تحفات

Description
متن‌ها پیش‌کش، فرامتن‌ها طلب‌تان
زمان‌پریشی هم در متن‌ها و هم در ترتیب‌شان فوران می‌کند!
خیال و واقعیت هم طلب‌تان، ولی هر خیالی رگه‌ای از واقعیت دارد و شاید واقعیت همان خیال باشد.
@MJ_ShakerArani
https://t.me/BChatBot?start=sc-1a6b24dac8
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 4 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 6 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 2 months, 3 weeks ago

4 months, 3 weeks ago

«بلوط»

۳/۳

حدود ساعت دو عصر از محل اتراق ناهار راه می‌افتیم به سمت جاده تا برسیم به مینی‌بوس. احسان به سر خیلی‌ها می‌اندازد که بلوط‌های باکلاه و بی‌کلاه روی زمین افتاده را جمع کنند. مزه‌شان را تلخ و گس و بی‌خود توصیف می‌کند، خواص دارویی و درمانی‌شان هم دستم را به سمت‌شان نمی‌برد. اما بلند نکردشان از زمین حس حسرت و خسران برایم دارد. کم‌کم یک جیبم را ازشان پر می‌کنم. هم بدون کلاه‌شان، هم کلاه تک‌شان و هم کلاه و بلوط سر هم. از سر عادت هم نیست. اهل جمع کردن نبوده‌ام. دقیق‌ترش اهل تعلق. تقریبا هر چیزی را پشت گوش انداخته‌ام. و تقریبا هر چیزی را الآن هم می‌شود بگذارم و بروم. تقریبا را انداختم وسط که پادرمیانی کند و اجازه دهد یاد و خاطره و خواستنت را «چیزی» بدانم که علقه دارد، که هنوز هم بند شدن دارد، که هنوز هم پا را برای گذاشتن و رفتن سنگین کند و ماندن را ارجح، که تقریبا هر چیزی را گذاشتن و رفتن، از آن طرف، یک‌جا را گیر آوردن و بست نشستن است، که مرز و حد و حدود و گلیم را دیوار کشیدن و یک سکونت ابدی‌ست. بلوط‌ها را هم به همین امید جمع می‌کنم، که بیاورم‌شان در همان دیوارهایی که دور یاد و خاطره و خواستنت کشیده‌ام و وسطش رخ به رخ «مضی الزمان» نشسته‌ام که «قلبی یقول انک آتی». که غیری جواب آن متن مبتذل نباشد.

@tohafaat

4 months, 3 weeks ago

«بلوط»

۲/۳

حوالی هشت‌ونیم در محل شروع مسیر جدید هستیم. ده دقیقه‌ای گرم می‌کنیم و بعدش به جاده می‌زنیم. شیب اول مسیر که با آوانس مینی‌بوس الآن شده حدود ۷۰۰ متر در پنج کیلومتر، دست به دست آفتاب سر صبح داده و عرق را به سر و جانم انداخته. مخصوصا پشت کوله‌ام حسابی خیس است و یک‌بار دیگر با خودم می‌گویم در اولین فرصت فراخ‌جیبی، یک بیس درست‌وحسابی ابتیاع کنم. چند دانه انجیر خشک توی جیب جلوی کوله دارم که کارم را در آن شیب راه می‌اندازد. چهار کیلومتری آمده‌ایم که به سگ‌ها برمی‌خوریم. پارس می‌کنند و قدم تند که بترسانندمان. قدم کند می‌کنیم و دست به سنگ می‌بریم تا بی‌خیال شوند. بعد از سگ‌ها، مسیر روی سگش را کنار می‌گذارد. سربالایی جایش را به سرپایینی داده، هن‌هن به شوخی و خنده و آفتاب تند به سایه مطبوع و خنک درخت‌های بلوط. در مذمت سرپایینی و طاقت اندک زانویم در شیب‌های رو به پایین کمی منبر می‌روم که احسان طریق درست سرپایینی رفتن را نشانم می‌دهد: سر و سینه را به سمت جلو بده تا از قدم‌هایت جلو بزند و دور بگیری و حظ ببری. امتحانش می‌کنم و کیفش را می‌چشم. مسیر خیال‌انگیز است. خش‌خش برگ‌های زیر پا قلقلکم می‌دهد و سرحالم می‌آورد. گوش‌های تازه‌بازشده را می‌دهم به جزء به جزء صداهاشان. چند قدم یک‌بار بلوطی حوصله‌اش از روی شاخه بودن سر می‌رود و با سر می‌آید روی برگ‌ها. اولش صدای سقوط‌شان کمی هول به جانم می‌انداخت. اما بعدش به آن هم عادت کردم. تلاقی سبز و زرد برگ‌ها به خواب‌های من که نه، خواب‌هایی که مردم تعریفش را می‌کنند، می‌ماند. یک ساعت را خرج ده کیلومتر کرده‌ایم، که اگر شیب اول مسیر را وارد محاسبات کنیم، Pace خوبی بوده و نشان می‌دهد کار را فعلا درآورده‌ایم. یکی‌مان که پابند ما قدم‌کندها شده و معلوم است این سرعت و Pace به بدنش نمی‌سازد، طاق طاق‌شده‌اش را برمی‌دارد و گوشی احمد را می‌گیرد تا مسیر را گم نکند و به سرعت دور می‌شود. البته که این مسیر گم شدن و اشتباه رفتن دارد و او هم گیر بدقلقی‌اش می‌افتد.

حوالی کیلومتر ده است که نگاهی مجدد به گایا می‌اندازم و می‌فهمم اشتباه آمده‌ایم. به بقیه اطلاع می‌دهم و برمی‌گردیم. به دو راهی که می‌رسیم، تازه می‌فهمیم چرا ندیده‌ایمش. به نسبت جاده اصلی که آمده‌ایم، پنهان است و بی‌راهه. هم شیب به سمت پایین ابتدایش و هم یک کپه خاک و برگ نشسته در مطلعش، برای به چشم نیامدنش کفایت کرده. داخل آن می‌افتیم. مسیر بالا و پایین دارد، اما روان است و پیش می‌رود. حوالی کیلومتر هفده هجده به یک دوراهی می‌رسیم. گایا را ورانداز می‌کنیم و حدس می‌زنیم سمت چپی را باید برویم. اما هرچه جلوتر می‌رویم، بیشتر از مسیر دور می‌شویم. مسیر روی نقشه ارتفاع کم کرده و ما ارتفاع زیاد. بالاخره قبول می‌کنیم که اشتباه آمده‌ایم، اما حال‌وحوصله برگشتن به آن دوراهی را نداریم. می‌زنیم به دل شیب جنگل و عمود بر مسیر، به سمتش می‌رویم. با راهنمایی و جلوداری احمد، بالاخره به مسیر برمی‌گردیم و چند کیلومتر آخر را طی می‌کنیم. چند کیلومتر آخر جاده باریک‌تر است. اندازه یک دوچرخه یا یک آدم جا دارد و دوطرفش را گیاه و برگ روی زمین پوشانده که حواست نباشد، کله‌پایت می‌کند. حدود ساعت ۱۱ است که به مقصد می‌رسیم. نزدیک ۲۳ کیلومتر در دو ساعت و ۲۵ دقیقه.

در مقصد هیچ‌کس منتظرمان نیست. بقیه ۲۳کیلومتری‌ها هنوز نرسیده‌اند. مقصد بچه‌های پیمایشی و ۱۵ کیلومتر هم کمی با اینجا فاصله دارد. با احمد می‌نشینیم روی زمین، بادگیرها را تن می‌کنیم که نچاییم و سیب و بادام‌هندی و کمی تنقلات دیگر به خورد بدن خسته و رنجورمان می‌دهیم. کمی که حال آمدیم و مطمئن شدیم تجمع بچه‌های دیگر گروه‌ها جلوتر است، راه می‌افتیم به سمت‌شان و پیدایشان می‌کنیم. سه نفر از بچه‌های ۱۵ کیلومتر آنجا هستند و مشغول ریکاوری و عکاسی. کم‌کم سروکله باقی بچه‌های گروه ۲۳ کیلومتر هم پیدا می‌شود و خسته نباشید و خداقوت‌ها را به هم حواله می‌دهیم. سایر بچه‌ها همان نزدیکی‌ها هستند و وقت ناهار هم نزدیک است. خوش‌خوشان‌طور جمع می‌شویم و اتراق می‌کنیم برای ناهار.

@tohafaat

4 months, 3 weeks ago

«بلوط»

۱/۳

سرم چسبیده به شیشه مینی‌بوس. در منتهاالیه ردیف آخرش. از هیاهوی قر و قمیش مینی‌بوس و آهنگ، پناه می‌برم به متنش: «کی می‌گیره جاتو؟» مثل همیشه بین مبتذل خواندنش و هم‌ذات‌پنداری باهاش گیر کرده‌ام. ابتذال بیش از متن آن به حال من می‌خورد. از متنش خوشم می‌آید. صدایش برایم غریبه است. بعدش که سرچ می‌کنم، راز غربتش را می‌فهمم. قضیه یک تحریم حدودا ده‌ساله است. اما من حالا دیگر به سفتی و سختی آن تحریم نیستم. خوشم می‌آید. در اسپاتیفای پیدایش می‌کنم. کاور عجیب که نه، بیشتر حال‌بهم‌زنی دارد. صفحه گوشی را خاموش می‌کنم و چندباری با چشم‌های بسته می‌شنومش. در مینی‌بوس بعد از قر و قمیش نوبت بازی رسیده. اهل رقابت نیستم. و حوصله و توان پردازش زیاد متن و فرامتن حرف‌ها و حرکات آدم‌ها را در یک بازی دورهمی هم ندارم. نه الآن که بیشتر ایام. بساط Spy که پهن می‌شود، اما وسوسه می‌شوم. یاد تنها Spyای که بازی کردم می‌افتم. بی‌حوصلگی پنج‌شنبه‌غروب اوین بر بی‌حوصلگی و ناتوانی نسبت به هر بازی دورهمی غلبه کرده بود و به واسطه Spy وسط بند نشستیم و مشغول شدیم. احتمالا قوی‌ترین حرکتم در این‌طور بازی‌ها را در دستی روی میز گذاشتم که Spy بودم و با دو سوال «اسپانیا یا ایتالیا؟» و «آماتور یا حرفه‌ای؟»، «ماتادور» را حدس زدم. گرم بازی بودیم که نگهبان یکی را صدا زد و برای اولین بار فهمیدیم «وسایلت رو جمع کن بیا» چقدر کیف می‌دهد، حتی اگر برای یکی دیگر باشد. کل بند رفت روی هوا. با تک‌تک صد نفرمان دست یا بغل ردوبدل کرد و از گذری که تا آن شب یک‌طرفه بودند، رد شد. بالاخره یکی از ما کم شده بود. بالاخره آن در روی پاشنه و در جهت دیگری چرخیده بود.

قرارمان ساعت ۳:۳۰ بامداد صبح جمعه در میدان آرژانتین است. به موقع رسیدم، اما مینی‌بوس هنوز نرسیده و آشنایی نمی‌بینم. آشنا ندیدنم را البته باید گذاشت پای حضورهای تُنُکم در برنامه‌های گروه. چند گروه آدم دیگر هم از خواب جمعه‌صبح‌شان زده‌اند و آمده‌اند آرژانتین که بزنند به دشت و دمن و جمعه را در تهران دودگرفته پاییزی نمانند. چندتایشان فکر می‌کنند با آنها هستم، اما اسم بردن از گروه، فراق‌مان را پشت‌بند وصال می‌کند. بالاخره احمد را می‌بینم. حدس می‌زند لوکیشن جمع شدن بچه‌ها کمی پایین‌تر باشد. راه می‌افتیم به سمت لوکیشن. تروتمیزی مینی‌بوس یک گروه دیگر چشم احمد را می‌گیرد و شماره‌اش را برمی‌دارد برای بعدها. بچه‌ها در لوکیشن جمع شده‌اند. جمع‌شان که جمع می‌شود، مینی‌بوس هم می‌رسد. در همان ۳:۴۵ معهود هم راه می‌افتد. هوای بیرون تاریک و نسبتا سرد است و همه کم‌خواب و مینی‌بوس هم گرم. همین‌ها کافی‌ست تا چشم بیشتر هفده هجده نفر داخل مینی‌بوس گرم شود و چرتی بزنند. حوالی ساعت ۶، مینی‌بوس، کنار یک مسجد توقف می‌کند، برای رفع حاجت مزاج و نماز. این‌قدر هوای بیرون سردتر از مینی‌بوس است که مثل همیشه لعنتی به خودم حواله می‌دهم که توی بنده خواب را چه به از خواب زدن؟! چند ساعت بعد و در آن جاده رویایی و زرد و نارنجی جنگلی، خبری از این لعنت نیست و باز مثل همیشه به آن لعنت، می‌خندم.

