?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
آنروز که سرکار خانوم تازهگُل آمدند ما قازورات بودیم در درگاه باریتعالی. یک عباس بودیم و همین. آقا هم نداشت این عباس ما. همین عباس و ختم کلام. بیخیر بود بودن ما، نبودنمان باد هوا. بیجهت بود زیر سقف این آسمان بودنمان. نه حکیم بودیم، نه میرزا، نه اُخت به کارِ انداختنِ زالو بر تن جماعت نزار. آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند ما کاسهکِش بودیم در دکان عبدالله خان دیگپز، زیر گذر بازار صحافها؛ عباسِ کاسهکِش. بیعرض بودیم با جماعت در کار کاسهکِشی که میکردیم، لال، صُم بُکم. بیخیال میگذاشتیم و بیخیال برمیداشتیم. پُر میآوردیم و خالی میبردیم. غایب. کاسهکِشیبودن، نمیخواهد. آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند، ما تازه آدم شدیم. نگاه آسمان کردیم. نگاه زمین کردیم. روز روز شد برای ما، شب شب. گرما شد گرم. سرما شد سرد. خندیدیم. گریه کردیم. خواب دیدیم. خیال آمد. آرزو آمد. حرف آمد. عاقبت یک نفر ما را صدا زد عباس آقا. آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند، بند دل ما پاره شد از آن سیاهی چشمهایی که خمار نگاهمان کرد زیر گذر بازار صحافها. دلمان رفت از این نگاه، چسبید به خال آسمان هفتم آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند، دفعتا نگاه کردند به ما در زیر گذر بازار صحافها. ما دفعتا نگاه کردیم به ایشان در زیر گذر بازار صحافها. خندیدند ایشان. خندیدیم ما. آمدند، بیمحابا از جماعت، سر گذاشتند روی شانهء ما. رفتیم، بیمحابا از جماعت، سر گذاشتیم روی موهای پریشان ایشان. آخ که میان آن موهای پریشان گذر گذر نبود، بازار بازار نبود، دکان عبدالله خان دیگپز دکان نبود، فقط ما بودیم و ایشان و دنیا. آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند یاد دادند به ما حرف "ب" را باید بگذاریم جای "پ"، حرف "سین" را بگذاریم جای "ش"، حرف "گاف" را بگذاریم جای "ج". این بود زبان ایشان. آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند به ایشان یاد دادیم حرف "ب" باید باشد جای خودش، حرف "سین" باید باشد جای خودش، حرف "گاف" باید باشد جای خودش. این بود زبان ما. ایشان دردِ دل کردند با ما به زبان خودمان، زیر گذر بازار صحافها. ما دردِ دل کردیم با ایشان به زبان خودشان، زیر گذر بازار صحافها. آنروز که سرکار خانوم تازهگُل خانوم آمدند، فرمودند با زبان ما "سخت عاشقیم عباس آقا". ما عرض کردیم با زبان ایشان "ما شختتر عاسقیم شرکار خانوم تازهجُل خانوم". ماندند و ماندیم. فرمایش کردند و عرض کردیم. تا آنکه یک روز نیامدند سرکار خانوم تازهگُل خانوم دیگر به زیر گذر بازار صحافها. ما ماندیم و دل پارهپاره. دلمان افتاد از تاق آسمان، خاک شد. روز شب شد، شب همان شب ماند. سالها رفت، شدیم حکیم، شدیم میرزا، شدیم "زالو"یی، شدیم همزبان ایشان، شدیم حکیم میرزا عپاش زالویی خوسشخن. سدیم درپهدرِ این خانه و آن خانه منپاپ یافتن ایسان که نیافتیمسان. تا آنکه...
خوابنامه | محمد چرمشیر
از والامقام النی کاریندرو بشنویم.
سه:
شگفتانگیز بود و یگانه بود و هیچ کم نداشت.
بهترین ارمغان آسمان بود، نشانهای که پرواز را، که رهایی را یادآور میشد و بیچیزی دیوارهای بلند دالان دورافتاده را. نمیشد پر را به غار برگردانم، جایش در آن غار تنگ و تاریک نبود، نباید در همنشینی دلقکِ زمان میفرسود. به سوی آدمبرفی کوچکی که غارنشینی پیش از من ساخته بود رفتم، برای آخرین بار دستی به آن پرِ یگانه کشیدم، به آن معجزهی سیمرغ، و پر را روی سر آدمبرفی نشاندم. حالا دیگر آدمبرفی نبود، موجود عجیبی بود که فکر پروازِ در سرش تجسم یافته بود، که ذهنش به پرواز میاندیشید. شاید کمی پس از بازآمدن چشمان بیصاحب و رفتن من، از همان قابِ کوچک آسمان که سقف این دالان بود، پر گرفت و به جایی رفت که آسمان و خورشید و هوا و برف و پرنده را حصاری نباشد.
دو:
چشمان بیصاحب اینبار بهعکس همیشه صدا دادند: هواخوری میری؟ مکث، مگر چشم حرف میزند؟! هواخوری؟ میرم! سرده ها! میرم! مطمئنی؟ میرم! سرما بخوری پای خودته ها! میرم! پتو رو بردار، چند دقیقه دیگه میام دنبالت.
نفهمیدم آن چند دقیقه چگونه گذشت. در آن چند دقیقه زمان به سنت کهن خود وفادار شد و دست از سر من برداشت. زمان مثل همیشه گذشت بیآنکه دیده شود. چند دقیقه گذشت؟ نه ضربهای میکوفت و نه مثل دلقکی چسبیده به صورتت آن هنگام که دست و پایت بسته است، به قهقههای زشت که تمام بدنت را میلرزاند، میخندید. زمان میلغزید چون حالا چیزی به جز خودش در آن غار حضور داشت. چند دقیقه گذشت؟ نا نداشتم، پتوپیچ روبروی در ایستادم و منتظر چشمان بیصاحب بودم. چند دقیقه گذشت؟ در باز شد، چشمها چشمبندی به من دادند که به چشم بزنم. آن راهروی تنگ که همیشه دهلیزی بود به اتاق فحش و پرسشهای بیپایان حالا راهرویی دلانگیز بود که به آسمان راه داشت، به خورشید، به هوا، به بیرون.
دو چشم بیصاحب و معلق را کنار به کنار خودم حس میکردم. بایست! در آسانسور باز شد، چشمان بیصاحب مرا به داخل آسانسور هل دادند، آسانسور پایین رفت یا بالا نمیدانم، فکر کنم پایین رفت. دوباره کمی راه رفتیم، صدای دری که باز شد، دوباره چشمان بیصاحب مرا هل دادند. نسیمی سرد به صورتم میخورَد، دلنشین و تازه. چشمان بیصاحب چشمبندم را برمیدارَد. ده پله آهنی روبرویم صف کشیده که در پیچوتابی زنگزده به پایین میرود، به یک دالان میرسد، دالانی که بیست متری طول دارد و سهچهار متر عرض. کف دالان را برف پوشانده و دیوارهایی بسیار بلند آن را محصور کرده است اما سقفی ندارد، سقفی نداشت. میشد سرت را عمودی بالا بگیری و با فشار زیاد به گردنت آسمان را ببینی، سقف آن دالان آسمان بود؛ آبی آسمان، چه شکوهی! چه منظره غریبی! آسمان مثل همیشه نبود، ابرها مثل همیشه نبود، پرندهای اگر پر میزد به همه پرندگان جهان فخر میفروخت چون مثل هیچ پرنده دیگری نبود، هیچ چیز مثل همیشه نبود.
پتو را دوباره دور خودم پیچیدم که به پر و پایم نگیرد. آرام پلهها را پایین آمدم، کمی سرم گیج میرفت اما شوق رسیدن به برف ناتوانی جسم را از یادم میبرد. به برف رسیدم. دمپایی به پایم داشتم و چه بهتر، انگشتانم میتوانستند سرما و خیسی برف را به درونم بکشند، انگشتان پایم دروازههای ورود جهان به بدنم بودند که نمیخواستم از این کیفِ غریب بینصیبش بگذارم. میخواستم دل به دریا بزنم، همه بدنم پا شد که روی برف میرفت، که میخواست برف را ذرهذره بچشد و ببلعد، همه ذراتش را، همه سرمایش را، همه خیسیاش را، همه سپیدیاش را. برف کاملا پاکوب نشده بود و همین دعوتنامهای به سفری دور و دراز بود به انتهای دالان تا همچون نخستین کاشف قارهای گم، برفهایی را که پای هیچ انسانی به آن نرسیده بود مال خود کنم. میرفتم و برمیگشتم، کودکی شده بودم که در نخستین زمستان زندگیاش نخستین برف هستی را دیده، عاشقی که دست در دست معشوق از صدای شکسته شدن برگهای پاییزی زیر پایش در شوقی مدام دست و پا میزند.
خورشید پشت دیوارهای سر به فلککشیده پنهان بود، هیچش پیدا نبود الا نشانهاش. او که گویی میدانست اینجا کسی آغوشش را به روی او گشوده و بیش از همهی آنانکه بیدیوار مهر بیکران او را در نمییابند مشتاق اوست، زور زده بود تا تلالویی از نور نارنجی خود را، هر چند اندک، به روی دیوارهایی که آبی آسمان را در قابی تنگ اسیر کرده بودند، برساند. همان نور کوچک، همان کمترین نشانه از مهر خورشید برای من بس بود که سرم را به دیوار بچسبانم، چشمانم را ببندم و بیخیال زمان و چشمان بیصاحب که ممکن بود هر لحظه سر برسند، در این نارنجی کوچک گرمابخش غرقه شوم.
چشمانم را که باز کردم انگار که آن کمنایی را نشانی نمانده بود و آن سرمازدگی را. جانی دوباره همچون آبی که به ساقه گیاه میدود، به تنم دویده بود و میلی دوباره به تجربه برف، برفی که هیچگاه پیش از آن اینگونه به تجربه نیامده بود، آنقدر عمیق و نزدیک و چسبیده به تن. در مسیر پاکوبی دوباره برفهای از قلمافتاده بودم که یک پر پرنده پیش پایم سبز شد، خشکم زد، نگاهش کردم، چهقدر گذشت؟ نمیدانم.
خم شدم و همچون یک چیز ارزشمند و کهن، یک عتیقه از زمانی دور، پر پرنده را به دست گرفتم. شده بودم مثل نخستین انسانی که پر پرندهای را دیده باشد. آن موهای سیاهرنگ که از استخوانی سفید، موازی و منظم بیرون زده، آن پیوستگی بیهمتا و گرمایی که هنوز میان اجزای آن جاری بود مرا مسحور کرده بود. آیا پیش از این هیچوقت پر دیده بودم؟ این چیز نازنین در آن دالان محصور نشانی از آسمانی میداد که هیچش پیدا نبود الا اندکی. آن پرنده فداکار، گویی پیامی از مهر گرفته چندان در همین قابِ کوچکِ پیدا از آسمان پر زده بود تا پَرش ارمغانی باشد این غارنشینان خوگرفته به تنهایی را.
یک:
پنج روز شده است، حدس میزنم. پنج روز جهنمی است که از سرما در خودم پیچ و تاب میخورم، که جز آب چیزی نخوردهام، که آسمان را ندیدهام، که تلالو نور خورشید زمستانی به پوست صورتم نخورده، که پر زدن هیچ پرندهای بر بامی در قاب نگاه لرزان و گذرای من جا خوش نکرده است، نه حتی برای لحظهای. تنها سرگرمیام چسباندن سرم به دیوار است تا بلکه بتوانم با چشمهای کمسویی که از عینک محروم شده، دیوارنوشتههای پیشینیان را بر دیواره این غار دو متری بخوانم. بر دیوارها تاریخهایی نوشتهاند که گویای بازههایی از زمان هستند که پنج روز در برابر آنها به کوتاهی عمر شبنم صبحگاهی بر برگ گل است، پس چرا این پنج روز اینقدر دیر گذشت؟ چرا هراس روزهای در راه اینقدر جانخراش است وقتیکه میفهمم آنانکه زمانی دراز هم در این غار ماوا داشته از آن خلاصی یافتهاند؟ بر دیوار بیت شعری، نامی، جمله قصاری هم نوشتهاند، و بر گوشهای از دیوار که مجبورم هر شب سرم را برای آغاز کارزارِ به خواب رفتن آنجا بگذارم، متن بلندبالایی است که نویسنده آن عقیده دارد مردها شیرهای شجاعی هستند که از برای خاطر زنان، این پریهای زیبایی به دهان اژدهاها میروند، دقیقا نوشته اژدهاها!
سرگرمی دیگری جز خواندن همین دیوارنوشتههای باستانی ندارم مگر که خود را به افکار اضطرابآور بسپرم و در دریای موحش آنها غرق شوم. در لحظه ورود به کتاب مقدسشان لگد زدم و پس از ناز و نوازشی نهچندان عاشقانه، همان تنها چیزی را که میتوانست اندکی سرگرمم کند از خود دریغ کردم، از من دریغ کردند. حالا بیچیز و بیسرگرمی، تنها منم و زمان که هر دو در این غار گیر افتادهایم و همدمی جز یکدیگر نداریم.
سرگرمی چیست؟ شاید همانگونه که از واژه پیداست سرگرمیها چیزهایی هستند که سر ما را به خود میگرمند تا گذر زمان را حس نکنیم. گذر زمان چیز وحشتناکی است، چیزی جانفرسا و جانکاه که در روزمرگی هر روزهی ما از لمس شدن و فهمیده شدن میگریزد. شاید اگر متوجه گذر زمان میشدیم سر به جنون بر میداشتیم یا حتی از خراشی که هر ثانیه به جانمان میاندازد، تاب تحمل از کف میدادیم و کوششی بیامان را برای گریز از این دایرهی تکرارشونده به کار میبستیم. گذر زمان را شاید تنها اندکی در موقعیتهای انتظار است که درک میکنیم. وقتیکه به انتظار چیزی، کسی یا واقعهای هستیم میگوییم زمان نمیگذرد که درستتر آن است که بگوییم گذر زمان را لمس میکنیم، زمانیکه به انتظار قطار بعدی در ایستگاه مترو ایستادهایم، زمانی که در مطب دکتر منتظر صدا شدن اسممان هستیم یا زمانیکه معشوقمان دیر به مکان موعود رسیده است. در دیگر ساعتها، زمانی که به خواندن کتابی یا به تماشای فیلمی یا به گفتوگو با کسی که دوستش میداریم یا به کار مشغولیم، زمان از دستِ آگاهی ما میلغزد بیآنکه دیده شود، همچون شبحی سرگردان در خانه که گاهی و تنها گاهی آن را حس میکنیم و خیلی زود هم از این حس هراسناک دست میکشیم.
میتوان عبور ساعتهای هر روزه را گذر زمان نامید اما لمس کردن زمان هرگز چراکه لمس کردن زمان دردناک است، آن نیست که بتوان گفتش. لمس کردن زمان مثل این است که جان کندن لحظهلحظه کسی را که از تیری کشنده زخمی شده به تماشا نشسته باشی. هر تیک ثانیه به طاق سرت میکوبد بیآنکه به چشم آید، ضرباتی پیدرپی که از طمانینه بردبارانهی آنها کلافه میشوی.
چوبخطها هر یک روز را در یک خط جا میدهند، خطی کوتاه که کشیدن آن حتی ثانیهای هم زمان نمیبرد اما گذراندن آن جوهر همه قلمهای دنیا را میخشکاند. خطی که پیش از آنکه بر دیوار آید، ذرهذره در ذهن نقش میبندد و گویی همچون زندانیی که در برابر فحش و کتک بازجو از لو رفتن طفره میرود، از کمال سر باز میزند. چوبخطها علیرغم سادگی ظاهریشان سخت رسم میشوند، سخت آغاز میشوند و سختتر به پایان میرسند. این چهار خط عمودی که با یک خط مورب بریده شدهاند، ناتوان از تصویر کردن پنج روز آزگارند. هر خط تلاشی ناکام برای نمایش یک بیست و چهار ساعت لعنتی است، تلاشی ناکام برای نمایش هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه، هشتاد و شش هزار و چهارصد تیک به طاق سرت، هشتاد و شش هزار و چهارصد شبحی که یکایک نیشخندی چندشآور به تو میزنند و ناپدید میشوند.
شاید سرگرم حسابکتاب و رسم امتداد یکی از همین خطها در سرم بودم که دریچه باز شد و چشمهایی بیحس و از حدقه درآمده به این خلوت خلاگون زل زد. آن دو چشم آواره را میشناختم حتی اگر چشمانم آنها را تار میدید. آن دو چشم بیآنکه در سری جای گرفته باشند یا دست و پایی آنها را با خود بکشد هر روز در راهرو قدم میزدند و یکیک دریچهها را میگشودند و چند ثانیهای به او که درون غار بود زل میزدند و باز میرفتند. چشمهایی که بیآنکه مال کسی باشند، مامورهای معذوری بودند که فرمان به جاسوسی و پاییدنی مدام داشتند.
داستانِ یک خونریزی خیالی در جلیسه بخش چهارم و پایانی: معجزه رخ میدهد، نویسنده وارد میشود، همچون بازگرداندنِ جان به تنِ در خاک مدفونِ ایلعازار به دست مسیح، آن رستاخیز منتهی به مرگ یا همچون آن نخستین خزیدنِ سختِ به خشکیِ موجودی که در آن سحرگاه ساکت از شنا…
داستانِ یک خونریزی خیالی در جلیسه
بخش چهارم و پایانی:
معجزه رخ میدهد، نویسنده وارد میشود، همچون بازگرداندنِ جان به تنِ در خاک مدفونِ ایلعازار به دست مسیح، آن رستاخیز منتهی به مرگ یا همچون آن نخستین خزیدنِ سختِ به خشکیِ موجودی که در آن سحرگاه ساکت از شنا خسته شده بود، آن آفرینش منتهی به ما، منتهی به مرگ. همه داستانها به تخیلِ پرتوان نویسندگان جان میگیرند، به مرکبِ قلم آنان جهانی نو، موازی با واقعیتِ خستگیآورِ جهانِ ما آفریده میشود. گاهی اما پرنده بازیگوش خیال راه گم میکند و نویسنده، همچون داستانهای هزار افسان به پریان و عفریتهها دخیل میبندد تا راهِ سرانجام را بنمایانند.
اینجا نیز به سبب تخلیص روایت، کمبود اطلاعات تاریخی و بیش از همه پرورش روایت در نوشتن ناچار باید داستانی تاریخی از لرستان وام بگیرم و در ماجرای خیالی کردهای جلیسه بچپانم، هرچند شاید در آینده داستان واقعیِ رخداده در لرستان به خود و در خود روایت شود. از این پس برای جلوگیری از فرسایش ذهنی مخاطب که شما باشید و پرهیز از سر بردن حوصلهی مشکلپسند شما، سیر وقایع ریتم تندتری به خود میگیرد تا پرندهی بختبرگشته و آوارهی خیال زودتر به لانه رسد.
از چشمهی خونِ آن اسب، خونبازی موحشی جوشید که خون سه تن ریخت؛ پسرعموی محمدخان و دو تن دیگر. جلیسه در آستانه بود، خون در آستانه جلیسه بود که میرفت تا سیلی ویرانگر در هر کوچه و خانه آن جاری و همه درختانِ جنگلهای سرسبزش را به سترونی سرخ خود آبیاری کند. دولتیها دست به کار شدند تا خونبس را با زنی، اسبی یا مال و منالی برقرار کنند هرچند نه زن و نه اسب و نه مال به کار نیامد و آنچه خون را خواباند تشر و تهدید بود. هر دو طایفه به صلحِ تحمیلی تن دادند و این عکس ثبت شد، پس از فاجعهی نخست. همه میدانستیم که دوستی از پس این صلح نخواهد آمد اما انتظار داشتیم دشمنی نیز بخوابد، نورعلی اما که گویی خونخواه جوانشیر و تجسمِ امروزین خشم و کینهی او بود نمیخواست از پا بنشیند، خشمش تشنه بود و در جستوجوی آبی برای سیرابی؛ آبی که سرخ بود.
محراب که با سبیلی مقتدر و نگاهی نافذ و دستی در جیب و پیرهن سپیدی بر تن در گوشه سمت چپ عکس ایستاده، همان شبِ صلح پیراهن سپیدش به خون خود سرخ شد، گلولهای از لایِ درختان، از درون مهِ پنهان و پنهانکننده، از ناکجایی ناپیدا سینهاش را شکافت. جنازهاش اما پیدا نشد تا مگر آن ضیافتِ دهشت و وحشت به پایان رسید. همه گمان بردند محراب پس از آن مراسمِ شهریِ صلح برای صلاح پدرش، شریفخان، به جنگل زده تا دوباره آتش بر این خرمن نیمسوخته نیفتد. نمیدانیم چه کسی به شایعهی گریز و سفر محراب صحه گذاشت و ادعا کرد او را وقتی که در دل جنگل ناپدید میشده، دیده است.
چند شب بعدتر، ضیافتی در چادری بیرون از دهکده به پاسداشت بازگشت زندگی و صفای گذشته به جلیسه تدارک دیدند. من و ضیاءالدین و دو سه دولتی دیگر نیز به این مهمانی دعوت شدیم تا به پاس زحمتهای بیدریغ خود در پراکندن سایهی مرگ از سر جلیسه در شادکامی جلیسهایها سهیم باشیم. از بخت بد، پارهای از کارهای اداری و راستش، گم کردن راه در گرگومیش غروب، ما را از سر وقت رسیدن بازداشت. در راه که بودیم، ضیاءالدین نگران بود که دیر رسیدن ما حمل بر بیاحترامی نشود. برای زدودن نگرانی از چهره در همرفته او مسئولیت عذرخواهی و ارائهی پارهای از توضیحات در سبب تاخیر را من عهدهدار شدم. در راه جلیسه شادمان از اینکه صلحی که پی ریخته بودیم استوارتر از پیش خواهد شد، بر درایت نوروز که با دوراندیشی، بانی این مهمانی شده آفرین میگفتیم.
شب بود، مه بود و تاریک که به چادر موعود نزدیک میشدیم. داشتم جملههای عذرخواهی و توضیحات اولیه را در ذهن مرور میکردم تا بتوانم به کمال، هر نوع برداشت نادرستی از تاخیرمان را از جلیسهایها دور کنم. تصمیم گرفته بودیم شب را هم در جلیسه بمانیم و سحرگاه به شهر بازگردیم. مه بود و بارانی که کمکم میبارید. نور کمسویی از دور خنده بر لبان ما نشاند که میدانستیم نوشیدنی و کباب و ضیافت در انتظار ماست تا خستگی از تن بزداییم. ضیاءالدین کنار من راه میرفت و به یکی از دولتیها که نخستین سفرش به جلیسه را تجربه میکرد از تردی و کیفیت کباب کردها میگفت که ناگهان کسی نفسنفسزنان از پشت به ما رسید. نوروز بود، بانیِ ضیافت. فکر کردم شاید برای تدارک چیزی به روستا رفته و حال در برگشتن به چادر عجله دارد. اما نوروز چیزی گفت که مسیرِ کوتاه رسیدن به چادر را پاک فراموش کردهام، هیچ تصویری از آن مسیر ندارم و تنها پس از آنکه کمی حواسم سر جایش آمد دانستم که در راه چند باری زمین خوردهام چون سر تا پایم به گل آغشته بود. نوروز به ما رسید و گفت دوباره خون!
دلفریبان که به روسیهٔ جان جا دارند
مستبدانه چرا قصدِ دلِ ما دارند
دلبران خودسر و هرجایی و روسیصفتند
ورنه در خانهٔ غیر از چه سبب جا دارند
گاه لطف است و خوشی گاه عتاب است و خطاب
تا چه از این همه پلتیک تقاضا دارند
خوبرویانِ اروپا ز چه در مردنِ ما
حیله سازند گر اعجاز مسیحا دارند
گرچه در قاعدهٔ حسن و سیاسات جمال
مسلک آن است که خوبان اروپا دارند
عاشقان را سر آزادی و استقلال است
کی ز پلتیک سر زلف تو پروا دارند
صف مژگان تو را دست سیاسی است دراز
با نفوذی که به معمورهٔ دلها دارند
دل مسکین من از قرض یکی بوسه گذشت
با شروطی که لبان تو مهیا دارند
این چه صلحی است که در داخلهٔ کشور دل
خیل قزّاق اشارات تو مأوا دارند
به کمیسیون عرایض چه کنم شکوه ز تو
که همه حالِ منِ بیدلِ شیدا دارند
ما به توضیحِ دو چشمانِ تو قانع نشویم
زان که با خارجیان الفت و نجوا دارند
در پناه سر زلف تو بهارستانی است
که در او هیئت دل مجلسِ شوری دارند
رازدارانِ تو در انجمنِ سرّیِ دل
نُطقی از رمزِ دهانِ تو تمنا دارند
دلِ غارتشده در محضرِ عدلیهٔ عشق
متظلم شد و چشمان تو حاشا دارند
سخنِ تازه عجب نیست ز طبعِ تو «بهار»
که همه مشرقیان منطقِ گویا دارند
ملکالشعرای بهار
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago