با خانواده کوئیزلت مثل آب خوردن انگلیسی یادمیگیری?
دوره رایگان نیتیو پلاس رو داخل چنل حتما ببین??
اگرم سوالی داشتی از طریق آیدی زیر بهمون پیام بدین??
?? @Quizlet_Support
Last updated 3 Monate her
🔥کانال تلگرامی پایه دهم🔥
🌱 بدون هیچگونه آگهی و تبلیغات آزار دهنده ☺
☎ ادمین : @nohom_robot
Last updated 7 Monate, 1 Woche her
رابین هود اصلی
مدیریت👇👇
@Robinhoodoriginal
🟩🟩🟩🟩🟩🟩
⬜ ⬜ ☫︎ ⬜ ⬜
🟥🟥🟥🟥🟥🟥
کانال رابین هود
@lawvoicee
@lawvoiice
کانال کارآموزی رابین هود
@dadgahmajzi
کانال تست
@testerobinhood
Last updated 1 Monat, 2 Wochen her
🖌 بیهقی و سقراط و افلاطون(۳)
بخشی از مقاله "در کشاکش تقدیر و تدبیر؛ نگاهی به تاریخ بیهقی از منظر شهریار ماکیاولی"
🖋 بهرغمِ این شباهتها، خطبۀ بیهقی از سه جهتِ مهم با جمهور افلاطون متفاوت و به متونِ همعصر خود، مانند چهارمقاله (یا چنانکه خواهیم گفت کلیلهودمنه) نزدیکتر است. نخست؛ باید به دوگانۀ تأسیس و ضبط بازگردیم. افلاطون در پی تأسیس نوعی نظام سیاسی ایدئال در آینده است؛ حال آنکه مهمترین هدف بیهقی، ضبط نظام سیاسیِ مستقر است. دوم؛ افلاطونِ نظامِ مطلوبش را در خاکِ مُثُل بنا مینهد، و بیهقی آرزومندِ حفظِ مُلکِ غزنوی در خاکِ تاریخ است؛ افلاطونِ فیلسوف، میانهای با تاریخ ندارد؛ تاریخ عرصۀ تاختوتازِ توخۀ یونانی (یا فورتونای رومی) و اصلیترین مشخصهاش، ناپایداری است. در مقابل، بیهقیِ مورخ سراپا غرقِ تاریخ است و میخواهد «تاریخپایهای» بنویسد و بنای بزرگِ آن را در تاریخ، افراشته گرداند (و این خود، تیموسِ بیهقی است، یعنی نامجوییِ او) . از این نظر، بیهقی میانهای با وضعِ ایدئال یا نظام سیاسیِ ایدئال ندارد و نیز از هر آنچه بوی اسطوره و اوهامِ غیررئالیستی بدهد بیزار است. او در جلد دهم تاریخ خود، در جملاتِ تُندی که آن را نشاندهندۀ ناهمدل بودن (و شاید خصومت) با شاهنامه گرفتهاند ، چنین میگوید:
بیشتر مردم عامّه آنند که باطلِ ممتنع را دوستتر دارند چون اخبار دیو و پری و غول بیابان و کوه و دریا که احمقی هنگامه سازد و گروهی همچنو گرد آیند و وی گوید در فلان دریا جزیرهای دیدم و پانصد تن جایی فرود آمدیم در آن جزیره و نان پختیم و دیگها نهادیم، چون آتش تیز شد و تَبِش بدان زمین رسید از جای برفت، نگاه کردیم ماهی بود؛ و به فلان کوه چنین و چنین چیزها دیدم؛ و پیرزنی جادو مردی را خرد کرد و باز پیرزنی دیگر جادو گوشِ او را به روغنی بیندود تا مردم گشت؛ و آنچه بدین ماند از خرافات که خواب آرد نادانان را چون شب بر ایشان خوانند...
این رئالیسمِ بیهقی و استغراقِ او در واقعیتِ تاریخ، او را بیشتر به ماکیاولی شبیه میسازد که در سخنان مشهوری در فصل ۱۵ شهریار، راه خود را از «جمهوریها یا پادشاهیهایی» جدا میکند که «در جهان واقعی وجود نداشته و هرگز نه کسی نظیر آنها را شنیده و نه خوانده و نه دیده است، زیرا واقعیت زندگی آنچنان که هست یا آنچنان که باید باشد فاصلۀ زیادی با آن دارد و آن کس که از واقعیت غفلت کند و به پندار امید ببندد، به جای کامیابی نابود خواهد شد{...} بنابراین خیالپردازی دربارۀ فرومانروا را باید کنار گذاشت و دربارۀ واقعیات سخن گفت.» و سوم و مهمتر از همه، بیهقی حتی اگر بخواهد، نمیتواند در جهانِ ایدئالِ ثابتِ افلاطون، نظامی سیاسی را تأسیس یا حفظ کند، چون خدای او از بیخوبن با خدای افلاطون فرق دارد. افلاطون وقتی از تاریخ که دستخوشِ ناپایداری است گذر میکند، به عالم مُثُل میرسد که پرداختۀ صانع (یا دمیورژ) است. اما خدای بیهقی، خدای ارادهگرای اشعری (و بعدها در قرون وسطی، نومینالیستی) است که برخلافِ صانعِ افلاطون، قادر مطلق است، قادری که هم میسازد و هم میپردازد؛ جهانِ این خدای ارادهگرا، نه میتواند ثابت باشد که تأسیس یا حفظِ نظام سیاسیِ ایدئال را در آن ممکن کند و نه رسوخ به اقتصادِ عملِ او، کاری شدنی است. بنابراین بیهقیِ مورخ (حتی به فرضِ آشنایی با افلاطون و دیگر حُکمای یونان)، نمیتواند با فیلسوفی مانند افلاطون همنظر باشد، زیرا همانقدر که خدای افلاطونْ عقلانی و قابلپیشبینی است، خدای بیهقی در هالهای غلیظ از ابهام و فهمناپذیری و پیشبینیناپذیری فرو رفته است.
#زانیار_ابراهیمی
@zaniarebrahimii
🖌 بیهقی و سقراط و افلاطون(۲)
بخشی از مقاله "در کشاکش تقدیر و تدبیر؛ نگاهی به تاریخ بیهقی از منظر شهریار ماکیاولی"
🖋 اگر قرار باشد خطبۀ بیهقی را به یکی از فیلسوفان یونان ربط بدهیم، آن فیلسوف کسی جز افلاطون نیست. افلاطون در کتاب چهارم جمهور (بندهای ۴۳۵ و ۴۳۶ از «نیروهای سهگانۀ نفس انسان» نام میبرد که «عقل و غیرت و شهوت»اند یا به تعبیر دیگر (بند ۴۴۰) سه قوۀ «عاقله و هواوهوس و خشم»اند. همانطور که میدانیم، سه جزء نفسِ افلاطونی با سه طبقۀ نگهبانان، سربازان و پیشهوران تناظر دارند. بیهقی نیز دقیقاً از همین عالم صغیر به عالم کبیر گذر میکند. او تعبیر دیگری از عالم صغیر (یعنی نفس انسان) به دست میدهد: «حُکَما تنِ مردم را تشبیه کردهاند به خانهای که اندران خانه مردی و خوکی و شیری باشد، و به مرد خرد خواستند و به خوک آرزوی و به شیر خشم» و تعریفی که از عدالت به دست میدهد، تفاوتِ چندانی با عدالت در نظر افلاطون (بند ۴۴۱) ندارد. افلاطون دربارۀ عدالت در نفس انسان میگوید: «شخص فقط آنگاه که اجزای نفس وی هر یک به وظیفۀ خود عمل کند، میتواند خود را عادل دانسته و بگوید که به وظیفۀ خود عمل مینماید{...} چون عقل منشأ حکمت و مأمور سرپرستی نفس در کلیۀ شئونِ آن است» و بیهقی میگوید: «هر مردی که او تنِ خویش را ضبط تواند کرد و گردنِ حرص و آرزو بتواند شکست رواست که او را مردِ خردمندِ خویشتندار گویند، و آن کس که آرزوی وی به تمامی چیره تواند شد چنانکه همه سوی آرزوی گراید و چشمِ خردش نابینا مانَد او به منزلتِ خوک است، همچنانکه آن کس که خشم بر وی دست یابد و آندر آن خشم سوی ابقا و رحمت نگراید به منزلتِ شیر است.» بیهقی سپس به عالم کبیر (سیاست) گذر میکند: «نفسِ گوینده پادشاه است{...} خشم لشکرِ این پادشاه است که بدیشان خللها را دریابد و ثُغور را استوار کند و دشمنان را بِرَماند و رعیت را نگاه دارد{...} و نفسِ آرزو رعیتِ این پادشاه است، باید که از پادشاه و لشکر بترسند ترسیدنی تمام و اطاعت دارند.»
البته در میان متونِ کموبیش معاصر بیهقی، میتوان نمونهای از التفات به دو قوۀ خشم (یا شیر) و شهوت (یا خوک) را مشاهده کرد، قوهای که بیهقی آن را مُحرکِ نام و ننگ جستن میداند و در داستان سپاهسالار غازی به تعبیر یونانیِ آن، تیموس، اشاره کردیم. نظامی عروضی سمرقندی در چهار مقاله، (مقالۀ دوم، در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر، که حدوداً صد سال پس از تاریخ بیهقی در ۵۵۰ تألیف شده است) از دو قوۀ خشم و شهوت به ترتیب تحت عنوان «قوتهای غضبانی و شهوانی» نام میبرد و حکایت احمد بن عبدالله خجستانی را ذکر میکند که دیوان حنظلۀ بادغیسی، قوۀ غصبانیِ او را با این شعر به حرکت درمیآورد: «مهتری گر به کام شیر در است/شو خطر کن ز کام شیر بجوی/یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه/یا چو مردانت مرگ رویاروی.»
#زانیار_ابراهیمی
@zaniarebrahimii
🖌 بیهقی و سقراط و افلاطون(۱)
بخشی از مقاله "در کشاکش تقدیر و تدبیر؛ نگاهی به تاریخ بیهقی از منظر شهریار ماکیاولی"
🖋 ...بهرغمِ ارجاع بیهقی به وحی قدیم و حدیث نبوی، کسی که اندیشۀ سیاسی خوانده باشد، بهراحتی میتواند خودشناسی مورد نظر او را به فیلسوفان یونان ربط بدهد؛ و این البته چیز غریبی نیست، چون خودِ بیهقی از ارسطو و تعالیم او به اسکندر سخن میگوید و این نشان میدهد که کاملاً از حُکمای یونان بیخبر نیست. اما در اینجا ظرایفی وجود دارد و در انتسابِ این سخنان به یونانیان، بسیار باید احتیاط کرد. جولی اسکات میثمی در خصوص این شباهت میگوید: «بیهقی با درآمیختنِ "حکمت قدما" (یعنی فلاسفۀ یونان-در اینجا سقراط-) و گفتۀ پیامبر{...} هماهنگی اصول فلسفی و اسلامی را نشان میدهد» و این یعنی «خودشناسی کلیدِ کمالِ آدمی است. وقتی انسان جایگاه خود را در آفرینش شناخت، به ضرورتِ غلبه کردن بر نفس از راه خرد پی میبرد و میتواند کسب فضیلت کند.» اما میثمی تفاوتِ میان سقراط و بهویژه افلاطون را در نظر نمیگیرد. همانطور که تِری پِنِر میگوید، نوعی ناپیوستگی بین «خردگراییِ سقراطی» و «عقلناباوریِ افلاطونی» وجود دارد . در نظر سقراط، دانایی بهخودیخود منجر به کسب فضیلت میشود و در اینجا اراده مدخیلتِ چندانی ندارد یا هیچ مدخیلتی ندارد (گرچه اینجا جای ورود به این مسئلۀ مورد مناقشه نیست که آیا یونانیان اساساً فهمی از اراده داشتند یا نه). به بیان بهتر، سخن سقراط این است که وقتی راهِ درستِ رسیدن به خیر (یا سعادت) را شناختیم، همان راه را در پیش خواهیم گرفت و خطا یا شرارت، ناشی از عدم تشخیصِ راه یا وسیلۀ مناسبِ رسیدن به خیر است. سقراط تردید نمیکند که همگان در پی خیرند و تفاوت تنها در انتخابِ وسائلِ مختلف برای رسیدن به آن است. در نظر او، نادانی تنها مانع است و دانایی تمامِ آن چیزی است که برای رسیدن به خیر نیاز داریم. پس «فضیلتْ دانایی و رذیلتْ نادانی است» و «هیچکس به ارادۀ خود اشتباه نمیکند.» اما آنچه بیهقی از خودشناسی مُراد میکند، هیچ سنخیتی با خودشناسیِ سقراطی ندارد. او در همین خطبه داستان نصر احمد سامانی و مشاورانش را میآورد. مشکل نصر این است که وقتی خشمگین میشود، دستور اعدام و مجازاتِ برخی افراد را میدهد و سپس که خشمش فرومینشیند، از این کار پشیمان میشود. او به اشتباهِ خود واقف است، اما این وقوف یا دانایی برای بازداشتنِ او کفایت نمیکند. نصر به بلعمی که «بزرگتر وزیرِ وی بود» میگوید: «من میدانم که این که از من میرود خطایی بزرگ است، ولکن با خشم خویش برنیایم و چون آتشِ خشم بنشست پشیمان میشوم و چه سود دارد، که گردنها زده باشند و خانمانها بکنده و چوبِ بیاندازه به کار برده، تدبیرِ این کار چیست؟» سقراط ساختارِ نفس یا خود را یکپارچه و تکساختی در نظر میگیرد و صرفِ دانایی را برای هماهنگی در آن کافی تشخیص میدهد، اما بیهقی صراحتاً نفس را متشکل از سه بخشِ خرد، خشم و آرزو (یا به تعبیر امروزی، هوس یا شهوت) میداند. بنابراین برخلاف آنچه میثمی میگوید، خودشناسیِ بیهقی، نمیتواند همان خودشناسیِ سقراطی باشد. اگر نصر بن احمد را بر مبنای خودشناسیِ سقراطی تفسیر کنیم، او به محضِ دانایی به اشتباهِ خود، آن را تصحیح میکرد و نیاز به اهرم فشارِ بیرونی نمیداشت، اما او اشتباهش را تشخیص میدهد و همچنان از مقاومت در برابر دیگر قوایِ نفسِ خود ناتوان است. میثمی از «ضرورتِ غلبه کردن بر نفس از راه خرد» سخن میگوید، اما چنین تعبیری را نمیتوان دربارۀ سقراط بکار گرفت. سقراط از راه خرد بر نادانی غالب میشود و غلبه بر نفس برای او معنا ندارد، چون آنچه سد راه خودشناسیِ او میشود، نه دیگر قوای نفسانی بلکه نادانی است.
#زانیار_ابراهیمی
@zaniarebrahimii
عصر دوشنبههای بخارا
به مناسبت انتشار کتاب «خلاف زمان: دربارهٔ نوستالژی، آرمانشهر و دیگر وارونگیهای تاریخی» نوشتهٔ دیهگو گاروچو با ترجمهٔ الهامشوشتریزاده، سی و هشتمین عصر دوشنبههای بخارا با همکاری مرکز مطالعات استراتژیک خاورمیانه و انتشارات اطراف به رونمایی و معرفی این کتاب اختصاص یافته است. این نشست در ساعت پنج بعدازظهر دوشنبه یکم بهمنماه ۱۴۰۳ با حضورِ زانیار ابراهیمی، نوید پورمحمدرضا، الهام شوشتریزاده و علی دهباشی برگزار خواهد شد.
خلاف زمان تأملی فلسفی دربارهٔ زمان، خاطره و فراموشی است و مفهوم مدرن نوستالژی را با نگاهی به فلسفهٔ کلاسیک میکاود. دیهگو گاروچو، نویسندهٔ این جستار بلند، در سفری که از یونان باستان آغاز میشود و در خیابانهای شهرهای مدرن امروزی به پایان میرسد، ادراکِ انسانی از زمان، پیوند خاطره و اسطوره و تاریخ، معنای حسرت، وجوه سیاسی و اجتماعی یادآوری و فراموشی، سرگذشت و سیر تحول «نوستالژی»، و نسبت نوستالژی، آرمانشهر و شهر مدرن را بررسی میکند.
گاروچو در این جستار بلند با نقدِ نگاه نوستالژیزده و کلانروایتهای نوستالژیمحور، بستری فراهم میکند تا خاطره، اسطوره، فراموشی، گذشته و تاریخ را از منظری جدید ببینیم. او در این کتاب نشان میدهد که گاهی میشود پاسخ امروزیترین پرسشها را در میراث کهنِ ادبی، فرهنگی و تاریخی یافت.
این نشست روز دوشنبه یکم بهمنماه ۱۴۰۳ ساعت ۱۷ در مرکز مطالعات استراتژیک خاورمیانه برگزار میشود و حضور علاقهمندان در آن بلامانع است.
مرکز مطالعات خاورمیانه: تهران، بلوار کشاورز ، خ نادری، پلاک ۶
⚜ کمدی الهی دانته
▪️ هیوبرت دریفوس
فیلسوف فقید آمریکایی و استاد فلسفه در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا
? به زبان انگلیسی
✅ نسخه کم حجم
⚜️ @ItalianRenaissance ??
? آگوستین پدر تفتیش عقاید
آگوستین در مقام اسقفِ محلی عمیقاً درگیر اجبار رژیمِ تئودوسیوس و جانشینانش بود. او را پدر تفتیش عقاید و شهریار آزارگران لقب دادهاند. او اندکی پس از انتشار فرمان وحدت (۴۰۵)، که فرمانی علیه اسقفهای همقطارش بود، به منویاتِ امپراتوران گردن نهاد و از اقدامات حکومت علیه دوناتیستها حمایت کرد. این نکته در باب مردی که در این برهه به این نظر رسیده بود که امپراتوری نوعی نهاد بیطرفِ سکولار است، نهادی که مستقیماً درگیر الزام انسانها به امور مربوط به انتخابهای نهایی نیست، شگفتآور به نظر میرسد. او در حدود سال ۴۰۰ هیچ دلیلی برای تردید در اقداماتِ مخالف با پاگانیسم نداشت (البته پاگانها مجبور نمیشدند کاتولیک شوند، بلکه تنها از ادامۀ پرستشِ خدایان خودشان منع شده بودند). او نامۀ مشهورش به وینسنتیوس را در سال ۴۰۸ نوشت (Ep. 93) تا گرویدنِ اجباریِ دوناتیستها را توجیه کند و نظری که در اینجا اختیار کرده بود، پس از این تغییری اساسی نکرد، یعنی در سراسر دورۀ پخته شدنِ شهر خدا در ذهن او و نگارش آن. باید سخنی چند در باب این پارادوکس بگوییم.
آگوستین همیشه توسل به «شدت عملِ» شبانی را بهعنوان آخرین چارۀ مهار گناهکاران در نظر داشت. خدا از تأدیب (disciplina) استفاده کرده بود تا به مردمش تعلیم دهد که قانونش را رعایت کنند؛ انسانها همچنان نیازمند تأدیبِ بیرونی بودند، چیزی که ارادۀ آنان را به پیجویی خیر و صلاحشان وادارد. آگوستین به این اصل متوسل شد: «بسیاری را میبینم که از کوریِ پیشینشان بازگشتهاند؛ چگونه میتوانم به رستگاریشان غبطه بخورم، با منصرف کردن همقطارانم {اسقفها} از مراقبتِ پدرانهشان؟» اجبار مانند دارویی است که به بیماری میدهیم که خیر و صلاح خودش را نمیخواهد؛ چگونه میتوانیم تردید کنیم که مردم را باید مجبور به پذیرش رستگاریشان کرد، وقتی میخوانیم که سَرورمان، مسیح، به همه فرمان داد که هر کس را یافتند مجبورش کنند به جشن عروسی بیاید؟ بکارگیری فشار بیرونی برای رسیدن به اهداف شبانی، تأمین رستگاری ارواح، همچنان اصل آگوستین برای توجیه اجبار دینی بود.
آگوستین درنیافت که چگونه با این حمایت، نظری را که دربارۀ کارکردهای حکومت تبلیغ میکرد، دچار تنش میکند. او با شفافیتِ بیشتری عرصۀ حکومت را به نیازهای بیرونی، نظم عمومی و امنیت محدود میکرد اما نمیفهمید که چه دشوار میتوان اجبار دینی را با این برداشت سازگار کرد. او عادت داشت که حاکمان مسیحی و مقامات عمومی را اعضای کلیسا بداند و نه مقاماتِ نهادی که تکلیفش اجرای کارکردهای خاص عمومی بود؛ همین عادت به او کمک میکرد این تعارض را از خودش مخفی کند. حاکمان مسیحی و مقامات عمومی، از آنجا که مسیحی بودند، تکلیفشان را این میدانستند که خیر و صلاحِ ارواح را با هر چه در توان دارند تأمین کنند. بدین ترتیب ایدۀ «دولت»ی که کارکرد متمایز و محدود دارد، ایدهای که بهتازگی در اندیشۀ پختۀ آگوستین سربرآورده بود، در معرض نابودی باقی ماند.
?جلد دوم تاریخ اندیشه سیاسی کیمبریج، قرون وسطی
#در_دست_ترجمه
#زانیار_ابراهیمی
#نشر_هرمس
@zaniarebrahimii
زوالِ تمدنی یا زوالِ دودمانی؟ هویت ملی یا دینی؟
?بخشی از مقالۀ «در کشاکش تقدیر و تدبیر، نگاهی به تاریخ بیهقی از منظر شهریار ماکیاولی»؛ این مقاله در شمارۀ بعدی مجلۀ سیاستنامه (ش. ۳۲) منتشر خواهد شد.
?اگر تاریخ بیهقی را تاریخِ ناتوانیِ مسعود غزنوی در حفظ وضع موجود بگیریم، میتوانیم توسعاً اظهار کنیم که این ناکامی، شروعِ نوعی زوالِ تمدنی است و صرفاً به غزنویان محدود نمیماند. همانطور که محمد دهقانی میگوید: «دنیای اسلام در آن روزگاران پیشرفتهای عمدۀ خود را پشت سر نهاده و تمدنی که پدید آورده بود کمکم روی در نقاب سکون میکشید و رو به سستی و زوال مینهاد. تاریخ بیهقی خود نموداری گویا از این زوال است. خلافت عباسی در غرب و شرق با رقبای قدرتمندی مواجه شده بود که آنها هم داعیهدار اسلام بودند. در غرب خلفای فاطمی مصر خطری کشنده برای خلافت بغداد محسوب میشدند و در شرق اقوام ترکتبار آسیای میانه که به اسلام گرویده بودند... هرگاه لازم میدانستند با اِعمال فشار بر خلیفۀ بغداد، او را به سوی سیاستهای خود سوق میدادند و اگر خلیفه در برابرشان مقاومتی میکرد زبان به تهدید و ارعاب میگشودند و گاه حتی بغداد را هم تصرف میکردند. به این ترتیب، چند قرن پیش از اینکه مغولها ضربۀ نهایی خود را بر پیکر پوسیدۀ خلافت عباسی فرود آورند، حکومت یکپارچۀ اسلامی، به رهبری خلفای بغداد، عملاً دچار تجزیه و واگرایی شده بود و سر در نشیب انحطاط داشت... ». اما این توسّعِ منطقی، شواهد متنیِ چندانی ندارد. بیهقی تاریخش را از منظر خُرد (میکروسکوپی) مینویسد و نه منظر کلان (ماکروسکوپی)، یعنی نه از منظرِ زوالِ دورانیِ عالم اسلام یا انحطاط تمدنی (البته اگر فرض کنیم که چنان چیزی برای او اندیشهپذیر یا کاملاً پیشبینیپذیر بود.) او میخواهد دادِ تاریخ را با گشتنِ گرد زوایا و خبایا بدهد؛ از همین رو باید نشانههای ناتوانی از ضبط یا انحطاطِ کلیتِ امور را در جزئیاتِ تاریخِ او بیابیم. به سخن دهقانی، «آنچه برای بیهقی اهمیت دارد حوادث روزگار خودش است.» بر این اساس، در صحتِ این دیدگاه جواد طباطبایی جداً میتوان تردید کرد که «غایت تاریخ در نظر ابوالفضل بیهقی "بیداری" بود که راه "آگاهی ملی" را هموار میکرد.» آنچه طباطبایی برای این بیداری شاهد میآورد، انتقاد بیهقی از مسعود به دلیل «مال خواستن{...} از» مردم و «بیرسمیهایی که بر آملیان رفت و پیآمدهای این واقعه است.» اما این شاهد، و شواهد جزئیِ دیگر، بر چشمانداز کلانِ بیهقی در نگریستن به تاریخ و التفاتِ او به زوالِ تمدنی یا دورانی گواهی نمیدهند. بیهقی به زوال آگاه است، اما این زوال، افولِ دودمانِ کموبیش نوپای غزنوی و از دست رفتنِ اوضاعِ بسامان و عروسِ آراستهای است که محمود برای مسعود به ارث میگذارد. بسیاری از عناصر «تداوم» را میتوان در تاریخ بیهقی سراغ گرفت، اما این عناصر عموماً آگاهانه نیستند، زیرا او خود میگوید که «از ملوک عجم که از ما دورتر است خبری نداریم» و این بیخبری انتسابِ مقولۀ آگاهانه و قصدمندانۀ «بیداری» به او را بسیار دشوار میکند و «مقاومت مصالحِ» آن میزان خبری نیز که از شاهانِ پیش از اسلام میدهد، برای تحمّلِ بارِ این عنوانِ سنگین کفایت نمیکند.
وانگهی، همانطور که دهقانی میگوید، «بیهقی خود را "تازیک (فارس)" و خراسانی میداند و خراسانیان را در برابر اهل ری و جبال قرار میدهد» و «هویت مسلط بر جهان بیهقی{...} هویت دینی است.» از این جهت نیز بیهقی نقطۀ مقابلِ ماکیاولی است که امر ملی را بر امر دینی و نهاد کلیسا برتری میداد که نهادی ناتوان و نامتمایل به وحدت بخشیدن به ایتالیای «تکهپاره و به تاراجرفته» بود. بیهقی در جلد ششم، زمانی که (به بیان اشمیتی) امر سیاسیاش را بر اساس دوست و دشمن تعیین میکند، دشمنانی (یا دیگریهایی) را از جمله «معتزلی و زندیقی و دهری» برمیشمرد که برآمده از هویت دینی-سیاسیِ خلافتاند و آگاهیِ ملیِ (یا عجمیِ) او یا تمایلش به اولویت بخشیدن به آن را نمودار نمیسازند.
بهعلاوه، لزوماً نباید عناصر «تداوم» را مشروعیتبخش تلقی کرد؛ عناصر «تداوم»، گاهی به معنای استمرار مشکلاتِ حلنشده و شاید حلناپذیری است که در طول تاریخ با ما ایرانیان همراه بودهاند (و کاش میتوانستیم جایی در تاریخمانْ این بارهای سنگین را زمین بگذاریم و آنها را با خود به همۀ ادوار و اعصار حمل نکنیم). از این حیث، شاید تاریخِ مضمونیِ عباس امانت را بهلحاظ روششناسی بتوان مفیدتر از تاریخِ ماهویِ طباطبایی ارزیابی کرد، تاریخی که در آن عناصرِ کموبیش همواره افتخارآمیز و مشروعیتبخش، به لطایفالحیل از گذشتههای دور به حال و آینده منتقل میشوند و مجموعاً سنگِ خارایی دستنخوردنی را تشکیل میدهند که صرفاً در کورانِ حوادث، مستور و نامستور میشود.
هگل، نسبتمندی و کتاب مقدس
وقتی از لوتر پرسیدند که خدا پیش از خلقت جهان چه کار میکرد، پاسخ داد که عصا میتراشید تا آن را بر سر کسانی بکوبد که چنین سؤالهای بیخاصیتی میکنند. بونهوفر بهتلخی میگوید که «این نه تنها سؤالکننده را ساکت کرد، بلکه نشان داد که هر جا خدا را چونان خالقی رحیم بازنمیشناسیم، چارهای جز این نیست که او را داوری خشمگین بیابیم.» پرسشهایی از این قبیل که «جهان چرا خلق شد، خدا چه طرحوبرنامهای دارد یا ضرورتِ خلقت چیست»، «پرسشهای الحادی»اند؛ «خدا را در استراحتش نیز باید خالق دانست.» اما در جوابِ بونوهفر -و حتی بیشتر در جوابِ لوتر (که بیشک تا حدی مزاح است) باید بگوییم که جوابِ او این معنای دردسرساز را دارد که خدا هرگز نمیتوانسته آرمیده باشد و از ازل مشغولِ تمهیدِ مجازاتِ عادلانه برای دشمنانش بوده است. آیا این ما را به تنگنایی بازنمیگرداند که بِل با توسل به نقد اپیکوریِ برداشتِ کتاب مقدس از خدا مطرح کرده بود؟
بدین ترتیب باید سکوت هگل –در تفسیرش راجعبه آموزۀ کتابمقدسیِ خلقت- دربارۀ روز هفتم و اهمیت آن را کمتر ناشی از ناپرهیزکاریِ او بدانیم. هگل وقتی نخستین آیاتِ سفر پیدایش را بهنحوی گذشتهنگرانه قرائت میکند، یعنی از منظر آنچه بهزعمِ او پیروزی نهاییِ روح بهمنزلۀ عقل در تاریخ است، این اظهارنظر کتابمقدسی را که مشخصۀ الوهیت، جوهری وصفناشدنی است که از نسبتِ او با جهان برمیگذرد یا مقدم بر این نسبت است، بیسروصدا کنار میگذارد: «اوصاف خدا، نسبتِ خدا با جهاناند... تفسیر بدی است اگر بگوییم که منظور از این جمله این است که ما تنها از نسبتِ خدا با جهان اطلاع داریم و از {خودِ} او چیزی نمیدانیم. برعکس، این تعیّنِ خودِ خدا و بنابراین اوصافِ خودِ او است. چیستیِ انسان و طبیعتِ خودِ او، نحوۀ نسبت یافتنِ او با دیگری است. (اسید چیزی نیست جز شیوه و نحوۀ نسبتِ آن با باز –و طبیعتِ خودِ اسید همین است.) وقتی دانستیم که ابژهای چگونه نسبتمند میشود، طبیعتِ آن را شناختهایم. تمایز بین نسبتمندی و طبیعت، تمایز بدی است که از هم میپاشد، چون محصولِ فهمی است که نمیداند دارد چه کار میکند (درسگفتارهایی در باب فلسفۀ دین: 2.566).» در ردِّ نظر هگل میتوانیم بهاعتراض بگوییم که کتاب مقدس میخواهد تجربۀ خدای زندهای را منتقل کند که در مقام خالق و نه فقط علتِ اول، در شبکۀ نسبتمندیِ قابلفهم گیر نمیافتد یا محدود نمیشود. از همین رو بونهوفر، که تفسیرش از آیات ابتدایی سفر پیدایش صراحتاً در تضاد با هگل است، خود را ملزم مییابد اعلام کند که نه تنها «هر گونه استفاده از مقولۀ علّی در فهمِ عملِ خلقت، مردود است»، بلکه «بین خالق و مخلوق مطلقاً هیچ چیزی وجود ندارد: خلأ.»
از کتاب فلسفۀ سیاسی و خدای ابراهیم نوشتۀ توماس. ال. پنگل
#زانیار_ابراهیمی
#نشر_هرمس
@zaniarebrahimii
✨«لیک اگر مرا گویند: "نام او چیست؟"، آنان را چه گویم؟» خدا موسی را گفت: «من آنم که هست.» و گفت: «بنیاسرائیل را چنین بگوی: "من هستم" مرا به سوی شما گسیل داشته است.»
سفر خروج باب ۳، آیه ۱۴
?در علوم انسانی قانون مشهوری به نام قانون پیامد ناخواسته وجود دارد که مهمترین صورتبندی آن را ماکس وبر به دست داده است: روح سرمایهداری پیامد ناخواسته آموزۀ تقدیر ازلی و اضطراب شدید رستگاری است. یا مثلاً دوران مدرن نتیجۀ ناخواستۀ انقلاب نومینالیستی است و بسیاری مثالهای دیگر. جک مایلز، بیآنکه نامی از این قانون ببرد، در عباراتی که خلاصهای جالب از کموبیش کل تاریخ عهد عتیق است، خودشناسیِ یهوه را نتیجۀ پیامدهای پیشبینینشدۀ اعمال او میداند. او از این نقطه عزیمت میکند که یهوه، سرگذشت و تاریخچهای ندارد، چون از خدایان یونانی و الهگان مصری میگسلد. یهوه تنهاست، یهوه فقط هست. بنابراین یهوهای که فقط هست، خودش را ناچار از طریق اعمالش و نتایج ناخواستۀ آنها میشناسد. به سخن مایلز:
?"شاید چون خدا هیچ زندگیِ دیگری جز آنی که با انسان میگذراند ندارد، و به عبارت دیگر چون هیچ تجربۀ کاملاً الهیای وجود ندارد که اکنون از آن منتفع شود، چنین به نظر میرسد که کموبیش همۀ تجربیات کلیدیِ او نیاتش را زیر و رو میکنند. خدا پس از هر یک از اعمال مهم خود، درمییابد که آنچه را فکر میکرده در حال انجامش است انجام نداده است، یا کاری را کرده است که هرگز قصد نداشته بکند. او تشخیص نداد که وقتی به انسان میگوید بارور شوید و پرشمار گردید، تصویری از خود را خلق میکند که در مقام خالق به رقیب او نیز تبدیل میشود. او تشخیص نداد که وقتی رقیبش را نابود میکند، از نابودیِ تصویرِ خود پشیمان خواهد شد. خدا تشخیص نداد که عهدش با ابراهیم، که آشتیِ امیال متضاد در کاراکتر خودِ او بود، دقیقاً به این دلیل که ابراهیم را چنان بیمحابا به ملتی بزرگ تبدیل میکند، او را مجبور خواهد کرد که به جنگ مصر برود. او وقتی به جنگ مصر رفت تشخیص نداد که در نتیجۀ پیروزی، کلِ یک قوم روی دستش خواهند ماند و مجبور خواهد شد برای آنان قانونگذاری کند و بر سرزمینی فائق آید تا در آن زندگی کنند. او وقتی برای آنان قانون گذارد، تشخیص نداد که هر جا قانون باشد، تخطی هم خواهد بود و بنابراین او خود عهدی را که تلویحاً نقضناپذیر بود به عهدی صراحتاً نقضپذیر تبدیل کرده است. او تشخیص نداد که وقتی پس از نخستین عهدشکنیهای جزئیِ اسرائیل، کمکم از همپیمانیاش با آن عقب مینشیند، پادشاهی به نام داود ظهور خواهد کرد که کاریزمایش او را واخواهد داشت تا کموبیش برخلاف میل خود به رابطهای نیمهپدرانه با همپیمانِ نیمهترکشدهاش وارد شود. او تشخیص نداد که وقتی همپیمانِ سابقش او را بهکلی ترک میکند و او آشور و بابل را به ابزار انتقامجوییِ خویش بدل میسازد، نقش بینالمللیِ جدیدی برای خود پدید میآورد. او تشخیص نداد که وقتی آشور و بابل، کیفرش را برای او {بر اسرائیل} تحمیل کردند، احساساتِ او -علاوه بر احساساتِ اربابی که انتقامِ بحق خود را گرفته است- احساساتِ شوهری نیز خواهد بود که غصهدارِ زنِ کتکخوردۀ خود است. او تشخیص نداد که وقتی در باب رنج اسرائیل تأمل میکند، معنایی در رنج انسان خواهد یافت، معنایی متفاوت با هر آنچه پیش از این دیده است.
وقتی از بیرون به کل سیر تاریخ خدا تاکنون مینگریم، میتوانیم نتیجه بگیریم که خدا خودآگاهیِ ناقص و کنترلی ناچیز بر تبعاتِ گفتار و رفتارش دارد. حتی از درون این تاریخ، نتایجی که خود خدا میگیرد، یکی یکی و اغلب کورمال کورمال پس از ماوقع سرمیرسند."
خدا، یک زندگینامه، جک مایلز، نشر هرمس، در دست انتشار.
#زانیار_ابراهیمی
@zaniarebrahimii
با خانواده کوئیزلت مثل آب خوردن انگلیسی یادمیگیری?
دوره رایگان نیتیو پلاس رو داخل چنل حتما ببین??
اگرم سوالی داشتی از طریق آیدی زیر بهمون پیام بدین??
?? @Quizlet_Support
Last updated 3 Monate her
🔥کانال تلگرامی پایه دهم🔥
🌱 بدون هیچگونه آگهی و تبلیغات آزار دهنده ☺
☎ ادمین : @nohom_robot
Last updated 7 Monate, 1 Woche her
رابین هود اصلی
مدیریت👇👇
@Robinhoodoriginal
🟩🟩🟩🟩🟩🟩
⬜ ⬜ ☫︎ ⬜ ⬜
🟥🟥🟥🟥🟥🟥
کانال رابین هود
@lawvoicee
@lawvoiice
کانال کارآموزی رابین هود
@dadgahmajzi
کانال تست
@testerobinhood
Last updated 1 Monat, 2 Wochen her