?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
اشکها! اشکها! اشکها!
در دل شب و در تنهایی،
اشکها بر کرانهٔ سپیدرنگ، پیوسته فرو میریزد و ماسه آنها را میمکد
اشکها، ستارهای نمیدرخشد و همهجا تیره و غمافزاست،
و اشکهای تر از چشمانِ سری بسته فرو میچکد؛
این شبح کیست؟ این هیکل اشکآلود درون تاریکی کیست؟
آن تودهٔ بیشکل چیست که خم شده و بر ماسهها چندک زده؟
اشکهای روان، اشکهای گریان، رعشههای درد که در فریاد گم میشود؛
ای طوفان تناور که فرا میخیزی و کنار ساحل با گامهای تند میگردی!
ای طوفان وحشی و ماتمخیزِ شبانه، که همراه بادی –ای غرندهٔ سرگردان!
ای سایه که هنگام روز چنان آسوده و با وقاری و چهرهای آرام و گامهایی سنجیده و موزون داری،
چون شب در میرسد، دور از چشم کسان میگریزی، –و آنگاه، دریای زنجیر گسستهٔ
اشکها! اشکها! اشکها!
◾️والت ویتمن
TEARS! tears! tears!
In the night, in solitude, tears,
On the white shore dripping, dripping, suck'd in by the sand,
Tears, not a star shining, all dark and desolate,
Moist tears from the eyes of a muffled head;
O who is that ghost? that form in the dark, with tears?
What shapeless lump is that, bent, crouch'd there on the sand?
Streaming tears, sobbing tears, throes, choked with wild cries;
O storm, embodied, rising, careering with swift steps along the
beach!
O wild and dismal night storm, with wind—O belching and des-
perate!
O shade so sedate and decorous by day, with calm countenance
and regulated pace,
But away at night as you fly, none looking—O then the unloosen'd
ocean,
Of tears! tears! tears!
◾️Walt Whitman
تنها
آنکه از مرگ برگشته میداند
که از هیچ برگشته
و تنها
آنکه زنده است
میداند
برای هیچ خواهد مرد
جنگجویی که با تیری در قلب
از اسب میافتد
شجاعتش را چگونه اثبات کند؟
آدمی که به صخرهای سخت چسبیده
و یک انتخاب بیشتر ندارد
چگونه برای معشوقهاش دست تکان دهد؟
ما جایی میان مرگ و زندگی
به دام افتادهایم
و کسی که در را خواهد گشود
زندگی نامش نیست.
حالا تو بگو:
مردی که برایت دست تکان میداد
چرا دست دیگرش را روی سینهاش گذاشته بود؟
حالا تو بگو:
زنگ را که زدم
چرا تو در را باز کرد؟
حالا من میگویم:
جنگجوهای شجاع
هرگز به خانه باز نخواهند گشت
حالا من میگویم:
هر بار دری را باز کنی
مرا که افتاده است
خواهی دید
و کابوس
خوابیست که عشق برایمان دیده بود
سوگند به تنهایی
در تمام عکسهای یک نفره
جای کسی خالیست
ما یا تنها میمانیم
یا تنها میگذاریم
و عشق
حبابیست بر سطح آب
که بهای لمسکردنش
فرو ریختنِ اشکهایمان بود
به دوربینها لبخند بزن
تا اینبار عکاسها بگویند
چه کسی تنها گذاشته
آنی را
که پشت آستیناش پنهان شده بود.
◾️محمد افندیده - راویان مویههای زاگرس
بانو ایلعاذر
باز کار خود را کردم
هر ده سال یکبار
دست بهکار میشوم _
نوعی معجزهی متحرک
پوستم به روشنی آباژور نازیها
پای راستم
وزنه روی کاغذ،
صورتم
کتان بیشکل و مرغوب یهودیان.
آی دشمنِ من،
دستمال از چهرهام بردار.
آیا ترسناکم؟
بینی، چالهی چشمها، ردیف کامل دندانها؟
ترشای نفس
یکروزه از بین میرود.
بهزودی، بهزودی
گوشتی که دخمهی گور خورده است
به تنم باز میگردد
و من زنی خندان خواهم شد.
سیسال بیشتر ندارم
و مثل گربه نُه تا جان دارم _
این بارِ سوم است که جان میدهم.
چه چرند است
هر دهه را نابود کردن،
هزاران هزار تار و پود.
جماعت آجیلخور
هجوم میآورد
تا برهنهشدن دست و پایم را تماشا کنند _
استریپ تیزِ بزرگ.
آقایان، خانمها
این دستهای من است
این هم زانوانم.
شاید پوست و استخوان باشم
اما باز همان زنم که بودم.
بارِ اول که اتفاق افتاد دهساله بودم.
یک حادثه بود.
بارِ دوم خواستم تا آخر خط بروم
و دیگر هرگز باز نگردم.
مثل صدفی دریایی
در پوستهام تاب میخوردم.
آنها ناچار مرا صدا زدند
و کرمها را مثل مرواریدهای نوچ از تنم کندند.
مُردن هم هنر است،
مثل هر کار دیگر.
و من در کارِ مُردنْ محشرم.
چنان میمیرم که احساسی جهنمی دارد
چنانکه احساسی واقعی دارد.
شاید بشود گفت رسالتی دارم.
جان سپردن در یک سلول کاری ندارد.
جان سپردن و بر جا ماندن کاری ندارد.
آنچه هوش از سرم میبرد
این است که روز روشن به طرزی نمایشی
بازگردم به همانجا، همان چهره
همان فریاد سرخوشِ وحشیانه:
”معجزه!“
دیدنِ زخمهایم
بهایی دارد،
شنیدن ضربان قلبم
بهایی دارد _
چهجور هم میطپد.
بله، بهایی دارد، بهایی هنگفت
یک کلام، یک تماس دست
ذرهای خون،
تکهای از مو یا پیراهنم.
خب، خب جناب دکتر،
خب، خب جناب دشمن،
منم سرودهی تو،
منم گنجینهی تو،
کودک طلای ناب
که در جیغ خود آب میشود.
میچرخم و میسوزم.
گمان مبر دغدغهی بزرگت را دست کم میگیرم.
خاکستر، خاکستر،
آن را با سیخ هم میزنی و میکاوی _
گوشت، استخوان، آنجا هیچ نیست _
یک قالب صابون،
یک حلقه عروسی،
یک دندان طلا.
جناب اهورا، جناب اهریمن
هشدار
هشدار!
من از دلِ خاکستر
با گیسوی سرخ برمیخیزم
و مردان را مثل هوا میخورم.
۲۹-۲۳ اکتبر ۱۹۶۲
◾️سیلویا پلات
Lady Lazarus
I have done it again.
One year in every ten
I manage it—
A sort of walking miracle, my skin
Bright as a Nazi lampshade,
My right foot
A paperweight,
My face a featureless, fine
Jew linen.
Peel off the napkin
O my enemy.
Do I terrify?—
The nose, the eye pits, the full set of teeth?
The sour breath
Will vanish in a day.
Soon, soon the flesh
The grave cave ate will be
At home on me
And I a smiling woman.
I am only thirty.
And like the cat I have nine times to die.
This is Number Three.
What a trash
To annihilate each decade.
What a million filaments.
The peanut-crunching crowd
Shoves in to see
Them unwrap me hand and foot—
The big strip tease.
Gentlemen, ladies
These are my hands
My knees.
I may be skin and bone,
Nevertheless, I am the same, identical woman.
The first time it happened I was ten.
It was an accident.
The second time I meant
To last it out and not come back at all.
I rocked shut
As a seashell.
They had to call and call
And pick the worms off me like sticky pearls.
Dying
Is an art, like everything else.
I do it exceptionally well.
I do it so it feels like hell.
I do it so it feels real.
I guess you could say I’ve a call.
It’s easy enough to do it in a cell.
It’s easy enough to do it and stay put.
It’s the theatrical
Comeback in broad day
To the same place, the same face, the same brute
Amused shout:
‘A miracle!’
That knocks me out.
There is a charge
For the eyeing of my scars, there is a charge
For the hearing of my heart—
It really goes.
And there is a charge, a very large charge
For a word or a touch
Or a bit of blood
Or a piece of my hair or my clothes.
So, so, Herr Doktor.
So, Herr Enemy.
I am your opus,
I am your valuable,
The pure gold baby
That melts to a shriek.
I turn and burn.
Do not think I underestimate your great concern.
Ash, ash—
You poke and stir.
Flesh, bone, there is nothing there—
A cake of soap,
A wedding ring,
A gold filling.
Herr God, Herr Lucifer
Beware
Beware.
Out of the ash
I rise with my red hair
And I eat men like air.
◾️Sylvia Plath
آیا این تویی که آنسوی حیاط
میان درختهای زیتون ایستاده است؟
آیا این تویی
در آفتاب با یک دست به من اشاره میکند نزدیکتر بیا
و دست دیگرش سایهبانِ چشم از روشنای شدیدی که همهچیزی غیر از تو را در اطراف تو به سپیدیِ مُرده بدل میکند؟
آیا این تویی که برگها چون حباب در اطرافش میپراکنند؟
در شبی نجواگر از روایح نعناع معطر
در شبی تابناک از سرزمینهای وحشی و دورِ ستارگان
آیا این تویی؟
آیا این تویی که از دستخط موجها
برمیخیزد
و امتداد اندامت بر دستم سایهای ناگهانی میاندازد
طوری که حس میکنم
چهقدر همهچیز سرد است
وقتی که صفحه از سایهات تهیست.
تو تکیه میدهی و میبوسی مرا
طوری که باید بدانم یکی بوسه
آغاز همهی آن چیزی است
که تابهحال تنها خیالش را داشتهایم.
آیا این تویی
یا بادِ کشدارِ دلسوز
در گوشم است که نجوا میکند:
افسوس
افسوس؟
◾️مارک استرند
Is it you standing among the olive trees
Beyond the courtyard? You in the sunlight
Waving me closer with one hand while the other
Shields your eyes from the brightness that turns
All that is not you dead white? Is it you
Around whom the leaves scatter like foam?
You in the murmuring night that is scented
With mint and lit by the distant wilderness
Of stars? Is it you? Is it really you
Rising from the scripts of waves, the length
Of your body casting a sudden shadow over my hand
So that I feel how cold it is as it moves
Over the page? You leaning down and putting
Your mouth against mine so I should know
That a kiss is only the beginning
Of what until now we could only imagine?
Is it you or the long compassionate wind
That whispers in my ear: alas, alas?
◾️Mark Strand
با آنکه شب شهر را دیرگاهیست
با ابرها و نفسدودهایش
تاریک و سرد و مهآلود کردهست،
و سایهها را ربودهست و نابود کردهست،
من با فسونی که جادوگرِ ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایهام را.
با سایهی خود در اطراف شهر مهآلود گشتم
اینجا و آنجا گذشتم.
هر جا که من گفتم، آمد،
در کوچه پسکوچههای قدیمی
میخانههای شلوغ و پر انبوهِ غوغا،
از ترک، ترسا، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی.
میخانههای غمآلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیشخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم، آمد،
این گوشه آن گوشهی شب
هر جا که من رفتم، آمد.
او دید، من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان میچمیدند
و پچپچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو بادِ دامان ایشان
میشد نهیبی که بیشک
انگار گردنده چرخِ زمان را
–این پیر پر حسرت بیامان را–
از کار و گردش میانداخت، مغلوب میکرد.
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومید و مرعوب میکرد.
در چار چار زمستان
من دیدم او نیز میدید
آن ژندهپوشِ جوان را که ناگاه
صرعِ دروغینش از پا درانداخت
یکچند نقش زمین بود
آنگاه
غلتِ دروغینش افکند در جوی،
جویی که لای و لجنهای آن راستین بود
و آنگاه دیدیم –با شرم و وحشت–
خون، راستی خون گلگون،
خونی که از گوشهی ابروی مرد
لای و لجن را
به جای خدا و خداوند
آلودهی وحشت و شرم میکرد.
در جوی چون کفچه مارِ مهیبی
نفت غلیظ و سیاهی روان بود
میبرد و میبرد و میبرد
آن پارههای جگر، تکههای دلم را
وز چشم من دور میکرد و میخورد
مانند زنجیرهی کاروانهای کشتی
کاندر شفقها، فلقها
–در آبهای جنوبی–
از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند
دریا خوردشان و مستور گردند.
و نیز دیدیم با هم، چگونه
جن از تن مرد آهسته بیرون میآمد.
و آن رهروان را که یک لحظه میایستادند
یا با نگاهی بر او میگذشتند
یا سکهای بر زمین مینهادند.
دیدیم و با هم شنیدیم
آن مردکی را که میگفت و میرفت: «این بازی اوست.»
و آن دیگری را که میرفت و میگفت: «این کارِ هر روزی اوست.»
او دید، من نیز دیدم
دملابههای سگی را –سگی زرد–
که جلد میرفت، میایستاد و دوان بود
دنبال مردی که با یک بغل نان خوشبوی و تازه
چالاک و چابک روان بود
و گاه یک لقمه میکند و میخورد
و لقمهای پیش آن سگ میافکند.
ناگه دهانِ دری باز چون لقمه او را فرو برد.
ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد
و آمد به جایش یکی بوی دشمن.
و آنگاه دیدیم از آن سگ
خشم و خروش و هجومی که گفتی
بر تیرهشب چیره شد بامداد طلایی.
اما نه، سگ خشمگین مانده پایین
و بر درختست آن گربهی تیره گل باقلایی.
شب خسته بود از درنگِ سیاهش
من سایهام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظهی عالیِ خوب و خالی سپردم.
با هم شنیدیم و دیدیم
میخوارهها و سیهمستها را
و جامهایی که میخورد بر هم
و شیشههایی که پر بود و میماند خالی
و چشمها را و حیرانی دستها را.
دیدیم و با هم شنیدیم
آن مستِ شوریدهسر را که آواز میخواند
و آن را که چون کودکان گریه میکرد.
یا آنکه یک بیت مشهور و بد را
میخواند و هی باز میخواند
و آن یک که چون هقهقِ گریه قهقاه میزد،
میگفت: «ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریدهست
آخر مگر نه، مگر نه
در کوچهی عاشقان گشتهام من؟»
و آنگاه خاموش میماند یا آه میزد.
با جرعه و جامهای پیاپی
من سایهام را چو خود مست کردم
همراه آن لحظههای گریزان
از کوچه پسکوچهها بازگشتم
با سایهی خسته و مستم، افتان و خیزان.
مستیم، مستیم، مستیم
مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز، شب دیرگاهست، برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیهگاهم
چشمم، چراغم، پناهم.
من بیتو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم.
با من بمان ای تو خوب، ای یگانه
برخیز، برخیز، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بیتو گم میکنم راهِ خانه.
با من سخن سر کن ای ساکتِ پُر فسانه
آیینهی بیکرانه.
میترسم ای سایه، میترسم ای دوست،
میپرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشمِ کدامین سگِ صرعیِ مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کردهست؟
ای کاش میشد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کردهست؟
هشدار ای سایه! ره تیرهتر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تکیه کن، ای من، ای دوست، اما
هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
و آنسو هیولای هولست
وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما
ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد
ای کاش میشد بدانیم
ناگه کدامین ستاره فرو مرد؟
◾️مهدی اخوان ثالث
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند.
و چه چیز آیا،
چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسی
که سنگینیِ مرا متحمل نمیشود
میخکوبم میکند؟
آیا این همان جهنمِ خداوند است
که در آن جز چشیدنِ دردِ آتشهای گُلانداختهی کیفرهای بیدلیل راهی نیست؟
و کجاست؟
به من بگویید که کجاست
خداوندگارِ دریای گودِ خواهشهای پُرتپشِ هر رگِ من،
که نامش را جاودانه
با خنجرهای هر نفسِ درد بر هر گوشهی جگرِ چلیدهی خود نقش کردهام؟
و سکوتی به پاسخِ من، سکوتی به پاسخِ من!
سکوتی به سنگینیِ لاشهی مردی که امیدی با خود ندارد!
□
میانِ دو پارهی روحِ من هواها و شهرهاست
انسانهاست با تلاشها و خواهشهاشان
دهکدههاست با جویبارها
و رودخانههاست با پلهاشان، ماهیها و قایقهاشان.
میانِ دو پارهی روحِ من طبیعت و دنیاست ــ
دنیا
من نمیخواهم ببینمش!
تا نمیدانستم
که پارهی دیگرِ این روح کجاست،
رؤیایی خالی بودم:
ـ رؤیایی خالی، بیسر و ته، بیشکل و بینگاه...
و اکنون که میانِ این دو افقِ بازیافته سنگفرشِ ظلم خفته است
میبینم که دیگر نیستم،
دیگر هیچ نیستم حتا سایهیی که از پسِ جانداری بر خاک جنبد.
□
شبِ پرستارهی چشمی در آسمانِ خاطرهام طلوع کرده است:
دور شو آفتابِ تاریکِ روز!
دیگر نمیخواهم تو را ببینم،
دیگر نمیخواهم،
نمیخواهم هیچکس را بشناسم!
میانِ همه این انسانها که من دوست داشتهام
میانِ همه آن خدایان که تحقیر کردهام
کدامیک آیا از من انتقام باز میستاند؟
و این اسبِ سیاهِ وحشی
که در افقِ توفانیِ چشمانِ تو چنگ مینوازد با من چه میخواهد بگوید؟
□
در افقِ شکستهی خونینِ این طرف،
انسانِ من ایستاده است و نیمهروحِ جدا شدهاش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد میکشد:
«ــ نجاتم بده ای خونِ سبزِ چسبندهی من، نجاتم بده!»
و در افقِ مهتابیِ ستارهبارانِ آن طرف
زنِ رؤیاییِ من. ــ
و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعلههای بنفشِ دردی که دود میکند میسوزد:
«ــ مرا به پیشِ خودت ببر!
سردارِ رویاییِ خوابهای سپیدِ من، مرا به پیشِ خودت ببر!»
و میانِ این هر دو افق
من ایستادهام.
و عشقم قفسیست از پرنده خالی،
افسرده و ملول،
در مسیرِ توفانِ تلاشم،
که بر درختِ خشکِ بُهتِ من آویخته مانده است
و با تکانِ سرسامیِ خاطرهخیزش،
سردابِ مرموزِ قلبم را از زوزههای مبهمِ دردی کشنده میآکند.
□
اما نیمشبی من خواهم رفت؛
از دنیایی که مالِ من نیست،
از زمینی که به بیهوده مرا بدان بستهاند.
و تو آنگاه خواهی دانست،
خونِ سبزِ من!
ــ خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالیست.
و تو آنگاه خواهی دانست،
پرندهی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من!
ــ خواهی دانست که تنها ماندهای با روحِ خودت
و بیکسیات را دردناکتر خواهی چشید زیرِ دندانِ غمات:
غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
دیگر آن زمان گذشته است که من از دردِ جانگزایی که هستم به صورتی دیگر درآیم
و دردِ مقطعِ روحی که شقاوتهای نادانیاش ازهمدریده است، بهبود یابد.
دیگر آن زمان گذشته است
و من
جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست مسخ گشتهام.
□
انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم
و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.
اما میانِ این هر دو، لنگرِ پُررفتوآمدِ دردی بیش نبودم:
دردِ مقطعِ روحی
که شقاوتهای نادانیاش ازهمدریده است...
تنها
هنگامی که خاطرهات را میبوسم در مییابم دیریست که مردهام
چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطرهی تو سردتر مییابم. ــ
از پیشانیِ خاطرهی تو
ای یار!
ای شاخهی جدا ماندهی من!
۱۳۳۰
◾️احمد شاملو
غزل بزرگ
همه بتهایم را میشکنم
تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدنِ ساز و سرودِ من.
همه بتهایم را میشکنم
ـ ای میهمانِ یک شبِ اثیریِ زودگذر! ـ
تا راهِ بیپایانِ غزلم،
از سنگفرشِ بتهایی که
در معبدِ ستایشِشان چو عودی در آتش سوختهام،
تو را به نهانگاهِ دردِ من آویزد.
□
گرچه انسانی را در خود کشتهام
گرچه انسانی را در خود زادهام
گرچه در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختهام،
اما میانِ این هر دو ــ شاخهی جداماندهی من! ــ
میانِ این هر دو
من
لنگرِ پُررفتوآمدِ دردِ تلاشِ بیتوقفِ خویشام.
□
این طرف،
در افقِ خونینِ شکسته،
انسانِ من ایستاده است.
او را میبینم، او را میشناسم:
روحِ نیمهاش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد میکشد:
«ــ مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگِ نقره!
مرا نجات بده!»
و آن طرف
در افقِ مهتابیِ ستارهبارانِ رودررو،
زنِ مهتابیِ من...
و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعلههایِ بنفشِ درد طلوع میکند:
«ــ مرا به پیشِ خودت ببر!
سردارِ بزرگِ رؤیاهایِ سپیدِ من!
مرا به پیشِ خودت ببر!»
و میانِ این هر دو افق
من ایستادهام
و دردِ سنگینِ این هر دو افق
بر سینهی من میفشارد
□
من از آن روز که نگاهم دوید
و پردههای آبی و زنگاری را شکافت
و من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدم
که بر صلیبِ روحِ نیمهاش به چارمیخ آویخته است
در افقِ شکستهی خونیناش،
دانستم که در افقِ ناپیدای رودرروی انسانِ من
ــ میانِ مهتاب و ستارهها ــ
چشمهای درشت و دردناکِ روحی
که به دنبالِ نیمهی دیگرِ خود میگردد
شعله میزند.
و اکنون آن زمان دررسیده است
که من به صورتِ دردی جانگزای درآیم؛
دردِ مقطعِ روحی که شقاوتهای نادانی،
آن را ازهمدریده است.
و من اکنون
یکپارچه دردم...
□
در آفتابِ گرمِ یک بعدازظهرِ تابستان
در دنیای بزرگِ دردم زاده شدم.
دو چشمِ بزرگِ خورشیدی در چشمهای من شکفت
و دو سکوتِ پُرطنین در گوشوارههای من درخشید:
«ــ نجاتم بده ای کلیدِ بزرگِ نقرهی زندانِ تاریکِ من،
مرا نجات بده!»
«ــ مرا به پیشِ خودت ببر،
سردارِ رؤیاییِ خوابهای سپیدِ من،
مرا به پیشِ خودت ببر!»
□
زنِ افقِ ستارهبارانِ مهتابی به زانو درآمد.
کمرِ پُردردش بر دستهای من لغزید.
موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میانِ پستانهایش جاری شد.
سایهی لبِ زیرینش بر چانهاش دوید
و سرش به دامنِ انسانِ من غلتید
تا دو نیمهی روحِشان جذبِ هم گردد.
حبابِ سیاهِ دنیای چشمش در اشک غلتید.
روحها درد کشیدند و ابرهای ظلم برق زد.
سرش به دامنِ انسانِ من بود،
اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:
کمرش چون مار سُرید،
لغزید و گریخت،
در افقِ ستارهبارانِ مهتابی طلوع کرد و باز نالید:
«ــ سردارِ رؤیاهای نقرهیی، مرا به کنارِ خودت ببر!»
و نالهاش میانِ دو افق سرگردان شد:
«ــ مرا به کنارِ خودت ببر!»
و بر شقیقههای دردناکِ من نشست.
□
میانِ دو افق،
بر سنگفرشِ ملعنت،
راهِ بزرگِ من پاهای مرا میجوید.
و ساکت شوید،
ساکت شوید تا سمْضربههای اسبِ سیاه و لُختِ یأسم را بنوشم،
با یالهای آتشِ تشویشاش.
به کنار! به کنار!
تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم بر پردههای افقِ ستارهبارانِ رودررو:
تصویرهای دور و نزدیک،
شباهت و بیگانگی،
دوست داشتن و راست گفتن ــ
و نه کینه ورزیدن
و نه فریب دادن...
□
میانِ آرزوهایم خفتهام.
آفتابِ سبز،
تبِ شنها و شورهزارها را در گاهوارهی عظیمِ کوههای یخ میجنباند
و خونِ کبودِ مردگان در غریوِ سکوتِشان از ساقهی بابونههای بیابانی بالا میکشد؛
و خستگیِ وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه میکند:
خستگیِ وصل، که بهسانِ لحظهی تسلیم، سفید است و شرمانگیز.
□
در آفتابِ گرمِ بعدازظهرِ یک تابستان،
مرا در گهوارهی پُردردِ یأسم جنباندند.
و رطوبتِ چشماندازِ دعاهای هرگز مستجاب نشدهام را
چون حلقهی اشکی به هزاران هزار چشمانِ بینگاهِ آرزوهایم بستند.
□
راهِ میانِ دو افق
طولانی و بزرگ
سنگلاخ و وحشتانگیز است.
ای راهِ بزرگِ وحشی
که چخماقِ سنگفرشات مدام چون لحظههای میانِ دیروز و فردا
در نبضِ اکنونِ من
با جرقههای ستارهییات دندان میکروجد!
ــ آیا این ابرِ خفقانی که پایانِ تو را بعلیده
دودِ همان «عبیرِ توهین شده» نیست
که در مشامِ یک «نافهمی» بوی مُردار داده است؟
اما رؤیتِ این جامههای کثیف بر اندامِ انسانهای پاک، چه دردانگیز است!
↓ ادامهی شعر
تو کوچه دارن منو میزنن
تو کوچه دارن منو میکشن
تو بیا نذار منو بزنن
تو بیا نذار منو بکشن
میلهها میخوان آسمونو خطخطی کنن
تو بیا نذاز
واسه یه دونه ستاره
اینا
چشم خورشیدو میخوان درآرن
اگه یه روزی دستم برسه
سنگو میزنم شیشه میشکونم
اگه یه روزی دستم برسه
با سنگ میزنم توی چشمشون
یه کاری کردم اونجاشون سوخته
حالا هر کاری میخوان، بکنن
پدرسوختهها خیال میکنن من نمیفهمم
—آقا اجازهس ما بریم بیرون؟
—آقا اجازهس بریم دس به آب؟
—آقا اجازهس انگشتمونو
تو دماغمون
فرو بکنیم؟
—اجازه میدین آواز بخونیم؟
—اجازه میدین نفس بکشیم؟
—اجازه میدین ریشه از زمین شیره بمیکه؟
—اجازه میدین آبا از کوها سرازیر بشن؟
—اجازه میدین گلا وا بشن؟
—اجازه میدین برگا سبز بشن؟
—اجازه میدین مرغا رو هوا گشتی بزنن؟
همهش اجازه
همهش اجازه
بعد ازین دیگه خودم میدونم
◽️
—چیزی نگو
—چشم
—حرفی نزن
—چشم
—چشم هم نگو
—چشم!
من دیگه دارم منفجر میشم
◽️
بچهها اگه شیطونی کنن
معلومه دیگه کتک میخورن
اما من میخوام
بچهها همهش شیطونی کنن
بزنن سروکله بشکونن
برن پای خط
به مسافرا
حواله بدن
سنگو ول کنن وسط شیشه
کتک بخورن
گریه بکنن
◽️
توی آدما
تو فقط خوبی
تو فقط نصیحت نمیکنی
من دیگه دارم منفجر میشم
سرمو بگیر توی دومنت
بذار یه کمی گریه بکنم
بذار یه کمی دلم وا بشه
◾️عمران صلاحی
گفتم: امان از این رئال همینا که قبل اومدن نوشابهی انرژیزا میخورن! از کجا بدونن که ما بعد یه نصفهروز جون کندن انرژیزدا برمیگردیم؟ تشنه... گرسنه... که اینجوری به توپ نبندن مارو؟ رئال مهلت نفسکشیدن نمیده! بیدین... گفتم: ما که باختیم و گذشت سوراخ…
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago