اخلاقِ مرگ، اخلاق جاودانگی

Description
تماماً تأملات فلسفی‌ای را که پیرامون مرگ و مُردن و زیستن (از آن جهت که به مرگ مرتبط است) باشد، به اشتراک خواهم گذاشت.
https://t.me/aboutdeath1

محمدرضا امینی
@amini_ethics
________________________
We recommend to visit

? سیگنال های فول تخصصی با در دست داشتن رکورد سود در ایران.

@Reza_kamiar?

Last updated 3 months, 1 week ago

نوبیتکس نخستین بازار حرفه‌ای مبادله ارزهای دیجیتال در ایران؛ بی‌واسطه و به‌سادگی بیت‌کوین و سایر رمزارزها را بخرید و بفروشید

Website: Nobitex.ir
Mag: @NobitexMag
Instagram: https://www.instagram.com/Nobitex_Market/

Last updated 3 months, 1 week ago

تم آیفون و اندروید برای تلگرامت??

ارتباط: @tellocbot

Last updated 3 months, 2 weeks ago

1 month, 3 weeks ago

اصلاً خاصیت شب اینه‌ که همه‌چی پر‌رنگ‌تر و عمیق‌تر حس می‌شه.

@aboutdeath1

2 months ago

"Quid superbit homo? Cujus conception culpa. Nasci poena, labor vita, necesse mori!"

انسان چطور می‌تواند به خود ببالد؟! انسانی که نطفه‌اش در گناه بسته شده، تولدش مجازات، حیاتش زحمت، و مرگش محکومیت است!

- آرتور شوپنهاور، متعلقات و ملحقات، درباب اخلاق، ص ۳۸۶

@aboutdeath1

3 months ago

پارادوکس عجیبی‌ست. انسان باید در دنیای کاملاً بی‌معنا، زندگی معناداری برای خود دست‌وپا کند.
و چون گِرِه این پارادوکس هرگز این باز نمی‌شود و معنایی حاصل نمی‌گردد، در اضطرابی دائمی نفس می‌کشد، نفس می‌کشد، نفس می‌کشد، تا اینکه روزی دیگر نفس نکشد و در مطلقِ تنهایی و تنهاییِ مطلق بمیرد، درحالی که عمری جام‌به‌دست در پِی سراب معنا بود!
به همین سادگی و دردناکی.

@aboutdeath1

3 months, 1 week ago
[‍](https://attach.fahares.com/tIEy99ArKVs1PJYhI5jgfA==) و این منم زنی تنها

و این منم زنی تنها
در آستانۀ فصلی سرد
در ابتدای درک هستیِ آلودۀ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی

... زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهاربار نواخت
چهاربار نواخت
امروز روز اول دی‌ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات‌دهنده در گور خفته است
و خاک، خاکِ پذیرنده
اشارتی‌ست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهاربار نواخت
در کوچه باد می‌آمد
در کوچه باد می‌آمد...

... چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند
که دست‌های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجرۀ ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهاربار نواخت
چهاربار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند
و آن‌چنان که در تحرکِ ران‌هایش می‌رفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود به‌سوی بستر می‌بُرد
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی‌ها را
در آسمانِ پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگِ در مرا به‌سوی انتظارِ صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم:
«دیگر تمام شد»
گفتم:
«همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد؛
باید برای روزنامه، تسلیتی بفرستیم»

... سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می‌کنم
چراکه ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه‌های تازۀ تطهیرند
و در شهادتِ یک شمع
راز منوری‌ست که آن را
آن آخرین و آن کشیده‌ترین شعله خوب می‌داند

... ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل
به داس‌های واژگون‌شدۀ بیکار
و دانه‌های زندانی
نگاه کن که چه برفی می‌بارد...

#فروغ_فرخزاد

@aboutdeath1

3 months, 1 week ago
3 months, 1 week ago
5 months, 3 weeks ago

برخلاف تصور فلاسفۀ دوران کلاسیک، انسان تهی از جوهر است. انسان هیچ جوهر اصیلی با خود حمل نمی‌کند و هیچ رسالتی بر گُرده‌اش نیست. انسان موجودی‌ست دو پاره، نیمی هراس و نیمی گریز. از تاریکیِ مرگ می‌هراسد و به‌سوی مقصدی ناآشکار می‌گریزد. حرص و ولع انسان به ثروت و قدرت و شهرت و سکس و هنر، همه مقاصدی‌ست موهوم و موقتی برای تخدیر هراس از مرگ.

@aboutdeath1

6 months, 1 week ago
7 months ago

#زندگی به‌رنگ چشمان #شورانگیز_طباطبایی و #مرگ به رنگ چشمان دختر همسایه؛ این است #معنای_زندگی

حالا کاری به این ندارم که دستگاه ویدیو یا همان VHS داشتن خودش در حکم محاربه با امام زمان و بلکه‌م زنا با محارم در کعبه بود و شده بود نشانۀ لاابالی‌گری خانواده‌ها، ولی فیلم‌فارسی‌هایی که باهاش می‌دیدیم هم جملگی سیاه‌وسفید بود؛ فیلمی هم رنگی اگر بود، تلویزیونِ چهارده‌اینچِ زردرنگِ پارس ما سیاه‌سفید بود و بزک‌دوزک هنرپیشه‌هاش گرگ‌ومیش بود. اگر بخواهم مقایسه کنم با فیلم‌های وسترن غربی همان موقع‌ها، می‌‌شود قیاس چیزی مثل گورخر دورنگ ایرانی و اسب کوارتر آمریکایی!
شورانگیز طباطبایی را که سابقاً گفته بودم عاشقش بودم. علی‌ایّ‌حالٍ، توی این فیلم‌های سیاه‌وسفید خیال می‌کردم موهای بلوند دارد و چشمان درشتش هم حکماً سبز یا آبی است و طبق قاعدۀ طبیعتِ زن‌های بور، لابد یک جایی میان سینه و گردنش یک خال سیاه هم هست که جلوی دوربین به‌حکم حیا نشانش نمی‌دهد. هیز نبودم، اما از بچگی توی جمع‌های زنانه، اعم از #عروسی و #عزا، چشمم دنبال زنی با چنین خصوصیاتی می‌گشت. باری که با مادرم رفته بودیم حسینیۀ اعظم زنجان، زنی تقریباً با همین مشخصات که داشت نان سنگکِ حاوی خرما و پنیر و سبزی پخش می‌کرد را دیدم، اما بسیار فرتوت و چروکیده بود. بدجوری خورد توی ذوقم. عهد کردم با حسینِ علی که اگر چنین دختری در مسیر زندگی‌م قرار گرفت، همه‌ساله، محرم که شد، همین‌جا نذری بدهم. حالا دقیقش یادم نیست، اما چند ماه بعد خانواده‌ای از تبریز مهاجرت کردند زنجان و دقیقاً شدند همسایۀ دیواربه‌دیوارمان. انگار شورانگیز را ام‌پی‌تری کرده باشی و از توی تلویزیون سیاه‌وسفید کشیده باشی‌اش بیرون و بُرده باشی حمامِ نمره‌ایِ جلیل و برق انداخته باشی روی گونه‌هاش و قرمزِ اناری را مالیده باشی روی لب‌هاش و گذاشته باشی‌ش توی سینی، عین‌هو سیب سرخی به روی سینیِ سبز. فارسی بلد نبود حرف بزند، من هم بلد نبودم. ترکی‌اش، لهجۀ غلیط تبریزی‌اش طعم باقلوا داشت، همان‌قدر شیرین. آخ که تف به روزگار اگر دست خدا نبود و اختیارش را خودمان توی دستمان داشتیم.
آن وقت‌ها خیلی پارک و بوستان نداشتند شهرها. ما سر کوچۀمان یک قبرستانی بود یادگار قاجار. بالای سر هر قبری یک درختی کاشته بودند که ما بهشان می‌گفتیم درخت «بِسمِل». با خواهرهام و برادر کوچک‌‌ترم چندروز یک‌بار می‌رفتیم و چادرهای کهنۀ مادرمان را می‌بستیم به این درخت‌ها و خانه‌ای پارچه‌ای می‌ساختیم و غذای اندکی که از خانه آورده بودیم را می‌خوردیم و بازی می‌کردیم و برمی‌گشتیم. این دختر تازه‌وارد که حالا شده بود خدای من در دنیای کوچک آدم‌های بزرگ، از نخستین‌باری که با ما آمد قبرستان، من در خودم تحولاتی را مشاهده کردم. همۀ تلاشم این بود که «ناصر ملک‌مطیعی» باشم توی «بابا گلی به جمالت». همان‌جور لوطی و بزن‌بهادر و خوش‌تیپ واسۀ این شورانگیز واقعیِ زندگی‌م.
روزبه‌روز جنتلمن‌تر می‌شدم. آن #قبرستان کوچک حالا شده بود قصر آرزوهام. هرروز التماس خواهرام می‌کردم که برویم قبرستان. چند ماهی این‌گونه سپری شد، بی هیچ لمسی، بی هیچ بوسه‌ای و بی هیچ توی چشم هم زل‌زدنی. گذشت و شد عصر یک روز تابستانی. و ناگهان جیغ‌های ممتد مادرانه‌ای سقف قصرم را آوار کرد. دخترک خودش را حلق‌آویز کرده بود.
حالا شما کلاهتان را قاضی کنید. آیا حق ندارم بشاشم توی این زندگی؟ عهد من با حسینِ علی منقضی شد که هیچ، منصف اگر باشید، شما هم من را در این کار یاری می‌دهید و باهم بزرگ‌ترین سمفونیِ شاشیِ هستی که لیاقتش بیش از این هم نیست را اجرا می‌کنیم.
این بود که زندگی من سنجاق شد به آن دو چشم و قبرستان و بمب‌باران شهرها و اعدام‌های دهۀ شصت. وضعیت زمانی بغرنج‌تر شد که مدتی بعد در خانۀ یکی از آشناها عکس رنگی شورانگیز را دیدم و تازه دست‌گیرم شد که رنگ چشماش نه سبز بود و نه آبی؛ به رنگ گوه بود، به رنگ زندگی اغلب ماها توی آن سال‌ها و سال‌های بعدش.

@aboutdeath1

9 months, 2 weeks ago

وسط‌های نوشتن رساله‌م که هیچ دخلی ندارد به این چیزی که دارم الان برایتان می‌نویسم، صدای آغاسی یواش‌یواش بلند می‌شود، جوری که انگار یکی آن طرف مغزم نشسته و وولوم ضبط نارنجی‌رنگ خاطرات بچگی‌م را بالا می‌برد:

بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدنِ درد
بهر مزارم بتراش
روی سنگِ قبرِ من
عکسی از چهرۀ زیبای نگارم بتراش

از خودم شرمسار می‌شوم. باید کافکاطور باشم و علی‌الاصول کافکا آغاسی گوش نمی‌داده. صدای ضبط آرام می‌شود و نوشتنش را از سر می‌گیرم. چند دقیقه بعدش ایرج شروع می‌کند:

وقتی که برگی رو زمین می‌افته
حس می‌کنم گریۀ بی‌صداش‌و
حس می‌کنم چی می‌گذره تو قلبش
وقتی می‌بینه مرگ لحظه‌هاش‌و!

لذا، نظر به play شدن دائمی موسیقیجات شش‌وهشت دهۀ چهل شمسی و تِر خوردن به رشتۀ افکار فلسفی، این جنابِ عالی‌مقامِ کافکاقلمِ سارتراندیشه از نگاشتن باقی چرندیات رساله برای مدتی احساس و ابراز عجز نموده و نسبت به عیش شبانه هرگونه اقدام عملی را مستدعی می‌باشم!

حالا بی هیچ اراده‌ای مبنی بر سانسور یا ارعاب، اجازه می‌دهم که تمامی خوانندگان قبلِ ۵۷ روی سِنِ مغزم بیایند و اجرا کنند و تا خود خود صبح بخوانند، لکن انگار که جلای خاک وطن کرده باشند، توی مغزم سکوت می‌شود.

از پسینِ شب نشسته‌ام و دارم به این فکر می‌کنم که چرا هربار شروع می‌کنم به نوشتن، مغزم می‌شود عین‌هو کاباره «شکوفۀ نو» و «میامی» که گیتی تا صبح باید بخواند و جمیله برقصد و من این کنار نشسته باشم و یک چشمم به رقص کمر ایشان باشد و یک چشمم به رسالۀ فلسفی‌م! توی یک دستم بطری باشد و توی آن یکی دستم خودکار!

و حالا وسط این‌همه فکر و ذکر بی‌سروته، میگرنم عود کرده و حواسم نبود که این پدرسگِ بی‌قلاده را با مُسکّنی همان اولِ کاری زنجیرش کنم. در چنین مواقعی دوست دارم با یک چیز تیزی مثل تیغ بزنم رگ‌های شقیقه‌م را بشکافم و خون فوّاره بزند، ولی آرام بشود؛ اما چیزش را ندارم! یک‌بار یکی یک تکه تریاک از جیب پیراهنش که لای مشمّا بود و انگار که مومیایی کرده باشدش را کشید بیرون و داد دستم و با یک نگاه مهربانِ آلوده به تبختر، انگار که کتاب «قانون» بوعلی سینا را همین نیم‌ساعت پیش قورت داده باشد، آرام برگشت و گفت: «توت قارداشم، هر درده درمان‌در». نشان به آن نشان که من، این‌بار داریوش اقبالی‌طور سه‌ربع بعدش خودم را پای بساط چمباتمه‌زده یافتم. اولین پُک را که زدم، مستقیم رفتم مستراح و هرچه در طول روز کوفت کرده بودم را بالا آوردم.

کاش می‌شد انگشت اشاره و وسط را باهم کرد توی حلق و هرچه از کودکی تا به امروز توی خوردمان رفته را بالا بیاوریم و معدۀ گشاد خاطرات و احساسات و تروماها و عقده‌ها و تحقیرها و محرومیت‌ها را خالی کنیم؛ اما نمی‌شود.
من، حالا، آرام، توی سکوت، با معدۀ پر، با سری مالامال از میگرن، دارم می‌شنوم که بنان...

دل و جان بردی
اما نشدی یارم
با ما بودی
بی ما رفتی…

رهایی از غم
نمی‌توانم
تو چاره‌ای کن
که می‌توانی…

نه حریفی تا با او
غم دل گویم
نه امیدی در خاطر
که تو را جویم
ای شادی جان!
سرو روان!
کز بر ما رفتی
از محفل ما
چون دل ما
سوی کجا رفتی؟
تنها ماندم
تنها رفتی…

@aboutdeath1

We recommend to visit

? سیگنال های فول تخصصی با در دست داشتن رکورد سود در ایران.

@Reza_kamiar?

Last updated 3 months, 1 week ago

نوبیتکس نخستین بازار حرفه‌ای مبادله ارزهای دیجیتال در ایران؛ بی‌واسطه و به‌سادگی بیت‌کوین و سایر رمزارزها را بخرید و بفروشید

Website: Nobitex.ir
Mag: @NobitexMag
Instagram: https://www.instagram.com/Nobitex_Market/

Last updated 3 months, 1 week ago

تم آیفون و اندروید برای تلگرامت??

ارتباط: @tellocbot

Last updated 3 months, 2 weeks ago