?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
دیروز زنی را دیدم که مرده بود
و مثل ما نفس میکشید
راستی یک زن چطور میمیرد
مرگش چگونه است
یا لبخند به لب ندارد
یا آرایش نمیکند
یا دست کسی را نمیفشارد
یا منتظر
آغوشی نیست
یا حرف عشق که میشود پوزخند میزند
آری زنها اینگونه میمیرند.
گابریل_گارسیا_مارکز
به رنگ آدمی
ـــــــــــ
این جا خاور درد است
میانهی دود
آدمی
مینی درسینه و
فشنگی در گلو دارد
آتش از نا آرامگاه پیامبران زبانه می کشد
رئیسان
از پلیس می ترسند
پلیس ها از عابران
عابران از خیابان های بی ترحم
برای زنان پر از باید ها
برای مردان پر از نباید هاست
این جا خاور درد است
هر مرده شهید بیرقی
و هر بیرق
دشنامی به سرنوشت آدمی
دیکتاتورها
در سنگرهای خود فرمان می رانند
و نان در کوچه ها به انسان
اینجا میانه ی دود است
خدایی یکتا دارد
به رنگ
اشک
آدمی
« قباد حیدر»
چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست
که در حرکت آهستهی عقربههای ساعت
دیده میشود.
آدمها خستهاند
تکهپارهی عشقاند
یا نبود عشق.
فرزندان ما سیلی خوردهاند
مشت
دشنام
تازیانه
اما گلوله چیز دیگری ست
یادش در مغز استخوان می ماند
مجموعه شعر « برشی کوتاه از آهی بلند» تازه ترین اثر و اشعار دوزبانه فارسی کردی قباد حیدر توسط نشر دیباچه به بازار کتاب عرضه شد، ترجمه ی اشعار به زبان کردی توسط دکتر علی الفتی
شماره تلفن ۰۹۰۲۹۳۳۱۰۳۳ نشر دیباچه
خرید اینترنتی
Www.dibachehbook.com
هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند؛ همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت: یک لاک پشت حسود...
او یک نامه به هزارپا نوشت : ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.
هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟
متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.
سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی وحسادت؛ می تواند بر نیروی تخیل ماغلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود.
پنجاه سال دیرتر، او هنگامی که یک آلبوم عکس خانوادگی را ورق میزد؛ پی برد که زیبا بوده است.
ژان پل سارتر «؟»
حریم (داستانک طنز)
آرزویی بود که تحقّق پیدا کرده بود. چهاردیواریِ پنجاهوپنج متری که از سمتِ غرب منتهی بود به یک کوچۀ بُنبست و از جناحِ شرق به یک دیوارِ سیمانی بلند و شمال و جنوب هم نداشت. شاید به دلیل گردشِ سریع کرۀ زمین! با دیوارهایی به نازکی گردنِ خودمان، ساخته بودندش که بفروشند. اوّلین روز که قصد داشتیم اوّلین نهار را صرف کنیم، با اشتهای زیاد قاشق و چنگال را چند بار بههمزدیم که ضربآهنگش اشتهای ما را تحریک کند. دو دقیقه نگذشته بود که چند ضربۀ پُتکمانند به در خورد، گفتم: من باز می کنم!
آقایی مستطیلقامت و چهارشانه با نگاهی نافذ و استفهامبرانگیز با یک سلام علیکِ متین، دمِ در بود.
فرمودند: کیو میخوای بترسونی؟
عرض کردم: بنده؟
فرمودند: صدا درمیاری؟ فکر میکنی ما
نمیدونیم معنیِ این کارها چیه؟ از حالا بهت بگم... برات گرون تمام میشه، ما خودمون ختمِ این کارهاییم، قاشق چنگال به هم زدنت برات گرون تمام میشه.
عرض کردم: بفرمایید نهار حاضره و قاشق چنگال را که دستم بود برای اثباتِ تعارفم به سمتِ او گرفتم. هراسان پاپَسکشید و گفت: معلومه اهلِ منطق نیستی و تنت میخاره، دستتو بنداز، گفتم دستتو بنداز... دستهام آویزان شده بود به کنارههای پیژامهام، چشم غُرّهای زد و رفت توی پاگرد و برگشت و گفت: اسمِ من اکبره ، اکبر راهنما، زندگیتو بکن و از خودت هم اینقدر صدا در نیار، من همسایۀ طبقه بالاییتم، آشتی میخوای، صدا بیصدا، گرفتی؟
عرض کردم: چی رو؟
فرمود: هالوبازی هم برای من در نیار، نقشه هم نکش، و اِلّا خودم...
گیج به عیال نگاه کردم. او هم هاج وُ واج به من نگاه میکرد. گفتم: من نمیدانم این آقا چرا اینقدر بیادب بود و در را بستم.
هنوز روی صندلی ننشسته بودم که دوباره در زدند، نهارم داشت یخ میکرد. گفتم کیه؟
صدا از پشتِ در شنیده شد: بیزحمت آبجی.
آبجی؟ به من گفت آبجی؟ صدامو کلفت کردم و گفتم: اومدم.
پشتِ در یک آقا با هیکلی چهارگوش ایستاده بود، دندونشو خلال میکرد و از لای سبیلهای پُر وُ پیمونش نیشخند میزد.
گفتم: بفرمایید!
گفت: حالا ما شدیم بیادب؟ شما شدید ارباب کمال؟ اکبرآقا راست می گفت این همسایۀ جدید اهلِ شور وُ شَرّهها... چی از جونِ ما میخوای؟ چرا نمیزاری زندگیمونو بکنیم، چرا حرفِ ناحقّ میزنی؟
دستپاچه شده بودم. عرض کردم: قربان فکر کنم سوءِتفاهمی بهوجود اومده. فرمود: چه سوءِ تفاوتی؟ این بارِ آخری باشه که به ما میگی بیادب، گرفتی؟
عرض کردم: چی رو؟
فرمود: ای بابا! اکبرآقا میگه خودتو به هالوبازی میزنیها...، نشنوم دیگه. از ننش زاده نشده کسی پشتِ سرِ ما چرت وُ پرت بگه و رفت توی پاگرد و بر گشت و گفت: اسمِ من اصغره، اصغر صداقت، همسایۀ این وری، نبینمها... و با انگشتِ اشارهاش به من اشاره کرد.
هراسان برگشتم. عیال همانطور وحشتزده و میخکوب پشتِ سرم ایستاده بود، آهسته گفتم: نامرد به من میگه آبجی، بعدش هم... فرصتِ نشستن پیدا نکردم چون پشتِ در جار و جنجالی بر پا شد که نپرس. یکی عربده می زد، نامرد جدّ و آبادته، نامرد اون قیافهته، هنوز نیامده این همه شرّ درست کردی، صدای یکی دو نفر هم میاومد که سعی میکردند صاحبِ صدا را ساکت کنند، تا اینکه لگدی به درِ خانۀ ما خورد.
عیال گفت: باز نکن اینا دیونهاند. صاحبِ صدا فریاد زد: نامرد تویی که زیرِ پرِ چادر زنِ دیونهات قایم شدی. ای وای، آی، ولم کنید، و دیگران التماس میکردند: آقای آرامش، شما ببخشید، بزرگی کنید.
سر وُ صدا کمکم آروم شد و ظاهرا آن دیگران آقای آرمش را بُردند. انگشتم را روی لبهام گذاشتم و به عیال ندا دادم: ساکت!
و چنگال را روی میز گذاشتم و قاشق را فرو کردم تو برنجِ ماسیده. در همین حال، چند ضربه به در خورد و صدایی با کمالِ ادب فرمود: قربان میشه تشریف بیارید دمِ در!
در را باز کردم، آقای متشخّصی با هیکلی گِرد، دمِ در ایستاده بود.
فرمود: میتونم از شما بپرسم چه اصراری دارین آرامشِ همسایگان را بههمبزنید و داخلِ حریمِ آنها بشین؟
عرض کردم: من؟ من آرامشِ کسی را به هم نزدم. اصلا نمیدونم حریمِ همسایگانِ من از کجا تا کجاست، من گرسنهام و میخوام یه لقمه نهار زهرِ مار کنم، امّا این آقایون و حالا شما...
فرمود: همۀ حرفها و حرکاتِ شما تحریکآمیزه، به همین دلیل...
عرض کردم: شما به چی معترضید؟
فرمود: پچ پچ!
گفتم: شما همسایۀ کدوم وری هستید؟
گفت: اینوری و اسمِ من فاضله، فاضل رحمتی.
دلم هُرّی ریخت پایین، چون به یادِ توالت افتادم و همسایۀ طبقۀ پایین.
گفتم: میشه بفرمایید طبقۀ زیرِ ساختمانِ ما کی میشینه؟
گفت: آقا کاظم!
گفتم: فامیلیش؟
گفت: شنودی!
به چشمانِ وحشتزدۀ عیالِ دیونهام نگاه کردم و با نگاهم از او عذرخواهی کردم، که مردش عُرضۀ...
صدایی از دمِ در گذشت: اوهوی مَردَک! چشماتو درویش کن!
پایان
قباد حیدر -- شهریور ۱۴۰۳
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago