?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
برای زرا
زرا اونی سلام. این روزها از نامه نوشتن برایت اجتناب میکنم چون میترسم غمگینت کنم. اما نمیشود که ننویسم؟ میشود؟
تمام زمستان را منتظر بهار بودیم و حالا احتمال نیامدنت بعد از روز شماریهای بسیار، باور نکردنی به نظر میرسد. غمگینمان میکند و میدانم که بیشتر از همه برای تو سخت است.
زرا اونی اما نمیتوانم کورسوی امیدی که هنوز در دلم سوسو میزند را خاموش کنم. میخواهم امید داشته باشم که شرایط درست میشود و میآیی. این ضد حال به خوشحالیای تبدیل میشود از همانهایی که بگوییم: آخیش. خوب شد درست شدا.
برای اینکه بیایی نذر هم میکنم. خدا را چه دیدی، ماه رمضان میشود و زبان روزه دعایمان میگیرد و میآیی. کارهای تو در زندگی معمولا اینطور است. خدا همیشه امتحانی در آستینش برایت دارد. شاید نسبتی با حضرت ایوب داری، نه؟ شاید هم حکمت دست از سرت برنمیدارد و در هر کارت حکمتی هست که ما از آن بی خبریم!
زرا اونی به هر حال، قبل یا بعد از شنیدن احتمال نیامدنت بود که یاد قانونی افتادم که در سنین نوجوانی با همدیگر گذاشته بودیم و بهش میخندیدیم و همزمان اندوهگین میشدیم. قانون پایستگی بدبختی که از روی قانون پایستگی انرژی در درسهایمان الهام گرفته بودیم. وقتی اتفاق ناراحت کنندهای برایمان میافتاد، میگفتیم: قانون پایستگی بدبختی رو یادت رفته؟ تو زندگی ما، بدبختی نه به وجود میاد نه از بین میره، بلکه از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه. مثل اینکه هنوز هم صدق میکند. و من باز هم از بیانش خندهی تلخی روی لبانم مینشیند.
فکر میکردم وقتی به آن سر دنیا میروی، دیگر قانون مسخرهی بچگیهایمان گریبانت را نگیرد اما مثل اینکه فرقی ندارد. هر جای دنیا باشیم، پیدایمان میکند.
زرا اونی نمیخواستم نامهام افسرده شود اما شد. یعنی از دست احساسم در رفت. این روزها میخواهم خودم را به آن راه بزنم و به هفت فروردین فکر نکنم. هی با خودم بگویم میشود. شاید بشود اما اگر نشود مثل پتکی بر سرم میخورد.
اما زرا اونی شاید ما قویتر از آنیم که فکر میکنیم و میتوانیم دو سال و نیم ندیدن را دوام بیاوریم. ما همیشه دوام میآوریم چون مجبوریم!
زرا اونی همین حالا که داشتم برایت مینوشتم، ایدهای به ذهنم رسید که اگر نیامدی، از فاصلهی دور هم میشود، عملیاش کرد. (قضیهی آدم در محدودیت رشد میکند و اینها...)
زرا اونی در نوشتن این نامه و ارسالش شک داشتم چون نمیخواستم ناراحت شوی. پس بعد از اینکه خواندی، برو و چند عکس مسخرهام را نگاه کن و بخند. مثل همان که باهاش استیکر ساختی. (دارم میبینمت، زانویت را بغل نگیر و قیافهات را کج نکن.)
نهمین نامهام به تو، در یکشنبهای معمولی، در اتاقی که بوی سکوت میدهد.
ملیکا اجابتی
موسیقی بیداری
یک ساعت بیوقفه و با اندکی حواسپرتی مینوشتم. دستانم روی کیبورد، موسیقی لالایی مینواختند. هر چه پیشتر میرفتم، رخوت بیشتر سراغم میآمد و مرا در خود فرو میبرد. در همین حین میاندیشیدم که هیچ نیافتهام. تنها خالی شدهام.
و شاید ذهنِ خالیتر از یک ساعت گذشته، همان چیزیست که یافتهام و نمیبینیم. گوشهای از کاری که نوشتن برایم میکند. و اولین قدم نوشتن. تهی شدن ذهن و پر شدن صفحه سفید.
و دستانم اینبار نواختن موسیقی بیداری را از سر گرفتند.
ملیکا اجابتی
ملیکا بودنم شبیه آن گیاه وحشیست*
نه فرشتهی کوچکی که انتظارش را داشتند
سالها در هیاهویی ناتمام نگریستم
که بابا نخ به نخ دود میشد
مامان در پی زندگی میدوید
مرجان در کنج سکوتش عدد مینوازید
الهام رنگ و کاغذ میآفرید
زهرا قدمزنان، با کتابهایش میپروازید
فاطمه به همهچیز میخندید
و من؟
بسامدی بودم میانشان
دود میشدم
میدویدم
عدد مینوازیدم
رنگی و کاغذی میشدم
میپروازیدم
میخندیدم
و نمیدانستم کیستم
تا روزی که کلمات را یافتم
ملیکا جایی میان واژهها حبس بود
و در جستجوی خود، سبز شد
ملیکا اجابتی
*ملیکا دو معنی دارد، یکی گیاهی خودرو و دیگری فرشتهی کوچک
برای زرا
زرا اونی سلام. از اینکه ابتدای نامه سلام کنم خیلی بدم میآید. سلام کردن احساس دوری بهم میدهد. وقتی با کسی صمیمی هستم معمولا در کمترین حالتِ سلام و احوال پرسی و این تعارفات همیشگی با او قرار میگیرم.
به هر حال نمیدانستم چطور شروع کنم. امشب شب یلداست. البته ما دیشب وقتی مرجان و الهام آمده بودند یلدا را به قولی جشن گرفتیم. فرق خاصی نداشت. مثل هر زمانی بود که دور هم جمع میشویم. فقط با خوراکیهای بیشتر و فال حافظی که مامان گرفت. البته در آن حضوری مجازی داشتی.
معمولا شب یلدا خاطره خاصی برایم ندارد جز خوردن انواع خوراکی با بقیه تا مرز ترکیدن. یادم هست وقتی تو هم بودی همیشه همین کار را میکردیم. آخرش هم با شکمهای در حال ترکیدن مینشستیم به فال گرفتن. چقدر هم سر فالها میخندیدیم که حافظ همیشه با تو مشکل داشت و با خاک یکسانت میکرد. من و فاطمه میگفتیم خلوص نیت نداری، اینطوری میشه.
امسال اما حافظ گرفتن اصلا به دلم ننشست. نمیدانم شاید من نیتم خالص نبود. به هر حال دیشب فقط دلم میخواست بخوابم. آنقدر که خسته بودم. مامان نبود و بابا هزار کار تراشید. من و مرجان هم مجبور به انجام دادن بودیم. آنقدر ظرف و قابلمه شستم که حالم از ظرف شستن به هم میخورد.
امروز که شب یلدای واقعی است نشستهام به نوشتن. میخواهم کتاب هم بخوانم. راستش امشب بیشتر مورد علاقهام است. این روزها حوصلهی هیچکس را ندارم. دلم میخواهد فقط در خلوت خودم فرو بروم. و شاید بخوابم. خیلی زیاد بخوابم. خوابی به طولانی شب یلدا.
زرا اونی، همهی این نامه را نوشتم که بگویم، اگر شب یلدا را پیش ما نبودی، مبادا در دلت غصه بخوری. چیز خاصی را از دست ندادی. اگر بودی احتمالا ظرفها را با هم میشستیم. همین.
دومین نامهام به تو، در آخرین شب پاییز، در اتاقی که میخواستم از آنجا فرار کنم.
ملیکا اجابتی
هنوز همانی
در چنگال چنگار اسیر بودی اما همچنان تهوری که در زندگی داشتی را حفظ کردی.
گاهی که به تو مینگریستم، تنت را متروک مییافتم. نای سخن گفتن نداشتی اما چشمانت گویی هنوز صیحه میکشیدند. هنوز در قدمهای آرامت تذبذب راه نداشت.
در عمق وجودت، جوان رعنایی را میدیدم که روزی عاشقم شده بود. همانی که مرا از داوارمان دزدید و به شهر برد. همان که عاشقش بودم.
و حالا که دستان سردت را در دستانم گرفتهام، میخواهم باری دیگر مرا بدزدی و با خود ببری.
اگر همان مرد ایلیاتی من هستی، در مرام تو نیست که تنهایم بگذاری.
ملیکا اجابتی
چنگار: سرطان
تهور: شجاعت
تذبذب: دودلی
داوار: چادر عشایر
اژدهای کوچک پرسید: چه جوری به رفتن ادامه میدی؟
پاندای بزرگ گفت: گاهی حتی یه قدم خیلی کوچیک بهتر از اینه که اصلا قدمی برنداری.
از کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک، نوشتهی جیمز نوربری، نشر میلکان
جنایتی در همین لحظه
دیشب قبل از خواب کمی کتاب کتابدار آشویتس* را میخواندم. حدود پنج، شش صفحه خوانده بودم که یک لحظه توقف کردم.
احساس میکردم مغزم اتفاقات وحشتناکی که میخوانم را هضم نمیکند. اصلا نمیتواند باور کند که چنین بلایی سر آدمها آمده. که آنچه میخوانم فقط داستان نیست، واقعیتی بوده که مدتها از آن گذشته.
همچنان که در گیر و دار درک کتاب بودم. فکر میکردم این اتفاق سالها پیش افتاده و ما حالا داریم دربارهاش میخوانیم. به نظرمان دهشتناک میرسد و حتی از خواندنش به خود میلرزیم یا حتی منزجر میشویم. این سوال پیش میآید، همین حالا که من دارم این کتاب را میخوانم و دربارهاش مینویسم، درست در همین لحظه، چه جنایتهایی در حال رخ دادن هست که سالها بعد ممکن است من یا آیندگان دربارهاش بخوانیم و نتوانیم که باورش بکنیم؟
درست در همین لحظه که تو داری این متن را میخوانی...
ملیکا اجابتی
*نوشته آنتونیو ایتوربه، ترجمه فرنوش جزینی، نشر نون
معرفی کتاب اگنس*
یک ربعی میشود که این کتاب را به پایان رساندهام. حدود صد و پنجاه صفحه بود. با وجود اینکه همزمان با کتابی دیگر میخواندمش، زودتر از انتطارم تمام شد. صفحهها مرا به جلو میکشاندند. به خودم میآمدم و میدیدم پنجاه صفحه را بیوقفه خوندهام.
اگنس داستانی در دل داستان بود. داستان عاشقانهای که حقیقی مینمود. و کتابی که در لحظههایم جاری میشد. شخصیتها همین حوالی زندگی میکردند و چون فیلمی که پخش میشود، صدایشان را میشنیدم.
نویسنده کتاب را با این جملات غافلگیرکننده میآغازد: اگنس مرده است. داستانی او را کشت. از اگنس جز این داستان چیزی برایم نمانده است.
ماجرای کتاب از این قرار است که نویسندهای در کتابخانه با اگنس، دانشجوی فیزیک آشنا میشود. طی روزهای آینده آنها دوباره همدیگر را ملاقات میکنند و کمکم ارتباط عاشقانهای میانشان شکل میگیرد. آن دو دربارهی کتابها و نوشتن داستان با هم صحبت میکنند.
«روزی اگنس میگوید: داستانی دربارهی من بنویس تا بدونم دربارهی من چی فکر میکنی؟
گفتم: هیچ وقت نمیدونم نتیجه کار چی میشه. نمیتونم کنترلش کنم. شاید برای هر دوی ما غافلگیرکننده باشه.
اگنس گفت: این دیگه ریسکیه که من میکنم. تو فقط بنویس.»
اگنس چون مدلی مینشیند و مرد شروع به نوشتن میکند.
از زمان آشناییشان مینویسد تا روزی که به زمان حال میرسد و از آن پس گویی آنها طبق داستان پیش میروند. اگنس لباسی را میپوشد که مرد در داستان نوشته است و کارهایی انجام میدهند که نوشته شده. چون بازیگران یک فیلم.
«در آن داستانی که داشتم مینوشتم قدمی به آینده برداشتم. اگنس دیگر مخلوق من بود. حس میکردم این آزادی تازه به دست آمده به خیال پردازیام بال و پر میدهد. مثل پدری که آینده دخترش را برنامهریزی کند، برای آینده اگنس برنامه میچیدم.»
گاهی اوقات که واقعیت از داستان جلو میزند، وقتی مرد نوشتههایش را به اگنس نشان میدهد. او میخواهد که واقعیت را بنویسد حتی اگر تلخ باشد.
«اگنس میگوید: خوشبختی را نقطه نقطه نقاشی میکنن و بدبختی را خط خط. وقتی تو میخوای خوشبختی ما رو توصیف کنی، باید یک عالم نقطههای کوچک درست کنی، مثل سورا. آن وقت مردم از فاصلهای میتونن ببینن که ما خوشبخت بودیم.»
در این میان کمکم تخیل مرد، داستان و در کنارش زندگی آنها را تحت تاثیر قرار میدهد. او از روی احساساتش، صحنههایی که متصور میشود را مینویسد. اتفاقاتی میان او و اگنس هم میافتد که آنها را به پایان داستان نزدیک میکند.
اگنس از مرد میخواهد که پایانی برای داستانشان ننویسد اما او پایان را نوشته است. دو پایان متفاوت. به راستی در جایی که تخیل از واقعیت جلو میزند چه پایانی رقم خواهد خورد؟
داستان اگنس و زندگی حقیقی او بهم خواهند رسید یا تخیل از واقعیت جدا خواهد شد؟
«اگنس میگوید: هر وقت یک کتاب رو تا آخر میخونم، غمگین میشم. داستان که تموم میشه، زندگی آدم هم به آخر میرسه. ولی گاهی هم خوشحال میشم. وقتی که پایان داستان مثل رها شدن از یک خواب ناراحت کننده است، احساس سبکباری و آزادی میکنم، انگار تازه به دنیا اومده باشم. گاهی از خودم میپرسم، یعنی نویسندهها میدونن که چیکار میکنن، با ما چیکار میکنن؟»
به شگفتی و مهارت نویسنده، حین مرور سریع کتاب پی بردم. گویی پایان داستان در میان کتاب، خود را نشان میداد. حرفها و عقاید اگنس و مرد در طول گفتوگوهایشان، هنگام دوباره خواندن، معنای بیشتری برایم پیدا کردند. آنها آرام آرام با افکاری که داشتند باعث رقم خوردن قصهشان شدند. چه داستانی که نوشتند و چه داستانی که زندگی کردند.
ملیکا اجابتی
*نوشتهی پتر اشتام، ترجمه محمود حسینیزاد، نشر افق
مغز متعفن
گوشهای نشستهای و بدعنق به دیوار خیره شدهای. چه از آن دیوار سفید میخواهی که اینگونه خشمآلود به آن مینگری؟
به نظر میرسد به جای دیوار سفید، افکار دلخراش خود را میبینی. افکاری که دلت را بارها و بارها میشکند اما دست از نشخوار آنها برنمیداری. گیج و ویج میانشان غوطه میخوری و آزردهتر میشوی.
بالاخره دست از دیوار سفید برمیداری. شق و رق برمیخیزی. افکار مربوط به گذشته را آرام از سفرهی ذهنت جمع میکنی. از اتاق به بیرون قدم میگذاری تا افکاری نو بخری و مغزت را از این تعفن نجات دهی.
ملیکا اجابتی
معرفی کتاب کتابخوان*
کتاب و فیلمهایی با موضوع جنگ جهانی دوم همیشه مورد علاقهام بودهاند. و کتابخوان، ماجرایی متفاوت از سالهای پس از جنگ در آلمان.
پس از اتمام کتاب، احساسات عجیبی نسبت به داستان، شخصیتها و وقایع تاریخی آن زمان دارم. این کتاب از دریچهای به جنگ جهانی دوم، آلمان و نازیها نگاه میکند که برایم تازه و حیرتانگیز است.
داستان کتاب در سالهای پس از جنگ جهانی دوم در آلمان اتفاق میافتد. زمانی که میشائل، پسر پانزده سالهای که پس از یک دوره بیماری به مدرسه بازمیگردد و همزمان با هانا که حدود بیست سال از او بزرگتر است، دوست میشود. آنها عصرهای زیادی را با هم میگذرانند و بیشتر این عصرها میشائل برای هانا با صدای بلند کتاب میخواند و سپس دربارهی آنچه خواندهاند با هم صحبت میکنند.
فصل اول کتاب به ارتباط این دو که در عین عجیب بودن، رنگ و بوی عاشقانهای به خود میگیرد تا جداییشان میپردازد. و در فصل بعدی ضربه را جایی میزند که میشائل به عنوان دانشجوی حقوق در دادگاههایی شرکت میکند که مشغول بررسی جرم نگهبانان اردوگاههای آشویتس هستند و هانا در ردیف متهمان حضور دارد.
کتاب در همین راستا ادامه پیدا میکند. و نشان میدهد که در آلمان گویی جنگ هنوز تمام نشده است. این جدال میان نسلها ادامه خواهد داشت. جوانان نسبت به مادران و پدران و نسلی که با نازیها همکاری کرده و حتی در مقابلشان سکوت کردهاند، خشمگین و شرمزده هستند. نمیدانند باید در میان این احساساست ضد و نقیض چکار کنند. آیا قضاوت نسل قبلی هم درست است؟ چه کسی میتواند بگوید که در آن شرایط اسفناک تو باید چطور رفتار میکردی؟ و در عین حال مگر میشود ستم بزرگی که علیه بشریت شده است را نادیده گرفت؟
در جایی از کتاب میشائل میگوید:
«در آن موقع غبطه میخوردم به حال دانشجویانی که با والدین خود قطع رابطه کرده بودند، و همچنین با همهی نسل خطاکاران، تماشاچیان و نادیدهگیران و سازشکاران. آنها هر چند از این راه نمیتوانستند با شرمندگی بر خود غلبه کنند، اما دست کم میتوانستند از رنج آن شرمندگی خلاص شوند.
.....این افکار بعدها سراغم آمدند، اما همان موقع هم هیچ آرامشی برایم نداشتند. چطور ممکن بود تسلایی در آنها باشد، وقتی رنجی که به خاطر عشق هانا میبردم، سرنوشت نسلم بود، سرنوشت آلمان؛ سرنوشتی که فرار از آن و یا حل کردن آن برایم دشوارتر از دیگران بود. در عین حال برایم خیلی خوب بود اگر میتوانستم من هم احساسی مانند نسل خودم داشتم.»
تمام این احساسات عجیب غریب، عشق، گناه، نفرت، خشم و در مجموع این کلاف درهمِ بازنشدنی که میشائل نسبت به هانا دارد. با وجود تمام تلاشش برای فراموش کردن او، تشکیل زندگیای برای خودش، نمیتواند باعث شود گذشته را رها کند. او گیر افتاده است و در جستجوی حقیقت سرگردان به دور خودش میچرخد.
«انگار محکوم شده بودم تا برای همیشه در واگنی خالی به سوی مقصدی بیپایان در حرکت باشم.»
میشائل سالهای طولانی از عمرش را پای این مسئله میگذارد. او به گذشته پیوند خورده است و تصمیم میگیرد داستان خودش و هانا را بنویسد. او میگوید:
«لایههای زندگی ما آن چنان فشرده روی همدیگر قرار گرفتهاند که همیشه وقتی وقایع قدیمیتر را به یاد میآوریم، نه به عنوان موضوعاتی هستند که تکمیل شدهاند و به کنار رفتهاند، بلکه شکلی مطلقا حاضر و زنده مییابند. این را میفهمم. با این همه گاهی اوقات تحمل آن برایم سخت است. شاید به این خاطر داستانمان را نوشتم که از آن خلاص شوم، هر چند این کار را هم نمیتوانم بکنم.»
ملیکا اجابتی
*از برنهاردشلینک ترجمهی مهدی سجودی مقدم
پن: فیلم سینماییای به نام The Reader در سال ۲۰۰۸ از این کتاب ساخته شده است.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago