پوكوهانتس

Description
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

8 years, 10 months ago

آرزو میکنم به آرزوهات برسی...

8 years, 10 months ago

چه نسبتی باهاش داری؟
حالِ خوب دلمه...

8 years, 10 months ago

خنک آن دم
که نشینیم
در ایوان
من و تو

به دو نقش و
به دو صورت
به یکی جان
من و تو...

#مولانا

8 years, 10 months ago

دوست دارم
سوال نکن چون دوست داشتن دلیل نداره
حتی اگه 70 سالم بگذره
بازم دلیل نداره
#D

8 years, 10 months ago

به فردای بی‌مدرسه و بی‌سارا می‌اندیشم. نیز به پس فردایی که نمی‌دانم چه می‌شود. در برهه‌ای از زمان هستیم که تصادف همه چیز را تعیین می‌کند. وقتی شهوت و خشم و فریب در ساز و کار آدمی رخنه کند، پیش بینی سخت می‌شود. پیش بینی برای جهانی است که بیشتر اوقات دو در دو، نتیجه‌اش چهار می‌شود. ما به پیشگو نیازمندیم.

8 years, 10 months ago

بخش پایانی

معاون از غیبت دیروز پرسید. گفتم؛ سرم درد می‌کرد. زنگ اول که تمام شد، مدیر یکی را فرستاد که به دفترش بروم. آنجا هم گفتم؛ سرم درد می‌کرد. مدیر هر هر خندید و گفت: دانش آموز‌ها از شما بهتر دروغ می‌گویند. دست کم دروغی بگو که تاثیر گذار باشد. مشکل از من است! اگر از روز اول سفت و سخت می‌گرفتم، حالا در برابرم با این وقاحت دروغ نمی‌-گفتی!

پوزش طلبیدم و خواستم از دفترش بیرون بیایم که از داخل کشو، چک حقوق فروردین ماه را در آورد و به دستم داد.
– نه فقط غیبت دیروز، که تمام تاخیر‌هایتان هم لحاظ شده است. حتی تاخیرهای دو دقیقه‌ای. یک جایی باید جلوی شما ایستاد! صد و سی هزار تومان از حقوقم را کم کرده بود. یعنی حقوق یک هفته را! این چیه؟ من این اندازه تاخیر داشتم؟

خیر! یک روز غیبت. ساعت‌ها تاخیر. چهار بار هم در جلسه‌ی شورای دبیران شرکت نکرده-ای.

خشم بیخ دندان‌هایم را گرفته بود و می‌خواستم خرخره‌اش را بجوم. چک را پرت کردم روی میز.

ببین مدیر محترم! من به دنیا نیامده‌ام تا‌ گاه و بیگاه با تو بحث کنم. کارهای مهمتری دارم. فقط یک روز را می‌توانی کم کنی. نه تاخیر داشته‌ام و نه حضور نداشتن در جلسات جریمه دارد. دست کم به قرار داد خودت احترام بگذار.

چک را توی کشو گذاشت.
خوش آمدی. توی سر سگ بزنی معلم پیدا می‌شود. چه خیال کرده‌ای؟!
با مشت کوبیدم روی میز و عربده‌ای از اعماق خفته‌ام کشیدم.
مردک بی‌سر و پایِ زالو تبار. تو باید توی بازار دلال می‌شدی. تو را چه به مدرسه! حرام لقمه‌ِ بی‌پدر و مادر. کثافت. یابو منشِ شاشو تبار! تو باید بروی جنس چینی وارد کنی. تو کجا و مدرسه داری کجا!

مدیر هنوز در حال هضم اتفاق بود که در را به هم کوبیدم و بیرون آمدم. یکی از دانش آموزان دفترش را باز کرد و گفت؛ آقا، جان مادرت هر چه فحش بلدی توی این بنویس. خیلی حال کردم! گفتم؛ الان حوصله ندارم. باشد بعد! امید دوان دوان پشت سرم آمد.
چی شد؟ خریت نکن برگرد…
برو امید.‌‌ همان نانی که در سفره‌مان انداختی بس است.
تو لیاقت نداری. سارا خیلی هم خوب است.

جوابش را ندادم. سر راه به بانک رفتم و هر چه در حسابم بود را بیرون کشیدم. چهارصد و بیست و دو هزار تومان بود. رفتم سر خیابان کارگر فلافل خوردم و بعد هم چند کتاب خریدم. تا پارک دانشجو را پیاده رفتم. به سارا زنگ زدم و گفتم اگر پولت را می‌خواهی همین امروز بیا جایی که اولین بار یکدیگر را دیدیم. اگر نیایی دیگر از پول خبری نیست. هر کاری هم دلت خواست بکن.

روی نیمکتی نشستم و کتاب‌ها را ورق زدم. رفتار دوجنسه‌ها را زیر نظر گرفتم. دنیایی دارند برای خودشان! چند بار چای خریدم و سیگار کشیدم. سارا زود‌تر از آنچه فکرش را می‌کردم رسید. از آن ناز و عشوه و خودنمایی دیدار نخست خبری نبود و نیز از جنب و جوشی که در خانه داشت. به نظر می‌رسید حال و روز خوشی ندارد. دو آبمیوه خریدم. آبمیوه‌اش را به آهستگی نوشید و حالم را پرسید.

ببین عزیزم. تو توان زندگی مشترک را نداری. حوصله‌اش را هم نداری. بلد هم نیستی. اگر خواستی، حاضرم صیغه‌ی ساعتی بشویم.
– تو برو با جمالت خوش باش. درباره‌ی زندگی مشترک حرف نزن.
اگر جمال قبول کند، مطمئن باش کنیزیش را می‌کنم. زندگیم را برایش می‌گذارم. هر کاری می‌کنم تا…
– کافی است! آبمیوه‌ات را بخور برویم محضر.

هفته‌ی پیش همین جا مثل آدم‌های زن ندیده دست و پایت را گم کرده بودی! حالا روی سر من داد می‌زنی؟! یعنی من این قدر بدبختم؟!
– کی داد زدم؟
همین حالا! اخم و تخم کردی. فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی داری با یک روسپی حرف می‌زنی؟
– من منظوری نداشتم!
مهم نیست! مگر این ساعت نباید در مدرسه باشی؟
– فکر کنم دیگر تمام شد. باید دنبال کار دیگری باشم.
وااا…! چرا؟!

با هم به محضری که عقد موقت مان را نوشته بود، رفتیم و‌‌ همان جا هم با پرداخت پولی که تعهد کرده بودم، از هم جدا شدیم. سارا در طول یک هفته پیدا و نهان شد و من‌‌ همان احساس تنهایی هفته‌ی پیش را داشتم. حتی بیشتر از آن غروبی که به امید زنگ زدم.

فکر نمی‌کردم پس از سی و دو سال، در طول یک هفته هم متاهل شوم و هم بیوه و هم بیکار! چه روزگاری است! تا خانه پیاده آمدم. خیابان‌ها گاهی غریبه می‌شوند و تمام مسیر هر روزه‌ات نیز. گاهی چیزهایی می‌بینی که پیش‌تر از کنارشان رد می‌شدی اما نمی‌دیدی، به چشم نمی‌آمدند. بماند که خیابان‌های جنوب شهر بیشتر از گذشته آزارم می‌دهند. روز به نیمه رسیده بود. مادرم در خانه بود. سلام کردم و به اتاق رفتم. مادر نگران بود.

به یکی از خواهرات زنگ بزن ببین دیشب چه کار کرده‌اند. چه خورده‌اند؟ مبادا آن پدر سوخته اعصاب شان را به هم ریخته باشد! گفتم؛ مادر جان! ما همه از دم ، پدر سوخته‌ایم. فقط بعضی‌ها پدر سوخته‌ترند. بوی سوختگی پدرشان همه جا بینی را آزار می‌دهد.

8 years, 10 months ago

الان چطورید؟ بهترید؟
– نه! چرا بهتر باشم!
مادر جان خودت همیشه می‌گفتی دعوای خانه، برکت را می‌برد. پس چرا کوتاه نمی‌آیی؟ الان که فصل قهر و آشتی شما نیست!
– چرا؟ خوبه که هنوز دست و پا گیرتان نشده‌ام! شکر خدا سرپایم نگرفته‌اید و کهنه‌هایم را نشسته‌اید!
این چه حرفیه؟!
– تو اگر خیلی به فکر منی برو سر و سامانی بگیر. تا کی می‌خواهی عزب بمانی؟ مگر نمی‌بینی شب چره‌ی قوم و خویش شده‌ایم؟!
آخر من اصلا فامیل را می‌بینم که به حرف و حدیثشان گوش کنم؟ مگر مهم است؟
– تو نمی‌بینی، ما که می‌بینیم. ما که طعنه و متلک شان را می‌شنویم! به والله گناه می‌کنی! هر قدمت روی زمین گناه است. آدم عزب دستیار شیطان است.
من همین روز‌ها باید برگردم پیش تان. حقوقم کفاف اجاره خانه نمی‌دهد. حالا می‌فرمایی زن بگیرم؟ با کدام پول؟
– همین است دیگر! وقتی می‌گویم پدرت بی‌غیرت است، منظورم همین است!
پدر پولش کجا بود؟!
– خب من هم می‌گویم چرا پول ندارد. چون یک عمر الواتی کرد و حالا آه در بساط ندارد. خیلی چیز‌ها را نمی‌شود به شما گفت. آدم شرم می‌کند. شرم و حیا که در این خانه نمانده! اگر پولی که این آقا در خیابان‌های جمشید و لاله‌زار خرج کرد، پس انداز می‌کرد، الان همه‌تان خانه دار بودید. وقتی دید مزاحمش هستیم، ما را ول کرد در کجور خراب شده تا اینجا بی‌سر خر پی عیش و نوش باشد!

بعد از انقلاب که یادت هست؟ راضی اش کردم برگردیدم تهران. یک سال بیشتر نبودیم که به بهانه‌ی موشک باران یک وانت کرایه کرد و برگشیم به کجور! فکر کردی به خاطر موشک باران بود که برگشتیم؟ نه پسرم. صدام سگ کی باشد! پدرت ما را به آنجا برد تا خودش اینجا خوش بگذراند.

پدر با یک توالت فرنگی به خانه آمد. از ورم پا‌هایش نالید و رگ‌هایش را نشان داد که بیرون زده بودند. توالت پلاستیکی و آماده را از نایلونش بیرون کشید و گفت
این هم آخر و عاقبت ما! توالت فرنگی را برد و در جای مخصوصش نهاد. غرولندش از دستشویی به بیرون می‌رسید. دقایقی بعد بیرون آمد و پا‌هایش را پماد مالید. زیر لب حرف می‌زد. هم نجوا می‌کرد و هم می‌نالید. دم و بازدمش همراه با آه و حسرت بود.

به چشمانم زل زد و گفت:
اولت خوب بود آخرت نه! معلم‌ها از درس و مشقت تعریف می‌کردند. می‌گفتم؛ خدا را شکر! ما که هیچی نشدیم. شاید بچه‌ها به جایی برسند.
البته این جمله‌ها را پیش‌تر هم گفته بود. تازگی نداشت. اما حس کردم این بار جدی‌تر می‌گوید.
– من که یکی دو ماه دیگر می‌روم. خودت می‌دانی و این خانه و خواهرانت. هر جور که دوست دارید زندگی کنید. من با حقوق بازنشستگیم سر می‌کنم. مزاحم شما هم نمی‌شوم.

عصبانی شده بودم. گفتم: کجا می‌روی؟ این همه پس انداخته‌ای و می‌روی؟ حقوق بازنشستگی تو سهم این دخترانت هم هست.
– مگر کسی مرا آدم حساب می‌کند که بمانم؟ بمانم چه کار کنم؟ خفت از این بد‌تر؟ بپرس کدامشان یک لیوان چای جلویم گذاشته‌اند؟ ماهواره و تلویزیون تا نصفه شب روشن است و نمی‌توانم چشمم را روی هم بگذارم. اگر این پدرسوخته زندگی کجور را به فنا نداده بود، الان می‌رفتم و مثل آدم زندگی می‌کردم. هر روز گفت؛ تهران تهران… مگر اینجا پشکل ریخته‌اند؟

مادرم از آن اتاق شروع کرد به بد و بیراه گفتن.
– پدر سوخته تویی. از هر انگشت پدر من یک هنر می‌بارید. ده سال کدخدا بود. شانزده سال شورا بود. دهانت را آب بکش وقتی نام پدر من را می‌بری. پدر خودت را ناسزا کن که پیش خر و گوساله بزرگ شد. یک سال است که می‌گویی می‌روم. پس چرا راحت مان نمی‌گذاری؟ برو. راه باز و جاده داراز.
پدرم با مشت توی سر و کله‌ی خودش زد.
می‌بینی؟ بلبل زبانی را می‌بینی؟ یک ده بی‌صاحب شود و یک زن بی‌صاحب نشود. بزرگ و کوچکی در این خانه نمانده است. هر کس برای خودش پادشاهی است!

مادرم به اتاق نشیمن آمد.
یک عمر هرزگی کردی بی‌حوصله شدی. چشم نداری کسی شب تلویزیون نگاه کند. ماهواره ببیند. هشت شب می‌خوابی می‌خواهی همه لال شوند؟
پدر به سوی مادر حمله کرد. مادرم به اتاق دیگر رفت و در را بست. پدر با لگد به در اتاق می‌کوبید.
باز کن پتیاره‌ی هر جایی. باز کن تا زبان درازت را قیچی کنم پدر سوخته. ریدم توی قبر پدرت که کدخدا بود و مال مردم خور.

پدر می‌خواست در را بشکند. دستش را گرفتم و با خواهش راضی اش کردم که بنشیند. بچه که بودم چند بار شاهد کتک خوردن مادرم بودم. اما پدر بیش از همه مرا کتک می‌زد. اگر شمار کتک خوردن‌هایم را میانگین بگیرم، شاید تا سال سوم راهنمایی هفته‌ای سه بار تنبیه بدنی شدید می‌شدم. چند بار سرم شکست. در آن همه سال، مادر دو سه بار بیشتر کتک نخورد. اما این روز‌ها در سن شصت سالگی، کار‌ها از لونی دیگر شده است.

مادر را به خانه‌ی خودم آوردم. حوصله‌ی حرف زدن هم نداشتم. او بیدار بود و می‌خواست ادامه‌ی سریالی از شبکه‌ی فارسی وان را ببیند. من خوابیدم تا فردا هم از کلاس جا نمانم.

ادامه دارد

8 years, 10 months ago

قسمت دهم

از خواب بیدار شدم. گوشی همراهم را نگاه کردم. نزدیک ساعت ده صبح بود و از مدرسه دهها بار زنگ زده بودند. چند زنگ هم از مادرم داشتم. سارا صبحانه را آماده کرده بود. صبح به خیر گفت. امان ندادم و بلافاصله گفتم: یکصد هزار تومان پیش‌تر پرداخته‌ام. چهارصد هم تا پایان این هفته می‌پردازم. دیگر نمی‌خواهم با هم باشیم.

اخم کرد و لیوان چای را با دست هل داد داخل سینی. بعد هم رفت و گوشه‌ای کز کرد. حوله و لباس‌های زیرم را برداشتم و به حمام رفتم. خوشحال باشی یا غمگین، شکیبا باشی یا خشمگین، به هر حال دوش گرفتن نعمتی است. آب لایه‌ای از تنم را کَند و با خود از سوراخ‌های تنگ دریچه‌ی راه آب به بیرون برد. سبک شدم. صورتم را زیر فشار آب گرفتم تا کامیاب‌تر شوم. گاهی می‌توان به جای زن گرفتن دوش گرفت. حوله را دور خودم پیچیدم و بیرون آمدم. سارا‌‌ همان آنجا نشسته بود. به اتاق رفتم و لباس پوشیدم. مو‌هایم را خشک کردم.

یک لیوان چای ریختم و نشستم. سارا لباس‌هایش را با بغض و اشک پوشید. چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت. سیگاری گیراندم و سفره را‌‌ همان جا‌‌ رها کردم. به سراغ لپ تاپم رفتم.سارا بین چهارچوب در ایستاد.

– اگر خواستی بگو برگردم. من زن شرعی و قانونی توام. مطمئن باش. تا سه ماه دیگر دست از پا خطا نمی‌کنم. من اهل خیانت نیستم. اگر اهل خیانت بودم، صیغه نمی‌شدم و با هر کس که دوست داشتم می‌پریدم.
با صدایی بلند و تمسخر آمیز خندیدم و گفتم؛
سلامت باشی!
نیشخند نزن. خیانت، کار شما مردهاست که اگر دو تا خانه داشته باشید یکی را تبدیل می‌-کنید به مکان. من فقط عاشقم.
فقط یک لطفی به خودت بکن؛ جلوی دخترت با معشوقت حرف نزن. اگر هم زدی، مثل آدم حرف بزن.
تو غصه نخور. می‌خواهم یاد بگیرد چه جوری مرد‌ها را جر بدهد! البته نه امثال تو را که جر خورده‌تر از خودم هستید.
به سلامت. به سلامت بانو. خوش بگذره!
راستی! دیشب کاری کردی که از رفتارت خوشم بیاید! برای خودت مردی شدی!
در را بست و رفت.

نوشتنم می‌آمد. دستانم بر صفحه کلید می‌لغزید و لبم را گاز می‌گرفتم. نوشتم:
برای تو همزاد، همزبان، همدل… برای تو که دوست داری مردم دنیا را با نام کوچکشان خطاب کنی. مثلا اگر به چین رفتی به بقال سر خیابان بگویی چطوری آقای هایدونگ؟ خانم بچه‌ها چطورند؟ و نیز دوست داری یک آینه‌ی قدی داشته باشی که مویرگ‌های چشمانت را نشانت دهد و نیز دوست داری زنت آمیزه‌ای از آنجلینا جولی و رزا لوکزامبورگ باشد!
برای تو می‌نویسنم که پیوند خاک با پا‌هایت، پیوند ناف با بدن، لب با سیگار و… تو را‌ به حادثه‌ای همانند کرده است که کمتر رخ می‌دهد.

اینجا روز از نیمه گذشته است. سارا در را به هم کوبید و رفت. من در جزیره‌ای کنار سفره و لیوان چای، این سطر‌ها را می‌نگارم.
نخست آنکه، به جای من چشمان کنار دستیت را ببوس. دستانش را ببوس. مگذار که زیبایی‌ها ناشناخته هدر روند. به جان شما که خجالت می‌کشم اگر نگویم که چقدر در راه مدرسه آرزو می‌کردیم وقتی کارکنان مترو پاریس اعتصاب می‌کنند در تلویزیون، ما هم آنجا باشیم. سنگ پرتاب کنیم. شیشه‌ها را بشکنیم و بخندیم ولی نشد!

دوم اینکه، وقتی از فراز پل‌ها و بزرگراه‌ها به جنوب شهر تهران می‌روم، گریه‌ام می‌گیرد. روزنامه را به صورتم می‌چسبانم و بغض این همه بی‌مروتی در گلویم جمع می‌شود و آزارم می‌هد. بغضی که مثل سیبی است در گلوی گاو. شما گاو نداشتی و اینها را ندیده‌ای. اما من یادم است که یکی از گاو‌ها سیب خورد و اشک در چشمان‌اش جمع شد. آنقدر گریه کرد تا سرش را بریدند. از ما گفتن بود؛ مگذار زیبایی‌ها ناشناخته هدر روند.

کمی آرام شدم. باید به خانه‌ی بی‌سارا عادت کنم. در این چند روز تاثیر خود را گذاشته بود. نمی‌دانم مادرم چرا این همه زنگ زده است. باید حتما سری بزنم. دلم شور می‌زد. خرده کاری‌هایم را انجام دادم و راه افتادم. وقتی رسیدم، پدر در خانه نبود. مادر می‌گفت؛ هیچ وقت نمی‌گوید کجا می‌رود. من چه می‌دانم کجا رفته است! مادر ناراضی بود. از همیشه ناراضی‌تر. گاهی فکر می‌کنم که شاید اتفاقی عجیب در زندگی شان رخ داده باشد که من از آن بی‌خبرم. شاید رازی را به من نمی‌گویند! مگر ممکن است انسان‌ها در این سن و سال این همه دگرگون شوند و انتقام گذشته را از هم بگیرند؟

8 years, 10 months ago

از سارا خواهش کردم بس کند. گفتم نمی‌خواهم بشنوم. دیگر طاقت ندارم.
– مگه نگفتی رفتار من مشکوک است؟ پس گوش کن. فکر کرده‌ای من کجا می‌روم؟ فکر کرده‌ای خرابم؟ نه. من عاشقم. عاشق!
– خفه شو عوضی کثافت. به درک که عاشقی! بی‌شرف!

نمی‌دانستم دارم چه کار کنم. حرف‌ها و رفتار‌هایش عقلم را زایل کرده بود. وقتی از جمال حرف می‌زد دیوانه می‌شدم. مو‌هایش را دور دستم پیچاندم و از آشپزخانه به اتاق کشاندمش. داد می‌زد. اما ‌‌نهایت خشونت را به کار بردم. در حد یک حیوان رفتار کردم. نه ترسی داشتم و نه شرمی.

هیجان از شقیقه‌هایم بالا رفته بود. هر چه بود خشم بود و سرکشی و اعتماد به نفس. می‌خواستم انتقام بگیرم. انتقامی که شاید فقط در میان نسل انسان‌ها رایج است. او به من توهین کرده بود. فریاد من بی‌گمان در همه جای ساختمان تنیده شده بود. سارا فقط ضجه می‌کشید.

ادامه دارد

8 years, 10 months ago

قسمت نهم

آن شب سارا به اندازه‌ی یک فصل گریست. عقده‌هایش را خالی کرد. نمی‌توانستم کنترلش کنم. چند بار زد توی سر و صورت خودش. دل پری داشت. قانعش کردم که بعضی از رفتار‌هایش گمان برانگیز است. قانعش کردم که می‌توانستم دوستش داشته باشم اما هزار و یک دلیل برای بیزار بودن از او دارم.

رشته‌های ماکارونی‌‌ همان طور نرم و لهیده در آبکش ماند و سارا تا نیمه شب حرف زد. چشمانش سرخ و درشت شد. گونه‌هایش برآماسید. نیمه شب دوش گرفت و سر و تنش را شست و برگشت روی صندلی آشپزخانه نشست و انگار به سیم آخر زده بود. همه چیز را گفت.

– من عاشق جمال شده بودم. هنوز هم دوستش دارم. می‌توانستم نشانی ویلای شمال و آدرس خانه‌ی مجردی نارمکش را برای زنش بفرستم. اما نخواستم مانند دوستش «کفتار» یکی دیگر را بدبخت کنم.‌‌ به جمال گفتم صیغه‌ی ۹۹ ساله بشیم. اما قبول نکرد! مثل یک هسته مرا از دهانش تف کرد!

اما سارا از فرط استیصال انتقام گرفت. به عقد موقت امید در آمد. امید را واداشت تا عکس‌های عاشقانه‌ی خودش و جمال را که در سفر شمال گرفته بودند به دست زنِ جمال برساند. جمال و همسرش زندگی شان به هم ریخت اما دوباره آشتی کردند.

جمال هم بعد از افشاگری سارا، همه وجودش مملو از انتقام شد. می خواست تقاص کاری که امید کرده بود را در بیاورد. دست از سر امید بر نمی‌داشت. می‌خواست زندگیش را نابود کند. امید امروز آمده بود و از سارا خواهش کرده بود تا با جمال صحبت کند.

به سارا گفتم؛ پس من این وسط چه کاره بودم؟ وقتی یکی دیگر را دوست داری چرا به زندگی من پا گذاشتی؟
– می‌خواستم جمال را فراموش کنم. فکر کردم می‌توانم با تو همه چیز را فراموش کنم. من تلاشم را کردم. اما تو نمی‌خواهی! تو عشقت را از من دریغ می‌کنی. تو آدم بدی نیستی اما دوست داشتن هم بلد نیستی. تو اصلا نمی‌دانی یک زن از چه چیزی خوشش می‌آید و از چه چیزی بدش می‌آید.

تو تنهایی. شخصیتیت جوری است که بیشتر به مادر نیاز داری تا زن! ترس بزرگی توی زندگیت هست. آره… خوبِ خوب شناختمت! چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟ حرف حق همیشه تلخ است. تو فکر می‌کنی خودت همه چیز را می‌فهمی و دیگران خرند! من بدبخت‌ترین آدم دنیا هستم اما تو هم خیلی بدبختی.

پاسخش را ندادم. من که از حرف زدن و ابراز احساس سارا نسبت به جمال همه وجودم در هم ریخته بود. من که می دیدم سارا وقتی از جمال حرف می‌زند به وضوح قلبش می‌تپد و رنگ رخساره‌اش دگرگون می‌شود، پریشان تر و بی نوا تر از آن بودم که حالا در باره ضعف و عقده من بگوید.

سیلی محکمی توی گوشش خواباندم. اما کوتاه نمی‌آمد. دلم سوخت و با مشت توی دیوار کوبیدم. جای انگشتانم روی صورتش مانده بود. برای نخستین بار در عمرم یک زن را می‌زدم. مطئنم آدمیزاد به همین آسانی می‌تواند قاتل شود. برای اولین بار یکی را بکشد بی‌آنکه بفهمد چه شده است.

پدر سارا سال‌ها پیش مرده بود. برادر سارا با سند خانه‌ی پدری، وامی کلان می‌گیرد. پول را نمی‌پردازد و خانه مصادره می‌شود. برادر سارا پس از چند بار خودکشی ناموفق در ‌‌نهایت خودش را از پنجره‌ی بیمارستان پرت می‌کند و می‌میرد. مادرش زنده است و با حقوق بازنشستگی شوهر، در خانه‌ای اجاره‌ای در میدان خراسان زندگی می‌کند.

آن شب که سارا به بهانه‌ی بیماری پدرش از خانه‌ی من رفت، به این خاطر بود که ناصر زنگ زده بود که اگر می‌خواهی دخترت را ببینی باید همین حالا بیایی. سارا چند ماه فیروزه را ندیده بود. رفته بود. ناصر خمار شده بود. پول موادش را از سارا گرفت و اجازه داد تا فیروزه را ببیند.

– فردای آن روز با بی قراری به جمال زنگ زدم. گفتم دوستت دارم. بگذار فقط یک بار ببینمت. خواهش کردم. گریه کردم. قبول نکرد. گفتم تو آن سوی خیابان بایست و من از این سو نگاهت می‌کنم. تهدیدش کردم اگر نیاید باقی ماجرا را به زنش می‌گویم. هزار بار ناسزا گفت ولی مجبور شد که قبول کند.

قرار گذاشتیم روبروی سینما سپیده. جمال دیر آمد. آن سوی خیابان دیدمش. زنگ زدم و گفتم بیا این سمت. قبول نکرد. گفتم؛ من می‌آیم. قبول نکرد.‌‌ همان جا ایستاد. من نگاهش می‌کردم. پلک نمی‌زدم. هر بار که اتوبوسی می‌آمد و می‌رفت، یک سال طول می‌کشید. نمی‌دانم چند دقیقه نگاهش کردم.

جمال دست تکان داد و خواست برود. زنگ زدم و خواهش کردم چند ثانیه‌ی دیگر بماند. گفت؛ نیم ساعت است که عین دیوانه‌ها اینجا ایستاده‌ام. جمال بالاخره رفت. اما من تسلیم نشدم. دنبالش دویدم. ماشین‌ها بوق می‌زدند. جمال سرعتش را بیشتر کرد. من هم می‌دویدم. به ی دو قدمی اش رسیدم. برگشت و نگاهم کرد.

من هم نگاهش کردم. گفتم؛ ‌جمال بیا تا دوباره سگِت باشم. دوباره آن قدر بزن تا کبود کبود بشوم. یه کمربند تازه بخر که خوب نقشش بماند و تو دیوانه بشوی. قبول نکرد. ناگهان سرم گیج رفت. بعد از ظهرش تو آمدی به بیمارستان دنبالم.

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••