از شما چه پنهان | هدا ترخان

Description
پریشان‌نویسی‌های
ذهنی بی‌قرار از کلمه
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

1 year, 7 months ago

طلسم جستار آرزو شکست. بالاخره توانستم بنویسمش. مدت‌ها همین‌طور سربسته باقی مانده بود چون حس می‌کردم موضوع دقیقی‌ست و به این سادگی درست درنمی‌آید.

برای درآوردنش مجبور شدم یک دور کامل روی همهٔ آرزوهایم از بدو تولد تا امروزم تک‌چرخ بزنم.
یادم آمد به آرزوی روزهای مدرسه‌ام. چه باشد خوب است؟
آرزو داشتم یک‌بار، فقط یک‌بار، آشنایی سر راه مدرسه تا خانه من را ببیند و سوار کند.
ما غربت‌نشین بودیم. توی شهر غریب هیچ فامیل و آشنایی نداشتیم. توی خیابان هیچ‌وقت قرار نبود آشنایی ببیندمان و سوارمان کند. می‌توانستیم با دمپایی لاکی و شلوار گل‌گلی برویم نانوایی. هیچ‌کس نمی‌شناختمان.
هیچ‌وقت قرار نبود کسی وسط راه بزند روی ترمز. هیچ‌وقت قرار نبود کسی سرزده زنگمان را بزند. می‌توانستیم هرچقدر دلمان می‌خواهد خانه را بهم بریزیم چون مطمئن بودیم مهمانی در کار نیست.
آدم‌ها در غربت آرزوهای عجیب‌غریبی دارند. و شادی‌های عجیب‌غریب‌تری.

دوم دبستان، نیمهٔ سال مجبور شدیم به محلهٔ دیگری اسباب‌کشی کنیم. ناظم مدرسه که موضوع را فهمید به مادرِ غصه‌دارم بابت سخت شدن رفت‌وآمد گفت: «غصه نخورید. من خونه‌ام توی همون محلهٔ جدید شماست. با خودم می‌برم و میارمش تا سال تموم شه. نیاز نیست مدرسه رو تغییر بدید.»

از آن روز به بعد، ناظم دیوصفت مدرسه که همه عین فلان ازش می‌ترسیدیم، شد فرشتهٔ مهربان من. توی راه برایم بیسکوئیت می‌خرید و باهم سوار اتوبوس می‌شدیم. ناظمی که می‌ترسیدم یک روز در انباری مخوف ته حیاط زندانی‌ام کند شده بود رفیق پنهانی‌ام آن‌چنان که «نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست.»

آشنا داشتن در آن نیم‌سال بزرگترین شادی دوران دبستان من شد. اولین‌باری که در شهری غریب، غریب نبودم.

آدمیزاد در زندگی چه آرزوها و شادی‌هایی دارد. چه کسی باور می‌کند این آرزوها را؟

فقط یک غربت‌نشین می‌داند.

#هدا_ترخان

1 year, 7 months ago

عمیقاً معتقدم وقت انجام هر کاری باید سکوت کنی و آنقدر این سکوت را ادامه بدهی تا نتیجه‌ها کارت را نشان بدهند.
با این‌همه، گاهی شفا در جزئیات است.

خیلی‌وقت‌ها خیال می‌کنید در افسردگی بزرگی گیر افتاده‌اید اما درمانش خیلی ساده است. فقط پیدایش نمی‌کنید. فقط کسی نیست نشانتان بدهد. این‌ها از بدبختی سکوت است. کسی نمی‌داند دارید چه می‌کنید و همین ندانستن یعنی بستن راه کمک‌ها.

درهرصورت شما فعلاً همین جمله را از من داشته باشید:

خیلی‌وقت‌ها شما افسرده و عصبی نیستید، تنها نیاز دارید مدتی تنها باشید.
همین دیگر.

#هدا_ترخان

1 year, 7 months ago

روی تراس دفتر قلم‌زن که بایستی، پشت‌بام‌های مجاور کف دستت است. چند وقتی است پشت‌بام‌ بالای کفش‌فروشی شده است پاتوق عشاق. می‌آیند و دل و قلوه‌های بصری‌شان را نثار هم می‌کنند.
من گاهی وقت استراحت از آن بالا، خداوار، با یک لبخند کج ژکوند نگاهشان می‌کنم. یک ننه‌بزرگ درون دارم که دعا می‌کند رابطه‌شان از آن هچل‌هفتی‌های وقت‌پرکنی نباشد. از آن‌ها که داری‌شان برای مزه‌دار شدن وقت سیگار. پر کردن عریضه. یا جهت بیکاری.
دعا می‌کنم اما ته دلم گواه بد می‌دهد.

چندوقت پیش اتفاقی میان آهنگ‌های یک‌ کانال به آهنگی رسیدم که ترجیع‌بندش این بود: «تو بری من می‌شم کج...» یک همچه‌چیزی. درست یادم نیست. خنده‌ام گرفته بود. همان لحظه آمدم بنویسم در رابطه‌های امروزی آدم‌های کجی خواهید دید که ناگهان ترانه به سمت فحش‌های چیزدار رفت و من با دهان باز، مانده بودم که چه شد وضعیت عاشقانه‌ها به این‌جا رسید.

عشق همیشه برایم پیچیده بوده و این روزها بیشتر. آن‌قدر که شکل و شمایلش عوض شده. آنقدر که معناها تغییر کرده. وقتی فرهنگ واژگانی در نسل‌ها تغییر می‌کند معلوم است که زبان عشق هم متفاوت می‌شود.
هی یادم می‌آید به حرف آقای کاف. سال‌ها پیش. داستانم را که خواند گفت: «به‌نظرت نسل امروز درگیریش با مسائل عشقی اینطوریه؟»
راست می‌گفت. آن‌قدر راست گفت که من دیگر جرات نکردم بروم سراغ عشق. جنگ و خون را بهتر می‌فهمیدم. از آن پس فقط از جنگ‌ها نوشتم. غم‌انگیز است. می‌دانم. ولی به‌درک. مهم این است که هیچ‌وقت قرار نیست کج‌ بشوم.

#هدا_ترخان

1 year, 9 months ago

بله نسیم جان، تنها ماندن با اثر بلندی که برای کسی خوانده نشده، خیلی وحشتناک است.
این که هر روز در تنهایی خودت چند آجر به یک دیوار بلند اضافه کنی و هیچ مطمئن نباشی تهش چه می‌شود.
در تاریکی با فانوسی کوچک راه بکشی و خودت را جلو ببری. گاهی خسته بشوی، گاهی کیف کنی، گاهی هم بی‌نهایت بترسی.

امروز صبح اما با خودم عهد کردم به هیچ‌چیز فکر نکنم و فقط برای چشمان مخاطبم ارزش قائل شوم. شده حتی یک نفر.
متنی که با قطره‌‌های دل نوشته شده بالاخره راهش را باز می‌کند تا دل مخاطب. از اولین روز قلم برداشتنم یقین داشتم. یقین دارم. یقین خواهم داشت.

قسم به همین قلب‌ها و دست‌ها و اشک و لبخندهایی که پای پست‌هایم می‌گذارید.

#هدا_ترخان

1 year, 9 months ago

دیگر بزرگترین ترس زندگی‌ام را می‌دانم فلانی. من از کم و زیاد شدن تنهایی‌ام می‌ترسم.
مثل دیوانه‌ها می‌ترسم تنها باشم و نباشم.
می‌ترسم آن‌قدر شلوغی و کارها و آدم‌ها زیاد باشند که دستم به تنهایی‌ام نرسد. می‌ترسم آن‌قدر تنهایی‌ام زیاد بشود که سینه‌ام را تنگ کند.

حس می‌کنم رابطه‌ام با تنهایی از آن رابطه‌های مریض است. از آن‌ها که هم می‌خواهی‌اش هم نمی‌خواهی‌اش. از آن‌ها که با دوست پریشانم و بی‌دوست پریشان.
مثلاً این روزها دارم از نداشتنش دق می‌کنم. دلم تنهایی می‌خواهد. تنهایی کمی طولانی. دلم برای خودم تنگ شده. برای شنیدن صداهای توی سرم. برای حرف زدن با خودم. برای بدوبیراه گفتن به خودم. دلم تنگ شده بنشینم هی سنگ‌هایم را وا بکنم با خودم. از خودم سوال‌های بی‌ربط بپرسم. خودم را بفهمم.
این روزها خیلی خودم را نمی‌فهمم. خیلی سرگردانم در فهمیدن دیگران. دارم می‌دوم و نمی‌فهمم کجای راهم. مثل سرگردانی توی یک کویر بی‌انتها که مطمئنی جلوتر سایه‌ای نیست برای لَختی ایستادن و نفس تازه کردن.

دلم برای خودم تنگ شده.
کجایی خودم؟
نیازت دارم.
بیا لطفاً!
سریع‌تر.

#هدا_ترخان

1 year, 9 months ago

دوست‌داشتنی و به‌یاد ماندنی دیشب زندگی دوباره به من گوشزد کرد که همیشه نمی‌شود روال زندگی بر طبق برنامهِ از پیش تعیین‌شده جلو برود. خط‌کشی ندارد که بین بایدها و نباید‌ها را خط بکشی و کارها و مناسبت‌ها با هم تداخل پیدا نکند. برعکس هرشب، هم‌کارم دیر کرد و…

1 year, 9 months ago

دوست‌داشتنی و به‌یاد ماندنی
دیشب زندگی دوباره به من گوشزد کرد که همیشه نمی‌شود روال زندگی بر طبق برنامهِ از پیش تعیین‌شده جلو برود. خط‌کشی ندارد که بین بایدها و نباید‌ها را خط بکشی و کارها و مناسبت‌ها با هم تداخل پیدا نکند.
برعکس هرشب، هم‌کارم دیر کرد و نتوانست به موقع شیفت را از من تحویل بگیرد.
اولین جلسه این دوره کتاب‌خوان با بررسی آثار نویسندگان فرانسه شروع شد. و اولین کتاب هم بیگانه اثر آلبر کامو بود.
به اجبار در همان شرایط وارد جلسه آنلاین شدم. استاد ترخان در حال صحبت بود. به چشم هایم زیباتر از همیشه شده بود.
کمی لاغرتر و جمع‌تر به‌نظر می‌رسید ولی صورتش می‌درخشید. مثل مادری بودم که بعد از مدت‌ها دوری فرزند عزیزش را می‌بیند. این حس من نه بخاطر این است که ایشان اولین استادم هستند را دوست دارم. خیلی از دوستان این موضوع را بیان می‌کنند. آن‌قدر خوش‌رو و انعطاف‌پذیر هستند و آدم از برخوردشان انرژی می‌گیرد که امکان ندارد با چند ساعت هم‌صحبتی زود از خاطر برود.
ساعت‌ها بیکار بودم. درست در همان ساعتِ شروع جلسه سیل مسافر رسید. تا هم‌کارم بیاید یک چشم به گوشی و یک چشم به مشتری داشتم.
گوشه دنجی چشم به گوشی دوختم تا تاکسی سر برسد. بقیه جلسه را در تاکسی دنبال کردم. هنسوری همراه نداشتم. راننده رادیو را خاموش کرد و کنجکاوانه به صدای موبایلم گوش داد.
بعد از چند دقیقه مشتاق شد و در مورد چیزی که گوش می‌دادم پرس‌وجو کرد. در مسیر به بحث در حال جریان علاقه‌مند شد و از من در باره کتاب مورد بحث پرسید. با این‌که تمرکزم را می‌گرفت ولی اشتیاقش به دانستن مرا مجاب کرد که جوابش را با حوصله بدهم. گفت که خیلی به تاریخ علاقه دارد و هرجا مطلبی در باره تاریخ گذشته می‌بیند، می‌خواند. آخرهای جلسه به مقصد رسیدم. از معطل کردن راننده متوجه شدم که به بحث جلسه دل‌بسته و دوست دارد تا پایان همراه باشد. وقتی به او گفتم که شرکت در جلسه آزاد است و هرکس با داشتن آدرس لینگ می‌تواند شرکت کند، آن‌قدر خوشحال شد که کرایه از من نگرفت.
می‌خواهم بگویم در دنیای که فقط پول حرف اول را می‌زند، باز کسانی هستند که خالصانه آموخته‌های‌شان را در اختیار دیگران می‌گذارند و دیگران را تشویق به آموختن می‌کنند.
خانم ترخان عزیز در قلب خیلی‌ها جا دارید.
@hoda Tarkhan

1403/9/1

1 year, 9 months ago

ایستاده‌ام لبهٔ همان چاه. همانی که در بندبند دیواره‌هایش صدای فریاد است. تویی و خودت. تویی و خودت. تویی و خودت. زندگی همین را مدام تکثیر می‌کنید.
اسمش را می‌دانی چه گذاشته‌ام؟ «ملاقات‌هایی از جانب عفریتهٔ مرگ». اسمش را دوست نداشتی. این یکی را چی؟ دوستش داری؟ من دوستش دارم. من هرچه را به تو برسد دوستش دارم. عددها را. یک. دو. سه. کی رسیدیم؟
امشب می‌خواستم این پوست افعی را بدرم و فریاد بکشم که چرا از من رفته‌اند؟ آن کلمه‌ها. آن جادوها. همان نشانه‌ها که سوسو می‌زنند و هی می‌پرند و مثل آن مهتابی‌های دم اسکله پرپر... می‌پرند و می‌سوزند و در و دیوار و گلدان‌هایی که تازه کاشته بودم می‌سوخت... یادت هست؟ هزار بار.
فلانی، آدمیزاد چه تنهاست. مثل نوشا. مثل حسینا. همانطور که ایستاده است. مثل مجسمه‌ای مرمرین. و باد می‌وزد میان موهاش. موهاش. بوی خاک می‌آمد از موهاش. بوی تن. بوی تنانگی. آدمیزاد چه تنهاست. موزر معصوم سنگین است. سرد است. جادو از همان‌جا می‌آید.
من ترسیده بودم. از رفتن جادویم ترسیده بودم. از رفتن آن کلمه‌ها. دیدم به قدر کافی تنها نیستم. به قدر کافی آشفته حتی. باید آشفته باشی. آشفته‌تر.
زوزهٔ گرگ‌ها نمی‌رسد به آن‌جا. ته تاریکی‌های دنیاست و به تازگی سربازی را آن‌جا سر بریده‌اند.
می‌دانم. می‌دانم.
تویی و خودت. تویی و خودت. تویی و خودت.

#هدای_خالی

1 year, 9 months ago

فی‌المجلس
هیچ کجا امن‌تر و نرم‌تر و دلپذیرتر از زیر پتو نیست.
چه لذتی هست آن زیر واقعاً. آدمیزادِ مدام در عجلهٔ مثلا پنج صبحیِ فلان‌فلان‌شده فکر کرده توی این دنیا چه در انتظارش نشسته که آن زیر را ول می‌کند و از تخت‌خواب دل می‌کند واقعاً؟!

هذیان‌نویس‌های زنی شدید‌المرضِ جدیدالویروس.
بله.

2 years, 3 months ago

ساعت حزن گرگ‌هاست.
می‌تواند طومارها بنویسد زنی که همیشه اسیر فقدان است. اما، گاهی، کوتاه بودن عمر چیزی در زندگی، عمرش را در قلب طولانی می‌کند.
سعدی این را بهتر بلد است.
آن‌جا که می‌گوید:
«شب‌های بی‌توام شب گور است در خیال...»

همین دیگر!

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••