پروانه‌ آبـ?࣪ ִֶָــی

Description
"لَا نَجَاةَ إِلَّا‏ بِالظُّهُور
?کپیِ پیامایی که لینک کانالم زیرشه/روشه ، مجاز نیست.
نوشته‌هام رو هم در جریانید دیگه؟
«مستاجرِ سلطانِ خراسان...»?
اینجا همه چی درهمه، الگوی من آش‌ِشله‌قلم‌کاره!
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

2 years, 3 months ago

درسا جان، خانوم دلنواز
خوش اومدین??

2 years, 3 months ago

@felahichi

سینِ عزیز و قشنگم، وایب چنلت بوی یه کتاب قدیمی و با ارزش‌و میده، توی یه کتاب‌خونه بزرگ. رنگ هم، رنگ آبی فیروزه‌ای بال‌های یه پروانه کمیاب.

2 years, 6 months ago
2 years, 6 months ago

به برنامه‌ی ۲ شات خیلی بی‌توجهی میشه.
آیتم های خیلی خوبی داره.
حرف‌هایی توش گفته میشه که شنیدنش دلچسبه.
عالیه و من امشب با دیدنِ قسمت رویا میرعلمی تازه فهمیدم آقای میرمیرانی نویسنده‌س و این حجم از دلی حرف زدن و توجه به واقعیتای زندگی و بیانِ وقایع با لحن شیرین و واضح، از پس نویسنده های قهار برمیاد??‍♀.

2 years, 6 months ago
2 years, 6 months ago

امیدوارکننده‌ترین حالتِ بزرگ شدن اینجاست که از یک سنی به بعد حتی حوصله‌ و دل و دماغی برای ناراحت شدن و غصه خوردن و گلایه کردن هم نداری... نه که رنج نکشی! اتفاقا تمام تار و پودت را اندوه برداشته، اما ظاهرا به رنجت اعتنایی نمی‌کنی، می‌روی یک لیوان چای می‌ریزی، خودت را به کار دیگری مشغول می‌کنی یا در بهترین حالتش روانت را روی حالت خستگی عظیم تنظیم می‌کنی و می‌گیری تخت می‌خوابی.
مثلا حواست نیست و مثلا نمی‌فهمی...
آدم‌ها از یک سنی به بعد ترجیح می‌دهند زیاد بخوابند و زیاد کار کنند و زیاد حواسشان پرت باشد و به چیزهای آزاردهنده، زیاد فکر نکنند...

\-نرگس صرافیان طوفان***?***

2 years, 6 months ago

「حواله‌ات با خدا كرديم و رفتيم . . .」

2 years, 6 months ago

?/تو دست های هنرمندی داری. نوشتن چند بند دروغ پشت سر هم، هنر بزرگی می‌خواهد.
از کدام باغچه حرف می‌زنی؟! نسیم سحری که دور و بر تو می‌پلکد!
باغچه‌ی ما لگدمال شده بود جانم. ما را پیش از این از هم گرفته بودند. اصرارت بر بازسازیِ ویرانه‌هایمان را نمی‌فهمم.
مرا متهم می‌کنی به اینکه بی‌هوا گناهم را به گردن اجبار نیندازم و خودت طوری رفتار می‌کنی که انگار هیچ نشده!
نمی‌شناسمت! بارها نامه‌ات را خواندم و هربار بیش از پیش افسوس خوردم به حالِ خود. افسوس به حالِ من که اینطور مشتاقِ دروغ های فریبنده و غم‌گسارِ توئم!
مردمک هایم دیگر تنها چیزی که از تو دارند، دست‌خطِ توست و واژه‌هایی که مرا چند صد بار به‌هم‌‌می‌ریزد. میان عشق بازی با عطر تلخ و سردت که از نامه برمی‌خیزد، عطری زنانه پا به میدان می‌گذارد که تیزیش قلبم را به درد می‌آورد.
من پای ماندن داشتم، اما تو آن را قطع کردی! چیزی برایم نمانده بود که بمانم. خاکسترِ عشق سوخته‌مان را برداشتم و چمدانم را با آن پر کردم و رفتم.
می‌بینی؟! من حتی خاکستر عشقمان را هم به چیزهای دیگری که گمان می‌کنی متعلق به من است ترجیح می‌دهم.
قبل بیزاری از دست هایت و بند بندِ انگشتانت، به صورتی فکر کن که زین پس محتاج آنهاست تا اشک هایش را بزدایی. به این فکر کن که قرار است او را نوازش کنی، مرهم روی زخم هایش بگذاری، دست‌های سردش را گرم کنی...
موهایش چه؟!
موهایش آن‌قدر بلند هست که وقتی تنها شدی آنها را به بازی بگیری و در گوشش زمزمه کنی «جادو می‌کنی!» ؟!
او آن‌قدر دوستت دارد که هر بار خودش را توی آیینه می‌نگرد و موهای بافته‌اش را لمس می‌کند، اشک بریزد و سجده‌ی شکر به جا بیاورد؟! آدمی هست که عاشق جزء جزء خودش باشد چون تو او را لمس کرده‌ای؟!
کاش باشد... کاش لیاقتت را داشته باشد.
من خواستم بمانم اما قسمت چیز دیگری بود.
قسمت این بود که وقتی قید رفتن را می‌زنم و می‌خواهم بمانم و بجنگم و تو را برای خود نگه دارم، روی دومین پله‌‌ی قطار تو را در آغوش او ببینم و زیر پایم خالی شود. خالی شود که هوس نکنم چیزی را به جبر نگه دارم. که یاد بگیرم نباید خودم را به حماقت بزنم و چشم ببندم روی واقعیت‌هایی که درد دارد اما واقعیست.
من تو را دو دستی به بیگانه تقدیم کردم و رفتم.
پله‌ها را عقب عقب بازگشتم و کف قطار نشستم و پلک روی هم گذاشتم تا کابوس دیگری نبینم.
حالا هم از تو می‌خواهم مدام گذشته‌ را هم نزنی و بوی گند حماقتم را بلند نکنی. بگذار در افکارم همانی بمانی که سپیدیِ ظلماتم بود، شاخه‌گلِ مزرعه‌ی سوخته‌ام بود، چاره‌ی روز های بیچارگی ام بود...
این نامه هم آلوده به اشک های من شد.
آخرین خواهشم از تو این است که دست از فریب دادنِ من با واژه‌هایی که بلدی چطور آنها را کنار هم بچینی، برداری.

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago