نوشته های زهرا مشتاق

Description
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 7 months ago
1 year, 10 months ago

یک تکه ابر، نمی دانم یکهو از کجا پیدایش می شود و آسمان را یک دست سیاه می کند.

1 year, 10 months ago

برای جوانی سارا

خدا را شکر که سعیده گوشی را بر نمی دارد. گوشی را بردارد که چه بگویم، چه بشنود. به سعیده فکر می کنم، از دانشگاه یاسوج، از شهری که انگار هزار ساعت از تهران دور است. نمی شود صاف سوار تاکسی شد و رفت خانه سعیده تا با بچه های دیگر، حلوا درست کنیم یا هسته خرما را درآوریم و وسط آن گردو بگذاریم. اگر بودم، طاقتم نمی گرفت این دفعه، بعد از نیلوفر که کمر اسد امرایی و همسرش اکرم و دخترش امیلی را خم کرد، حالا سارا را میان خاک بگذاریم. چطور می شود! یعنی سعیده را گذاشته اند برود داخل، موقع شستشو حواسش به سارا باشد که سرش یا بدنش محکم به حوض سیمانی نخورده باشد. باید از کسی بپرسم، موهای سارا چقدر بوده، بلند بوده یا داروهای لعنتی، موهایش را از بین برده. باید یادم باشد از نرگس یا گیسو بپرسم یا بخواهم حواسشان به مادر سعیده باشد. پس خود سعیده چه؟ حواسش به چند نفر باید باشد؟ به خودش، مادرش، دوست های نزدیکش.
پارسال است یا بیشتر. یک صدای ظریف پشت گوشی می گوید سارا هستم، خواهر سعیده. جواب می دهم قربان صدایت بروم که مثل خودت قشنگ است. می خندد. می خواهد با یک گروه، کار پژوهشی تصویری انجام دهد. کلی با هم حرف می زنیم. آلبوم را ورق می زنم. چه عکس هایی. اولین سالی است که جرات کرده ام، زندگی مستقل داشته باشم. یک سوئیت ۴۰ متری داخل یک پارکینگ. جا و اندازه اش چه اهمیتی داشت. یک عالمه از بچه ها را دعوت می کنم تا دورهم باشیم. حوالی سال ۱۳۷۶ است. دوره اصلاحات، سعیده با سارا می آید. می گویم چقدر خواهرت دوست داشتنی است. سارا کوچکتر از همه ماست. اما دوستمان می شود. بعد همه ما، یک ریز گم می شویم. میان روزنامه های توقیف شده و کوله هایی که از جایی به جای دیگر می رود. کوله به پشت، از نشریه ای به نشریه دیگر می رویم. صبح امروز و آفتاب امروز که تعطیل می شود، من و سعیده از هم دور می افتیم. اما هر کجا هم را می بینیم، اول احوال مادرش را می پرسم، بعد سارا. می گویم آن دختر خشکله حالش چطور است؟ آن دختر خشکله یعنی سارا و حالا سارا مرده است. پایش را دراز کرده اند و رویش پارچه ای سفید کشیده اند و با سنگ های سخت رویش را گرفته اند تا یادش برود زندگی زمانی تا چه اندازه زیبا بوده است و چطور ناگهان، سمت هولناکش را نشان داده و با تیزی اش، قلب سعیده و مادرش را شکافته. حالا باید زندگی برای سعیده به چند دوره تقسیم شده باشد. قبل و بعد از شهید شدن پدرش، قبل و بعد از فراموشی مادرش و حالا قبل و بعد از رفتن سارا. سعیده حالا باید پر از ترس باشد. این از دست دادن ها، باید تکیده اش کرده باشد. حالا روحش مثل ظرف چینی، تا جایی بخورد، هزار تکه می شود. حالا به قول خودش گریه هایش مانده. باید خانه شان تاریک شده باشد. باید چراغ های هر کجا را که روشن کند، باز خانه تاریک باشد. مادرم، سال ۹۰ که رفت، تا یکی دو سال، خانه تاریک بود. گاهی از وسایل فیلمبرداری، لامپ ۸۰۰ را بر می داشتم، به برق می زدم، شاید تاریکی برود، نمی رفت.

از کجا می دانستم، چند هفته بعد از تماس نرگس، سارا قرار است برود. نرگس زنگ زد که حواست به سعیده باشد، چون انگار برای سارا اتفاق هایی افتاده. کجا می دانستم معنی آن اتفاق ها، یعنی جمع کردن و رفتن. نرگس فقط گفت انگار حال سارا خیلی خوب نیست. گفت باید دور و بر سعیده را بگیریم. سعیده که انگار یک پایش بیمارستان است و پای دیگرش پیش مادرش که گرفتار آلزایمر شده است و لابد یک پایش هم باید خانه خودش باشد.
سعیده گوشی را بر نمی دارد. برایش پیام می گذارم که یادش هستم. می نویسم، کاری هست بگو. به هزینه های لعنتی سرطان فکر می کنم. خدا کند از پسش بربیایند. داروهایش را پیدا کنند.
چند روز است که گوشی ام سوخته. از زمین و زمان بی خبرم. شماره هیچکس را حفظ نیستم. شنبه ظهر پرواز دارم به سمت یاسوج، تا ترم یک دکتری را با آن همه سختی که برایش کشیدم شروع کنم. از صبح زود نشستم دم در پاساژ علاالدین تا مغازه ها باز شوند و من یک گوشی بخرم و بدوم سمت فرودگاه مهرآباد. یک موتوری می گیرم و زیر باران خیس می شوم. یک عالمه بار دارم. از لحاف و تشک تا قابلمه و کتاب و لپ تاپ. کلی اضافه بار می خورم. با یک کوله پشتی خیلی سنگین وارد هواپیما می شوم. صندلی ام شماره ۱۰ است. به سر مهماندار می گویم اجازه می دهید، همین جلو بنشینم، کوله ام خیلی سنگین است. سرش را تکان می دهد که بنشین. خورشید، دست و دلبازانه آسمان را مثل تنور داغ کرده است. کنار پنجره می نشینم و کوله ام را روی صندلی کناری می گذارم. بعد مرد جوانی روی صندلی بعدی می نشیند. گوشی اش درست مثل گوشی من است. می گویم می شود تلگرام و واتس آپ را برایم نصب کنید. یک دفعه پیام ها سرازیر می شود. صدای دینگ دینگ تمام هواپیما را بر می دارد. ترجیع بند همه پیام ها سارا است. سارا که رفته است، سارا که دیگر نیست. سارا که دیگر مرده است.

1 year, 10 months ago
نوشته های زهرا مشتاق
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 9 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago