به گندم‌زار رسیدیم.

Description
گندم‌زار در سر من است؛ به موهایم نگاه کن.
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago

1 year, 10 months ago

دیروز به یک قهوه دعوت شدم؛ تنهایی.

قصه این بود که سارا برایم پروژهٔ تازه‌اش را فرستاد و خواست بخوانم و نظر بدهم.
گفت جستارش را تمام کرده و الان یک متن نیازمند تراش‌های بسیار و ادیت‌های بسیار است.
و برای همین در این نقطه نیاز دارد من از دید یک آدم بیرونی متن را نگاه کنم و بگویم به نظر من، چه قسمت‌هایی لازم است حذف یا ویرایش شوند.
و گفت دلش می‌خواهد برای قدردانی، یک قهوه برایم بگیرد.

گفتم بچهٔ دیوانه! معلوم است که می‌خوانم و در اصل من ممنونم که جستارت را با من به اشتراک گذاشتی.
که خواهش کرد اجازه دهم این کار را بکند چون این یک کار جالب «سارایی» است و دوست دارد بپذیرم.
پس پذیرفتم.

این شد که دیروز را با خودم قرار گذاشتم برای رفتن به این جمع تنهایی.
فهمیدم من در قرار گذاشتن با خودم خیلی راحت‌ترم.
لابد می‌گویید نه پس با خودت هم می‌خواهی راحت نباشی؟ خسته نباشی!
که می‌گویم چاکریم، سلامت باشید.

ولی خوب است دیگر…
دیگر اضطراب ندارم اگر قرار را ست کنم و روی مود رفتن نباشم چه؟
اگر در لحظهٔ آخر دلم بخواهد کنسل کنم؟ آدم‌ها که مسخرهٔ پدر من نیستند و بدیهی‌ست فحشم می‌دهند.
ولی خودم، بی‌که ساعت یا جای دقیقی تعیین کرده باشم، رفتم نشستم در کافه‌ای و قهوه‌ای که مهمان سارا بودم را سفارش دادم.
و در آهستگی، با کلماتش لاس زدم.

و چه جستاری اسماعیل! پشم به تنم نمانده بود. از تصویرهای دقیق و تحلیل‌های عمیق.
از حرف‌هایی که گرچه تازه نیستند، ولی در بیان بسیار نو هستند و ناب.
هر کسی جسارت پیدا کردن این‌ها در خودش، و شجاعت بیانش را ندارد.
از زنانگی و تن. دوستی و دشمنی با تن. نقش مردانگی در احساس یک زن به تن خودش.
و هزار حس و حرف جالب که در هر خطش آرزو کردم کاش می‌شد همه این‌ها را بخوانند. مثلا شمیم و مازیار از دید یک مرد بخوانند؛ یا لااقل سارا بخواند (سارای دیگر).
چون از اتفاق، این دو سارا انگار بی‌که به هم نزدیک باشند، این جستارهای اخیرشان بسیار نزدیکند به هم.

کاش مثلا یک مجموعه جستار می‌شد درست کرد، از نوشته‌های این دو سارا و همهٔ زن‌های دیگر.
کاش همه بتوانند بخوانند.
اما نمی‌شود دیگر؛ چرا؟

چون ما زنیم!

معلوم نیست دو فردای دیگر چه در انتظار زندگی‌هامان باشد و از نظر جامعه، زنی که الان دختر کسی‌ است و معلوم نیست بعدا قرار است همسر چه کسی باشد و مادر چه کسی، زشت است این همه عریان بنویسد از پستوهای زندگی‌اش و زخم‌هایش.

بهرحال در میان همهٔ حسرتی که از پنهان ماندن این روایت‌ها داشتم،
اینکه لااقل من داشتم می‌خواندمش، خیلی داشت کیف می‌داد.
قهوه‌ام تمام شده بود و جستار به نیمه رسیده بود.

پس یک دمنوش به‌لیمو و پرتقال هم سفارش دادم که آن هم خیلی چسبید. پولش را البته خودم دادم متاسفانه.

آن وسط‌ها حس کردم لازم دارم نکاتی بنویسم که یادم نرود.
از خانم قشنگ کافه‌چی خواهش کردم اگر امکانش را دارد یک کاغذ و خودکار برایم بیاورد.
کاغذ نداشتند ولی طفلکی نخواسته بود به من نه بگوید؛ پس یک تکهٔ دراز از کاغذ دستگاه فیش پرینتر را کنده بوده و آورده بود.

دیگر هوا داشت تاریک می‌شد و من یک فنجان خالی از قهوه، یک لیوان خالی از دمنوش، و یک کاغذ دراز پر از جمله‌های درخشان سارا داشتم؛ و چندتایی پیشنهاد برای تغییرش.

بله دیگر این آیین جالب سارا-سمیرایی اجرا شد.

?سمیرا طلیم‌خانی

@gandomzaaar

1 year, 10 months ago

بیا و من را ببین..

برای روز بارانی تهران

@vaaezplaylist

1 year, 10 months ago

جلسهٔ آخر؛

قرار بود کسانی بیایند و جستارهای ما را بشنوند و نقد کنند.
آن شب برای من خیلی دریافت داشت.
نه مشخصا نقدها، که همهٔ اتفاقاتی که افتادند و احساساتی که بیان شدند.

هنرجوهایی که چند ترمی از ما جلوتر بودند، جستارهایمان را شنیدند و تحلیل کردند.
خیلی کار سختی بود؛ آن‌هم در شرایطی که خودشان خسته از یک کلاس سه ساعته بودند. دمشان گرم!

همه‌شان به طور کلی از گروه‌مان تعریف کردند و گفتند انتظار این نوشته‌ها را نداشته‌اند.
از مهرشان که گذشتیم، نقدها شروع شد. و ما در سکوت، شنونده بودیم.

برایم مهم بود نظراتشان روی جستار خودم را بنویسم برای روزی که می‌خواهم ‌ویرایش کنم.
یک صفحه از دفتر مازیار را قرض گرفتم، خودکارش را هم.
چیزهای جالبی هم ثبت کردم انصافا:

-فلانی مایل بوده وقتی موضوع عشق است، از یک اتفاق عمیق‌تر بشنود نه یک عشق زمینی.
-فلانی می‌گوید اساسا موضوع عشق و رابطه برایش جالب نبوده و این‌ها را که همه می‌نویسند.
-فلانی کسشر گفت.
-فلانی گفت ارجاعاتم به فیلم‌ها و کتاب‌ها را دوست داشته.
-فلانی می‌گوید تصاویر زنانه در جستارم خوب هستند ولی باید بیشتر می‌بودند.

نظرات روی جستارهای بقیه را هم با دقت شنیدم؛ چون یک جورهایی همهٔ کارها را با هم پیش برده بودیم و برایم مهم بود.
یک جاهایی تعجب کردم.
گاهی از نظر گذاشتنشان روی شخصیت به جای متن، گاهی از شدت نشنیدن.
مثلا من حس کردم جستار هانیه اصلا درست شنیده نشده. البته که آن‌ها آنجا بودند که نقد کنند و ما به قاعده، باید شنونده می‌بودیم و بودیم.

ولی در مورد جستار هانیه، حس کردم یک جای کار می‌لنگد.
چطور کسی نگفت جملهٔ آخرت تکان‌دهنده بود؟ چطور کسی هیجان‌زده نشد از انتخاب موضوعش؟ حتی کسی گفت با موضوعت چندان نمی‌شد ارتباط گرفت پس برای من جالب نبود.

کلمات بین جمع می‌چرخیدند و من داشتم فکر می‌کردم آیا من می‌توانم الان روی نقدشان نقد بگذارم؟
چقدر می‌شود این قضاوت‌ها را درست دانست؟ اصلا درست و غلطی وجود دارد؟
نکند من فاز تقابل بین «ما» و «آنها» گرفته‌ام که انقدر میل به واکنش دارم؟

اصلا تمایلی به دفاع از جستار خودم نداشتم، حتی آن حس شکستنی که در خودم داشتم، برایم جالب بود.
فکر می‌کردم چه جالب! جهان این شکلی‌ است.
گاهی همهٔ سربالایی‌ها و دویدن‌ها و گذشتن‌هایت از نگاه آدم‌ها دور می‌ماند. و آنجا که ایستاده‌ای و با لبخندِ رضایت، نفس عمیقی می‌کشی و به خودِ خسته‌ات افتخار می‌کنی، کسی می‌بیندت و می‌گوید تو که راهی نیامده‌ای فکر می‌کنی به جای مهمی رسیدی!
به خودم گفتم تاب صاف نگه داشتن چهره‌ات را داری؟
از ادامهٔ راه مایوس می‌شوی یا یاد می‌گیری و جلوتر می‌روی؟
به همهٔ این‌ها فکر می‌کردم ولی قصد نداشتم دفاعی از خودم کنم.
حس می‌کردم بحث به درازا می‌کشد و انرژی‌اش را نداشتم.

اما از کنار نقدهای جستار هانیه نتوانستم بگذرم.
واقعا بحث دفاع از همکلاسی و این‌ها نبود؛ حس کردم خب اینجا فضای نقد و تحلیل است و من باید آنچه لازم است بگویم.
از شمیم پرسیدم می‌توانم نقد روی نقد بگذارم؟
گفت می‌شود.
و من دلیل مخالفتم با نظراتشان روی جستار هانیه را گفتم.

حرف‌‌های دیگری هم زده شد؛ سارا چیزهایی از جستار من و هانیه گفت.
و در مورد شکل قضاوت سوال پرسید.
مازیار از نظراتشان تشکر کرد و بعد، از اشتباه بودن شکل تحلیلشان گفت.
قیافه‌هاشان کمی طفلک شد.
بعد شمیم توضیح داد اینجا اصلا ممکن نبود نقد اصولی انجام شود و آنها تقصیری ندارند.
و تمام.

ولی دریافت من از آن شب تمام نشد. اتفاق جالب این بود که دیدم بچه‌ها بعد از کلاس ایستاده‌اند و با هم حرف می‌زنند. یک جوری که هیچوقت دیگر ندیده‌ بودمشان.
بنظرم رسید انگار همه به هم نزدیک‌تر شده‌اند.

بعد هانیه برایم عکسی فرستاد از دفترش که اسمم را نوشته و جلویش قلب گذاشته. حس خوبش به رفتارم را گفت و من گرچه آب شدم از آن همه مهرش، گفتم باور کن بحث دفاع و این‌ها نبود و نظراتم کاملا واقعی بودند و جستار تو برای من فوق‌العاده بوده!

و بعد، سارا پیام داد که
«دمت گرم نقد رو شروع کردی!
داشتم فکر می‌کردم اگر شماها حرف نمی‌زدین من می‌اومدم این حرفا رو همین طوری این‌جا می‌گفتم به تو.
در صورتی که جاش همون‌جا بود.»

حالا من که خودم آن لحظه اصلا حس من می‌دانم واکنش درست چیست نداشتم.
ولی یاد یک جمله از مشاورم افتادم که سال‌ها پیش گفته بود «حرف نگفته رو می‌شه همیشه گفت، حرف گفته رو دیگه کاریش نمی‌تونی کنی.»
سارا انگار بی‌ که بداند، پاسخ او را داد.
بله بعضی حرف‌ها را باید به جایش زد.
بعدا دیگر نمی‌شد کار خاصی برای بغض هانیه کرد.

خلاصه با این همه اتفاق جالب‌انگیز، جستار با شمیم تمام «نشد». ترم‌های دیگر هم هست.
باید دید شمیم باز هم چیزهای به درد بخور بلد است یادمان دهد یا نه.
کاش یک بغل هم در درسنامه‌اش بگنجاند. چون خیلی ازش خوشم می‌آید بابا!

#جستارباشمیم

?سمیرا طلیم‌خانی

@gandomzaaar

1 year, 10 months ago

ترم اول جستار با شمیم تمام شد.
وقت گفتن این است که چه دریافت‌هایی داشتم.
باید بگویم بخش زیادی از این دریافت‌ها به همین جلسهٔ آخر برمی‌گردد که خیلی موقعیت جالبی بود.
ولی قبلش از خود کلاس می‌گویم.

من یک جورهایی اتفاقی این دوره را رفتم. شمیم را از مدت‌ها پیش در اینستاگرام دنبال می‌کردم و فراخوان دوره را در صفحه‌اش دیده بودم و عبور کرده بودم.
بعد صدیقه و سارا گفتند می‌خواهند این کلاس را بروند و گفتند تو هم بیا خوش می‌گذرد.
من هم یک نگاهی به خودم انداختم که خیلی وقت بود در یک روزمرگیِ آغشته به افسردگی گم بودم و این دعوت برای خوش گذراندن با نوشتن، بهترین کاری بود که می‌شد برای خودِ تاریکم بکنم.
پس رفتم.

البته که برایم هم جالب بود جهان جستار را از دریچهٔ نگاه شمیم ببینم؛ که از دور کمی می‌شناختمش و می‌دانستم در این زمینه یک‌جورهایی بچه معروف است.
انصافا با دریچهٔ جالبی هم مواجه شدم.
شمیم چیزهای خیلی به درد بخوری از جستار بلد بود و خیلی جالب یادشان می‌داد.

چه چیز در او برایم خوشایند بود؟

رها بودنش. هیچ حس نمی‌کنی در بند بزرگ به نظر رسیدن یا به رخ کشیدن دانسته‌هایش است؛ در حالی که تو می‌فهمی بسیار می‌داند.

اقتدارش در عین مهربانی و دلسوزی؛
بی‌که مثل خیلی از معلم‌های حوزهٔ هنر، با ایگوی برجسته‌اش شخصیت یا اثر دیگری را خرد بشمارد.

شیوهٔ حرف زدنش در حالی که گاهی با انگشتانش بازی می‌کند و موقع تاکید روی جمله‌های عمیق‌تر، مچ‌ها را خم می‌کند و پنجه‌هایش را جمع می‌کند سمت خودش.

شکل نوشتنش روی تخته، و مشخصا کلماتی که عامدانه با آن خط عجیبش نامفهوم می‌نویسد تا تو ندانی چیست تا وقتش برسد.

شکل تأملش در شنیدن کلمه‌ها، وقتی به کسی می‌گوید «فلان تکه را دوباره بخوان.»

سکوت‌های به جا و فضا دادن به آدم‌ها برای اینکه مسیر خودشان را بروند.

اهمیتی که برای حفظ حریم شخصی آدم‌ها قائل است و مدام روی آموزشش تاکید دارد که «روی متن حرف بزنید نه روی شخصیت کسی».

تحسین‌های درست و نقدهای دقیق که کمک می‌کنند قدم بعدی را برداری.

و‌ دو رفتار بارز که همیشه از او در ذهنم می‌ماند؛
یک شب یکی از همکلاسی‌ها اعتراف کرد که بخاطر تخریب فلان استاد، دیگر نمی‌تواند بنویسد. و اشکش در آمد.
من فکر کردم شت! چه آچمزی شدیم! بیچاره شمیم الان باید چه بگوید؟
اما او اصلا شبیه بیچاره‌ها نبود و خیلی محکم، یک حرف‌های خوبی زد که فکر کردم دمش گرم!
بدون آنکه آن استاد را زیر سوال ببرد، دلیل کار او را توضیح داد و در عین حال همدلی کرد و انگیزه داد برای دوباره نوشتن.
و عجیب‌تر اینکه شکل دلگرمی‌اش واقعا کار کرد. همکلاسی‌مان هفتهٔ بعدش با یک متن آمد که فوق‌العاده بود.
پسر پشم‌هایمان ریخت!

یک شب هم من حس کردم نقدهایی که دارم از تک تک اعضای کلاس می‌گیرم خیلی گیجم کرده‌اند و پیش‌برنده نیستند؛ غر زدم که اصلا شما نمی‌توانید به من کمک کنید.
و آخر کلاس شمیم خواست متنم را برایش بفرستم دوباره بخواند. که کمکم کند.
خیلی نایس نبود؟

این از شمیم که معلم خیلی عزیز و مرد قشنگی‌ست.

اما بچه‌ها؛
از همان جلسات اول فهمیدم این بچه‌ها خیلی جالب‌اند و غیر از معلم، قرار است چیزهای زیادی از بچه‌ها هم یاد بگیرم.
نه فقط از نوشته‌ها، که از خودشان.

از خودشان در شیوهٔ زندگی کردنشان و شکل نگاهشان، از خودشان کنار هم، خودشان در تقابل با هم.
یعنی ماهیت حضور این آدم‌های رندوم در یک کلاس، برایم جذاب بود.
آدم‌هایی با جهان‌های به غایت متفاوت، که میل دارند شیوهٔ زیست هم را بفهمند.
واقعا تفاوتشان جالب بود. هرکس شیوهٔ نوشتن خودش را داشت و اساسا نگاه خودش.
هر جلسه هیجان داشتی ببینی چه کسی متنش به کجا رسیده.
همان جلسه‌های اول دو جستار تقریبا تمام شده داشتیم از هانیه و مازیار که جدا جذاب بودند!
مازیار همان آقای میم است که قبل‌تر همینجا از او نوشته‌ام.
همان آقای تحلیلگر ریزبین؛ که کماکان با او حال نمی‌کنم. ولی مجبورم اعتراف کنم دقیق‌ترین تحلیل‌ها را می‌کرد.

اساس بودن در اتمسفر کلاس و شنیدن متن‌ها و نظرات و نقدهای همه واقعا برای من دریافت داشت. چون صرفا نظر مثبت یا منفی نمی‌شنیدی. تحلیل می‌شنیدی.
جالب‌تر اینکه حتی اگر گاهی همه با هم هم‌سو بودیم، دلایل موافقت یا مخالفتمان فرق داشت.

یک‌بار همه با بخشی از متن مازیار مشکل داشتیم؛ ولی دلایل کاملا متفاوت بود (بهرحال خیلی کیف داشت یک‌بار هم ما زدیم مازیار را پوکاندیم.)

خلاصه اینکه خوشم می‌آمد کنار آدم‌هایی هستم که هم نگاهمان متفاوت است و هم در عین حال، جمع خودمان را شکل داده‌ایم. فضای امنی که با هم از عمق ذهنمان می‌نویسیم، زخم‌هایمان را نشان می‌دهیم و نمی‌ترسیم زشت به نظر برسیم.

اما در مورد جلسهٔ آخر، در نوشتهٔ بعد بخوانید.

#جستارباشمیم

?سمیرا طلیم‌خانی
@gandomzaaar

1 year, 10 months ago

یهو به خودت میای می‌بینی از اضطراب، بی که حواست باشه، همهٔ روز انقدر دستت رو مشت کردی که انگشتات درد می‌کنن.
و این فقط بخشی از زیبایی‌های این زندگی تخمیه، عزیزم!

1 year, 10 months ago

«زندگی دکمه نداره بزنی خاموش شه؛ پس ناگزیریم.»

1 year, 11 months ago

یک ویژگی عجیب بعضی آدم‌ها هم این است که نصف حرفشان در سرشان می‌ماند و با نصفه‌ای که می‌گویند، انتظار دارند تو منظورشان را بگیری و اگر نگرفتی، مشکل هوش توست.

پریروز با برادرم می‌رفتیم دفتر که گفت «راستی رسیدیم، یادم بنداز… اول یه سر باید برم بازار رنگ بگیرم بیارم فلانی یه لکه گیری کنه…»
گفتم خب مگه رسیدیم نمی‌ری بازار؟
گفت چرا دیگه.
- پس چیو یادت بندازم دیگه این که نمی‌‌شه یادت بره. داری می‌ری بازار رنگ بگیری دیگه.
+نه بابا اینو نمی‌گم یادم بندازی که
یچیز دیگه رو می‌خواستم بگم…نمی‌ذاری که!
-وا! تو ادامه جمله یادم بنداز همینو گفتی! من چه می‌دونم تو ذهنت چی بوده و چی می‌خواستی بگی!

که خودش خنده‌اش گرفت و گفت خب ذهنم شلوغ است و این‌ها.

مامانِ سارا هم زنگ زده گفته شاید بیاید تهران که برود خانهٔ خاله‌اش و شاید یک سری هم به او بزند.
بعد سارا از زبان خواهرش شنیده که مامان قرار است برود خانهٔ سارا و شام بپزد و بقیه هم بیایند آنجا.
و سارا پوکرفیس شده که اصلا محتوای مکالمه‌اش با مامان این نبوده و نمی‌داند این تصمیم کجای سر مامان بوده که به او نشانش نداده.

بعضی‌ها هم که اصلا با تو کاری ندارند. فقط گاهی کلمه‌هایی تصادفی از مکالمهٔ ذهنیشان به بیرون پرتاب می‌شود.
یادم هست یک‌بار خانهٔ خاله داشتیم شام می‌خوردیم و پسرخاله‌ام در حالی که سرش در بشقابش بود، یک لحظه سرش را آورد بالا و گفت: «… البته، …»
به قرآن که همین فقط! البته.
یعنی نه ما را در جریان جملهٔ قبلی‌اش گذاشت و نه بعدی.

یک پدیدهٔ جالب دیگر هم هست که در پدر و مادرهای جالب‌‌مان رویت می‌شود.
بله؛ الله اکبر!

بابا وقتی نماز می‌خواند، از انجام کارهای دیگر باز نمی‌ماند.
چونکه با خداوند ندار است. پس هرجا لازم باشد، اشاره‌هایی در جهت انجام کارهای مختلف می‌کند و همه چیز را راست و ریس می‌کند.
گاهی ولی نامفهوم است و کار روی زمین می‌ماند.
یک‌بار حین نماز تلفنش داشت زنگ می‌خورد.
گفت الله اکبر.
برادرم یک نگاهی به اطراف کرد و متوجه نشد باید چه کند.

بابا که نمازش تمام شد، خیلی شاکی، گفت چطور نمی‌فهمی که منظورم این است که تلفنم را بردار، جواب فلانی را بده و بگو به او زنگ می‌زنم.
وا! یک الله اکبر این بود معنی‌اش مرد حسابی؟

یک‌بار هم مامان هانیه وسط نماز گفته بود الله اکبر. چند بار. هانیه یک نگاه به گاز کرده بود دیده بود شعله‌ای روشن نیست، چند چیز دیگر را هم چک کرده بود و مایوس از پیدا نشدن مشکل، منتظر مانده بود نماز مامانش تمام شود.
مامان چه گفته بود؟
«مگه نمی‌گم بدو برو پایین به زندایی‌اینا بگو نرن وایسن با هم بریم؟»

?سمیرا طلیم‌خانی

https://t.me/GandomZaaar

1 year, 11 months ago

خوشحالی امشبم این است که از اسنپ‌فود کوفته تبریزی سفارش دادم و خیلی خوشمزه بود!
ببین، خیلی‌ها!
اصلا به به!
مزهٔ کوفته‌های خاله را می‌داد.
خیلی وقت است به خاله گفته‌ام یک روز نهار می‌آیم پیشت برایم کوفته بپز. و هی می‌گوید پس کِی؟ هی نمی‌روم.

مامانِ نرمین هم قرار است برایم کوفته بپزد. این یکی باج است. یک‌بار از من خواستند دعا کنم که نمی‌دانم چه بشود، گفتم باشه ولی اگر شد، به جایش یک روز برایم کوفته بپزید.
پذیرفتند. و دعایم گرفت و آن چیز شد.
حالا یک کوفته هم از آنجا طلبکارم که یک قرن است قرار است بروم نقدش کنم که هی می‌گویند بیا و هی نمی‌روم.
ولی خیالم راحت است آن کوفته سهم من است و یک روز می‌روم می‌گیرم.

خیلی خوشم می‌آید از این قُلدری‌های شکمی‌ام.
حالا همچین غذابخور هم نیستم‌ها! ولی همان حجم کمی که می‌خورم برایم مهم است به درد بخور باشد.

یک‌بار هم از بیمارستان رسیدم و طبق عادت، داشتم می‌رفتم دوش بگیرم که دیدم چه بوی سیر و باقالا‌قاتقی پیچیده!

فکر کردم طبقه پایینی‌ها باقالاقاتق دارند و تا من دوش بگیرم، می‌خورند تمام می‌شود.
پس با همان لباسِ نداشته از حمام آمدم بیرون و تلفن را برداشتم زنگ زدم ملاحت. دوست و همسایه رشتی که بیخودی خیلی هم من را دوست دارند و این‌ها.
گفتم شام چی دارین؟ باقلا قاتق؟
گفت نه مرغ داشتیم الان جمع کردم.
-دروغ نگین؟
+نه به خدا!
-وای پس این بوی غذای کیه؟ فکر کردم مال شماست! زنگ زدم سهممو نگه دارین تا از حموم بیام.
+ تا تو دوش بگیری الان برات درست می‌کنم دختر قشنگم، کاری نداره.

و واقعا کرد!
از حمام آمدم و باقلا قاتق خوشمزه خوردم و خیلی کیف داد.

همسایه انقدر پررو؟
خیلی از خودم خوشم می‌آید.

?سمیرا طلیم‌خانی

https://t.me/GandomZaaar

1 year, 11 months ago

اخیرا روایتی از کیارستمی دیدم که در آن قصهٔ ساخت فیلم شیرین را می‌گوید.
خوشحال می‌شوم نامش دوباره آمده بالا؛ و در خاطرات محو نوجوانی من گم نمی‌ماند.

یادم می‌آید چند وقت پیش، در نامه‌ای به صدیقه، ناگهان یاد شیرین افتاده بودم؛ حالا تکه‌ای از آن نامهٔ کاملا خصوصی را می‌خوانید:

«خانم صدیقه سلام.
فرموده بودین احتمالا نمی‌توانم نامه را بخوانم. من کلمه به کلمه‌اش را فهمیدم و حتی یک کلمه برایم مبهم نبود.
چرا؟ آفرین چون من بچه زرنگم! چه‌قدرر هم خط شما نمک است به قرآن!

بامزه می‌شد اگر حواسم می‌بود و از اول تا آخر خواندنش، از خودم فیلم می‌گرفتم. ری‌اکشن صورتم حتما جالب می‌شد.
اوایلش پر بودم از لبخند. وسط‌هایش اینطوری بودم که: «آاااا…»
و رو به پایان، چشمانم تر شدند.
آنجا که گفتی حق دارم قلبی از آن خودم داشته باشم.
خیلی قشنگ گفتی بابا! بنظر خودم هم حق دارم. ولی مردم شعور ندارند و حق من را نمی‌دهند.

از ری‌اکشن صورت گفتم چیزی یادم آمد!
نوجوان که بودم فیلمی آمده بود به اسم «شیرین».
سی‌دی اش را خریده بودیم. خانوادگی گذاشتیم ببینیم که بنظر خانواده مسخره آمد و خاموشش کردند. من ولی کنجکاو شده بودم که آن همه صورت چه بودند. بعدتر که تنها شدم، فیلم را گذاشتم که کشفش کنم.
از اول تا آخرش را دیدم.
داستان چه بود؟

روایتی از خسرو و شیرین نظامی، بی‌ که خسرو و شیرینی ببینی!
صرفا صدایی از روایت را می‌شنیدی، و چندین بازیگر زن که زل زده بودند به پردهٔ سینما و تو شاهد واکنش‌های صورت آن‌ها بودی.
تصاویری بسته از تک‌تک صورت‌ها، که گاه پر می‌شدند از لبخند و گاه آرایش‌شان می‌ریخت از گریه.

بنظر خانواده مسخره آمده بود، ولی من جدی جدی از اول تا آخرش را دیدم.
روایتی دیدم از صورت‌ها، حس‌ها، لبخندها، اشک‌ها و شوق‌ها… این که خیلی جالب بود بابا! انگار حس کرده بودم این فیلم فرق دارد. حرفی برای گفتن دارد. اشکالی ندارد اگر از نظر بقیه مسخره آمده.
واقعا من در آن سال‌ها بچهٔ عجیبی بودم‌ها! دنبال چه می‌گشتم؟
نمی‌دانم.
ولی جالب این است که کلا یادم رفته بود این قصه را.
تا امشب که از حالات مختلف صورتم در جریان نامهٔ تو ناگهان یادم آمد!
اینکه تا الان این خاطره کجا نشسته بود، نمی‌دانم.

ولی بهرحال دریا ناگهان به یاد آورد، نام همهٔ آن‌ها را که غرق شده بودند!
…»

حالا کیارستمی چه می‌گوید؟
اینکه ساخت فیلم چطور بوده.
می‌گوید شیرین داستان صد و بیست زن است، که نشسته‌اند مقابل یک کاغذ سفید، و او ازشان خواسته به یکی از خاطرات عاطفی-عاشقانهٔ خود فکر کنند، به مدت شش دقیقه.

یعنی زنی شش دقیقه روی صندلی نشسته، در قصه‌های خودش چرخیده، لبخند زده و اشک ریخته. بلند شده، و بعد قصه‌ها و اشک‌های زن بعدی، روی همان صندلی.

می‌گوید فیلم به شدت حقیقی است. زن‌ها انگار به تماشای خودشان نشسته‌اند روی کاغذ مقابلشان. و آنچنان به تصاویر خودشان و خاطراتشان واکنش نشان داده‌اند، که او هربار فیلم را می‌بیند، در آن صورت‌ها و احساسات، چیزهایی تازه کشف می‌کند.

کیارستمی گفت خودش پنجاه بار این فیلم را دیده؛ پس ارزش دارد من هم یک‌بار دیگر ببینمش.
شما هم ببینید دیگر.

?سمیرا طلیم‌خانی

https://t.me/GandomZaaar

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 1 year, 8 months ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 1 year, 11 months ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 1 year, 7 months ago