عمارت فیروزه ای

Description
🕯️به نام خدا🕯️
🎬فصل یک رمان عمارت فیروزه پایان پارت گذاری🎬

فصل دوم در حال آماده سازی✍️

از نوشته های : پردیس پرآور
🚫کپی پیگرد قانونی دارد🚫
ادمین تب : @Nazanin_86Jm

@odjfofhfjfjfj
We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••

3 Jahre, 5 Monate her

در واقع پارت آخر رمان تقدیم نگاهتون❤️
به نظرتون این آقای نگهبان کیه؟ ?‍♂
فصل بعد قراره چه طوری باشه؟?

❗️منتظر فصل دوم تو تابستون باشید ❗️

3 Jahre, 5 Monate her
3 Jahre, 5 Monate her

عمارت فیروزه ای?
#پارت۷۰
????????
عزم خود را جزم می کنم تا در برابر آن صورت زیبا مقاومت کنم. اخمی می کنم و می ایستم
—از لباس هام معلوم نیست؟
او هم سر سخنانه نگاهم می کند و با اخم غلیظی مو های قرمزش را کنار میزند و می گوید
دختر)-نگهبانی ، اما خیلی گستاخی.
وای از آن صورت و آن موهای زیبا مو قرمز کله شق ، کله شق تر از او قلب من است که اینطور دیوانه وار می کوبد . تلاش برای آرام کردنش تا این دختر اینجاست بی فایده است .
ظاهر خود را  حفظ می کنم و همانطور که از آب خارج می شوم ابرو بالا می اندازم
—فکر نمی کنم این شکل حرف زدن با یک نگهبان گارد سلطنتی برای یک دخترک جوان مناسب باشد.
عصبی می خواهد چیزی زمزمه کند که دست روی لب هایش می‌گذارم
—هیشششش ، نمی خواد چیزی بگی
شنلم را از پشت زره ام باز می کنم و روی دوشش می اندازم.
—اینجوری دیگه سرما هم نمی خوری.
همانطور که متعجب نگاهم می کند کنار گوشش زمزمه می کنم.
—بزار یه رازی رو بهت بگم ؛ این چادر دوم پشت سرمان خالیه
نگاهی به لباس هایش می اندازم.
— قطعا اینطوری بری سر خدمتکار  توبیخت می کنه. اونجا لباس هست
شانه بالا می اندازم.
—منکه دارم میرم و چیزی ندیدم ولی تو بهتره بری اونجا لباسات رو عوض کنی.
می خواهد چیزی بگوید اما انگار پشیمان میشود . و با تشکر کوتاهی شنل را از دو طرف شانه اش با دست محکم می گیرد و میرود.
ومن می میمانم و تپش های تند شده قلبم. مو قرمز زیبا و کله شق ؛ به خود تشر می زنم.
من نباید در گیر شوم باید به حدفم برسم. اصلاح خیلی چیز ها ؛ انتقام از بعضی ها
به سمت چادر سرباز ها راهی میشوم و با خود تکرار می کنم. در گیر نشو
پرده جلوی چادر را کنار میزنم و بی توجه به چشم های متعجبی که نگاهم می کنند به سمت تختم میروم و دراز می کشم.
☕️https://t.me/amaratferozeyy☕️

3 Jahre, 5 Monate her

راستی تو مدتی که فصل دو عمارت فیروزه ای در حال آماده شدنه بیایید باهم یه رمان جذاب دیگه رو شروع کنیم ?
مطمئنم خوشتون میاد

3 Jahre, 5 Monate her

عمارت فیروزه ای? #پارت۶۹ ??????? نسیم خنکی میوزد و مو هایم را تکان میدهد. به خورشید نگاه می کنم درست میانه آسمان خود نمایی می کند و آن گروه دیگر در خط دید من نیستند. با صدای فرمانده اول به پشت سر می چرخم و احترام کوتاهی گذارم، صبر می کند تا سر بلند کنم. به…

3 Jahre, 5 Monate her

#خبر مهم
???
دوستان عزیز من یه رمان دیگه هم دارم مینویسم البته همراه یه نویسنده دیگه ?که اونو هم تو تلگرام و هم تو ایتا براش کانال زدیم ? خوشحال میشم مخاطب اون هم باشید ?
از اونجایی که فیلترینگ یه سری مشکلات ایجاد میکنه کانال اصلی رو تو ایتا زدیم و یه دونه هم تو تلگرام داریم آماده میکنیم ?

3 Jahre, 5 Monate her
3 Jahre, 5 Monate her

خب دوستان عزیز این دو پارت تقدیم نگاهتون ?
حرفی سخنی انتقادی پیشنهادی ?
https://t.me/emaratfirooze

3 Jahre, 5 Monate her

عمارت فیروزه ای?
#پارت۶۹
???????
نسیم خنکی میوزد و مو هایم را تکان میدهد.
به خورشید نگاه می کنم درست میانه آسمان خود نمایی می کند و آن گروه دیگر در خط دید من نیستند.
با صدای فرمانده اول به پشت سر می چرخم و احترام کوتاهی گذارم، صبر می کند تا سر بلند کنم. به چشم هایم موشکافانه نگاه می کند.
فرمانده)-چرا با آنها نرفتی
مطمئن نگاهش می کنم و با آرامش می گویم
—شیفت تمام نشده بود ؛ هنوز هم تمام نشده.
در تایید حرفم سر تکان میدهد، و انگار از شَکی که نسبت به من پیدا کرده کاسته شده.
فرمانده)-کار درستی بود.اما مثل اینکه خسته ای؟
بی تعارف و مبالغه پلک هایم را روی هم می‌گذارم و بر میدارم.
—بله کمی خسته هستم .اما میتوانم...
نمی گذارد حرفم را تمام کنم و با حالت دستوری می گوید.
فرمانده)-می تونی بری استراحت کنی
تو قدرت بدنی و مبارزه خوبی داری اینجا ایستادن فقط خسته ات می کنه. برو کمی استراحت کن ولی آماده باش.
سر تکان می دهم و نیزه ام را تحویل سربازی می دهم که به جای من نگهبانی میدهد .
و به سمت چادر سربازان که کمی دور تر است راهی می شوم؛ همینطور که از کنار چادر ها می گذرم طبیعت اطراف را نگاه می کنم.
حدودا عصر شده و محوطه بسیار مخلوط شده بود؛ احتمالا تمامی خدمه مشغول تدارک شام و باقی کار ها هستند.
صدایی توجه ام را جلب کر ؛ ایستادم و با دقت گوش دادم انگار پشت چادر ها دو نفر در جدال به سر می برند.
دست نزدیک شمشیر می برم و سمت صدا، قدم بر میدارم ؛ نزدیک میشوم.
درست حدس زدم. دخترکی با لباس های ساده و حدودا شبیه خدمت کار ها ؛ با شمشیری در دست در جدال با یک جگوار سیاه است.
نزدیک میروم تا کمک کنم؛ دخترک کله شق.آخر یک دختر خدمت کار با جگوار می جنگد؟
درست پشت سرش میرسم؛خنجر کوچکی را سمت جگوار نشانه می روم و پرت می کنم.
با برخورد خنجر حیوان غرّش می کند؛ چنگ هایش را به سمت دخترک پرت می کند.
دخترک در یک حرکت خودش را عقب میکشد.که با برخورد به من ؛تعادل هر دوی مان را بر هم میزند و در آبگیر کنارمان پرت میشویم.
قبل از اینکه سر دختر به سنگ کنارمان بخورد بازوانش را می گیرم.
تعادلش را که به دست میآورد ، دستم را پس میزند و می ایستد؛ سر تا پایش خیس شده، می چرخد و رو به رویم می ایستد.
موهای خیسش روی صورتش پخش شده؛ میخ چشم های درخشانش میشوم، حتی با آن گره ابروانش هم زیباست.
دختر)-چرا اومدی خودم از پسش بر میامدم.
می گوید و چشمان من میخ  آن لب ها می شود؛ با تشر بعدی به خود می آیم
دختر)-آهای با تو ام اصلا کی هستی؟

☕️ https://t.me/amaratferozeyy☕️

We recommend to visit

✨ تبلیغات پر بازده [ @tabligat_YaSiNoli ]

- منمو هدفونم فقط میخوام چِت کنم 🎧

╰) ایران موزیک♪ (╯

"ما بهتریـن‌ها را براے شما بـہ اشتراڪ میـگذاریـم✘"


تبلیغات و ثبت موزیک :
@AdIranMusic94

فرشتــه‌ی موسیقی💙"
- موسیقی تَپیت و نت‌ها در رگ ها جریان یافتند و من زنده ماندم . .

#تبلیغات با بهترین #بازدهی : [ @AMEOOaW ]
‌‌‌•• 🎧🖤📀🔐••