساده. پشتش ساعتها بحث والدین ناکارامدم بود با هم، و با من، بر سر چیزی با اهمیت تقریبا صفر. والدین من هرگز با خودشون روشن نبودهن. در رفتارشون مقابلِ زندگی، در بازگویی تجربیاتشون، در یاداوری و مرور تصمیمها و عواقب تصمیمهاشون، حتی در مرور واقعیتها برای خودشون و در خودشون، هیچوقت امانتدارانه رفتار نکردهن. والدینی که جز بالابردن ابهام، تحمیل بار مضاعف، و پیچیدهکردن شرایط مشارکتی به مسئله ندارند.
من این کار رو انجام دادم و فقط اطلاع دادم که من این کار رو کردم.
انتظار رفتار موافق نداشتم، اما اهمیتی هم نداشت، مهم بستهشدن پروژه در ذهنم بود، که شد. وقتی وارد جهان بزرگسالی میشی و وابستگیهای ابتدایی به والدينت رو کم میکنی، تازه نوبت شروع بریدن بندهای ترس و شکستن چرخهی رفتارهای بیفایدهی تکراریه. به خودت میای میبینی دیگه اون نوعی از بستگی که جهان بیرون و مناسباتش به تو تحمیل میکنند با والدینت نداری؛ اما هنوز درونت داری عینا همون الگوهای رفتاری رو تکرار میکنی. به همون دلایل تکراری میترسی. و میخوای مشکلاتت رو با همون راهحلهای تکراری حل کنی.
من یه کار خیلی ساده کردم. هنوزم بابتش نگرانم. شاید غذا بد باشه. مطمئنم پدرم خواهد گفت که سایددیش غذا تازه نیست، و حتما چیزها اگر طبق راههای او پیش میرفتند نتیجه بهتر میشد. اما نیازی به قانع کردنش نیست؛ نیازی به قانع کردن هیچکسی که واقعیت مشخصی در ذهن خودش نداره، کسی که حتی با خودش درباره خواستهاش برای روزهای دور هم نه حتی، دربارهی همین فردا روشن نیست، دیگه نیازی نیست به قانع کردن این آدمها، اگر که خودم باور کنم دیگه نیازی نیست.
۶ روز مونده.
نمیتونم بگم چرا، نمیدونم اصلا که چرا، اما مضطرب و خستهم. انقدر انتظار این روز رو کشیدم که با هر روزی که میگذره و بهش نزدیک میشیم، این حس درونم قویتر میشه، که این اتفاق خوب ابدا وسط این زندگی وصلهپینهشدهی من و مهدی بیفته. نباید بیفته چون ما لیاقتش رو نداریم، چون به چیزی جز ناراحتی و اضطراب عادت نداریم، چون تنها الگوی روبروی ما آدمهای گیرکرده لای گرههای کور بودهن. و اضطراب میگیرم که نشه، حتی وقتی هیچ نشانهای از احتمال نشدنش وجود نداره.
من خوشحال نیستم. نمیتونم خوشحال باشم. یاد نگرفتهم. الگویی برای خوشحالی نداشتهم.
به هر چیزی شبیهم جز عروس.
۶ روز مونده وارد زندگی جدیدمون بشیم، با بار همهی اشتباهاتی که والدینمون مرتکب شدند و ما ادامهشون دادیم بیاینکه چیزی در جهان بیرون وادارمون کنه.
این زندگی که قراره ۶ روز دیگه شروع بشه در ذهن من بریدن این بندهای نفرتانگیز بود از راه تشکیل یک واحد تصمیمگیرندهی جدید؛ که گویا هردومون ضعیفتر از اون بودیم که قطعشون کنیم.
امیدوارم حداقل ناهار زندگی تازهم خوشمزه باشه.
من اگر تلاش میکنم زیبا باشم حتی وقتی کنار تو نیستم، دارم زیبا بودن را تمرین میکنم فقط تا که کنار تو زیبا باشم.
این یک جملهی عاشقانه نیست. یک شکل زیستن و اندیشیدن است. اینکه غیرممکن است ناگهان از موجودی که رعایت هیچ ظرافتی را بلد نیست تبدیل به یک زن زیبا شوی. جوجهاردک قصه خیلی زودتر قو میشد اگر میدانست باید ادای قو بودن دربیاورد.
من از مهسا به بعد تنها در جبههی شخصی خودم به جنگ ادامه دادم، اما اوقاتی بوده که فرسایش زندگی طوری جانم رو تراشیده باشه که یکی-دو ترکش رو بیجواب گذاشته باشم چون توان مقابله نداشتم. اما اگر من مطمئن بودم آدمِ کناری من هم یک جنگ در جبههی شخصیش برپاست هیچ ترکشی رو بیپاسخ نمیذاشتم؛ و شاید اگر او میدونست که یک جبهه هم آدم کناریش است، او هم. و شاید اینطوری میشد که بالاخره جنگ رو میبردیم، توی جبههی ما هم شاید عروسی میشد. خلاصه اگر آدم کناریت من بودم، پشت دیوار تنم یک جبههی مختصره؛ نترس. برو جلو. یا هردومون تسخیر میشیم، یا هیچکدوم.
هرچند مردها متوجه جزئیات تغییرات شما نمیشوند به این معنا که احتمالا نتوانند دقیقا دست روی نقطهای بگذارند که درش تغییری ایجاد کردهاید، اما متوجه تغییری در کلیت ماجرا میشوند. قطعا متوجه این میشوند که زیباتر شدهاید، و میپرسند که آیا بهخاطر رژ گونهست؟ به خاطر شفافتر شدن پوستت قبل عادت ماهانه؟ و اینها هم شاید باشد اما معمولا خیلی بیشتر از اینهاست و تو میخندی و پاسخ نمیدهی و به مردانگی زمخت اما دلغنجهآورش میخندی و او به جهان رازآلود "زن" اولین قدم را با احتیاط برمیدارد.
این فاصلهی اقیانوسی بین واقعیت زندگیام و آن چیزی که همیشه میخواستهام را عادت داشتم با خیالات پر کنم. برایم خیلی ساده بوده که از جنگهای مضحک خانوادهی مذهبی-سنتیام سر ابتداییترینِ چیزها، و از آزارگری پدر ناانسانم با خیال رقص آزادانهی دونفره در باغ چراغانی عروسی بگریزم. نیمی از ناممکن را با رقصیدن هندزفریبهگوش با "ناجی" معین ممکن میکردم و نیم دیگرش را در خیالم آنقدر زنده و با رنگ و شدت تصور میکردم که خود مغزم باور کند این ناممکن به امکان درآمده. حقیقت دارد که بدن -من- زیستی از آن خودش دارد که بخش دیگرش از آن بیخبر است، و بنابراین تمام این ماهها بدون اینکه هیچ ارادهای بر آن بگذارم و درحالیکه از روز کاری ۱۲ساعته به خانه برگشته بودم و صدای مادرجندهآلات وقیحپور در گوشم زنگ میزد بدنم میخواست که برقصد و میرقصید و خون از نوک انگشت پاهام به مرکز پردازش خیالاتم میرسید و سقف اتاقم رو به یک باغ خیالی باز میشد.
امروز پدر آزارگر سنتی-مذهبی خودشیفتهام باز مثل همیشه شروع به جعل تاریخچه خانوادگیمان کرد؛ آنطور که انگار همین امروز متولد شده، پدر من در واقع هر روز متولد میشود چراکه آنقدر واقعگرایانه تاریخ دیروز را جعل میکند گویی هرگز از خواب برنخاسته بوده. امروز هم هیچ تفاوتی با دفعات قبلی که این کار را کرده بود نداشت. در لحن خودشیفتهاش و در خوداثباتکننده پنداشتن ادعاهایش و پرت کردن آن ها در صورت همه گویی که نباید چارهای به جز باور کردنش داشته باشی، بدون اینکه کمترین نشانی از این حقیقت در لحن و چهرهاش باشد که این من که روبرویش تاریخ را جعل میکند خودش در تاریخ حضور داشته، با تخصص عجیب برای کشیدن همه در بازیاش، چراکه وقتی اینچنین وقیحانه به جعل تاریخ میپردازی تاریخ حقیقی هم درست میتواند یک تاریخ جعلی باشد، لااقل اگر معیار حقیقت تاریخی را جدیت در بیان آن بگیریم.
اینبار تفاوتی با بارهای گذشته نداشت اما من ناگهانی توانایی رفتن به آن باغ چراغانی عروسی را از دست دادم. و در همان لحظه هم، همان لحظهی جعل تاریخ هم بود که این اتفاق افتاد. آن چیزی که در بدنم حرکت میکرد و من را با حالات و حرکاتی در دستان و کمر و پاهام که هرگز نیاموخته بودم قرار میداد وسط باغ چراغانی جشنآلودی که هرگز به آن قدم نگذاشته بودم با شادی ابدی در چشمانم و با پرندهی خوشبختی برشانهامنشسته که هرگز نخواهد نشست، آن چیز که در بدنم حرکت میکرد و با حرکتش جادو اتفاق میافتاد را احساس کردم که از من خارج شد. یعنی فهمیدم چیزی از تنم رفت و فهمیدم هم که آنچه رفته این بوده. گمان کنم این اتفاقیست که برای خیالات لطیف نیازمند مراقبت میافتد وقتی مدتهامدتهامدتها از آنها بیگاری میکشی بیآنکه اندازهی کمترین لحظهای آنها را در حقیقتشان بپوشانی.
بدنم یخ زده. مقاومتم در برابر جعل تاریخ فایده نداشت. حدس میزنم علتش این است که من جرئت نداشتم یک بار خیالاتم را با صدای بلند روبروی همه جعل کنم انگار واقعیترین لحظه در زیست تقلبی آنهاست، و پدرم داشت.
از بین همهی رقصهایی که دیدهم رقص ایرانی با ناز و اطواری که ماهیتاً در خودش دارد، بیشتر زنانه است و اگر بخواهم این گذر کامل از جهان دختربچگی به جهان زنانگی را با یک رقص طی کنم، آن رقص ایرانیست.
اولینباری که با هم رفتیم دیت جدید نبود، با اینکه قبلش هم خیلی دیتی با کسی نرفته بودم. اولینباری که باهاش خیابونا رو بالاپایین کردم هم جدید نبود، یا اولینباری که با هم رفتیم خرید، یا اولینباری که بوسیدتم، یا اولینباری که دیدم هندونه رو قاچ که میکنه، گوشت قرمزشو روی پوست جا میذاره یا نه.
و بنابراین نمیفهمم وقتی آدمها میترسند از اینکه کسی براشون تکراری بشه طی سالهای طولانی کنار هم زیستن. برای من همهی چیزهایی که میتونست تکراری باشه از همون ابتدا تکراری بود. آنچه تازه بود تازهشدن من و او در خودمون و برای خودمون بود و این تازگی سرایت میکرد به تعاملاتمون، به همهی موقعیتهایی که قبلا هزاربار تکرار شده بود، و پس من به جای ترس از تکراریشدن، لذت آشنایی و نزدیکی و صمیمیت و اطمینان داشتم.
این بخت خوب من بود که یاد گرفتم با جهان در تماس باشم و نه موجودیت ساکن مُردهای که بر شکل فعلی خودش پافشاری میکنه بیاینکه از زندگی جاری در اطرافش تاثیری بپذیره، و باز بخت خوب من بود که همراه زندگیم هم سعی بر چنین بودن داشت.
من تازه میشدم میدید، اگر تازه میشد هم من میدیدم.
تکراری شدن یعنی آدم روبروت چشم و حساسیت عصبی تشخيص تازگی نداشته باشه، و این آدم خودش هم تکراریست چون با جهان تماس نداره. تازگی یک عشق جدید برای این آدمها تازگیِ موقعیتیست، بی هیچ عنصر شخصی، و همینه که یا تبدیل به خاطرهای دور میشه، یا تلاش ناهوشمندانه برای خلق دوبارهی موقعیت عشق با آدمهای متعدد.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago