?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
دوستانی که درمیانه را دنبال میکنید:
در فصل دوم نشستهای تخصصی انیمیشن درمیانه با عنوان فرهنگ الگوریتمی، دو لایو مهم و جذاب داریم که در نخستین آنها، فرداشب ساعت هشت، سعید الوندی عزیز با مسلم طباطبایی درباره مباحثی بسیار به روز و جدید درباره واقعیت مجازی و سیالیت رسانهای صحبت خواهند کرد.
لایو فردا شب را از روی صفحه اینستاگرام ما دنبال بفرمایید.
غروب عاشورای ۱۳۸۸، ۶ دیماه، پایان چند روز تعطیلی و عزاداری بود. پدرم به دنبال سکته مغزی در بیمارستانی در کرج بستری بود و من چند روز کرج مانده بودم تا به همراه خانواده از او مراقبت کنیم و دیگر امروز قرار بود به تهران و خانه بازگردم. همسرم و پسرم را فرستاده بودم اصفهان نزد خانواده همسر، تا روزهای سخت بیمارداری پسرک را آزار ندهد. ما تازه چهار ماه بود از انگلستان به ایران بازگشته بودیم و پسرک هفت ساله و کلاس اولی من هنوز با فضاهای تلخ و غم و بیماری و زندگی ایرانی آشنا نبود.
خانه نخست ما پس از مراجعت به ایران یک شومینه تزیینی داشت (که آن سالها هنوز در آپارتمانها حضوری سمج و بیهوده داشت) و پسرک در همان روز اول اقامتمان در خانه جدید شادی کرده بود که اینجا «چیمنی» دارد و بابانوئل امسال میتواند بهسادگی از لوله بخاری پایین بیاید و برایم هدیه بیاورد. عجله من هم برای همین بود که میخواستم زودتر از آنها به خانه برسم و بساط کریسمس را که چندین روز از آن گذشته بود، برپا کنم. من پسرک و همسر را در تعطیلات طولانی آن هفته تقریبا به زور روانه اصفهان کرده بودم، چون بچه دلش میخواست در اولین کریسمس در ایران دور آن شومینه سنگی را ریسه ببندیم و چراغ روشن کنیم و صبح روز کریسمس منتظر هدایایش بماند و چون خیلی به تقویم و زمان و ماه و سال آگاه بود، دلش نمیخواست شب کریسمس خانه نباشد. من به او اطمینان داده بودم که در غیاب او بساط کریسمس را دور آن شومینه کوچک بپا میکنم و مراقب میشوم تا هدایایش بهسلامت بدستش برسند.
یادم هست آن بعدازظهر زمستانی دیماه را که پسرخالهام مرا از بیمارستان به ایستگاه تاکسیهای تهران رساند. با دلی سنگین و عذاب وجدان، پدر را که دیگراکثر اوقات خودش نبود و مدتی بود از نشانههای فراموشی و عوارضش رنج میبرد، در بیمارستان به دست برادرم سپردم و با چشمانی اشکبار روانه شدم. از تهران خبرهای بدی میرسید. در تاکسی تهران که نشستم، راننده گفت: خانم! من از هر مسیری که باز باشد میروم و معلوم نیست تا به تهران میرسیم چه شده باشد. الان از تهران میآیم و به چشم خودم دیدهام آدم ها را از پل کریمخان به پایین پرت میکردند. من پذیرفتم و راننده تمام مسیر به همراه مسافران دیگر درباره اخبار و اتفاقات آن روز ناگوار میگفتند. بغض مداوم آن روزها را در خاطر دارم و یادم هست که دلم سنگین از فضای بیماری پدر و آن بیمارستان دولتی ویرانه و آن غروب دلتنگی که آنجا رهایش کرده بودم و خبرهای ترسناک روز عاشورا بود و تا تهران مدام میگریستم.
یادم هست در کمرکش اتوبان کردستان از تاکسی پیاده شدم تا به خیابان شیخ بهایی جنوبی برسم و داشتم فکر میکردم باید بروم ریسههای برگ کاج و چراغها را – که به عنوان تنها یادگارهای کریسمس همواره مختصری که در آن سالهای آخر برای بچه میساختم، با خودمان آورده بودم – پیدا کنم و دور آن شومینه حقیر بچسبانم. فضای بیمعنایی بود و فاصلهای دهشتناک میان فانتزیای که تلاش میکردم تتمهاش را برای بچهام حفظ کنم و دردی که داشت کف خیابان و در دلهای ما قدم میزد. یادم هست در مسیر پیادهروی تا خانه یک زمین نساخته و خاکآلود بود و من از میان آن رد شدم و بر زمین چیزی چشمم را جلب کرد: دو گوی آبی رنگ شیشهای کوچک، دو تیله آبی زیبا. خاکشان را ستردم و در جیبم گذاشتم و تا خانه فکر کردم با آنها چه شعبدهای برای بچه بسازم که تلافی خانه نبودن و حسرت غیبت در شب کریسمس، و از دست دادن آن فانتزی کودکانه باشد.
بسرعت تزیینات را تمام کردم و هدیهها را کادو گرفتم و چراغهای ریسه را روشن کردم و دلم خون بود و تلویزیون روشن و اخبار دردناک میرسید. بعد دو تیله آبی تیره را در دستم گرفتم و باز فکر کردم با آنها چه شامورتیای درست کنم؟ برای خودم آن دو تیله آبی مثل یک نشانه بود، اما حتی خودم هم در آن حال و هوای عجیب، معنایش را درنمییافتم. دست آخر برداشتم و از قول سنتا (بابانوئل) برای بامداد در کارت تبریک عید مسیح نامهای نوشتم و برایش گفتم که بجز هدیههایش حواسش را به آن دو تیله آبی بدهد که مبادا گم شوند، چون جادویی و اسرارآمیزند و قرار است برایش کارهای فوقالعاده بکنند.
پسرک به زودی با پدرش از راه رسید و با ذوق فراوان بهسمت گوشه «کریسمسی» خانه دوید و با شادی بهمن گفت: دیدی گفتم سنتا امسال از چیمنی برایم هدیه میاورد؟ ومن و پدرش با غم و لبخند به معصومیت کودکانه او و روزگارغریبمان فکر کردیم که در آن روزها جایی برای شادی نداشت.
غروب عاشورا را همواره با این حسهای متناقض، آن حال و هوای سوررئال و این دو جهان دور از هم بهخاطر میآورم و همان غربت و بغض و درد در گلویم میپیچد.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago