?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
و شب از راه رسید
و تاریکی همه جارا در برگرفت.
حالا وقتِ بیواهمه گریستن بود.
من، زنی نشسته در کنجِ خیالِ خویش
در حالی که چشمهایم را بستهام، انگار برایِ ابد مردهام! اما از درون در حالِ از هم پاشیدنم.
صدایی از من بیرون نمیآید در حالی که با صدایِ بلند در حالِ گریستنم، این را فقط خودم میدانم. این صدا را فقط خودم میشنوم.
شب از راه رسیده است و نقاب را از صورتم برداشته است. من از نگاه کردن به خودم واهمه دارم.
این منم، زنی که در تمامِ طولِ روز در حالِ اِنکارِ خودش بود.
زنی که پشتِ لبخندهایِ مینیاتوریاش پناه گرفته
تا دنبالِ پناه نباشد.
این منم، زنی که دنبالِ روزنهایست از نور
تا از زیرِ سایهیِ تلخِ رنجهایش بیرون بیاید و از دوباره روز را شروع کند.
شب نوشتهایِ #آتنا_دارابي
بعضی روزها و یا شاید هم بعضی شبها، درست نمیدانم، اما یک لحظههایی از راه میرسند که پشتِ پلکهایت میلیونها اشک جمع میشوند، بغض مانند یک غدهی بزرگ و حجیم جمع میشود بیخِ گلویت، از درون تهی میشوی و هر آن مانند یک بمب ساعتی در انتظارِ لحظهی ترکیدن، سعی میکنی خودت را کنترل کنی تا چشمهایت شُره نکنند و از بغض که زورش همیشه بر تو میچربد خفه نشوی، اما هر چه تلاش میکنی میبینی زهی خیالِ باطل! نمیشود که نمیشود. دلیلش هم مشخص نیست. معلوم نیست به حالِ کدام یکی از دردهایت، به مرز انفجار رسیدهای!
فقط این را میفهمی که حالت خراب است و ظرفیتت برای ادامه دادن پُر شده. فقط این را میدانی که سرت از هجوم فکرهای مختلف دارد میترکد و دلت میخواهد جمع کنی و بروی یک جایی دور از آدمیزاد و تا دلت میخواهد گریه کنی.
ای آدمِ تنهایِ رنج دیده، گریه کن، این شبم صبح خواهد شد.
شب نوشتهایِ #آتنا_دارابی
من خودم هم سر از کار خودم در نمیآورم.
یک روزهایی وقتی دارم فکر میکنم، تمام آرزویم جمع میشود در اینکه یک آدم معمولی باشم. یک آدم معمولی خوشبخت با خواستههایی معمولی. دلم میخواهد صبحها قبل از رفتن به مدرسه میز صبحانه را بچینم و در طول راه مثل تمام زنهای معمولی دیگر به فکر این باشم که برای ناهار چه بپزم!
دوست دارم سر کلاسهایم با شاگردانم سر و کله بزنم و انرژی بگیرم و انرژی بدهم، بعد که پایم به خانه رسید سریع غذای مورد علاقهی اهالی خانه را درست کنم و فیالفور دوش بگیرم، ماتیک قرمزم را بزنم و دامن نخی و خنکم را تن کنم.
دوست دارم عصر که خانه در سکوت مطلق است و همه خوابیدهاند، روی میز مطالعهام به فکر ویرایش شعرهای جدیدم باشم و بعد کمی از کتاب نصفه نیمه ماندهام را بخوانم.
دوست دارم مثل همهی آدمهای معمولی آخر هفته که شد جمع شوم کنار دوستانم و به یاد ایام گذشته خوش باشیم و باز که شنبه رسید روزهارا شبیه به هم شروع کرده و به پایان برسانیم.
اما یک وقتهایی هم به سرم میزند که قید ماندن را بزنم و برای همیشه بروم. یک وقتهایی فکر میکنم که چرا باید به کم قانع باشم؟ چرا باید بخواهم اینقدر بیهیجان و ساده زندگی کنم؟
بعضی وقتها به سرم میزند هرکاری میتوانم بکنم بعد بروم آن سر دنیا، غریبهی مهاجری باشم که هرشب از فرط دلتنگی گوله گوله اشک میریزد و قاب عکسخانوادگیاش را نگاه میکند و در دل قربان صدقهشان میرود و باز وقتی که صبح شد دوش میگیرد. پنکیک صبحانهاش را میخورد. قهوهاش را سرپا سر میکشد. کت و دامن مشکیاش را میپوشد. کلاه فرانسویاش را میگذارد. ماتیک قرمز همیشگیاش را روی لبهایش فشار میدهد. چترش را دستش میگیرد و خیابانهای پاریس را طی میکند. بعد کنار ایفل عکس جدیدش را میگیرد و آن را با شعر جدید منتشر نشدهاش پست میکند و میرود سرکاری که آرزویش را داشت.
بعضی وقتا به این فکر میکنم که من سرم خیلی درد میکند برای خیلی از کارها.
من آدم ساکت ماندن و یک گوشه نشستن نیستم.
من آمدهام بیافرینم، آمدهام ماندگار بشوم.
آمدهام تا مثل همه نباشم و خودم امضای خودم باشم و بعضی وقتها مثل الان از این همه تناقض درون خودم خسته میشوم و آخر نمیفهمم که من کدام زنم؟
همان زن معلمي که معمولی بودن را دوست دارد؟
یا آن زن شاعری که به قول فروغ میگوید:
لیک من خسته جان و پریشان
میسپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
میروم تا بدست آرم او را
#آتنا_دارابی/ نامههایی برای من
این سومین سالی است که روز معلم افتخار این را دارم که پیامهای پر مهر شمارا بخوانم، هدیه بگیرم و در آغوش کشیده شوم.
شما نمیدانید آرزو را زندگی کردن یعنی چه!
آرزو را زندگی کردن یعنی من که همیشه دلم میخواست معلم باشم و حالا شعرها را میخوانم و آرایههارا توضیح میدهم.
فرمولهای ریاضی را حل میکنم، قواعد عربی را آموزش میدهم و وقتی لبخند رضایت حاکی از فهمیدن را در چهرهی دانش آموزانم میبینم دیگر نیازی به بال در آوردن برای پرواز کردن نیست.
معلمی برای من یک حرفه نیست.
هنر است، ذوق است، عشق است که وقتی به آن مشغولم ذهنم از همه چیز و همه کس خالی میشود.
روز آدمهای عاشق مبارک.
دارم آخرین روزهای دانشگاه را میگذرانم و میدانم دلم برای تمام این روزهایی که بیصبرانه انتظار تمام شدنشان را میکشم تنگ خواهد شد.
دلم برای حیاط نقلی دانشکدهمان که هرفصل زیبایی خاص و منحصر به فرد خودش را دارد تنگ خواهد شد.
برای بهارِ همیشه سبزش که بوی طراوت و سرزندگی میدهد و گلهای رنگارنگ زیبایش که گل از گل آدم میشکفد.
برای پاییزهای بارانیاش و کافیهای داغ هر صبحمان، برای زمستانهای سرد و برفیاش که هدف گلولههای دوستانم قرار میگرفتم، آدم برفی درست میکردیم و خوشحال از کنسل شدن کلاسهایمان، گالریهایمان را پُر میکردیم از صدها عکس دست جمعی.
دلم برای تمام آدمهای اینجا که هرکدام قصهای داشتند برای خودشان تنگ خواهد شد.
برای میز و صندلیهایمان.
برای صفهای طولانی سلف
و بحثهایمان سر ایستادن جلوی تنها آیینهی قدی دانشکده
برای املتهای بعد از کلاس
برای پیادهرویهای طولانی دسته جمعیمان تا مترو
و کتاب خواندن و موسیقی گوش دادن در میدان غاز.
من، دلم برای اینجا بودن تنگ خواهد شد و یقین دارم که اگر صدبار دیگر هم به عقب بازگردم باز انتهای آرزویم علامه و علامهای بودن است.
اردیبِعِشق/ از آخرین روزهای کارشناسی
در من دختری نفس میکشد که خواندن را دوست دارد، نوشتن را بیشتر.
در من دختری نفس میکشد که ساز میزند و دلش میخواهد که زمانه برقصد به سازِ او.
در من دختری نفس میکشد که لبخند، عضو همیشگی صورت اوست و خنده با او میرود هرکجا که باشد.
در من دختری نفس میکشد که مهربان است و مهربانانه به همه عشق میورزد.
در من، دختری نفس میکشد که عاشق است
عاشقِ زندگی ..
دارم یکی از متنهای حامد عسکری را میخوانم، هرچقدر بیشتر میخوانم، بیشتر اشک میشوم، فرو میریزم. متن تمام میشود. میروم سراغ نوشتهی بعدی، در هر خط کلمات روحم را نوازش میکنند. فکر میکنم به این که چقدر زیبا نوشته است و بعد به یاد میآورم که روزهای زیادیست من ننوشتهام. قلم چطور از من فرار کرد؟ نه، به گمانم فراری واقعی خود من هستم. چطور این همه وقت ننوشتهام؟ چطور زنده ماندهام؟ دارم نگاه میکنم به قبل، به همهی روزهایی که سخت گذراندم، به اینکه در تمام آن لحظات این ادبیات بود که وفادار ماند به من و باعث شد که دوام بیاورم.
من بندهی ادبیاتم. بندهی کلمات!
چطور میشود در جهان زیست بیآنکه چیزی نوشت؟ بیآنکه چیزی خواند؟ بیآنکه چیزی نواخت؟
اگر هنر نبود، حقیقت من را همان سالها پیش کشته بود.
امشب، ۲۲ سالگی را تمام کردم بی آنکه بفهمم از کجا به بعد، دیگر ۱۸ ساله نبودم!
نمیدانم چه چیزهایی انتظارم را میکشند
اما خوب یاد گرفتهام چگونه دوام بیاورم و ادامه بدهم. هرچند سخت! هرچند رنجآور!
پس از روزها برای خودم مینویسم
تا یادآور این باشم که من، با کلماتم، میتوانم جهانی برای خودم داشته باشم، شبیه به یک رویا!
چرا که مینویسم تا اتفاق بیفتد.
#آتنا_دارابي/ نامههایی برای من
•۱۵ فروردین ١٤٠٣•
•طهران•
دیگر دلم برای کسی تنگ نمیشود
جز خودم!
آن منِ قبلیِ کم دغدغهای که لبخندهایش واقعیتر بود و خوشحالیهایش ماندگارتر.
صدای آلارم گوشی ام بلند می شود. صبح شده اما هنوز هوا تاریک است. حوصله ندارم از جایم بلند بشوم، مثلِ دیروز، پری روز، هفته قبل، ماه قبل، سالِ قبل، مثلِ هر روز. می دانم وقتی پایم را از روی تخت پایین بگذارم غلت می خورم و صاف می افتم وسطِ تکرار ها.
دوباره دست و صورتم را می شویم. مشغول آرایش کردن می شوم. خط چشمم را خراب می کنم و با حرص آن را از نو می کشم.
به قول مامان بزرگ ماتیکم را برمی دارم و آن را روی لب هایم می کشم تا بزک دوزکم کامل شود. میل به صبحانه ندارم. عوضش قوه ساز را به برق می زنم و چند پیمانه اسپرسو داخلش می ریزم. استکانم را زیر سوراخ های دستگاه می گذارم و می روم لباس بپوشم.
کت کرم رنگم را تن می کنم و توی آیینه نگاهی به خودم می اندازم. فکر کنم به من نمی آید! امروز به تنم نمی نشیند. کرم دوشنبه ها مرا زیبا نمی کند. قوه ساز را از برق می کشم و اسپرسوی زهره مارم را یکدفعه سر می کشم. مامان غر می زند که میز صبحانه را چیده ام و چایت باز یخ کرد. این روتین هر روزمان است. مامان هر روز چای می ریزد و چای هر روز یخ می زند. لقمه های گرفته شدهی شُل و وِلِ رویِ میز، مثل آدم های بی انگیزه روی هم تلنبار می شوند و با غم به من نگاه می کنند که یکبار هم شدهامتحانشان کنم. کت سبزم را تن می کنم. به خودم در آیینه نگاهی می اندازم. با این رنگ شاداب تر به نظر می رسیدم. بابا برای چندمین بار زنگ آیفون را فشار می دهد و می گوید دیر شده. برایم مهم نیست. با آرامش خاطری که نمی دانم آن را از کجا آورده ام مشغولِ بستنِ موهایم می شوم. مقنعه ام را سر می کنم. چند پیس از ادکلنم را می زنم و به تختم نگاه می کنم که از همین حالا دلتنگش شده ام. از خانه می زنم بیرون و تا مترو به بهرام گوش می دهم. از بابا خداحافظی می کنم و وارد سرزمینِ بی اعصاب ها می شوم. مترو با آدم هایی که اغلب صبح ها مانند برج زهرمار هر کدام گوشه ای ایستاده اند و منتظر جرقهای هستند که مانند باروت بترکند و ترکش هایشان هر کس که در واگنشان هست را بگیرد، پُر شده. سعی می کنم به کسی برخورد نکنم و گوش هایم را به جای شنیدن صدای فروشنده که اصرار دارد از صابون تریاک ها یا ماسک های سه بعدی خفنش تهیه کنیم با موسیقی و کلمات پُر کنم. به چشم ها نگاه می کنم که هر کدام قصهای درون خودشان جا داده اند. توانایی این را دارم که تا خود مقصد مشغولِ نگاه کردن به آدم ها باشم و داستان هایی از زندگیشان را برای خودم سرهم کنم مثلا همین خانمی که روبه رویم نشسته و لاک ناخن هایش یکی در میان پاک شده، همین که به چهرهی رنگ پریدهاش با یک رژ سرخ جلا داده و موهای فرِ آزادش را از بند کش رها ساخته، همین که بهم ریختگی از چهرهاش پیداست و آشوب دلش را می توانم از چشم هایش بخوانم، داستانِ غم انگیز امروزم را رقم می زند. او را مانند زنی چهل و چند ساله می بینم که در اوج جوانی و زیبایی از وقتی که شاهد خیانت همسر سابقش شده است فکر می کند که دیگر چیزی برای از دست دادن، ندارد. از روی مدارک در دستش فکر می کنم که راه دادگاه را در پیش گرفته و با تمام عشقی که به همسرش دارد گمان می کند که دیگر نمی تواند در کنار کسی زندگی کند که او را به دیگری ترجیح داد. وقتی بیشتر نگاهش می کنم به این نتیجه می رسم که زن ها هرچه سنشان بالاتر می رود بیشتر نیاز به دوست داشته شدن دارند و وقتی همهشان را پای مردی می گذراند که لیاقت ندارد، پژمرده می شوند، بعد هرچه سعی کنند همه چیز را عادی جلوه بدهند از غمِ درونِ چشم هایشان نمی توانند فرار کنند. زنِ درونِ قصه ام حالش خوب نیست. چشم هایش خون افتاده و خستگی را می توانم در سلول به سلول اندامش ببینم. گمان می کنم به این نیاز دارد که بروم و پای حرف هایش بنشینم. نیاز دارد که به او بگویم چقدر ارزشمند و زیباست و هرچه پا به سن می گذارد دلرباتر می شود.
گمان می کنم کسی باید دم گوش او بگوید که می تواند زیبا ترین زن جهان باشد
اما در چشم کسی که دوستش دارد
و باید بداند که برای دوست داشته شدن
هیچ وقت دیر نیست ..
قطار می ایستد و همه به سمت در هجوم می آورند که پیاده شوند. به خودم می آیم و نگاهم را از چشمان بی فروغ زن رو به رویم می گیرم. دیرم شده. به خودم قول می دهم تا به پایان رساندن تراژدی غم انگیز امروز دیگر تا مقصد به کسی نگاه نکنم. سمفونی را از داخل کیفم در می آوردم و تا رسیدن به دانشگاه خودم را مشغول خواندن آن می کنم.
آتنا دارابی/ از جمله روزمرگی هایِ من
اردیبهشتِ ١٤٠٢
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 8 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago