ره رو در جهان نوشتن/لیلا علی‌قلی‌زاده

Description
نویسنده و معلم نقاشی/ جستجوگر در دنیای کتاب‌ها
We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 4 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 6 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 2 months, 3 weeks ago

2 months, 1 week ago

سهراب

سهراب تنها فرزند خان شیرکوه، به سن و سال ازدواج رسیده بود. همه‌ی روستا منتظر بودند که ببینند دست روی کدام دختر می‌گذارد و عروس خان کیست. 
با این‌حال او در خیال ازدواج نبود. از جنگلیان شنیده بود در اعماق جنگل فرشته‌ای از آسمان نوایی حزن‌انگیز و ملکوتی می‌خواند. نوایی که با صدای آب و هوهوی باد همراه می‌شود و فضای جنگل را پر می‌کند از موسیقی عشقی جگردوز.
سهراب جان‌شکاری بود که دل‌های بسیاری را با حلاوت صدا، نگاه پرمهابت، رفتار با طمانینه و وقار بی‌اندازه‌اش ربوده بود، ولی دل در گرو کسی نداشت. تنها به دنبال صاحب آن صدا بود. اغلب راه جنگل را پیش می‌گرفت و ساعت‌ها در جنگل به جست‌وجوی آن صدایی بود که شکارچیان و اهل جنگل از آن حرف زده بودند، ولی جز قارقار وهم‌آور غرابان چیزی نشنیده بود، ولی باز مصمم بود به یافتن آن صدا. دخترهای آبادی‌شان با افسوس او را می‌نگریستند و در گوش یکدیگر نجوا می‌کردند که سهراب را جنیان تسخیر کرده‌اند و آن صدا که شکارچیان از آن حرف می‌زنند، صدای شاهدخت از ما بهتران است. 
سهراب هم همین اندیشه را داشت و باز نمی‌توانست دست از جست‌وجو بردارد. عاقبت با خودش به صلح رسید. فهمید تلاشش بیهوده است و این گشت و گذار زمینی فایده‌ای ندارد. باید به جای چشم و گوش ظاهر با چشم و گوش جان به جست‌وجوی معشوق برود. به جنگل رفت. کنار رود نشست. به آوای رود گوش سپرد. چشم‌هایش را بست و دل به صدای پیچش باد در میان شاخ و برگ درختان داد. آرام آرام صداهای دیگری را هم شنید. با چشم‌های بسته، جنگل را طور دیگری دید. ساعت‌ها آرام و بی‌صدا آنجا ماند و گوش‌ جان سپرد به صدای جنگل. بالاخره بعد از چندین روز صدایی ملکوتی شنید. صدایی به لطافت باران، به نرمی ابر و به سوزناکی آتش.

دیگر اثری از سهراب نشد. خان همه‌ی آبادی را به جست‌وجوی سهراب فرستاد و هیچ اثری از او نیافتند. همه‌ی ده سیاه‌پوش شد. دختران هم سیاه‌پوش شدند. دختران نغمه‌های جگرسوز در فراق سهراب می‌خواندند. سال‌ها بعد، وقتی غم سهراب فراموش شد. آبادی دوباره رنگ گرفت، وقتی دختران به خانه‌ی بخت رفتند و صدای قان‌ و‌ قون بچه‌ها از آغوش‌شان بلند شد، مردی از جنگل آمد. پیر و فرتوت. با ریشی بلند . چشمانی پر مهابت. می‌گفتند دیوانه است. زیر لب شعر می‌خواند و همیشه لبخند بر لب داشت. خان که قلبش از اندوه فراق پر شده بود و زمان هم التیامش نداده بود، به آن پیر دیوانه پناه داد و همه‌جا می‌گفت که این دیوانه انگار قلب سهراب را در سینه دارد. کسی بر او خرده نمی‌گرفت. خان هم مجنون شده بود، ولی دخترها هم که حالا هر کدام چند کودک داشتند، هربار پیر دیوانه را می‌دیدند، می‌گفتند که انگار سهراب را دیده‌اند.

#داستان
#کلمه_بازی
@leila_aligholizade

2 months, 1 week ago

سرچشمه‌ی حیات
با دروغی شیرین زیر و رویم می‌کند. برای ادامه‌ی حیات وابسته‌ی نوش‌داروی واژه‌هایش می‌گردم. یادم می‌رود سرچشمه‌ی حیات درون خودم است.
#یادداشت_روز
@leila_aligholizade

2 months, 1 week ago

زخمهٔ تار حسین‌خان می‌توانست عقده‌ها را در جگربندها گشاده کند.

اینک حسین‌خان از بوی تریاک و نشئهٔ عرق سرمست، بدانسان که شیوه‌اش بود از پیروزی بی‌تردید هنر خودآموز خویش جسور، با نوای خود و نغمهٔ تار خود در آن فضای دم‌کرده و انباشته که از مغناطیس احساسات، حکم روایی داشت. ضربات مضراب و نغمه‌های جداگانه، گویی بر هُرمی که از منقل برمی‌خاست گداخته می‌شد و فضا را از دُخان سحرآمیزی می‌اَنبود و با نهیب بهشتی خود اشباح خفتهٔ آرزوها را در دل شنوندگان برمی‌انگیخت.
چاکران دست به سینه در جلوخان تاریک ایستاده، به آسمان بُق کرده و بی‌ستاره، به عابران نامریی، چشم دوخته، به آهنگی که همراه نور گردسوز از لای درهای بستهٔ تالار نَشْدْ می‌کرد ، گوش می‌دادند. با آن که ساکت بودند، در درون سینهٔ خود می‌گریستند. چه زخمهٔ تار حسین‌خان می‌توانست عقده‌ها را در جگربندها گشاده کند و اشک‌های فروخوردهٔ خواری‌ها و سرخوردگی‌ها را به رستاخیز وا دارد. آن‌چنان دردناک بود نغمه‌اش!
#بریده_کتاب
#رانده_ستم
@leila_aligholizade

2 months, 1 week ago

عاق‌ شده‌ی فرشته‌ی عشق

ثریا گفت: «فرشته‌ی عشق هم آدمی را عاق می‌کند. به نظرم تو عاق‌ شده‌ی فرشته‌ی عشق باشی که نمی‌توانی عاشق کسی باشی.»
در خیالم شهریار نقش بست. مردی که چهار سال و اندی در زندگی‌ام بود و مدام به من ابراز عشق می‌کرد. به هیچ کدام از خزعبلاتی که شهریار برایم می‌فرستاد، اعتنایی نداشتم. در حقیقت پندارم این بود که جمله‌ی دوستت دارم، لغلغه‌ی زبانش است. دائم همین را به من می‌گفت و من باورم نمی‌شد که دوست داشتنی در کار باشد، با این‌حال آدمی بنده‌ی عادت است و من به حضور گه‌گاهش در زندگی‌ام عادت کرده بودم. ثریا می‌گفت: «تو منفور‌ترین آدم روی زمین هستی، تکلیف این بنده خدا را روشن کن. اگر دوست داشتنی در کار نیست، او را بازی نده. تا کی قرار است او به تو ابراز عشق کند و تو تنها لبخندی ملیح تحویلش دهی.»
 به ثریا نگفتم که در نهانگاه وجودم او را دوست دارم و ترس از دست دادنش باعث شده است که اینطور خویشتن‌دار باشم و علاقه‌ام را مثل او جار نزنم. 
ثریا باز گفت: «آدم باید کمی بذل و بخشش داشته باشد. تو در چند واژه‌ی ناقابل محبت‌آمیز هم خساست به خرج می‌دهی. حداقل یک بار هم که شده تو دوست داشتنت را ابراز کن. این همه سرد و زمهریر تا کی؟ او هم تحملی دارد. یک روز می‌آید که دیگر مجالی برای عاشقی نخواهی داشت.»
ثریا راست می‌گفت. حالا مدت‌هاست که شهریار رفته است و من باز هم به این رفتنش عادت کرده‌ام. به گمانم من عاق‌ شده‌ی فرشته‌ی عشق هستم که عاشقی در اقبالم نیست.

#کلمه_بازی
#داستانک
@leila_aligholizade

2 months, 2 weeks ago

بخور، عبادت کن، عشق بورز

امروز صبح دودل بودم که توی وبینار عسل شرکت کنم یا نه. تو فکر کلی کار عقب افتاده بودم، ولی بعدش گفتم که چی؟ تا کی الکی بدویی و به هیچ‌جا نرسی. برو و تو وبینار عسل باش و از فیلمی که قراره معرفی کنه لذت ببر.
عسل به حدی استادانه فیلم رو معرفی کرد که من ندیده عاشقش شدم. بعد یه جمله گفت: «این که آدم‌هایی که وارد زندگیت می‌شن به یه دلیلی وارد زندگیت شدن.»
همون موقع پیش خودم فکر کردم که اگه توی یک رابطه‌ی آزار دهنده هستم، نباید ناراحت بشم، باید صبر کنم تا درسم رو از اون آدم بگیرم و بعد اون آدم به راحتی از سر راهم کنار می‌ره. از باشگاه که اومدم، نشستم به تماشای فیلم. دیالوگ‌ها همه درخشان بودند. یه جایی شخصیت اصلی داستان درباره‌ی وابستگی و شیفتگی توی رابطه حرف زد و فکر کردم چقدر حقیقیه. تنها تله‌ی واقعی وابسته شدنه*. اینکه اجازه بدیم به هرچیزی وابسته بشیم، قدرت تغییر رو از دست می‌دیم. باید یه چیزی کاملا نابود بشه تا بتونیم تغییر کنیم.
امروز روز فوق‌العاده‌ای بود. چون یه کار متفاوت انجام دادم. با خیال راحت نشستم یه غذای چرب و چیلی با پنیر فراوون خوردم و فیلم دیدم.
باید از زندگی لذت برد.

*دیالوگ فیلم

#یادداشت_روز
@leila_aligholizade

2 months, 2 weeks ago

دلهره‌ی‌ قاضی

تنابنده، تشجیع، نقار، قبراق، وراجی

از صبح هیچ تنابنده‌ای در پارک نبود، ولی جلوی در دادگاه مثل همیشه شلوغ بود. عجیب بود که پارک آن‌قدر خلوت و بی‌عبور و مرور باشد. آقای قاضی مثل همیشه قبراق و سردماغ نبود. دخترش خواب بدی دیده بود و اصرار کرده بود که امروز سر کارش حاضر نشود، ولی او نمی‌توانست بر اساس یک خواب و نگرانی کوچک، اخلالی در روند پرونده ایجاد کند. با این‌حال خودش هم دل‌آشوب بود و از این‌که به حرف دخترش گوش نداده بود، دل‌چرکین بود. دخترش که اصلاً عادت نداشت آن‌وقت صبح از خواب بیدار شود، صبح زود بیدار شده بود و خودش را به گردن پدرش آویخته بود که نرود. آن آغوش و بیدار شدن نابه‌هنگام ترس و دلهره‌ به جانش انداخته بود. به دخترش گفته بود که آیه‌الکرسی می‌خواند و خیال دختر را کمی آسود، ولی خیال خودش آرام نبود. حتی آیه‌الکرسی هم نتوانسته بود روحیه‌اش را تشجیع کند. انگار موجوداتی خیالی در ذهنش مدام وراجی می‌کردند و می‌خواستند او را به خانه برگردانند. در ذهنش مدام با آن موجودات در نقار بود. تا چند دقیقه‌ی دیگر نوبت دادگاهش می‌شد. چندباری کیفش را برداشته بود تا به خانه برگردد و باز منصرف شده بود. نباید اجازه می‌داد دلهره و ترس بر او غالب شود. با تقه‌ای که به در اتاقش خورد، فهمید که وقت رفتن است. پنداشت که منشی‌اش است تا ساعت را اعلام کند. گفت: «بله، بفرمایید تو.» در که باز شد، به جای منشی، برق گلوله را دید. در آخرین لحظات به خودش گفت: «تقدیر هر چه باشد همان می‌شود. آیه‌الکرسی از بلایا حفظم می‌کند، ولی شهادت که بلا نیست.»
 و با آغوش باز به استقبال فرشته‌ی مرگ رفت.
تقدیم به روح دو قاضی شهید
#داستانک
@leila_aligholizade

5 months ago

راننده بیابان

من حالا دوازده‌‌سال است که در بیابان رانندگی می‌کنم. دوازده‌سال کم نیست. یک عمر است. دوازده سال است که در بیابانم. روز و شب. شب و روز. حالا دیگر رنگ بیابان گرفته‌ام. گرد و غبار بیابان روی تمام تنم نشسته است. به تک‌تک سلول‌هایم نفوذ کرده است. چنان به این بیابان خو گرفته‌ام که اگر در جای دیگری رانندگی کنم، دلم می‌گیرد. یک‌بار مسافر را بردم رشت. همان یک‌بار شد. هوای آنجا به من نساخت. یک هفته در بستر بودم. تمام تنم این بیابان را می‌خواست. خیلی‌ها از شب‌های این جاده‌ها خوف می‌کنند. خیلی‌ها از آفتاب سوزانش. در گرمای تابستان چشم فقط سراب می‌بیند. آفتاب سوزان اینجا آدم را از پا در می‌آورد. پوست را سوزن سوزن می‌کند و می‌خشکاند. سرمای شب‌های زمستانش پوست را می‌ترکاند. این پوست تیره، این چهره‌ی زمخت و خشن یادگار این بیابان است. با این‌حال من این بیابان را دوست دارم. خیلی‌ها گفتند زن بگیر. زن تو را پابند می‌کند و دست از این بیابان می‌کشی، ولی زن هم نتوانست کاری کند. همان سال اول زنم گذاشت و رفت. یکی دوبار همراهم آمد و طاقت نیاورد.
بعد ماند خانه. تنها بود. کلافه شده بود. سر سال نشده طلاق گرفت.
ادامه در وبلاگ
#ادامه_نویسی
#داستان
@leila_aligholizade

5 months ago

باران

برق می‌زد. آسمان صدا می‌کرد. باران روی پشت‌بام می‌کوفت. دو روز بود که پشت ‌هم می‌بارید. خیال نداشت آرام بگیرد. خانه، آن مأمن همیشگی حالا زندان شده بود. تنها روزنه‌ی ارتباطم با جهان بیرون پنجره‌ی اتاق بود. نگاهم روی ساختمان روبرو مانده بود. روی پنجره‌ی اتاق او.
خیابان‌ها و کوچه‌های پایین شهر را آب برده بود. مردم تا کمر در گل و شل بودند. اخبار این را می‌گفت. مادر نشسته بود جلوی شبکه‌ی اخبار. برق پایین شهر را قطع کرده بودند. ده نفر در یک خانه با برق گرفتگی مرده بودند. در خواب بودند. فکر می‌کنم ده نفر چطور در یک خانه جا می‌شوند. وقتی پایین شهر بودیم، خانه کوچک بود. مهمان هم می‌آمد و شب می‌ماند. آن‌ موقع مشکل جا نداشتیم؟ حالا اینجا از مهمان خبری نیست. مادر حوصله‌ی شلوغی خانه را ندارد. همه‌ی مهمانی‌ها را در باغ گیلاس می‌گیرد. خبری از قوم و خویش‌های قدیم نیست. مادر گفت: «بند نمیاد. بند نمیاد. همه می‌میرن.»
پدر پشت پنجره ایستاده بود. خیره به آسمان تیره. گفت: «انگار همسایه‌های روبرو می‌ترسن پرده رو کنار بزنن. این بارون اگه ادامه پیدا کنه، همه می‌میرن.»
نگاهم به پنجره‌ی روبرو بود. درست از روزی که باران شروع شده بود، پرده تکان نخورده بود.
تاریک و خاموش بود.
ادامه در وبلاگ
#داستان
@leila_aligholizade

5 months ago

عکس گذرنامه

از پله‌های عکاسخانه بالا می‌رفت که عکسش را بگیرد، یادش افتاد قبض را نیاورده است. مطمئن نبود بدون قبض، عکسش را بدهند. مردد بود. تعداد پله‌ها کم نبود. پا درد هم داشت. اگر خود عکاس بود، شاید او را می‌شناخت، ولی عکاس گفته بود که شاگردش عکس‌ها را تحویل می‌دهد. تاکید کرده بود که قبض همراهش باشد. اگر می‌خواست به خانه برگردد و قبض را بیاورد، عکاس‌خانه می‌بست. او عکسش را برای گذرنامه لازم داشت. فکر کرد اگر برود بالا و اصرار کند شاید عکس را بدهند، ولی اگر ندادند همه‌ی این پله‌ها را بیهوده رفته است. پا درد و کمر درد توان فکر کردن را از او سلب کرده بود. دیگر نایی برای بازگشت به خانه نداشت. چرا حواسش را جمع نکرده بود. روز پیش با پیراهن طوسی‌اش آمده بود تا عکس گذرنامه بگیرد. همان موقع هم چند دقیقه‌ای نشسته بود تا نفسش جا بیاید. درد پا امانش را بریده بود. پله‌های عکاس‌خانه زیاد بود. حالا پیراهن چهارخانه و کت تنش بود. حتمن قبض را داخل جیب پیراهن طوسی جا گذاشته بود. این روزها خیلی حواس پرت شده بود. چندبار شده بود که کلید را روی قفل در جا گذاشته بود و همسایه‌ها به دادش رسیده بودند. فکر کرد اصلن بی‌خیال سفر شود. می‌ترسید در سفر هم دوباره حواس‌پرتی سراغش بیاید و گذرنامه‌اش را در مملکت غریب گم و گور کند، ولی نه. باید می‌رفت. از کجا معلوم که تا محرم سال بعد زنده می‌ماند. این همه سال مدام بهانه آورده بود و حالا که خود امام پولش را فرستاده بود، باز هم بهانه می‌آورد، ولی فقط یک فردا را برای گرفتن گذرنامه وقت داشت. اگر عکس را امروز نمی‌گرفت، نمی‌توانست گذرنامه بگیرد. اگر عکس را نمی‌دادند، نمی‌توانست برود. می‌ماند برای سال بعد و شاید هم نمی‌شد. فکر کرد اگر امام واقعاً او را خواسته باشد، بالاخره یک طوری می‌شود. روی پله‌های پاگرد اول مانده بود. نه خیال بالا رفتن داشت و نه خیال پایین رفتن.
اصلن حواسش به عبور و مرور مشتری‌ها نبود. صدایی ظریف و دخترانه شنید: «پدر جان. پدر جان چیزی شده؟»

ادامه در وبلاگ
#داستان
@leila_aligholizade

5 months, 1 week ago

فرصت پیش نمی‌آید باید آن را ایجاد کرد.

مدتی است که فرصت نمی‌کنم سر وبینارها یا کلاس‌های استاد حاضر شوم. حتی فرصتی برای آفلاین گوش‌دادن هم پیش نمی‌آمد. امروز در فهرست برنامه‌هایم، گوش دادن آفلاین به یکی از وبینارهای نویسنده‌ساز را قرار داده بودم.

یکی از دوستان گفت که مدتی است می‌خواهیم اگر فرصت شد دن کیشوت را بخوانیم و استاد رک و رو راست گفت: «فرصت پیش نمی‌آید. هرچه بزرگ‌تر سوی مشغله‌هایت بیشتر می‌شود و همینطور فرصت‌ها کمتر. باید اگر چیزی برای تو ارزش دارد، هر طور هست برای آن فرصت پیدا کنی.»
به نکبت فکر کردم که امروز بالاخره با زود بیدار شدن فرصتی برای خواندنش پیدا کردم. اگر چیزی برای ما ارزش دارد، باید هر طور هست برای آن فرصتی بیابیم.
مثل همین فایل وبینار که بالاخره با برنامه‌ریزی درست به آن گوش دادم.
#یادداشت_روز
@leila_aligholizade

We recommend to visit

?? ??? ?? ????? ?

We comply with Telegram's guidelines:

- No financial advice or scams
- Ethical and legal content only
- Respectful community

Join us for market updates, airdrops, and crypto education!

Last updated 4 months, 1 week ago

[ We are not the first, we try to be the best ]

Last updated 6 months, 3 weeks ago

FAST MTPROTO PROXIES FOR TELEGRAM

ads : @IR_proxi_sale

Last updated 2 months, 3 weeks ago