?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
بعد از نسلی از اساتیدِ چهارمضراب سازی که با امضای خودْ اثر ساختند و نواختند مانند پرویز مشکاتیان و فرامرز پایور و غیره،
به جد معتقدم که امضای آثار مجید درخشانی، چهارمضرابهای شورانگیزش است.
کسی که بَلَد است در آثارش برای همه اعضای گروه، نقش کلیدی تعیین کند و در غمگینانهترین حالت ممکن, رنگ و بوی حماسه و اقتدار را به آثارش پیوند دهد.
با اینکه مجید درخشانی کمکار شده اما باز هم در این زمینه ایشون رو کماکان در قله میبینم.
از طرفی هم درباره اثر شاهنامهی فردوسی، تا به حال موسیقیِ رواییِ محکم و جاندار و بدیعی ساخته نشده که موسیقیاش هموزنِ کلامِ فردوسی بالا باشد.
بنظرم یکی از معدود کسانی که میتواند از پس این ماجرا بر بیاید، استاد مجید درخشانی بزرگوار است که در انتهای کنسرت علی قمصری ایشون رو دیدم و از جایگاهِ مخاطبِ جدی موسیقی، این پیشنهاد رو خدمتشون مطرح کردم.
نینوا
قطعهای است که هر چه بیشتر بگذرد، بیشتر معنا میبخشد.
مهم نیست سازنده این شاهکار
-حسین علیزاده- درباره این قطعه چه گفته است.
چون اثر خودش مستقل از صاحب اثر حرف میزند حتی اگر صاحب اثر، آن مفهوم را اراده نکرده باشد.
این قطعه، دههی شصتِ مجسم است.
دههی سوز
دههی تعهد
دههی جنگ
دههی عُشاقِ بااصالت
-چه آنان که معشوق را وطن میدیدند چه دخترکِ کاسهی نذری به دست-
روزهایی که هر روزش به مو میرسید و پاره نمیشد
آن ایامی را میگویم که عاشقی عمیق بود و در پرده میماند
دههای که همه چیزش واقعی بود؛سلامش سلام بود و علیکش علیک.
دههای مملو از انسانهای واقعی با حسهای حقیقی
دههای که ثباتش در تلاطم تفسیر میشد.
روزهای دمادمْ صحبتِ خون
روزهای دمادمْ عجینْ شده با جنون.
دههای که منِ هفتادی ندیدمش
اما با این قطعه شنیدمش.
نینوا
همهچیز دارد:
نیِ شکایتْ کننده از جداییها
رَنگِ نوای غم
رِنگِ حماسه و دلاوری
نینوای کوچهْ پسْ کوچههای مذهب
آن عشقهای
راستکیِ هیچوقتبیانْنشدهی هیچ گاه به وصال نرسیدهی ماسیده تا ابد در دلْ
پن: نوای نینوا را کامل بشنوید و دلْ را خیره به خاطراتْ آزاد بگذارید.
پن:
گفت که با بال و پَری
من پَر و بالت ندهم
در هوسِ بال و پرش
بیپَر و پَر کَنده شدم
دولتِ عشق آمد و من
دولتِ پاینده شدم
پن: اجرا توسط ارکستر سمفونیک تهران به رهبری شهرداد روحانی
دعوت میکنم تا قطعهی”جایی دورتر از خودم”
از دوست و رفیق،
امیررضای عزیز
را بشنوید.
🔸این قطعه
حسرت نیست
غمِ صِرف نیست
رنجِ مطلق نیست
بلکه
لرزش و دلشورهی قبل از #شدن است.
از آن جنسْ لحظاتی که تا اتفاق نیفتد نمیدانی شدنی است یا نشدنی.
🔸مثل آن دمْ که آدمی، با چرتکه نزدِ وجدانِ خویش حاضر میشود و خود را بیرحمانه میتکاند و بر خود میشورد.
🔸مثل آن دقایقی که آدمی طالبِ تضرع است و طالب ِخندههایی جنونوار. آن هم توامان. درحالیکه زندگی نسخه دوام برایش پیچیده.
نسخهی بساز و بمان.
نسخهی سوختن و ساختن.
چه لحظاتی برایمان میسازد این قطعه.
چه تصاویرِ بِکری در قلبمان میکارد این اثر.
چه لحظاتی.
چه لحظاتی.
🔸حس و حالِ اثر،
شهریارِ یکْ قدمْ مانده تا لحظهی از کَف دادنِ یار است…
🔸مولانای یکْ قدمْ مانده به رقصِ سماع است…
🔸فردوسیِ به هنگامهی قبل از ترسیمِ مرگِ سهرابِ شاهنامه
است...
🔸حافظِ سرایندهی “کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست”
است…
پن: دستمریزاد رفیق
کتاب موهبت اختلاف نوشته ایان لزلی-نشر ترجمان
مدتهاست که پیگیر اثار نشر بسیارْ خوبِ ترجمان هستم.
در نمایشگاه کتاب امسال(۱۴۰۳)، چشمم به کتابِ جدیدْ چاپشدهی موهبتِ اختلاف خورد. نوشتهی ایان لزلی.
چالش اصلی کتاب آن است که چرا نمیتوانیم بدون به دام انداختن خودمان در جار و جنجالهای مخرب یا بنبستهای بیثمر، مخالفتهایمان را بیان کنیم؟ کجای کارمان میلنگد؟
نویسنده برای یافتن پاسخ، با رواندرمانگران حرف زده تا بفهمد آنان چگونه با مراجعانی که در برابر هر توصیهای مقاوماند ارتباط برقرار میکنند.
با مذاکرهکنندگان شرایطِ بحرانی حرف زده تا بفهمد آنان چطور با افراد صحبت میکنند تا ساختمانی را منفجر نکنند یا خودشان را از پل پایین نیندازند. با بازجوهای خِبره ارتباط گرفته، مامورانی که در درگیریهای متشنج و از دل یاسآمیزترین موقعیتها چیزی ارزشمند پیدا میکنند.
کتاب به شما یاد میدهد که مخالفتورزی نوعی تفکر است.
تفکری که میتواند به این پرسش پاسخ دهد که تعارض چگونه ما را به هم نزدیک میکند؟
به بیان لزلی در حقیقت مخالفتورزی ثمربخش در گروِ احساسی است که افراد درباره یکدیگر دارند. به بیان دیگر ما زمان زیادی را به این اختصاص میدهیم که چطور استدلال کنیم، اما به اندازه کافی روی این وقت نمیگذاریم که چطور رابطهای بسازیم که نحوه استدلالهایمان را تعیین کند.
بخشی از کتاب:
باید یاد بگیریم تا میزان مناسبی از خشم را به نمایش بگذاریم.
عصبانیتِ هراسناکِ یک گرگِ در تنگنا قرار گرفته که نمیخواهد بجنگد اما میجنگد. عصبانیتِ آرامِ یک شکارچیکه کنترل خودش را حفظ میکند. عصبانیت حادِ خرسی که میخواهد پاره پورهتان کند. عصبانیتِ فریبکارانه موشی که باید از پیچ و خمها عبور کند تا به هدف برسد. عصبانیتِ گول زننده ماری که لای علفهای بلند علفزار میخزد. برای مواجهه با هر کدام با میزانی متفاوت و رویکرد مشخصی از خشم نیاز است. پس از کوره در بروید اما هدفمند.
تعارض جرقهای است که آتش خلاقیت را روشن میکند.
رمانِ تنگسیر، نوشتهی صادق چوبک. سیر وقایع زندگی کارگری زحمتکش و مظلومی است که در تنگسیر، یِکه و تنها، علیه بیعدالتی قیام مسلحانه میکند.
محمدْنام، شیرْ محمد میشود.
شیرْمحمد جزو دار و دسته رئیسعلی
دلواری بود و با انگلیسیها بجنگیده.
جگردار بود.
از خون نمیهراسید و زیر بار زور نمیرفت. مانند همه تنگسیریها.
و باز مانند همه تنگسیری
ها، با عشقبازیِ طوفانهای دیوانه و رَملهای بیابان آشنا بود.
او بود که در جنگ تَنگَک، وقتی رئیسعلی دلواری تیر خورد، او را بغل زده بود و از میدان جنگ برده بودش در نخلستان. و در دامن او بود که رئیسعلی وصیت کرده و جان از تنش بیرون آمده بود.
جملاتی از کتاب:
به درک! تو زندگی هیچ چیز نیس که به قدّ شرف وحیثیت آدم برابر باشه حتی جون آدم. حتی زن و بچه آدم. دُرُسّه که چشمشون به دسّ ماسّ و ما باید به فکرشون باشیم و زیر پر و بال خودمون بزرگشون کنیم، اما نه با بیآبرویی.
آخرش حقم با خونشون از تو جونشون بیرون میکشم. هر چی میخواد بشه. آدم یه دفه زندگی میکنه. مرگ یه دفه، شیون یه دفه.
پن: اینکه برای معرفی کتاب، قلم را آب و تاب ندادم، تعمدی بود. ولی در کل بین آثار چوبک، این یکی بهم بیشتر چسبید.
“کتاب سفر به گِرای ۲۷۰ درجه”
کتاب، یکی از آثار برگزیده ۲۰سال ادبیات داستاننویسی است به سال ۱۳۷۶.
در کتابِ سفربهگرا، شما با یک قلم شاهکار روبرو نیستید| با یک قلم زیبا روبرو نیستید| قلم، مزخرف هم نیست| به لحاظ داستانی یک چیز معمولی و استاندارد است.
موشکافانهتر بخواهم بنویسم:
کتابْ دستانداز دارد. یعنی گاهی در روایت طوری جلو رفته که خواننده خود را وسط معرکه میبیند و گاهی هم از اثر به بیرون پرت میشود و دیگر نمیشود به اثر بازگشت. یا به بیان دیگر، کتابْ هر جا که در ترسیم فضاها جبههایتر شده، گرمتر نیز شده و هر جا جبههاش کمرنگتر شده، یختر شده.
خیلیها برای این کتاب نوشتهاند که صحنههای جنگ را خوب روایت کرده… اتفاقا مخالفم… چرا که به حیث محتوایی… در سفر به گرا، جبهه یک جای معنوی و زیبا نیست و در حقیقت احمددهقان یک جای معنوی و زیبا نساخته بلکه مای خواننده باید تصور کنیم و پیشفرض بگیریم زیبایی و معنویت جبهه را. مثلا اینکه شخصیت اصلی داستان که درگیر درس و مشق است و برای عملیات مهمی عازم جبهه میشود؛ نمیفهمیم چه چیزی او را مجدد به جبهه کشانده است.
روایت ساختن است نه پیشفرض گرفتن.
درثانی درخصوص روایت صحنههای نبرد که بیشتر درباره کربلای۵ است باید بگویم
اهلش میدانند چه میگویم
در روضه باز باید میکروفن را فقط به معدودی داد که نَفَس و نَفْسش را دارند. صحنههای نبرد در کتاب چنان روضه بازی است که کتاب را در موضوع جنگ به خوبی جلو برده اما نتواسته از پس این روضههای باز بر بیاید. به بیان دیگر اکشنِ کتاب راضی کننده است اما پشتوانهی مقدس این صحنهها، کم چاشنی است.
در اخر هم میتوان گفت که سیر داستان هم خیلی سریع نیست. هر چند روایت، پر از فعل و جملات کوتاه است و شاید همین باعث شود که در تندخوانی تصور شود که کتابْ شلوغ است و پرماجرا، که اینگونه نیست.
در کل میتوان این کتاب را کتابی دانست که پر است از صحنههای بازِ جنگی که به حیث رواییْ زود سرد و گرم میشود.
به بهانهی سخنان دوست و برادر عزیزم، رضا جان که سالها درکنارش کار تشکیلاتی کردهام
چند کلمهای درباره فضای جنبشهای دانشجویی در نیمه دوم دهه ۹۰ مینویسم
در نیمه دوم دههی نود
جنبش دانشجویی
درگیر پدرخواندگان ِخودساخته شد.
منظور از پدرخوانده، یک شخص نیست بلکه منظور
منطقِ پدرخواندگی است که امکان چانه زنی و گفتوگو را برای اعضای تشکل سلب میکند.
و به این ترتیب ملاک گفتوگو و کنش و جذب
از تئوریهای آرمانخواهانه به منطقِ مَنیّت عدول پیدا کرد و مرکز ثقل ماجرا اینجا بود که بسیاری از اشخاص متوجه این عدول نشدند و عمدی هم در کار نبود. چیستی و چگونگی رفتارهای تشکیلاتی، کم خوانده و فهمیده شد یا اگرخوانده شد صرفا در سطح تئوریهای محفوظ ماند که ماند که اتفاقی چُنین افتاد.
و به این ترتیب
تشکلها از روی عدم تربیت صحیح فهم تشکیلاتی، به طور درونزا خالصسازی و انشعاب را اغاز کردند.
گیر کار انجایی شروع شد که، درنظر بهشتی را قبول کردند
در عمل به جملات پدرخواندگانِ درونزا عمل کردند.
بنظرم نقطه عطف شکست فضای دانشجویی، فضای درونی تشکلها و عدم فهم دقیق مسائل تشکیلاتی و استیلای منطقِ پدرخواندگی بود نه دستهای بیرونی و عدم ایده پردازیِ بزرگان جنبش دانشجویی.
که متاسفانه تصمیماتی که در تشکلهای بزرگ و موفق دانشجویی در سطح کشور گرفته شد به نحوی بود که حتی ماکیاولی هم باید پیشش لنگ بیندازد.
البته تفاوت اینجاست که ماکیاولی میدانست که اگاهانه چهمیکند و مینویسد اما تشکلهای این برهه نفهمیدند چه کردند.
پن: منظور از جملات بالا، عمده تشکلهای از سقف به کف رسیده بود نه یک تشکل خاص
پن: اینکه چه کسیحرف درستتر را میزند خیلی مهم نیست. مهمتر ان است که این قبیل بحثها حتی در بین اهالیاش هم مدفون است و عمده غرض من از پرداختن به آن، همین بود که به سهم اندک خودم، قدمی برای احیای این قبیل بحثها برداشته باشم.
این آدمهای خوشمَشربِ خوشخندهی بگو و بخندی را دیدهاید؟
که بلدند با حرفها و خاطراتشان جمعی را دست بگیرند و از خنده پاره کنند؟
سوال اصلی اینجاست که اینها اگر در جمعهای عمومی تا این حد پیش میروند شما تصور کنید که در جمعهای خصوصی دیگر چه غوغایی به پا میکنند؟!
قاضی امین تویسرکانی یکی از این افراد است
البته در کتابش یعنی “از پشت میز عدلیه” که چنین است؛ حال در جمعهای خصوصی به این نحو است یا نه الله اعلم! که نه به ما ربطی دارد و نه دخلی! تازه طرف حساب هم قاضی تشریف دارند و باید حد خودمان را درموردش زیادی بدانیم.
خلاصه اینکه از پشت میزعدلیه, خاطرات طنز یک قاضی دادگستری از پروندههایی است که بیشتر به یک نمایشنامه کمدی شبیه است تا چیزهای دیگر.
کتاب پر از نکات ریز و کاربردی است
مثلا خواننده متوجه میشود کهدر مسند قضاوت از پابوس تا فحش ناموس! فاصلهای نیست.
در بخشی از خاطرات میخوانید:
پیرمردی بود در دادسرا که کلی برایم درددل کرد و از همهی گرفتاریها و بدبختیهای قضایی و غیرقضاییاش گفت. آخر سر آمد سمتم و چندتا بوس آبدار از لپم کرد. کلا این خاطره یکسری صحنههای ماچ و بوسه است که لابهلایش یک سری اتفاقات فرعی هم میافتد. انتظار داشتم برود ولی اظهار کرد از این که درددلش را شنیدهام برای جبران میخواهد هدیهای پیشکش کند. خواستم متقاعدش کنم که اصلا نیازی نیست که ناگهان هدیهاش را رو کرد.
رفت روی صندلی روبهرویم نشست. کفشهایش را درآورد و دو زانو روی صندلی مستقر شد.( اگر منِ حسام، اصغر فرهادی بودم ماجرا را همینجا پایان باز اعلام میکردم!)
یک دستش را گذاشت زیر طرف راست صورتش و با بلندترین صدای ممکن شروع کرد به مولودیخوانی!
ناگهان سرعت ریتمش را بالا برد و به شیوهی تشویق ایسلندی، بالای سرش دست میزد. هر دفعه هم وسط ابیات به صورت آمرانهای میگفت: حالا همه با هم!
حدود سه چهار دقیقهای که خواند به اندازهی یکی دو سال گذشت. مگر تمام میشد این هدیهی دراز!
وقتیمولودیخوانیاش را به پایان رساند با عشوهای دکلمهوار گفت: تقدیم به تو!
“فرم رمان ایرانی به مثابه امر سیاسی”
?در واقع هر تمدنی با ذخیره قصههایش آغاز شده.
?کلمه امکان دسترسی ما به خود و جهان است
و نوشتن نه تنها اعلان خویشتن، بلکه اندیشیدن به خویش است.
?قصههای قدیم با رمانهای امروز اصطلاحا ناهممقیاساند. و رماننویسی همان قصه گفتن نیست، بلکه نحوهای از قصه گفتن است.
?مردمان دوران جدید با فرم رمان سخن میگویند و رمان، قالب اصلی روایت در دوران ماست
یعنی با نوشتن رمان، جهان به شکل خاصی روایت میشود.
?نویسنده جدید ماجراها را از منظر خود میبیند. نویسنده جدید نمیخواهد داستانهای گرانباری از حقیقت را که از پیش وجود داشتهاند تذکر دهد بلکه میخواهد داستان را همانگونه که در ضمیرش تجربه کرده بیان کند تا مخاطب در احساسش شریک شود. از این رو میگویند رمان بسط نفس است. و این حکم گزارهای اخلاقی یا ایدئولوژیک نیست.
?برای قصهگو، زمان از ازل مقرر شده ولی رماننویش آستینش را بالا میزند تا زمان را بسازد. رماننویس کل ماجرا را از منظر خود میبیند و حتی این کار را از وظایف خود میشمارد حال آنکه قصهگوی قدیمی خویشتن را موظف به صحت روایتی میدانست که به او داده شده بود.
?رمان ایرانی هنوز نتوانسته مانند رمان ژاپنی یا هندی در جهان شهرت و محبوبیت یابد.
?فرمِ روایی به خودیِ خود نقش سیاسی بازی میکند
به بیان دیگر فرم رمان، به خودی خود صرف نظر از موضوعش سیاسی است.
?باید گفت که در ایران اولین گام در مسیر کسب علومانسانی جدید پرداختن به ادبیات به صورت روشمند بود.
?باید فکری کرد که به واسطه آن، حوزه هنری دوباره تبدیل به گعده هنرمندان شود. گعدهای که نحوی خاص از وجود داشتن را بنا میکند.
بزنمش عمه جان؟
اگر لازم بود و میتوانستی بله. اگر لازم بود اما نمیتوانستی باز هم بزن! اگر حق بود که بزنی بزن و بعد بمیر! آنقدر بخور تا له و لورده شوی. این کار بهتر از آن است که تمام عمر بروی و برگردی و از خودت سوال کنی.
روحی آمد و روبهروی عبدالله ایستاد و گفت
ببین عبدالله تو دیگر هیچ وقت نباید به جواد زور بگویی و او را بزنی، هیچوقت.
عبدالله گفت میگویم و میزنم
عبدالله تقریبا دوسال بزرگتر از روحی بود. ورزیدهتر هم بود اما در وجود روحی چیز تازهای پیدا شده بود.
روحی بی هیچ دلیلی محکم به نظر میرسید. نشکن، به زانو درنیامدنی، بد پیله. روحی دیگر آن روحیِ دیروز نبود. روحیِ سالهای پیش هم نبود. خیلی صبر کرده بود تا روحیِ امروز ظهر بشود. حاملِ حادثه بود. حامل ِ چیزی بیرحمتر از شلاق اما نرم.
روحی باز گفت: عبدالله خان!
من از تو خواهش میکنم که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت جواد را نزنی و به او زور نگویی. حرفم را گوش کنتا دوست بمانیم.
اگر دیروز بود یا پریروز، عبدالله روحی را میزد-سخت و بیترحم- اما حالا در چشمانِ روحی چیزی بود که برقِ خنجر داشت و میترساند. چیزی که نشان میداد روحی تا پای مرگ درمقابل عبدالله خواهد ایستاد و عبدالله را به خاک و خون خواهد کشید.
عبدالله درماندهتر شد و راه حلی به نظرش رسید.
-میجنگیم. هر کس که زورش بیشتر بود، حرف او قبول است.
-میجنگیم. عیب ندارد اما اگر زور من از زور تو کمتر بود، باز هم حرف همان است که گفتم. میجنگیم. تو مرا میزنی، من تو را میزنم. آن قدر تا یکیمانتسلیم شود. آنکه تسلیم شد اگر من باشم، خب…بعدش باز فورا از تو میخواهم که قول بدهی دیگر هیچوقت جواد را نزنی!
*برشی از کتاب سهدیدار، نادر ابراهیمی
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago