?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 4 months, 1 week ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 6 months, 3 weeks ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 2 months, 3 weeks ago
......
چشمهام را روی هم میگذارم، بلند میشمارم تا بچهها فرصت کنند پنهان شوند، پنج، چهار، سه، دو، یک.. باز که میکنم دراز کشیدهام روی تخت، نگاه میکنم به سقفی که ریزترین ترکها و سوراخها و خطوطش را حفظم. نگاه میکنم به سقف، به پرده، به دیوار، به کنسولی که چشم بسته میدانم توی کشوهاش چی کجا هست..
چشمهام را روی هم میگذارم، اژدهای قهوهای رنگ بزرگی دارد ناله میکند، بالهای مسخره کوچکی دارد که محال است بتواند آن جثه را تکان بدهد، تنش را خاک برداشته و با گوشه دندانهای بزرگش دارد چیزی را گاز میزند، گوشتی صنوبری است که با هر فشار خون و اشک پس میدهد، نگاه میکنم به سینهام، به جای خالی قلبم. به دستهام که از بیخونی سفید شده با رگهای لاغرِ آبی..
میترسم، جیغ میزنم، ناله میکنم، با خودم خیال میکنم لابد مردهام، پیرمردی دست میگذارد روی شانهام، دستش بزرگ و گرم و چروکیده است. میگوید: این اژدها غم است پسرم، غم.
سرم را میگذارد روی سینهاش، گرم است، داغ است، مثل سنگی چروکیده سفت است..
باز میگوید: غبارِ شلوغیِ زندگی فرو نشسته و آرام ارام سر از خاکِ گرفتاری برداشته، از قلب تو بیرون آمده و با نفسها و افکارت قد کشیده و حالا، دارد زهدانی که رشدش داده را گاز میزند، بسیار در تاریکی مانده و دارد انتقام میکشد..
به چشمهای بی حالتش خیره میشوم: دوستش ندارم، دارد مرا میکشد، چه کنم؟ چه میتوانم بکنم؟
میگوید: بازگرد به کودکی..
سر تکان میدهم که نه، که هرگز، که دوستش نداشتم. مرا به خودش میفشارد و اژدها میافتد و خاک تنش را میپوشاند.
لبخند میزنم و برمیگردم به سمت پیرمرد، کسی نیست. به دستهام نگاه میکنم، چروکیده و سخت شدهاند.
به سینه ام نگاه میکنم، صنوبر سنگی را میبینم..
میخواهم گریه کنم، اشک ندارم، میخواهم به خانه برگردم، توان ندارم، میخواهم به کودکی برگردم، چیزی را به خاطر نمیآورم...
ته نوشت: اینان کلمه نیستند، بغض و اشک جاماندهاند، غم واماندهاند و کمی هم زندگی.
وقتی مدتها به نام و کامِ کس دیگهای مینویسی و تماشا میکنی که آدما چقدر نگاهت رو، قلمت رو، چیدن کلماتت رو دوست داشتند با خودت میگی: «خوبه که من کارمو بلدم!» و قلبت همزمان مچاله میشه.
میدونی از چی حرف میزنم؟ از فروختن کلمات.
حالا؟
مثل همیشه، من آدم دور از حادثه و واقعه ایستادن و تماشا کردنم، آدمی که دلش میخواد زمانِ مصیبت اشک بریزه و بعدها تحلیل کنه، به یاد بیاره و غصه بخوره.
و نتیجهٔ همهٔ اینها؟
من ضرر کردم و کلماتم رو هدر دادم.
همین.
من خاطره ساز نبودم ولی حالا خاطره دار هستم، خاطرخواه و هواخواه بودم ولی دلخواه؟ هیچوقت.
خواستنم موندگار نشد روی یقهٔ پیراهنی یا زیر گردنی، نشد، پریدم.
عکسِ نصفه نیمهای بودم از یه فضای پرتِ غیر هنری یا رنگهای ولو شده وسط بوم نقاشیِ نیمهکاره، رها شده، افتاده.
خونهای بودم که تموم شده بود از بیرون و توش هنوز کار داشت، که هی اومدن و توی وجودم رو دیدن، فهمیدن، سر تکون دادن و با گفتن: «حالا حالاها کار داره» رفتن.
کاش از اصلش خراب بودم و باز توی تاکسی دستبند چرمی میبستم به دستش و رینگ استیل میکردم تو انگشت حلقهاش و اونم میخندید. که کاش رها و گم نمیدیدمشون کنار باکسِ زباله، بی صاحب، خسته، زشت.
کاش دست و سرم نمیرفت توی سطل و بلند میشدم تا خاطره بسازم باز.
که کاش میشد دوباره بتونم بدوم و نفس نفس بزنم و انگشتامو بهش نشون بدم و گریه کنم از باریکیشون، که بخنده و نگاهم کنه فقط.
که میبوسیدمش و یه بار دیگه میگفت لبات طعم کویر داره، که تکیه میکردم به شونه اش و جلوی گریه ام رو نمیگرفتم.
حیف از فاصلهٔ افتاده بین دستام، عقلم، دلم؛ بین خودم، تو.
حالا بگو میشه که خراب بشم؟ میشه تا همیشه خرابه بمونم؟ میشه؟
حالا که نشستم روی همون نیمکت، خیره به آسمون، خالی از خاطره بازی و زندگی؛ خاطرهدار با لبای کبودِ کویری و گردنی که دیگه بوئی نداره، دور، تنها و خالی.
واقعا چه لذتبخش بود اگه کارم نوشتن بود!
پنج صبح بیدار میشدم و تا هشت مداوم مینوشتم، بعد میخوابیدم تا یازده و نهار درست میکردم، کتاب میخوندم، فیلمی میدیدم و باز مینوشتم تا هشت.
از هشت تا یازده مشغول خانواده و زندگی میشدم و یازده هم خواب!
زندگی ایدهآل!
هوا خیلی سرد شده و من همش نگران توام، هر لحظه هم یه جور...
نمیدونی چه اوضاعی شده عشق جان، اگه بدونی دیوونه میشی گمونم! سیب سرخ گرون، لپه گرون، دلستر گرون، آلوی بخارا رو که نگم دیگه. فکر نمیکنن چجوری برات سفره بندازم باز و قیمه بپزم که انگشتات هم بخوری...
آشپزیش خوبه راسته؟ دستاش گرم هست مثل من؟
خونه رو خیلی گرم میکنم دیگه، عرق میکنم و میخندم و گریه ام میگیره. آخه نیستی که شیر شوفاژ رو ببندی و زانوهات رو بزنی به زانوم و بگی: حیف گرمای بغل نیست؟! کاش یادت نیاد سرمای تنهائی چه میکنه، کاش حواست پرت بشه و ساعت دوازده سیگار و چای لیوانی نریزه برات که غصهٔ منو بخوری یه وقت، من که خوبم، الکی. خیلی الکی..
هوا خیلی سرد شده، میدونه خوابت نمیبره تا دستات دور گردنش نباشه؟ یادش میمونه قبل خواب دماغشو بماله به دماغت و لباتو ببوسه؟
من همش نگران توام، با اینکه میدونم اصلا یادت نمیاد وجود داشتم یه روز...
ته نوشت: قدرِ بودنشو، نفس کشیدنشو بدونیم کاش.
ته نوشت تر: خیلی سرد شده...
«غم» رو خوب نشون میدم، سالهاست خوب نشونش میدم و سالهاست خوب قصه میگم و سالهاست به خودم میگم روز تو هم میرسه.
بدون اینکه نزدیک روز خودم بشم...
اینجا بایگانی میشه. اگر تصمیم داشتم بازم بنویسم و کانال تازهای داشتم حتما خبر میدم. خدانگهدار.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 4 months, 1 week ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 6 months, 3 weeks ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 2 months, 3 weeks ago