بعد از حرکت دوباره مینی‌بوس، خبری از آرام و قرار و خواب قبلی نیست. بیشتر بچه‌ها بیدارند و مشغول گفت‌وگو، صرف لقمه‌های جمع‌وجور صبحانه، خالی و پر کردن کوله‌ها از اضافه‌ها و ضروری‌ها، امانت دادن و امانت گرفتن و تخس کردن وسایل. من اما در هر شرایطی به خواب نه نمی‌گویم و باز در همان صندلی گوشه چسبیده به پنجره ردیف آخر مینی‌بوس، چرت می‌زنم. افزایش ارتفاع جاده را بعد از بیدار شدن، از گرفتگی گوش‌هایم حس می‌کنم. از وقتی گرفتگی دائمی‌شان باز شده، علائم حیاتی بیشتر نشان می‌دهند. حوالی ساعت هفت‌ونیم است که دیگر به محل شروع مسیر بچه‌های گروه پیمایش و دوی ۱۵ کیلومتر می‌رسیم. مینی‌بوس تقریبا خالی می‌شود. خوشحالم که با آنها نیستم. خواب در مینی‌بوس گرم ارجح است به کلنجار رفتن با طبیعت سرد صبح‌گاهی. من هم‌چنان همان گوشه مینی‌بوس هستم. احسان درباره مسیر توضیح می‌دهد. به من و شش نفر دیگر مانده در مینی‌بوس. قرار اولیه‌مان ۲۳ کیلومتر بوده و حدود ۹۰۰ متر افزایش ارتفاع که بیشترش در همان شش هفت کیلومتر اول روی سرمان هوار که نه، آوار می‌شود. اما مینی‌بوس قبول می‌کند که جلوتر برود و دو کیلومتر سواره رفتن را به جیب می‌زنیم. البته بعدا که مسیر را گم می‌کنیم و چند کیلومتر بیشتر توی پاچه‌مان می‌رود، به جیب سوراخ‌مان که آن دو کیلومتر سواره را روانه پاچه‌مان کرده، می‌خندیم.

@tohafaat

5 months, 1 week ago

«زوال»

۱/۱

روی برگه نوشته «نوع فعالیت: درآوردن جسم خارجی از گوش». نوع بیمه هم آزاد است. نه پایه و نه تکمیلی روی کاغذ و چرتکه نمی‌آید. ولی جسم خارجی دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟ از داخل پدرم را درآورده و نیمه‌کری را به جانم انداخته. دارد نزدیک یک سال می‌شود. اولش شل‌کن و سفت‌کن داشت. می‌گرفت و باز می‌شد. این یکی دو ماه دیگر، رسما سد معبر کرده بود. یک Noise Cancelling تمام‌عیار. البته اگر هر ارتعاشی جز لبخندش، خشخش و نویز به حساب بیاید، که آن استثنا هم راهش را از چشم پیدا می‌کند و کاری به گوش ندارد. اما نشنیدن همان و به موازاتش، الکنی هم همان. راه که از بیرون سد شود، به بیرون هم کم‌کم دیگر راهی نیست. صدایی که راه به بیرون نبرد، آن‌قدر می‌ماند که می‌گندد و سرسام می‌آورد و آدم به مازاد کردنش دیگر میل نمی‌کند؛ یک خاموشی تدریجی که لبی هم بجنبد، هوایی را نمی‌لرزاند و لب هم به آخر جمله نرسیده، پشیمان می‌شود، وقتی صدایش تا گوشی، جان ندارد که برسد.

در کامنت‌های کانال حامد صحبت کوری پیش آمد. گفته بودم تجربه کردن کوری کنج‌کاوی دارد، حداقل برای من. یک کوری که دست آدم نباشد. امکان دیدن را به کل از دست داده باشی. وگرنه، چشم را بستن، حتی با چشم‌بندهای اوین هم کوری به حساب نمی‌آید. چشمت می‌بیند، صرفا در حجابی گیرش انداخته‌ای. می‌دانی که می‌بینی، حالا الآن نه، وسط سوال بازجو نه، دو دقیقه بعدش که قرار است برگه را پر کنی و زیرش امضا بزنی، می‌بینی. توی راه‌پله‌های به سمت هواخوری نه، در هواخوری که باز شد و نفسی که تازه کردی، می‌بینی. آن تجربه، کوری شبه‌واقعی را هم تیک نمی‌زد، اما این گرفتگی داخلی گوش، آن هم به این طویلی، شبه‌کری می‌شد نام بگیرد.

از اتاق دکتر که بیرون می‌زنم، صداست که پشت صدا حواسم را پرت می‌کند. به کل فراموش‌شان کرده بودم. سرم مدام این‌ور و آن‌ور می‌چرخد و دنبال منشأ صدا می‌گردد. کسی نداند، شائبه جنونم را توی ذهنش پیش می‌کشد. هر صدای جدیدی، لبخندی برایم کنار می‌گذارد. جدید که نه، همان صداهای قبلی که حسابی برایم محو شده بودند و انگار نه انگار که زمانی بلای جانم بودند و حالا شده‌اند گم‌شده‌هایی که جان در طلب و اشتیاق‌شان، به این‌ور و آن‌ور می‌زند که همه‌شان را، کامل و مستقل و بدون خلط دیگری شدن، درک کند و در عمق خودش بنشاند؛ کشیده شدن پارچه شلوار روی کفش، قدم‌های روی سنگ‌فرش پیاده‌رو، باد سرد و کمی تند آبان، وزوز چراغ جلوی مغازه، کرکره آن دیگری که توی باد تکان می‌خورد، ترق‌وتروق زغال‌های بلال‌فروش جلوی مترو، سبز شدن گیت مترو بعد از کارت زدن، رسیدن پله‌برقی‌ها به ته‌شان و داخل آن ناکجای مخوف‌ و رازآمیزشان پنهان شدن، اصطکاک جوراب روی موکت دفتر، دمپر آرام‌بندهای جاکفشی، پخش شدن آب داخل سینک، باز کردن نایلون نان داخل فریزر، جوش آمدن مهیب چایی‌ساز و حتی جریان فاضلاب طبقه‌بالایی‌ها. همه را از یاد برده بودم و نو نو حالا دوباره خودی نشان می‌دهند. نت به نت تک‌تک‌شان را می‌جورم، می‌ایستم، سکوت می‌کنم، چشم می‌بندم، تا کامل ادا شوند و حس‌شان کنم و بعد ادامه می‌دهم. می‌ترسم دوباره فردا که بیدار شدم، گرفتگی به جان این دو گوش بیفتد. این چند دم قبل از گرفتگی‌شان را غنیمت گرفته‌ام و کم‌شان نمی‌گذارم. ذره ذره صداست که به خوردشان می‌دهم تا سیراب شوند و یادشان بماند و دفعه بعدی حداقل کم‌تر فراموشی روی پرده‌هایشان بنشیند.

جان می‌کنم که از این روزهای صلح و رفت‌وآمد سدی بسازم مقابل این فراموشی، مقابل این خاطره‌گریزی، مقابل این از یاد رفتن و به یاد نیاوردن. تا روزهای انزوا و انسداد که دوباره آمد و ماندگار شد، حتی اگر همتم یک‌بار دیگر نکشاندم به پای مطب و دستگاه شست‌وشو، چیزکی برایم مانده باشد. فراموشی ترس دارد. از یاد رفتن عذاب است. هر صدای کهنه‌ای که تازگی‌اش جلوه می‌کند، هراس از دست دادن بیشتر شعله می‌کشد. هزاربار از خودم می‌پرسم بعد این همه نبود، خیالم چقدر جزئیاتت را از دست داده؟ هزاربار خیال می‌کنم خاطره‌ام چقدر ریزه‌کاری‌ها و microactionهایت را زدوده و به جایش هیچ تحویلم داده؟ چه نت‌هایی که خنده‌ات در خودش داشته و این دو عکسی که روبه‌رویم نشسسته، جایشان گذاشته‌اند؟ چه ظرافت‌هایی نفس کشیدنت را دل‌نشین‌تر می‌کرده و خاطره ضروری ماندگاری ندانسته‌شان و عذرشان را خواسته؟ چه گوشه‌هایی در صحبتت جا خوش کرده بوده که صاف و گرد و پهن شده‌اند در اصطکاک روز و شبی که تازه‌شان نکرده‌ای؟ دست عادت چقدر توی سر سهم اندکم از تو زده و رو به زوالش برده؟ چقدر از دستم لغزیده‌ای و رفته‌ای که خیال هم این‌قدر تهی شده؟ درد دارد این سوال‌ها و حسرت‌های بعدش، که کوری و کری دائمی یک نبود مدام، آخرش چه باقی می‌گذارد از این همه جزئیات و گوشه‌هایی که دل‌خوشی حیات بودند؟

@tohafaat

7 months, 3 weeks ago

«بقا»

۴/۴

یازده- کوه را که سبک و سرعتی می‌روی، خیلی جاهایش را خودت هستی و خودت. نه تیمی هست که پایبند به آن باشی و نه عقب‌دار و جلوداری که محدودت کنند. یک مسیر روی گوشی که گاهی لازم است ابهام پاکوب درست را براساس آن بزدایی و یک کوله با یکی دو بطری آب و یک بدن که رفته به حالت بقا. آدمی هم وسط راه به تورت بخورد، اگر ناسزا بارت نکند که چرا عین آدم کوه را بالا نمی‌روی و مزاحم بقیه می‌شوی، به «خسته نباشید» و «خدا قوت» و «درود بر شما» یا سکوت اکتفا می‌کند و بعدش فاصله‌ای که بین‌تان می‌افتد، خاتمه هر کلام و تعامل و ارتباط می‌شود. قبل و بعد این اندک‌تعامل آدمی‌زادی، اگر کوه و رود و آسمان، سروصدایی از خودشان به سر آدم نیندازند، خودت هستی و صدای قدم و سنگ و سنگ‌ریزه زیر پا و البته بازتاب همان صدا که با تأخیر دوباره به گوشت می‌رسد و وهم برت می‌دارد که نکند آدمی یا جک و جانوری دنبالت افتاده و حالا باید حواست بیشتر به بقایت باشد، سری بچرخانی و اطراف را بپایی و محیط‌آگاه‌تر شوی. نه توان پردازش و فهم و نه حوصله شنیدن آهنگ و پادکست و زمزمه را هم نداری و چندباری که خواستی امتحان‌شان کنی هم کم مانده بوده بالا بیاوری هر آنچه غیر بقاست را. خودتی و خودت و بقا. ته ته‌اش خودت را بچلانی و التماس کنی، شاید بتوانی چندباری زیر لب بخوانی:

تو حق نداری خسته شی
نه الآن
نه اینجا
نه بعد اومدن این همه راهی
که کنار هم اومدیم
روی تیغ
زیر رعد
توی شک
از اون گرم
تا این سگِ سرما

اما بقا، سوای ضربان قلب و فشار خون و سردرد و سرگیجه و ضعف و اسپاسم عضلانی، جزء دیگری هم در دلش دارد؛ خیال و خاطره. به دیروز سرک کشیدن و خاطره را گریستن و به فردا امید داشتن و خیال را زیستن. که نبودن‌شان، بقا را بی‌معنی و عبث می‌کند، که نباشند، باقی بماند باقی که چه؟ که نباشند، هویتی نیست که بدنی بخواهد و رنج زیست روز و شبی را تاب بیاورد. بقا، سوای بدن، تو را هم می‌خواهد، خاطره و خیال و هویتی که به تو گره می‌خورد و به تو پناه می‌آورد، که:

به خنده‌های تو فکر می‌کرد شاید
توو تموم طول راه

@tohafaat

7 months, 3 weeks ago

«بقا»

۳/۴

هشت- ۱۳ ساعت بعد از گرم کردن و استارت از مسجد، دوباره هم‌ارتفاع آن می‌شویم. مسجد تک‌گلدسته است. شبیه همان‌ها که در پایتخت ۲ به کیش می‌بردند. گنبد و گلدسته‌ای فلزی و نمادی از خود خود شمال. حوالی ۳۰۰۰ است. یعنی در حد و اندازه چین‌کلاغی که اولین قله ثبت‌شده‌ام در Strava باشد. بعد از چین‌کلاغ، صادق گفت کسی که کوله Montane می‌اندازد، برنامه‌اش دماوند است. من که نداشتم، کوله Montane را هم شاید از سر ادا انداخته بودم. اما بعد از چین‌کلاغ و گل زرد و توچال و شاه‌البرز و علم‌کوه و حالا دماوند، کوله را بابت چیزی بیش از ادا دوست داشتم. همراه کارراه‌انداز و جمع‌وجور و همه‌فن‌حریفی بود. تا قبل از دماوند فکر می‌کردم به کاپشن پولار دیگر نه می‌گوید و اگر جایی نیاز شد، باید دور کمری چیزی ببندمش. اما در دماوند، بادگیر را در جاهای کنار پهلویش گذاشتم و پولار را در فضای بالایی‌اش. خیالم راحت شد که هر قله دیگری را هم به شرط همراهی آب‌وهوا و هم‌نورد بلد راه و هم‌قدم کم‌نیار می‌شود با همین ترکیب و بند و بساط رفت، تا نه بی‌حوصلگی و ناتوانی کشیدن کوله سنگین عذاب دهد و نه خواب و قضای حاجت پردردسر در دشت و دمن. خواهرمان رود و مادرمان کوه باشند برای از خروس‌خوان تا بوق سگ، بعدش برگردیم و کپه مرگ‌مان را پیش پدرمان، شهر بگذاریم که آخرش آدم بچه پدرش است، البته قبلش چای‌مان را هم سر بکشیم.

نه- عکس گرفتن، همه‌اش قاب بستن است. و من، ته‌اش بتوانم قاب خوب را از بد تمیز بدهم. مثل همان وقت‌ها که جلد روزنامه می‌بستیم. و بین چندصد عکسی که از SD دوربین روی لپ‌تاپ ریخته بودم، باید یکی‌اش را می‌فرستادم برای علی‌ثابت که جلد را هم ببندد و بفرستیم چاپ‌خانه. اما قاب بستن کار من نیست. و به تبعش عکس گرفتن و ثبت و ضبط کردن تصویر. عظمت قله و ناز ابرهای مخملین پایین‌دست اما چندباری دستم را به دوربین گوشی برد تا گالری گوشی هم سهمی ببرد. عکس‌ها را می‌بینم. مقایسه‌شان می‌کنم با چیزی که خودم به چشم دیده‌ام. دلم را می‌زند. انگار عکس‌ها صرفا ادای قابی که ثبت کرده‌اند را درآورده‌اند. پشیمان می‌شوم. بیشترشان را پاک می‌کنم. در قاب بستن که لنگم، عکس‌های با قاب باز هم چیزهای زیادی کم دارند. مهم‌ترینش داستان و روایت است شاید. قاب را که زیاد بزرگ بگیری، از هر چیزی پشت قاب، اندکی در عکس می‌ماند، آن هم به صورت ایستا و بدون گذر. نه از قبلش چیزی عاید عکس شده و نه از بعدش. قاب بزرگ جزئیات را هم زده و خلط کرده. قاب بزرگ داستان ندارد، محتویاتش ساکن است. حرکتی ندارد. اصلا پیکسل‌هایش برای آن همه جزئیات و داستانی که چشم می‌بیند، کفایت نمی‌کند. قاب کوچک اما، داستان دارد. می‌شود به دل جزئیات هرچه خودش را در قاب جا کرده، رفت و قبل و بعدشان را حدس زد. می‌شود نشست و داستان پشت‌شان را شنید. یک داستان که نه، هزار داستانی که محتمل است تا لحظه‌ای قبل از آن قاب را روایت کند و هزار احتمال دیگری که پیش روی قاب پهن شده و می‌خواهد دست تک‌تک جزئیات قاب را بگیرد و به فردایشان ببرد. قاب کوچک پر از داستان است و سودای شنیدن و تصور کردن‌شان، بیننده را می‌نشاند پایش و حق انتخاب بهش می‌دهد. که کدام جزئیات را بیشتر ببیند و درباره‌اش فکر کند و از دیروز و فردایش بشنود و خیال کند. قاب کوچک داستان دارد و انتخاب و برای آدم، همین‌ها زندگی را بس.

ده- کوه‌نوردها در یک دسته‌بندی موهوم و من‌درآوردی و غیرشامل و غیرکامل سه دسته‌اند (احتمالا براساس درجه تقید و ارتباط و اعتقاد و ادعا و ادایشان نسبت به مذهب، سنت، مدرنیته، سلطنت، مشروطه، مشروعه و ...)؛ آنها که بعد از رسیدن به یکی مثل خودشان، «خداقوت» می‌گویند، آنها که «خسته نباشید» ورد زبان‌شان است و آنها که با «درود بر شما» به استقبال‌تان می‌آیند. البته یک دسته دیگر هم احتمال دارد به تورتان بخورند که اگر از جنس خاصی باشید، کلا محلی بهتان نگذارند و با سکوت از کنارتان رد شوند. کوه‌نوردها در کالت داشتن بی‌شباهت به سیگاری‌ها نیستند. همین که شما صبح روز تعطیل خواب و صبحانه و چای آدمی‌زادی کنارش را بی‌خیال شده و ارتفاعی را جان بکنید و بالا بروید و بعدش از همان راه هم برگردید و باقی روز را هم به تلافی خستگی و کوفتگی و پادرد و کمردرد تحفه‌برداشته از کوه، بخوابید، کافی‌ست که جزء کالت‌شان باشید و خودی به حساب بیایید. خودی هم که حساب بیایید، هم خوش‌وبش می‌شنوید، هم دست‌تان را می‌گیرند، هم پای قصه‌شان می‌نشانندتان و هم گوش شنوای قصه‌تان می‌شوند. انگار صرف شبیه و رنگی‌رنگی بودن لباس‌ها و مقصد، سند کافی برای عضویت در این کالت را جور می‌کند، حالا تفاوت برندها و قیمت‌ها را می‌شود در شروع به چشم نیاورد، شاید بعدا خودش را جایی نشان دهد.

@tohafaat

7 months, 3 weeks ago

«بقا»
۲/۴

پنج- ارتفاع، آدم را گیج و منگ می‌کند. مثل رقیبی که در تکواندو پر و پاچه بلندتری دارد و نه هرقدر لنگت را کش بدهی به سر و صورت در اوجش می‌رسی و نه، پر و پاچه را که از بالا فرود بیاورد، راه فراری داری. پیوسته هدشات می‌شوی و گیج‌تر و منگ‌تر. ایبوپروفن اما کارش را بلد است. از آن قرص‌هاست که خودش می‌داند کجا باید برود و کدام کم و زیاد را دست بزند و تنظیم کند. تا ۴ هزار و چند صد متر که بدنم خودش راه آمده بود، علم‌کوه ۴۸۰۰ و دماوند ۵۶۰۰ را هم یا باز خودش از آب‌وگل درآورد، یا ایبوپروفن دستگیرش شد. یک ایبوپروفن در مسجد اول راه بالا انداختم و یکی هم بارگاه سوم، وسط‌های مسیر. تا قله گیجی و منگی و رفقا، خبری‌شان نبود. اما بی‌خوابی دیشب، بعد از ۴۵۰۰ سرحال شده بود. ول نمی‌کرد. امید به قرص کافئین داشتم. اما کفاره شراب‌خوری‌های بی‌حساب را با هشیاری در جمع مستان باید نقد داد. این‌قدر قبل خواب چای خورده‌ام که کافئین صفرا فزودنش بگیرد. دریغ از ذره‌ای اثر. در برابر خواب، کاملا تسلیم و سپرانداخته‌ام. هم قبل قله چرتی می‌زنم و هم روی آن و هم بعدش. در ۵۰۰۰ رو به بالا، در ۵۶۰۰ نوک قله، در ۴۷۰۰ رو به پایین، در ۴۲۰۰ بارگاه سوم. هرچه را بدنم طاقت بیاورد، به خواب نه نمی‌گوید. وقتی هم خواب را انتخاب کند، آن وقت دیگر هر درخواست دیگری، جوابش نه است و No means no. و تمام.

شش- عرفان گفته بود Mountain Forecast و Freemeteo نظرشان بر پایداری هوا در قله است، اما Meteoblue و هاشم‌نژاد (!) از باد گفته‌اند؛ آن هم بادی با سرعت بین ۳۰ تا ۷۰. ما حدود چهلش را دیدیم. خاک و گوگرد سر قله را هم می‌زد و می‌پاشاند توی صورت‌مان. آن‌قدر که در راه برگشت، توی ماشین، نفهمیم این چشمی که نور می‌بیند، از ترس جیغ می‌کشد، از خاک بیشتر می‌سوزد یا گوگرد؟ باد آن‌قدری تندی داشت که برای تن کردن بادگیر و دست‌کش، مجبور شویم پشت تخته‌سنگی پناه بگیریم، آن‌قدری تند که ابرهای بالای سر ما و بالای سر قله، از هر تایم‌لپسی سریع‌تر در گذر بودند و جان می‌داد کنارشان با فونت ریز و کمی هم کجکی بنویسی الفرصه تمرّ مرّ السحاب، آن‌قدر تند که دمای حسی را سرنیزه خطوط عمود بر منحنی‌های تراز اطراف قله کند و با همان کارت را بسازد، آن‌قدر تند که صدایش گوشت را پر کند و خیل آدم، در پس‌زمینه گردوخاک سر قله و گذر تایم‌لپس‌گونه ابرها، از ناکجا، تصویر محشر را بیاورد جلوی چشمت، انگار هرروز یک‌جایی به چشم دیدی‌اش و حالا صرفا تکرارش اینجا پخش می‌شود.

هفت- شام را نسبتا خوب خورده بودم. قبلش هم در امام‌زاده هاشم، با میرزاقاسمی ته‌بندی کرده بودیم. صبحانه اما به اختصار گذشت. تا قله هم با چند خرمای خشک و لواشک و کشک، بدنم را کشیدم. بنده‌خدا گله‌ای هم نکرد. بعد از قله اما، سروصدا که نه، بی‌محلی‌اش شروع شد. به هر تنقلاتی دست رد می‌زد. ذره‌ای میل نشان نمی‌داد به آن همه خرده‌ریزهایی که قرار بود سریع انرژی‌شان را رها کنند و دست‌وپاگیر و بمان و نرو نباشند. اتفاقا یک دست‌وپاگیرش را می‌خواست. یک بمانی که بشود رویش برای مدتی حساب کرد. خسته شده بود از لاس‌های خشک و گذرا. دلش یک رابطه پایدار می‌خواست. تعهد و گردن‌گیری. یک چیزی که سرش را بالا بگیرد و بودنش را جار بزند. یکی که از پسش بربیاید. یکی که اول معاشقه شب‌خوش نگوید. یکی که دیر یخش آب شود، اما بعدش دیگر بماند و بسوزد و بسازد و قوت باشد. خلاصه که دلش غذا می‌خواست. التماس می‌کرد یک‌بار دیگر برگردد به امام‌زاده هاشم و بنشیند پای آن میرزاقاسمی با شارژ مجدد رایگان و دست نکشد. دنیادیده شده بود و با لاس تنقلات، دلش نمی‌رفت و پا نمی‌داد. ناز داشت و زیرلفظی‌اش فقط غذا بود، ترجیحا از نوع گرمش. بارگاه سوم دیدم چاره‌ای نیست. یک کاسه سوپ بدون گوشت، اما داغ جلویش گذاشتم. بهش چسبید. آن‌قدر عشق کرد که از بارگاه سوم تا مسجد، خیلی جاها، پابه‌پایم دوید و حتی به زانوی راستم هم اجازه نداد غری بزند و غژی بکشد.

@tohafaat

7 months, 3 weeks ago

«بقا»
۱/۴

یک- عرفان می‌گفت دماوند، از پنج هزار به بعد، شبیه هیچ‌جایی نیست که تا الآن رفتید. برایش عادی بود که شب صعود آدم خوابش نبرد. شب صعود علم‌کوه خیلی راحت خوابیده بودم. آن‌قدر راحت که بعد از مدت‌ها، خواب تو را دیدم. اما قرارگاه پلور، شب صعود دماوند، بی‌خوابی‌ای را راهی چشم‌هایم کرد که آخرین بار، در بند ۲۴۱ یقه‌ام را گرفته بود و در نصفه‌شبی که ساعتش را هم نمی‌شد دقیق بدانم، وسط نور و همهمه بند، نرده‌های آخر راهرو را جلوی همه امکان‌هایم آوار کرده بود. شب صعود دماوند هم بی‌خوابی، بی‌خیالی و بی‌تفاوتی همیشگی را پر داده بود تا خودش تا صبح فک بزند و امان ببرد. آن چُرت‌های قبل و بعد و روی قله فردا، تحفه آن بیدار شدن‌ها و به خواب نرفتن‌های مکرری بود که از غربتی بعید، مهمان شب صعود دماوند شده بود.

دو- صبح که می‌خواستیم با آف‌رودها، از قرارگاه به سمت قله برویم، هوا هنوز مه دیشب را داشت. از تهران که راه افتاده بودیم، هنوز خود قله زیر ناز مه بود. راننده حرکت‌نکرده، گفت «هوای بد خوب می‌شه، آدم بد نه». مه آن‌قدر قوت داشت که یکی دو متر جلوتر هم به چشم نیاید، اما راننده، بیشتر از چشم، تکیه به حافظه داشت و بدون غر و وقفه، رساندمان پای قله. نزدیک‌های پارکینگ، مه که کمی از دنده لجاجت عقب کشید، قله هم، با همه عظمت و تک‌بودنش، قاب را دربست گرفت. بعد از پارکینگ، آسفالتی دیگر در کار نبود و راننده متوسل به دنده‌کمکی و هر چهار چرخ، ما را تا مسجد بالا کشید و آنجا منتظر ماند تا شاید، چند ازقله‌برگشته به تورش بخورد و برشان گرداند پای ماشین‌هایشان در پارکینگ. آف‌رودهای پای علم‌کوه و دماوند، شبیه خادمان حرم‌اند؛ روزمره‌ترین و معمولی‌ترین و تکراری‌ترین کار و اتفاق‌شان شده نقطه عطف و خاطره‌سازترین و تعریف‌شونده‌ترین روز مسافران‌شان که هروقت بحران بیست‌وپنج و سی و چهل و پنجاه و باقی سن‌ها سراغ‌شان آمد، یک‌بار دیگر خرجش کنند و پای خماری‌اش بنشینند و گرم و کیفور و فارغ از یک عمر بر عبث پاییدن‌شان شوند.

سه- پیاده‌روی برای فکر کردن است. مغز کاری به کار پا ندارد. پردازش را کامل سپرده به خودشان. مثل نماز که خم و راست و ذکر و سبح و حمدش، خودکار است و بدون دخالت فکر. اینجاست که خاطره و هوس و وهم و خیال و احتمال هجوم می‌آورد. هم سر نماز و هم موقع گز کردن کوچه و خیابان. مغز خیالش از بقا راحت است. عادت دارد به محیط. از بر است حرکات و ملزومات و قیود را. پس سرش به کار خودش گرم می‌شود و دست می‌اندازد و خودآگاه و ناخودآگاه را زیر و زبر می‌کند. دویدن اما قصه‌اش فرق دارد. مثل شیب و سنگ و قله را بالا رفتن. اینجا دیگر تقریبا فکر کردن به چیزی غیر از محیط و بقا در آن ناممکن است. مغز کاملا قبای بقا به تن می‌کند و حواشی و اضافات را دور می‌ریزد تا سر فرصت و فراغت، بعدا دوباره سراغ‌شان برود. الآن تنها اولویتش بقاست و همه هم‌وغم و پردازشش را خرج آن می‌کند. فکر و خیال و خاطره که هیچ، به شمردن از یک تا ده و صد، برای کوتاه شدن راه و دوام آوردن و خستگی را لحظه‌ای فراموش کردن هم، دست رد می‌زند و زیر بارش نمی‌رود. شش‌دانگ حواسش پای ضربان قلب و فشار خون و سردرد و سرگیجه و ضعف و اسپاسم احتمالی‌ست و محیطی که هر لحظه ممکن است تغیّری به چهره بیاورد و جلوی پای آدم بگذارد و بقایش را به بازی بگیرد.

چهار- روی دو پا ایستادن واقعا هم سخت است و هم عجیب. یعنی تکامل به نظر راه عجیبی در پیش گرفته که آدم را روی دو پایش ایستانده و روان کرده. چهاردست‌وپا راه رفتن طبیعی‌تر می‌نماید. کوه‌نورد با دو عصا/باتوم در دست و قاطرهایی که بار این کوه‌نوردها را از پاکوب و دست‌به‌سنگ بالا می‌کشند و آخ نمی‌گویند، زاده همین طبیعت‌اند. از راه رفتنش هم بگذریم، چهاردست‌وپا ایستادن قطعا آدمی‌وارتر از روی دو پا ایستادن است. حتی اگر، به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل نباشد، از ایستادن باطل هزاربار بهتر است. هیچ تکامل‌زاد عاقلی بعید است روی دو پا ایستادن را زیاد دوام بیاورد. سر پروژه کارشناسی، یک ربات سه‌لینکی را مدل کرده بودیم که دو لینکش جای دو پایش بود و لینک دیگر، جای بالاتنه و فقط با دو شرط ساده، راه می‌رفت؛ یکی زاویه هر پا با زمین بود که باید با زاویه پای دیگر با زمین یکی می‌شد و دیگری هم اندکی خم شدن لینک بالاتنه به سمت جلو. همین ربات ساده، اگر می‌خواست سر جایش بایستد، مجبور می‌شد بالاتنه‌اش را قائم نگه دارد و تعادلش ناپایداری را به جان می‌خرید. راه رفتن دواست، حداقل دوای عذاب و کرختی و انفعال و گرفتگی ایستادن.

@tohafaat

8 months, 2 weeks ago

«منگ»

۲/۲

شک که واضح شد، بهت که جا گرفت، منگی که حال آمد، نسبت که تحیر را جان داد، صفر و صد که یک‌بار دیگر عقب و جلو رفت، آن وقت نوبت توست. محرم را به‌خاطر همین منگی و بهت و شک می‌خواهم که یک‌بار دیگر به تو سروکارم ختم شود. محرم را به‌خاطر همین نبش قبر و پشت میز بازجویی نشستن و ول نکردن تا اعتراف را نگرفتن می‌خواهم. محرم را به‌خاطر همین همین هیئت سابقا مألوف می‌خواهم که هر الفتش به تو می‌رسد. محرم را به‌خاطر همین کثرت آشناهایش می‌خواهم که بی‌خبرترین‌شان هم، دستم را بگیرد و حوالی تو به منگی و شک و بهت بسپاردم. محرم را به‌خاطر همین هیئت ظاهرا متروکی می‌خواهم که بهانه بدهد برای نشستن دوباره روی آن نیمکت، سر زدن به آن دانشکده، گز کردن آن خیابان و دست کشیدن روی آن دیوار.

محرم را به‌خاطر همین تفسیرهای زمینی‌ام می‌خواهم که صریح گفتنش را همیشه شرمم بیاید. محرم را به‌خاطر «فکأنّ الدنیا لم تکن»ی می‌خواهم که به عینی‌ترین و انسانی‌ترین وجه‌اش رویای زیستن دارم. محرم را به همین بی‌نسبتی و بی‌تفاوتی و منگی و شک مدام می‌خواهم، به همین از هرجا رها کردنی که به یک ته همیشگی برسد. محرم را به همین پرنشانگی و توی چشم بودن می‌خواهم که حواسم را پرت روزگار و جمع تو کند، به هیئت مدرسه آن طرف خیابانی که امسال نیست، به دود و چای و آتش بالای خیابان که دورش بزنم، به فوج فوج آشنایی که تعارف را خسته کنند، به کتیبه و پرچم آویزان از پنجره بالای در خانه، به «علی الدنیا بعدک العفا»یی که خوب بدوبیراهی‌ست و لایق و در شأن روزگار و خرده‌حسابی که باهاش دارم، به همان تفسیرهای دهان‌پرکن و قدسی و نریشن‌شده سال‌های قبل و همین قبحِ تعلیل‌های در دید مردمان، پستِ امسال و سال‌های بعد، به همین قلابی که گیر کند و منگ و به همین صد روزی که بهانه ذکر را محکم‌تر و پشیمان‌نشونده‌تر از دویست‌وشصت‌وپنج‌تای دیگرش بدهد دستم.

@tohafaat

11 months, 2 weeks ago

«قرار»

۱/۱

سفر ذاتش تنش است. همین که قرار و سکنایت را رها کنی و به دل جاده بزنی، یعنی تنش، یعنی بی‌قراری، یعنی رد کردن مرزهای محل امنی که شاید فقط امنیتش را از عادت و نسیان امکان‌های بدیل گرفته باشد، اما امن است و پشت سر گذاشتنش، ترس به جان آدم می‌اندازد. هرچه باشد، هیبت مبهم و ناشناخته جاده و بعدش، مقصدی که ممکن است مأوا نباشد، دل را خالی می‌کند. از تعادل مألوف دست شسته‌ای و قطعیتش را پشت گوش انداخته‌ای، به امیدی تار که شاید و اما و اگر حولش را احاطه کرده و از همان قدم اول می‌خواهد پشیمانت کند.

جمعه هم ذاتش تنش است. یعنی تنش را لابه‌لای ساعت به ساعتش پنهان کرده و هرچه بیشتر شوکران عمرش را سر می‌کشد، بیشتر این تنش را روی صورت ساعت بالا می‌آورد. همه خواستن‌ها و نرسیدن‌ها، همه درهم شکستن اراده‌ها، همه پایان‌های قبل از نقطه عطف، همه حساب‌وکتاب‌های تسویه‌نشده و حواله‌داده‌شده به ناکجا، همه عرق‌های خشک‌نشده و همه خوشی‌های ماسیده‌شده روی صورت و ته دل، عصاره‌شان را به شام آخر جمعه آورده‌اند تا سهمی از این تنش داشته باشند و سرشان از این بی‌قراری و ناامنی بی‌کلاه نماند.

سفری که صبح جمعه راه جاده را در پیش می‌گیرد، خودش پذیرفته که تقدیرش تنش باشد و بوی آرامش را، هرقدر هم جلو برود و رخت مکان عوض کند، نشنود. سفری که صبح جمعه به دل جاده می‌زند و هرطور شده باید خودش را تا آخر شب، سر خانه اول برگرداند، تنش را به آغوش کشیده و خودش را بی‌دست‌وپازدن، تسلیم بی‌قراری کرده. اما به یک امید. که شاید، یک‌سر، در یک آن و در یک گاه، سکونی امن را به جان مسافرش بچشاند. که شاید، این خستگی ارزش به جان خریدن را داشته که قرارِ آخر راه، جبران بی‌قراری سفر و ساعت‌های عجول جمعه را بلد باشد. که شاید، سفر که به نیمه رسید و لختی خواست به آسودگی بنشیند و نفسی چاق کند، پرده‌ای بیفتد و حائلی شود بین خودش و حکمت وجوب سفر با عالمی که بی‌توجه به سکونی که دمی جای تنش نشسته، هم‌چنان راه خودش را می‌رود و نوتیف‌هایش را روانه می‌کند.

که شاید، وقتی در مقابلش بار بر زمین انداختی و ساعتی برگشت را عقب انداختی و نشستن در کنار را تمدید کردی، یادت برود تنش سفر و جمعه توأمان را، یادت برود شنبه و هجوم باقی‌مانده تنش‌هایی را که جمعه برای آوارشان کفایت نکرد، یادت برود آرام و سکون و تعادل مألوف گوشه امنی که صبح‌گاه، سر دل کندن از کویش را نداشتی، که یادت برود این فراموشی عالم پشت آن پرده حائل و وقوف زمان در چشم و ابرو و خنده و آوای قرارِ در مقابل نشسته، تمام جاده برگشت و تمام فاصله فردا را با دل‌تنگی پر می‌کند و جای خالی‌اش را فریاد می‌زند.

سفر و جمعه ذات‌شان پرتنش است، اما تنش هردویشان کم می‌آورد وقتی گذری از سفر و ساعتی از جمعه، به پای قراری خرج شود که هر تنشی را به خنده و نازکی چشمی آرام می‌کند، که خستگی را به همت چند قدم روانه غربت می‌کند، که عادت به سکنا و قرارِ مبدأ را از نبودش به تلاطم می‌اندازد، که کش می‌دهد ساعت حضورش را و ساکت می‌کند تیک‌تاک مضطرب غروب جمعه را، که شیرین می‌کند لحظه بودن را به توت‌های سفید اردیبهشتی که در کامت به یادگار می‌گذارد، که مصداق تامّ می‌سازد برای «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»، که بهانه‌ای می‌شود برای یک عمر Summertime Sadness.

@tohafaat

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 4 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 6 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 2 months, 3 weeks ago