?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago
این روزها ، از عنوان «شهید جمهور» برای ابراهیم رئیسی استفاده میشود، غافل از اینکه این عنوان بسیار قدیمیست، هرچند به کار برده نمیشد.
«جمهور» در ایران از وقتی شهید شد که «اسلامی» را به آن چسباندند، از همان روزهای پایانی سال ۱۳۵۷، که اعدامها و تصویهحسابهای خونین شروع شد.
اما داریوش ایستاد و خواند. همچون ترانهای که پیشتر خوانده بود، همسفر عشق شد و مرد سفر، هم منتظر حادثه و هم فِکر خطر. ستایش من از داریوش، ایستادگیاش است. اینکه ماند و خواند. تقریبا هرگز هم از معیارهای خودش عقب ننشست. مثلا نخواست تا برای داشتن مشتریهای بیشتر، آهنگ شاد بخواند.
داریوش قابل ستایش است، برای انتخاب همه ترانههایی که داشته و خوانده، برای همکاری با بهترین ترانهسرایان و آهنگسازان، برای نوع خواندنش، برای صدایش، برای حساسیتهای انسانی و اجتماعیاش، اما برای من ایستادگیاش، پشتکارش، استعدادش، هوشاش و تداوم کارش، از همه چیز مهمتر است. او قابل ستایش است، چون در جنگی نابرابر با جهان پیروز شد و چراغ ما خواهد بود تا برای شکست خوردن، بهانهای نداشته باشیم.
در ستایش داریوش
سجاد زند
در انگلیسی ضربالامثلی است با این مفهوم که وقتی میتوانی در مورد کسی حرف بزنی که قبلا با کفش او راه رفته باشی. در فارسی هم عبارت دستی از دور بر آتش داشتن را داریم. زمانی میتوانیم درباره آتش حرف بزنیم که نزدیکش باشیم. آنهایی که از دور دستی بر آتش دارند، گرمی آن را حس نمیکنند و چه بسا سوزانندگیاش را.
با این مقدمه میخواهم برگردم با سال ۱۳۵۸. یک سال از انقلابی که بعدها لقب اسلامی به خود گرفت میگذرد، انقلابی که افراد بسیاری را مجبور به ترک کشورشان کرده است. برخی از این افراد، در حکومت پیشین منصبی داشتند، اگر میماندند با اعدام و زندان روبرو بودند و خشم کور انقلابی، برایشان حساب و کتابی نداشت و کسانی بودند که حتی در حکومت قبلی به دلیل مخالفت با آن به زندان افتاده بودند، اما منتقد حکومت قرون وسطایی اسلامی هم بودند. داریوش، در دسته دوم بود.
داریوش پیش از انقلاب ایران را ترک کرده بود، شاید به دلیل شامه تیزی که داشت و شاید به دلیل آنچه در گفتوگوهایش گفته است، برای درمان بیماریاش. در ویکیپدیا نوشتهاند که او برای درمان آسیبهای ناشی از پاشیدن اسید روی صورتش، به لندن رفته بود، اما چنانچه حافظهام میگوید از او شنیدهام که برای درمان ریهاش به انگلستان رفته بود. و راستش مهم نیست، کدام روایت مهم است.
خوانندهای که در انتهای دهه ۱۳۴۰ کارش را آغاز کرد و فقط ۷-۸ سال توانست در کشورش بخواند، در لندن بود که تصمیم گرفت دل به دریا بزند و به ایران برنگردد. او گفته است: ««پس از انقلاب ۱۳۵۷ و به دنبال کشتار، خونریزی و خفقان حاکم بر سرزمینم، مجبور به ترک وطن شدم. از آن زمان تا حال، در سفری بیانتها، میکوشم در کنار هموطنانم سرود ایرانی آزاد را همصدا شوم.»
گرچه در همان فاصله کوتاه آغاز خواندن و مهاجرت اجباری، داریوش روزهای خوبی را تجربه کرد، اما درد هم کم نبود. روزنامههای آن روزگار، از دستگیریاش بر بساط تریاک نوشتند، اما همه میدانیم که خواندن ترانههایی همچون «جنگل» دلیل بود، ترانهای که برای حمله تاریخی چریکهای فدایی در سال ۱۳۴۹ به پاسگاهی در سیاهکل خوانده شده بود، همان حادثهای که فرهاد هم «جمعه» را برایش خواند.
درد غربت، اما بسیار بزرگتر بود. داریوش در لندن، کسی که در اوج شهرت بود، نوارها و صفحههایش را به قول سعدی مثل «برگ زر» میبردند، به جز صدایش، چیزی نداشت. داریوش به زبانی میخواند که تعداد افرادی که به آن صحبت میکردند حتی نمیتوانستند یک سالن کوچک را پر کنند.
میخواهم به آتش نزدیکتر شوم. یک خواننده جوان، در سالهای ابتدایی دهه سی زندگیاش، خوانندهای که ترانههایش در پشت کامیونها و در دفتر عاشقانه دختران نوجوان نوشته میشد، خوانندهای که یکی از عاشقان دلخسته را وادار به پاشیدن اسید روی صورتش کرده بود، حالا تنها و غریب در کشوری بود که در آنجا فرقی با بقیه نداشت.
وقتی یک مهندس، دکتر یا هرکس دیگری که توانایی فنی خاصی دارد به کشوری دیگر مهاجرت میکند، میتواند از دانش و تجربهاش استفادهای کند و شغلی داشته باشد. اما داریوش چه داشت به جز یک صدای خسته؟
برای که میخواند؟ چه کسی برای خواندن یک ترانه جدید برایش سرمایهگذاری میکرد؟ چه کسی نوارهایش را میخرید؟ کجا میتوانست کنسرت بگذارد؟ چه کسانی مخاطبان کنسرت او بودند؟
فراموش نکنیم که در آن سالها این همه ایرانی در سراسر دنیا پرکنده نبودند. آن دسته اولی که پیش از این گفتم، یعنی نزدیکان به حکومت پهلوی، قطعا دلخوشی از داریوش نداشتند و دسته دوم هم آهی در بساط نداشتند که پای بلیت کنسرت بدهند. اصلا سر و ته این افراد را که جمع میزدی، مگر چند نفر بودند؟
به اینها اضافه کنید دوری از دوستان و عزیزان را، درد غربت را، غم نان را. موبایل هم نیست که خبری از حال هم باشد. کسانی که از ایران تماس میگیرند، آنقدر روی صفر انگشت میچرخانند که دستانشان زخم میشود. کسی صدایت را شنود میکند. تلفن قطع میشود. گاهی مجبوری ساعت شماره بگیری و صدای بوق مشغول بشنوی و گاهی باید ساعتها در مخابرات بنشینی. آنجا هم همه میدانند درباره چه حرف میزنی.
به اینها اضافه کنید دشواری ضبط یک ترانه را. هزینهها. دوری یک گروه موسیقی را. مثلا گیتاریست گروه یک شهر است و نوازنده ویولن شهری دیگر. نوازنده درام، که هم شاید وضعی درام داشته باشد و صبحها شیر و روزنامه جلوی در خانهها میگذارد.
وقتی روزهای اول مهاجرت خودم را یادم میآید، روزهایی که طعم غذاهای جدید برایم عجیب بود و چیزی برای خوردن نداشتم، وقتی برای من که در دوران اینترنت، رسانههای اجتماعی و این همه مهاجر دیگر، کشورم را ترک کرده بودم و آن را با روزهای به قول معروف تاریکی، روزهای بیاینترنت مقایسه میکنم، عمق فاجعه برایم روشنتر میشود.
عکسی از کنسرت داریوش در شهر مونترال، کانادا به تاریخ ۲۶ می ۲۰۲۴.
لطفا اگر از این عکس در جایی استفاده کردید، اسم عکاس را درج کنید.
نوشتهام درباره داریوش را در پست بعدی بخوانید.
AbrakMTL
گزارش یک حنجال
*✍️محمد نوری فر/ روزنامهنگار ورزشی*
یست سال قبل، هفته اول پاییز ۱۳۸۳، وقتی که عضو تحریریه روزنامه شرق بودم، یک دوست فوتبالیست مطرح داشتیم که برایمان تعریف کرد یکی از داوران مشهور با او در یک سفرهخانه در فرحزاد تهران جلسه گذاشته و با ارائه یک پیشنهاد مالی خوب خواسته است که فصل بعد به یک تیم جنوبی برود. آن زمان تیم مورد نظر اوضاع مالی خوبی داشت.
وسوسه روزنامهنگاری باعث شد که بدون نام بردن از افراد، گزارشی درباره این تخلف بزرگ و فعالیت یک داور مشهور در امور نقل و انتقالاتی بنویسیم. گزارش را امیر عربی، رفیق سینماگر و فیلمنامهنویس امروز و روزنامهنگار آن سالها نوشت.
بعد از انتشار این گزارش، یک جنجال بزرگ در فوتبال ایران رخ داد. داوران به نشانه اعتراض نسبت به مطلب روزنامه شرق تهدید به اعتصاب کردند. آنها در بیانیهای اعلام کردند که اگر با این روزنامه برخورد نشود، دیگر قضاوت نخواهند کرد. واکنش رضا غیاثی، رییس وقت کمیته داوران هم این بود: «من از نام اين داور اطلاعی ندارم. بنابراين توانايی انتخاب داور براي هفته پنجم را ندارم.»
برای حل این بحران مجبور شدیم که با اعضای سرویس ورزشی تحریریه پیش محمد دادکان، رییس وقت فدراسیون فوتبال برویم.
داخل دفتر محمد دادکان که شدیم، تا نشستیم به امیر عربی گفت: «عربی مدرک داری برای این نوشتههات؟» امیر هم زیاد محکم جواب نداد. چون دوست فوتبالیست ما به خاطر آینده فوتبالش نمیخواست نامش رسانهای شود یا در دادگاهی شهادت دهد. عربی یک بله معمولی گفت و دادکان ادامه داد: «خب، خیالم راحت شد. چون امروز صبح علیه روزنامه شرق شکایت کردیم، میخواستم خیالم راحت شود که مدرک دارید و میتوانید در دادگاه از خودتان دفاع کنید.»
دادکان بعد از این صحبت نزدیک به سه ساعت درباره دعواهایش با دشمنان مطبوعاتیاش حرف زد . حدود ظهر منشی خبر داد که از سفارت آنگولا ، مهمان دارند. دادکان رو به ما کرد و گفت: «خب پس ، در روزنامهتان بنویسید، این اطلاعاتی که نوشتید شیطنت واسطهها بوده و ماجرا را تمام کنید تا خود من پیگیر شوم.»
چند ماه بعد این داور از فوتبال کنار گذاشته شد اما با تغییرات فدراسیون فوتبال دوباره برگشت، ارتقا یافت و حالا جزو سلبریتیهای کارشناسی داوری محسوب میشود.
ما بیست سال قبل این گزارش را منتشر کردیم، آن روزها سرزنش شدیم که چرا فوتبال را به جنجال کشیدیم اما گذر زمان نشان داد که او تنها داور آلوده نبوده و نخواهد بود.
دیروز نخستین روز کار این هفتهام بود. دوشنبه تعطیل بودم. همان دوشنبهای که از سفر یک روزهمان بر میگشتیم. رفته بودیم یک جایی به اسم مرکویلMerrickville. که یکی دو سال پیش به عنوان زیباترین دهکده کانادا انتخاب شده بود. چیز خاصی در آن ندیدم، زیبا بود، اما آنچنان نبود که بشود آنرا زیباترین دهکده کانادا دانست.
اما روز قبلش، یعنی روز اول سفر کوتاهمان به جایی رفتیم به اسم آپرکانادا Upper canada Village . یک دهکده قرن نوزدهی را بازسازی کرده بودند. مردان و زنان با همان لباسها، روی کالسکه، با سازهای قرن نوزدهم. یکی از آرزوهای من سفر در زمان است، اینکه برگردم و دستکم یک ماه در یک مکان قدیمی، زندگی کنم. بدون اینترنت، رسانههای اجتماعی، با مردمی که برای شنیدن وقت داشتند و با دقت حرفت را گوش میدادند. برای افرادی که روزها کار میکردند و شبها با هم شام میخوردند. برای خانوادههای پرجمعیتی که همدیگر را داشتند و عاشق هم بودند. زندگی واقعی همان روزها بود، نه الان که سرعت زندگی، فرصت چشیدنش را نمیدهد.
تصور کن بعد از دیدن این فضای قرن نوزدهمی، وقتی به اتاق هتلت میرسی و تلویزیون را روشن میکنی و فقط قصد داری که ببینی کار میکند یا نه، و اگر کار میکند چه شبکههایی را میگیرد، یک دفعه میشنوی که یک شبکه آمریکایی، از تصادف بالگرد ابراهیم رئیسی میگوید که تو همان موقع حدس میزنی که کسی از این تصادف جان سالم به در نمیبرد.
عجیب نیست؟ یعنی جمهوری نکبت اسلامی حتی اجازه نمیدهد از یک روز تعطیلت، از یک روز که کلی منتظرش بودی و برای سفر، هتل و بلیتهایش پول دادهای، لذت ببری. اجازه نمیدهند مال خودت باشی. کابوس همیشه هست. رهایت نمیکند.
به گفته سدریک لیتون، تحلیلگر نظامی،
ابراهیم رئیسی، احتمالاً با بالگرد بل ۲۱۲ سفر می کرد که در اواخر دهه ۱۹۶۰ شروع به کار کرده است.
این بالگرد در دوران شاه یعنی در سال ۱۳۵۵ وارد ایران شد.
احتمالا کهنگی این بالگرد، تحریمها و فراهم نبودن قطعات یدکی، در این سقوط نقش جدی داشته است.
ویدیوی دیگری که در شبکههای اجتماعی منتشر شده و گفته میشود یکی از اعضای رسانهای سپاه آن را منتشر کرده، احتمال مرگ رئیسی و دیگر سرنشینان را قطعی میکند،
سیانان نوشته است که هیچ کدام از سرنشینان بالگرد سقوط کرده حامل ابراهیم رئیسی زنده نمانده است.
?? ??? ?? ????? ?
We comply with Telegram's guidelines:
- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community
Join us for market updates, airdrops, and crypto education!
Last updated 1 year, 9 months ago
[ We are not the first, we try to be the best ]
Last updated 1 year, 11 months ago
FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM
ads : @IR_proxi_sale
Last updated 1 year, 7 months ago