✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••
نمیبارد اینجا برف
نبارید برف اینجا. نمیبارد اینجا برف. جنوب است چون.
کنار در اتاقم ایستاده. میگوید قم برف آمده. ریحانه گفته. دخترخالهام.
میگویم بگو اینجا هم دارد میآید.
برف.
اینجا.
جنوب.
گناوه.
روی سقف خانهی ما.
نمیبارد.
یک شب اما گول خوردم.
دانهها ریز بودند و سبک. با خودم گفتم برف. چرا که نه، برف. شاید آسمان از دستش در رفته. ولی برف؟ شبنم شاید؟ نه، معمولترین نوع بارش، باران، تنها نوعی عجیب. دانههایِ خیلی خیلی ریز و سبک.
معجزه آدم را شگفتزده و سرخوش میکند. انگار میگوید: طبیعت طرفدار توست. طرفدار زنده بودنت، مشوق زندگی کردنت. ما با توییم. پیش برو.
سرخوشیِ اتفاق افتادن یک پدیدهی معمول به نامعمولترین شکل ممکن، کم از سرخوشی معجزه ندارد. این یکی میگوید: اینطور هم میشود انجامش داد. آنقدر غیرمعمول که گول بخورد دخترکی و خنده سر دهد.
و گاهی فقط باید رفت و برف واقعی را تجربه کرد، در شهری که میبارد برف.
الهه نصیری
من عاشق آدمهایی هستم که اهمیت نوشتن یادداشتهای روزانه را بهم یادآوری میکنند.
و یکی از آرزوهایم این است: همهی آدمهای اطرافم رسانهیی کوچک داشتند و از خودشان مینوشتند. از زندگی معمولیشان. از حس و نظرشان.
نمیدانی چقدر خسته و بیزارم از اینکه یک نفر، یا بهتر است بگویم، عدهیی که میشود همهشان را یک نفر در نظر گرفت، میگویند، و ما گفتههای آنها را تکرار میکنیم. این حیفترین حالت حیف شدن است.
اول از همه «زندگی» حیف میشود. چون بدون نوشتن هر چیز را در کمکیفیتترین حالت ممکن تجربه میکنیم. دیدن، اندیشیدن، احساس کردن.
الهه نصیری
خودت بگسس حتا بهگا برو، مسیرهای عصبی ولی؟ نعععع
فکرش را بکن. صف منظمی از مورچهها. بار به دوش. بار؟ به دوش؟ مگر خرند؟ پس چه؟ از اول: صف منظمی از مورچهها. هر کدام یک تیکه کوفت خوردنی به دوش. دارند میروند. مسیر عصبی توی ذهن من چنین چیزی است. یا چیزی مثل دومینو. هروقت میخاهم کاری که نیاز است تبدیل به عادت شود را انجام ندهم، صدایی کذایی توی سرم پخش میشود: «مسیرهای عصبی، مسیرهای عصبی.» آن لحظه اینجوریام که: ای لعنت سگ بر جد و آباد مسیرهای عصبی. مرتیکهی جاکش. بعد هم مثل یک مورچهی وسواسی که دوست ندارد نظمهای خوشگل را به گند بکشد، برمیگردم سر پستم و نقشم را ایفا میکنم. تا خدای ناکرده مسیرهای عصبی از هم گسسته نشوند یک وقتی.
الهه نصیری
پ.ن: یادداشت در دست تعمیر، به مدت یک سال.
اولویت
پرسیده بودی کدام نوع از نوشتن را بیشتر دوست دارم.
داستان، شعر، یا مقاله.
گفتم هر سه ولی الان مقاله؛
شاید چون برایم دشوارتر است.
ولی نه،
مقاله، یا بهتر است بگویم جستار، و اگر کوچکترش کنم، یادداشت،
اولویت است برایم چون «از خود نوشتن» را اولویت میدانم.
الهه نصیری
تو و آن روی سگت
در بالکن را باز گذاشته. صندلیاش را از داخل به در تکیه داده و نشسته. احوالش گهطور است. از آن وقتها که آدم با خودش میگوید «خب ریدم من به این زندگی».
بعد با خودش فکر میکند: «درست است آدم ریدنش به زندگی را منتشر کند؟»
بعد فکر میکند اگر امشب یک چیز گه منتشر کند، فرداشب هم یک چیز گه منتشر خاهد کرد. بعد یادش میآید دیشب هم یک چیز گه منتشر کرده. خب حالا چه گُهیی بخورد؟
یاد آن مرتیکه میافتد. مرتیکه روی نیمکت پارک دراز کشیده بود. شب بود. مرتیکه گریه میکرد. یک سوسک گنده، همهیکل مرتیکه، سر چسبانده بود به سر مرتیکه.
سوسکه گریه نمیکرد. شاید هم میکرد. اصلن کی گریهی سوسکها را دیده. اما مرتیکه سرش را بلند کرد.
زل زد تو چشم سوسکه. گریهاش شدت گرفت.
سوسکه بوی اتوبان میداد و بدبختی. بوی گُه. بوی تن مَرده.
خب آن روی خودش بود. آن روی مَرده.
منم این آن روی خودم است.
یکی از روهایم. آن روی سگم.
الهه نصیری
کوفتی به اسم انتخاب رشته
نمیدانم دقیقن تو حلقوم کدام بابایی میرود، ولی رفت. نمیدانم دقیقن برای چه میرود، ولی رفت.
حالا فرداروز اگر قبول نشدم میتوانم بگویم: هــــی، حداقل برای ٣۵٠ تومنم؟ ?
یا
هــــــی، من ٣۵٠ تومن دادم
برا اینم شده باید یه کوفتجایی قبول بشوم؟
باقی ضررهام هم که به چشم نمیآید.
مثلن شامی که کوفتم شد.
و ۴ ساعت ناقابل. ??
حالا چه دارم جز «fuck you»
و اینکه «آخيش اینم تموم شد»؟
هیچی.
ولی همین «آخيش اینم تموم شد» کم چیزی نیست.
یعنی ??♀
الهه نصیری
@elahebaseda
نبودن است یا تنهایی؟
بروبچ تو راهند. حالا که کمکم دارم به این تنهایی عادت میکنم دارند میآیند.
عصر همگی رفتند ۲۰ کیلومتر آنورتر، خانهی عمو برای یک شام فامیلی. نخواستم بروم و من ماندم و یک خانهی خالی.
آنها نیستند. انگار منم نیستم. احساس میکنم وجود ندارم. در سیارهای واقعی اما خالی از آدم قدم میزنم، ثانیهای رد پایم هست و بعد محو میشود. انگار نبودهام. هستم، اما در مکانی که حافظه ندارد.
جانوری نیست که حضور مرا درک کند.
به بودنم واکنش نشان دهد و برعکس.
راستی چرا، یک هزارپا بود که زدم کشتمش. بعد هم از هر کوفتی صدا درآمد خیال برم داشت فک و فامیل هزارپا دارند میآیند سراغم.
اگر فک و فامیل هزارپا میآمدند و به قصد کشتنم میآمدند، ماجرا مسیر عوض میکرد. آنوقت احساس بودن میکردم. چون در یک رابطه قرار میگرفتم.
الهه نصیری
#یادداشت_روز
خو گرفته و خونین
تو یه فضای مضطرب دراز کشیدم.
اگه اتاقم از این خونه جدا بود، شاید اضطرابی نبود. میتونستم بگم تو یه فضای امن آمادهی خوابم.
جدا بودن اتاقم. همچین امن هم نیست،
یه اتاق جدا
کنده شده از یه خونه
اتاق جدا و یکه
کجا ساکن بشه؟
اگه همینجا، توی همین کوچه، جدا از این خونه بود، چه حسی داشتم؟
همین حس
همین حس
همین حس
چون چیزی که به این خونه وصله منم.
خونه، من با این خونه عجینم
با همه چیزیش
کاریش نمیشه کرد
من با این خونه عجینم.
به خونهها زیاد فکر میکنم. خو نه
خونه
خو نِ
خونِ
خون ِ
اینجا خونهس
جایی که دارم زندگی میکنم خونهس.
و من، خو گرفته و خونین.
الهه نصیری
#یادداشت_روز
*? پیوست یادداشت* بالا
این همان ۶۲۲ کلمهی فاطمه نصیری است.
جملههای دیدنی، بوییدنی و خوردنیاش.
زار و زندگیمان را ریخته روی دایره ولی، چیزی که شگفتزدهام میکند نگاهش است.
برایم مهم است که مرا با چشمهای خودش میشناسد نه با جملههای من.
به او نگفتهام که رنگ سرمهیی را دوست دارم. یا سرمدادی عاطی برایم خیلی عزیز است.
ولی دیده که تیشرت سورمهیی الناز را زودبهزود میدزدم و سرمدادی عاط را بین مدادها ویلان نمیکنم که مبادا گماش کنم یا سیاه و چرکی شود.
آدم بزرگها به این چیزها توجه نمیکنند. وقتی خودت را ازشان میپرسی، معمولن یا گلایه تحویلت میدهند یا جملههایی که خودت بارها دربارهی خودت گفتهیی.
به گفتهام عمل کرده ماجرای اشیا و جانور یک اتاق ۱۵ متری که من باشم را جمله کرده و این بین، از خودش گفته. نگاهش به خودش را هم دوست دارم.
مدال طلای اعتمادبهنفس در خانهی ما گردن خود خودش است. اگر او را بشناسید، از مهرش به خودش شگفتزده میشوید.
به خودم اجازهی دستکاری جملههایش را ندادهام، فقط برای خوانا شدن متن، آخر هر جمله نقطه کاشتهام و بعد هر چند گل، یک اینتر زدهام.
در این اتاق چه میبینی؟ همان را بنویس
پشت میزم نشسته. با کیبورد لپتاپ بازی بازی میکند. «دلم میخواد یاد بگیرم تندتند بنویسم.» با این جمله آغاز میشود. نه، با لمس و بازی آغاز شده بود. با این جمله آگاهم میکند.
برایش ورد را باز میکنم. جملهی اول را مینویسم و در جواب «نمیدونم چی بنویسم، دارم فکر میکنم.» میگویم توی این اتاق چه میبینی؟ همان را بنویس.
برمیگردم روی تختم و به سریال دیدن ادامه میدهم. خودم را نگه داشتهام که فعلن فضولی نکنم و هیچ جملهیی به تنها توصیهام اضافه نکنم. آن تکجمله توپ خوبی است و این اتاق ۱۵ متری، زمین بازی مناسبی.
یک ساعت میگذرد. میگوید ۶۲۲ کلمه و پا میشود. میگویم خوشت اومد؟ نوشتنو دوست داری؟ جواب میدهد: ووی نه، خسته شدم. خندهام میگیرد. پس چرا یک ساعت تمام نوشت؟
دیدن آدمهای اطرافم در صحنهی نوشتن برایم جالب است. دوست دارم بدانم در نوشتن چه شکلیاند؟ چه چیزهایی را مینویسند؟ بعد از نوشتن چه احساسی دارند؟
حالا خواهر ۱۰ سالهام فاطمه، یک ساعت تمام نوشتن را بازی کرده و خسته شده. میگوید نوشتن و خواندن را اصلن دوست ندارد. ولی مطمئنم باز هم به اتاقم میآید، بدون کمک من ورد را باز میکند و جملههای دیدنی تازهیی خواهد نوشت.
حتا احتمال دارد بچههای کوچه که همبازیِ شب و روزش هستند را به اتاقم بیاورد و اعلام کند یک بازی جدید کشف کرده. بله، چه اتفاق مبارکی. فقط یک بدشناسی: این بازی مهم در اتاقی اشتباه کشف شده. فکر میکنید من اعصاب بچه مچه دارم؟
الهه نصیری
#یادداشت_روز
✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]
- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧
╰) ایران موزیک♪ (╯
"ما بهتریـنها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"
تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94
فرشتــهی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نتها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .
#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
•• 🎧🖤📀🔐••